
نام نویسی برای سفر
مهیای سفر به کوی عاشقان، به یار گفتم چه وقت پای در راه خواهیم نهاد؟
گفت: آنگاه که نام خویش را به ثبت دهیم
گفتم نامم در شناسنامه ثبت است
گفت: آن نام را بر شناسنامه، زایندگانت نوشتهاند!
گفتم: دیگر چه کس باید بر من نامی نهد؟
گفت: تو خود!
گفتم: کجا؟
گفت بر جریده عالم!
و در یاد آوردم سخن آن شوریده را که:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
در حیرت بودم که چه بنویسم، یار گفت:
«اسم خود را بنویس»
باد ها بینام اند
سنگها نیز
درختها
در ناهوشیاری خویش
میرویند،
میایستند، میمیرند.
تنها تو
معنی خود را
بر خویش مینویسی!
آواز رود
میراث باران است
نه حاصل اندیشکاری قطرهها، یا موجکها.
فریاد رعد
عطسه بیخواست ابرهاست
درعبور کور گله واری
که چوپان بادشان
بیمبتدا و منتهایی، میچرخاند،
می چراند! به سرگردانی.
تنها تو سرود و خطابة خود را
گزینشی خودآگاه میکنی
بر برگ دل
و پسانگاه
حرف حرف،
بر خویش وحی میکنی
چون خدایی.
هم ازین روی
خداگونهات خواند
آن سلطان جود و ناوجود
کهسارها فراوانند
و آسمان هیچ کوهی را
به آزمایش پایمردی
در نکشیده است.
دریاها خروشانند
اما کسی را گمان شعوری
در پیکر بیانتهای اقیانوس نیست.
و عرضة هیچ تکانی بخواسته را
در ساقهای دریا نمیپابی
تنها تویی
که به دلخواهش خویش
گام از گام بر میداری
برزمین.
نگاه کن!
تشبیه هیبت گوی بیکران زیر پایت
گاویست
که بیاراده بر خرمن ستارگان میچرخد
آن نفخت
تنها در توست
تنها تو
تنها تو
تنها
تنها
تنها.

تقوی در لغت از ریشه وقایه است. وقایه یعنی حفاظ، ترمز و نگهدارنده. تقوی بهمعنی پرهیزگاری است.
قرآن برای تقوی جایگاه ویژهیی در نظر گرفته است:
«یا أیها النّاس إنّا خلقناکم مّن ذکرٍ وأنثی وجعلناکم شعوباً وقبائل لتعارفوا إنّ أکرمکم عند اللّه أتقاکم إنّ اللّه علیم خبیر»
«ای مردم ما شما را مرد و زن آفریدیم. و شعبه، شعبه قبیله، قبیله و ملت، ملت قراردادیم. تا در همین رابطه به تناقض و تضادها، شناخت پیدا بکنید».
پس معیار برتری تقواست! «إنّ أکرمکم عند اللّه أتقاکم»، «بالاترینها، با تقواترین هستند».
اما چرا تقوا معیار ارجحیت و شاخص تکامل است؟
یک پدیده - چه موجود زنده باشد چه انسان و چه جامعه- هر چه از قید اجبارات بندهساز محیطی و شرایط، رهاتر و آزادتر باشد، منطبقتر و متکاملتر است. برای مثال امروز از دایناسورها، همان موجودات بزرگ و غولپیکر، که روزگاری سلطان حیوانات روی زمین بودند، تنها استخوانهایی باقی مانده است. میلیونها سال پیش، نسل دایناسورها منقرض شد. چرا که نتوانستند خود را با تغییر شرایط جوی، که بر روی زمین ایجاد شد، منطبق کنند. آنها خونسرد بودند. یعنی بدنشان فاقد سیستم کنترل درجه حرارت بود. معنی این ویژگی آن بود که دایناسورها وابسته به محیط زندگی خود بودند؛ بنابراین وقتی در برابر تغییر شرایط قرار گرفتند، امکان انطباق نداشتند و منقرض شدند.
با بررسی نمونههای متعدد و مشابه در همین زمینه، میتوان نتیجه گرفت که در گستره زندگی، موجودی که انطباق بیشتری با محیط برقرار کند، متکاملتر است. وقتی به انسان میرسیم، رفتار و واکنشهایش بر خلاف حیوانات اراده و آگاهانه است. پس معیار دیگر نه انطباق فیزیکی، بلکه یک انطباق عمیق درونی است که به آن «تقوای رهاییبخش» گفته میشود. یعنی میزان تکامل انسان با این سنجیده میشود که به چه میزان بر جبرهای غریزی درونی خود، مهار زده باشد.
در جامعه هم معیار، رهایی هر چه بیشتر از جبرهای اجتماعی، یعنی استثمار است. پس تقوی، خصیصه رهاییبخش و یگانهساز دارد. تقوا، محور ارتقای فرد و تاریخ است.
ولی مفهوم تقوا و آزادی، هیچوقت جدا از آگاهی نیست. آزاد شدن در مقابل اجبارات، تجهیزات خودش را میخواهد. میبایست آگاه باشیم تا بتوانیم آزاد باشیم.

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:
قسمت سوم: نگاهی به روند تکامل
حال ببینم این بحث وجود، تکامل یا «تبیین جهان» چیست؟ از اینجا آغاز کنیم که خود جهان چیست؟ به محیط اطراف خودمان نگاه کنیم، جهان یعنی همین پدیدههای گسترده شده و متنوعی که میبینیم. کوه، آسمان، افلاک، کهکشان، جنگل، انسان، جامعه و... ؛ جهان مجموعه همین پدیدههاست. البته اینها پدیدههای دیده شدنی هستند. وقتی ما محیط پیرامون خودمان را نگاه میکنیم، در آن چه چیز میبینیم؟ امسال ماه رمضان ما اینجا دور هم نشستهایم. پارسال در این موقع در کجا بودیم؟ آیا امکان داشت ما چنین جلسهای در دانشگاه داشته باشیم؟ نه من زندان بودم، شما هم شاید بعضیها در زندان بودید. چه مسائلی در جامعه ما بود؟ یادتان هست؟ تظاهرات، اعتصابات، مبارزات؛ حتماً تظاهرات عید فطر پارسال را به یاد دارید. از پارسال تا امسال اوضاع چقدر فرق کرده است؟ شاید هر کدام از شما کسانی را میشناختید که الآن در بین ما نیستند. در این مبارزه آنها شهید شدند. در این مدت در جامعه ما، یک رژیم، یک نظام اجتماعی منحط (رژیم شاهنشاهی) مدفون شده و رژیم دیگری جای آن نشسته است.
خوب میبینید که هنوز هم تغییر و حرکت ادامه دارد. جامعه را در نظر بگیرید: گروهها و دستجات مختلف، افراد متفاوت، راههای گوناگون... در هر زمینهای که نگاه کنید میبینید چقدر تغییر و پیشرفت وجود دارد. برای نمونه در زمینه تکنولوژی: مثلاً ماشینهایی که الآن وجود دارند، آیا 10سال پیش هم وجود داشتند؟ نه! به فرهنگ و مسائل فرهنگی نگاه کنید! آیا پیشرفتهای فرهنگی که امروز وجود دارند، 10سال پیش هم در چنین ابعادی وجود داشتند؟ نه، خیلی چیزها تازگی دارند. مسلماً یک روزی بود که هیچ کدام از ما وجود نداشتیم. مثلاً 60سال پیش (که فکر میکنم 60سال زیاد است چون اینجا معمولاً همه جوان هستیم) و یا حتی 40سال پیش، بیشتر ما نبودیم. شما اگر توی خانه آلبوم عکس دارید میتوانید عکسهایتان را کنار هم ردیف کنید. این تصاویر به خوبی تغییرات شما را در این مدت نشان میدهند (البته این تغییرات فقط جنبه ظاهری دارد).
از جامعه بروید طبیعت را نگاه کنید. آنجا هم نظیر همین چیزها وجود دارد. خواه در اجتماع، خواه در طبیعت شاهد تغییر، دگرگونی و حرکت مستمر هستیم. چیزهای بهوجود میآیند، چیزهای از بین میروند. یک روزی ما نبودیم یک روزی پدران ما هم نبودند. همینطور برویم به عقب. روزی بود که اصلاً در روی زمین انسان وجود نداشت. همینطور عقب برویم، به روزی میرسیم که اصلاً هیچ موجود زندهای وجود نداشت. این کره زمین ما بود، ولی هیچ موجود زندهای در آن نبود. یک روزی کره زمین هم نبود، منظومه شمسی ما هم وجود نداشت. شاید 7 - 8 میلیارد سال پیش از منظومه شمسی خبری نبود. عمر زمین را بیش از چهار میلیارد سال تخمین میزنند (به شیوههای علمی). یک روزی از کره زمین خبری نبود باز هم عقبتر برویم، یک روزی کهکشان منظومه شمسی هم وجود نداشت، کهکشانهای دیگری هم نبودند. میرسیم به کجا؟ فرض کنید. میرسیم به حدود 14 میلیارد سال پیش. اسمش را بگذاریم آغاز جهان (شاید تعبیر درستی نباشد). میبینم که چطور چیزهای بهوجود میآیند. علم و دانش هم این را برای ما روشن کرده است که چه پدیدههایی، کی و کجا نبودند، و کی و کجا بهوجود آمدند. ما هم میبینیم که چگونه پدیدههایی دارند از بین میروند. الآن برای نمونه در آسمانها، در کهکشانها و در افلاک، ما شاهد زوال و تلاشی ستارگان هستیم. شاید ستارههای دیگری نیز بهوجود میآیند. خوب میرسیم به حدود 14میلیارد سال پیش. چی بود؟ «آغاز».
آن نقطه، از نقطهنظر علمی هنوز ناشناخته است. روشن نیست آنجا چه بوده. گفتیم نه ستارهها بودند، نه کهکشانها بودند، نه عناصر شیمی بودند. الآن حدود صد و چند عنصر شیمی کشف شده، که تشکیل دهنده ساختمان تمام جهان هستند. پدیدههای مادی را اینها میسازند. اینها هم نبودند. در آن نقطه چه بود؟ البته فرضیات مختلفی هست. مثلاً به تعبیری میگویند ماده بیشکل اولیه بوده، یا اینکه در این بررسی به جایی میرسیم که ممکن است در وضعیتی، اصلاً زمانی و مکانی هم وجود نداشته است. این برای ذهن ما کمی سنگین است که تصور کنیم یک روزی بود که اصلاً روزی نبود، زمانی نبود، مکانی نبود. قبلاً اینطور تصور میشد که زمان و مکان مطلق است و بهطور مستقل وجود دارد و ماده در ظرف زمان و مکان وجود دارد. یعنی زمان و مکان ظرف ماده است؛ ولی تئوری نسبیت ثابت کرد که زمان و مکان از ویژگیهای ماده است. یعنی اینکه اصلاً پیش از اینکه ماده بهوجود بیاید، زمان و مکانی در کار نبوده. در نهجالبلاغه، حضرت علی (ع) تعبیر جالبی دارد. علی (ع) اشاره میکند به تلاشی جهان؛ وقتی هم صحبت از خدا میکند میگوید: «روزی که همه چیز، تمام جهان، هر آنچه که هست از بین میرود ولی خدای لایزال باقی است». در تعبیر دیگری هم که دارد میفرماید: «وقتی که زمان ناپدید شود». یعنی زمان هم دیگر وجود نداشته باشد.
صحبت از آغاز جهان بود. منظور این است که حدود 14 میلیارد سال پیش جهان چگونه است؟ در این زمینه تعبیرهای مختلفی وجود دارد. مثلاً فرض کنید ابر اولیهای بود تشکیل شده از عنصر هیدروژن. (مجموعهای از پروتونها که هسته هیدروژن است)، ساکن و آرام، قسمتی از فضا را اشغال کرده بود. البته دقیقاً معلوم نیست اینطور باشد. فرضیه است. ناگهان اتفاقی میافتد. این ابر اولیه شروع میکند به حرکت کردن، به شکافته شدن. آن بیشکلی اولیه از بین میرود. باز در نهجالبلاغه خطبه اول اشارات و تعابیر بسیار جالبی درباره تکوین جهان دارد، که چگونه جهان شکل گرفت. خب، حرکت آغاز شد: در حدود 14 میلیارد سال پیش چیزهای شروع به شکل گرفتن کردند، مثلاً پارههایی از آن ابر اولیه کنده شدند و در اطراف و اکناف شروع کردند به انتشار و پخش شدن. میلیاردها سال گذشت، در این جریان عناصر شیمی پدید آمدند. کهکشانها شکل گرفت، ستارگان پدید آمد، منظومهها ساخته شد. کهکشانی که منظومه شمسی در آن قرار دارد، کهکشان کوچکی است. در شبهای هوا صاف، وقتی از بالای کوه آسمان را نگاه کنید، انبوهی ستارههای ریز و سفید رنگی را در کنار هم میبینید؛ به این مجموعه میگویند کهکشان راه کعبه، کهکشان راه شیری، کهکشانی که منظومه شمسی ما هم جزیی از آن است. تا کنون پانصد میلیون کهکشان در افق دید تلسکوپها دیده شده است. هر کدام از کهکشانها شاید هزارها و یا حتی میلیونها منظومه یا ستاره را در بر میگیرند.
در ادامه تکوین جهان، در نقطهای منظومه شمسی پدید آمد و در مرحلهای از شکلگیری منظومه شمسی کره کوچکی به نام زمین شکل گرفت. همین زمین خودمان که در دنیای بیکران کهکشانها، قطرهای است در برابر دریا. باز جریان خلقت و تکوین کائنات پیش میرود. بنا بر فرضیهای زمین اول کرهای بود داغ و آتشین، که با سرعت سرسام آوری به دور خودش و به دور خورشید میچرخید. ابتدا آبی نبود. به مرور ابرها در آسمان و زمین پدید آمدند. چطور؟ داستان کاملش در کتابهای مربوط به تکامل نوشته شده است. بسیار داستان شیرینی هم هست، حتماً بخوانید. ابرها پدید آمدند. بارانهای سیلآسا شروع کردند به ریزش بر روی زمین. ولی هنوز به زمین نرسیده در همان فضا تبخیر میشدند و به آسمان بر میگشتند. ولی خوب اینها فضای اطراف زمین را به تدریج خنک کردند. آرام آرام پوسته زمین خشک شد و آبها توانستند در روی زمین جاری شوند، گودالها را پر کنند و دریاها و اقیانوسها را پدید آورند. زمین پوسته سرد و خاموشی پیدا کرد. اما هنوز از حیات خبری نبود، از زندگی خبری نبود، همه چیز مرده بود، ولی پیشرفت و دگرگونی ادامه داشت. خلقت ادامه داشت. پدیدههای نو مرتباً زاده میشدند، مواد آلی پدید میآمدند؛ در حالیکه روزی مواد آلی وجود نداشت، فقط مواد معدنی در روی زمین وجود داشت. با پیدایش مواد آلی زمینه تکوین حیات پدید میآمد. بدین ترتیب نخستین جرثومههای حیاتی بر روزی زمین بهوجود آمد. چطور؟ کجا؟ امروز بهلحاظ علمی تا حدود زیادی توضیح داده شده است. آغاز حیات به 2 میلیارد سال پیش بر میگردد.
خب، پدیدههای حیاتی بهوجود میآیند. از پستترین گیاهان تا انسان. اول جهان گیاهان پدید آمد. بعد نوبت به دنیای حیوانات رسید. حیوانات هم یکباره بهوجود نیامدند، به تدریج در طول جریان تکامل بهوجود آمدند. از خزندگان و پرندگان تا پستانداران. در پایان این خط، انسان پدید آمد.
این خود داستانی طولانی دارد که در بحث انسان اشارهیی به آن خواهیم کرد. ضمن صدها هزار سال، انسان اشکال ابتدایی و اولیه را طی کرد تا شکل بگیرد، ساخته شود، پرداخته شود، تا بشود انسان امروزی. از تاریخ ظهور انسان امروزی بیش از 15 تا 20هزار سال نگذشته است. جوامع انسانی و اجتماعات انسانی پدید آمدند؛ البته در اشکال ابتدایی و اولیه. جوامعی که بعدها رشد کردند و اشکال جدید به خود گرفتند. حال انسان شروع به تسخیر جهان کرد. ابزار ساخت، جهان را شناخت و در تمامی زمینهها شروع به پیشرفت کرد. تاریخ انسان را میشود مطالعه کرد. تاریخ جوامع انسانی را میشود مطالعه کرد که چه سیری داشته، و چه دگرگونیهایی را پشت سر گذاشته، تا اینکه به نقطه فعلی رسیده است. تاریخ انسان مشحون از جنگ و جدالها، از فرعونها و نمرودها، و متقابلاً ابراهیم ها و محمدها است. پیشرفت را در هر زمینه میشود دید.
به این جریان، از آن آغاز تا به امروز، جریان تکامل میگویند. جریانی که مسلماً به پایان هم نرسیده است و ادامه خواهد داشت. مسلماً یک روزی آفتاب تیره خواهد شد؛ این شاید در 100سال، 200سال پیش امر غریبی بود، قابل باور نبود؛ ولی امروز کاملاً روشن است و از نظر علمی هم قابل پیشبینیست. مانند آن را در کهکشانها زیاد میبینیم. «اذا الشمس کورت». ببینید قرآن در 14 سده پیش اینها را تصویر کرده، «اذا النجوم انکدرت»... «اذا السماء انشقت»... «آفتاب در هم پیچیده میشود، ستارگان تیره میشوند و آسمان شکافته میشود». به تعبیرهای مختلف و در موارد متعدد، وضعیتی که بهوجود خواهد آمد در قرآن تصویر شده است.
گفتیم این جریان را میگویند جریان تکامل. چنین جریانی طبعاً دارای ویژگیها و قواعدی است. این قواعد و خصوصیات در کتبی که در زمینه تکامل نوشته شده، بیان گردیده است.
ادامه دارد...

این مجموعه، گزارشی چند از تعدادی از مجاهدین است که سالها در شکنجهگاههای دیکتاتوری آخوندی، بهسر بردهاند. گزارشهایی از رمضان در زندان.
مشغول آمادهسازی مراسم عید فطر بودیم. همه کارها باید در خفا انجام میشد.
ساعت 8صبح، با صدای عربدهیی 8پاسدار وارد بند شدند. داود لشکری فرمان جدید را صادر کرد:
- تا دو دقیقه دیگه هیچکس اینجا نباشه. همه چشمبند، زیرهشت.
بلافاصله کاغذها و وسایل ممنوعه! را در حضور پاسدارانی که دائماً در سلولها سرک میکشیدند، مخفی، نابود یا جاسازی کردیم. 10دقیقه بعد همه در راهرو طبقه پایین به فاصله دو متر از هم، رو به دیوار ایستادیم. صدای لشکری دوباره در گوشمان پیچید:
- خوب گوش کنین. اینجا هر کی تکون بخوره زیرپام له و لوردهش میکنم. هرکی دس به چشمبندش بزنه همون دسشو میشکنم. بدون اینکه زیاد تکون بخورین، اول لباسهاتونو در بیارین بذارین جلو پاتون، بعد هم دستا به دیوار، پاها باز. زود باشین. 2دقه دیگه هر کی لباس تنش باشه کبودش میکنم…
تقرییاً هیچکس هیچ کاغذ یا نوشتهیی همراهش نبود. میدانستیم هدف چک و بازرسی دقیق بند و وسایلمان است. 2اکیپ از دو طرف مشغول گشتن وسایل شدند. داود لشکری، علیغول، گیرممد، ربات و… پشت سرمان با کابل و شلاق و چوب قدم میزدند. ضمن در آوردن لباس متوجه عکس کوچک ”ابوجهاد ”، که از روزنامه بریده بودم، در جیب پیراهنم شدم. از زیر چشمبند نگاهی به اطراف کردم، عکس کوچک را لای انگشت شست و کف دست راستم گذاشتم. دنبال فرصتی برای بلعیدنش بودم که ضربهیی بر پشتم فرود آمد:
- کثافت… مگه حاجآقا نگفت یه دقه بیشتر وقت ندارین؟ …
اکیپ بازرسی از سمت راست نزدیک میشد. عکس هنوز زیر شستم به دیوار چسبیده بود. اکیپ نزدیکتر شد. همه درزها و جاسازی لباسها را میگشتند. یاد عدد و کلمهیی افتادم که با خودکار قرمز پشت عکس نوشته بودم. اکیپ دونفره بازرسی باز هم نزدیکتر شد و کاغذ زیر شستم عرق کرده بود. اگر در حال بلعیدن میدیدند، جرم و مجازاتش بیشتر بود. صدای کابل که انگار بر دیوار میخورد و لحظهیی بعد، شکستن چوبی بر تن که از سمت چپ میآمد، تردید و نگرانیام را بالا برد. یکی دو دقیقه بیشتر نمانده بود. 2پاسدار سمتراست به جراحی لباسهای نفر کناری نشسته بودند و ربات پشت سرم بود. با 2سرفه مصنوعی و ناشیانه، تکانی خوردم و در سومی بهبهانه بهداشتی دستانم را مقابل دهانم گرفته تلاش کردم با تکاندادن انگشت شست، عکس و نوشته را وارد حلقم کنم. انگار کاغذ به دستم چسپیده بود و تکان نمیخورد. دوباره سرفه کردم. اینبار با کمک زبان و انگشت وارد دهانم شد. هنوز کاغذ زیر زبانم بود که ضربهیی جدید وارد شد. تکان نخوردم. زوزه و تهدید، با ضرباتی که مثل کابل سفت و مثل آهن سخت بود شروع شد:
- سگمنافق با دست چه علامتی دادی؟ چی گفتی به بغلی؟ …
فهمیدم متوجه نشدند. هیچ جوابی ندادم و با بیاعتنایی تحمل کردم. بازرسی شروع شد. هنوز کاغذ زیر زبانم بود. اگر حرف میزدم امکان داشت خارج شود و اگر میبلعیدم میدیدند. لحظهیی از زیر چشمبند نگاهشان کردم.
وقتی حسابی مشغول بودند و خبری از ربات و گیرممد هم در پشت نبود، کاغذ را از دهلیز تنگ حلق و حنجرهام عبور دادم.
حوالی ظهر وارد بند شدیم. همهچیز زیرورو شده بود. قفسهها شکسته، لباسها و بقیه وسایل هر یکی گوشهیی افتاده بود. غبار نفرت و غارت و سنگدلی از در و دیوار سلولها فرو میریخت و چشمها در جستجوی اشیا و دستنوشتههای ممنوع! بههم میسایید. اغلب جاسازیها دست نخورده و سالم بود. رقاصان و سگان دستآموز به همهچیز (غیر از آنچه دنبالش بودند) بو کشیده و ساطور نگاهشان هیچ استخوانی نیافت. یکی دو ساعت بعد معلوم شد غیر از چند کتاب دستنویس، یک آرشیو روزنامه، مقداری تیغ و ابزار ممنوعه! چیزی عایدشان نشده است. در بند2 هم هیچ دستنوشته یا گزارشی که راه به ارتباطات و روابط درونیمان میبرد پیدا نکردند.
تصمیم گرفتیم با تهاجمی گسترده و اعتراض عمومی، مانع پیشروی و تخریبشان شویم. بایستی پیه هر فشار و آزاری را به تن میمالیدیم.

مولانا گفته بود هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچهایم. این مجموعه هفت نوشتار با نام «اندر خم آن کوچه» نیز گزارشی است از قصد سفر به «آن کوچه» ؛ با دریافتهایی از رازهای رهپویی در مسیر عشق و عرفان.
منزل اول:
آغاز
اندر خم آن کوچه، دنیای پر از رازیست
هر چیز که آنجا هست، در نغمه و آوازیست
باز گاه عرفان رسید و یاری پیغام داد که برای سفر آماده شو. پرسیدم این بار مقصدمان کجاست؟
گفت، تا خم یک کوچه! دریافتم که هفت شهر عشق را میگوید. پرسیدم چرا هر هفت شهرش را به یک سفر دیدار نکنیم؟ پاسخ آمد که:
هر خم یک کوچهاش شهریست خود
جوی هر کویش یکی بحریست خود
خشت خشتش هر یکی یک وادی است
شبنم و عطر گلش نهریست خود
از شوق سفری چنین شگفت، دست بهکار مهیا شدن خود گشتم. در برابر آئینه به «بودن» خویش نگریستم، اما به حیرت تمام، در آن هیچ نیافتم.
آینه! برگو که پس من چیستم؟
بودنم کو از چه پیدا نیستم؟
از چه من هیچم، هویدا نیستم؟
آیینه گفت:
خویش خود گم کردهای پیدا کنش
باز خوانش! پیش ما رسوا کنش!
گفتم چگونه؟ گفت: اگر خواهی که خود را در آیینه ببینی نخست، باید آنچه را که پیش ازین بودی بخوانی! بازگشتم، سرگردان در بودن خویش،
چه بودم من؟ که بودم من، کجایم؟
چرا با آینه نا آشنایم؟
چه کرده ستم در این هستی در این دهر
که جزو نیستانم من در این شهر
بهحق دریافتم چیزی نبودم
که گویم جزوی از شهر وجودم
دیگربار، به نزد آیینه باز گشتم و آیینه گفت: ها! بخوان! که چه بودی! گفتم:
گردی سرگردان،
که به هر بادی به سویی میرفت.
به هر سویی به هر کویی به هرجا
تعلق بسته در چیزی فریبا
گفت: تو خاک بودی یا جانی داشتی؟
گفتم: جانی که جانی نبود
گـفت: چگونه جان دادی؟
و من به باد اشاره کردم.
گفت: اکنون چه میخواهی
گفتم: نامم
گفت: همین اشراف به خویشتنت برای آغاز کافیست. بازگرد و پای در سفر نه، که در این میلاد، نام را در پایان بر خویش میگذارند.
و فردا، روز حرکت بود...
ادامه دارد...

یکی از واجبات مناسک حج قربانی است. این سنت بهجا مانده از آزمایشی بود، که حضرت ابراهیم (ع) به آن آزموده شد. آزمایشی که بر اساس آن، ابراهیم (ع) به فرمان خدا مأمور شد که فرزند برومندش، اسماعیل را قربانی کند.
اما فلسفه قربانی چیست؟ مسیر تکامل همواره راهش را با درگیری و مبارزه باز کرده است، تا پدیدههای تطبیق پذیر، پیروز شوند. ولی آیا موفقیت پدیدههای نو و تطبیق پذیر، آسان به دست میآید؟ نه!
سنت آفرینش این است که «نو» همیشه از میان درگیری، همیشه از میان قربانی و قیمت دادن پیروز بشود. تا شایستگی، صلاحیت و اصالت خودش را در نبرد اضداد، به اثبات برساند. به این ترتیب است که صلاحیت بقاء، احراز میکند؛ چرا که با پرداخت قیمت و از دل حل تضاد به دست آمده است.
در غیراین صورت توفان انتخاب اصلح، محو و نابودش خواهد کرد. به قول قرآن «انّ الأرض یرثها عبادی الصّالحون»، «زمین را بندگان صالح به ارث میبرند».
طی همین جریان است که انسانها، احزاب، سازمانهای درست و اصولی ساخته و آبدیده میشوند. بنابراین ضربه خوردن و قربانی دادن امر ناگواری هم نیست! هر ضربه و هر شکست، اگر که با آن درست برخورد بشود، دریچهای است به سوی مراحل بالاتر و پیروزی. چرا که تکامل، راه خودش را از میان نبرد اضداد باز کرده است.
اضداد، تضادها و درگیریها، تا مدتی میتوانند خاموش باشند، ولی حتماً به تعارض میرسند. آن وقت است که حل این تضاد متعارض شده، به قربانی نیاز دارد! چرا که تکامل همیشه با جهش و انقلاب همراه بوده است.
تغییرات انقلابی، رنجها و قربانیهای ویژه خودش را میطلبد. یعنی باید قیمت آن را هر چه هست پرداخت، باید فدیه داد. شکوه و عظمت تکامل نیز در همین جاست. این حماسه واقعی و بسیار متعالی و شکوهمند آفرینش است! چرا؟ برای اینکه پدیده «نو» همواره با قربانی به دست آمده است. پیروزی نیز همچین.
برای همین از قربانی دادن نباید هراسید. مگر اوج مراسم حج، به قربانی ختم نمیشود؟ هر کس میخواهد از خانه خدا عبور کند، این عبور لازمهاش قربانی است. منهای این، رمز در کعبه باز نخواهد شد. پس در یک کلام، قربانی رمز تکامل است.

دراین روز، مردم تهران علیه دیکتاتوری سلطنتی دست به قیامی گسترده زدند که نقطه عطفی در تاریخ ایران محسوب میشود. در اواخر دهه ۳۰، شاه زیر فشار آمریکا برای انجام رفرم و اصلاحات در ایران قرار داشت. این فشار منجر به بروز یک فضای نسبتا باز سیاسی شد و جریانهای مختلف سیاسی که پس از کودتای ۲۸مرداد سرکوب شده بودند، مجال فعالیت پیدا کردند. از یک سو دانشگاهها کانون مبارزات آزادیخواهانه و مطالبات ترقیخواهانه مردم شده بود و نیروهای مترقی اصلاحات مورد ادعای شاه را فاقد خصلت میهنی دانسته و بههیچوجه پاسخگوی نیاز مردم ایران نمیدیدند. از سوی دیگر آخوندهایی همچون خمینی از موضع ارتجاعی بهخصوص در مخالفت با حق رأی زنان و مشارکتشان در انجمنهای ایالتی و ولایتی بهمخالفت برخاستند. تلاقی مخالفت با شاه از مواضع مختلف، به افزایش حرکتهای اعتراضی جامعه انجامید. اوج اعتراضات مردمی در ۱۵خرداد سال ۴۲ صورت گرفت که با سرکوب خونین و وحشیانه پلیس و گارد شاه مواجه شد و تعداد زیادی از مردم کشته، مجروح و دستگیر شدند. شدت سرکوب بهحدی بود که کلیه جریانات سنتی سیاسی از تداوم مبارزه مأیوس شده و با تشدید سرکوب و اختناق مجددا ذوب و به خارج از صحنه مبارزه رانده شدند. در یک چنین فضای یأسآلودی بود که محمد حنیفنژاد، اصغر بدیعزادگان و سعید محسن به جمعبندی از مبارزات گذشته مردم ایران پرداختند. ۱۵خرداد را گورستان رفرمیسم و نقطه پایان مبارزات اصلاح طلبانه در ایران نامیدند و نداشتن رهبری ذیصلاح، تشکیلات انقلابی، مبارزان حرفهیی و ایدئولوژی راهنمای عمل را بهعنوان محورهای اصلی شکست مبارزات مردم ایران در گذشته ارزیابی کردند. حنیفنژاد سپس با کمک دو یار دیگر خود به بنیانگذاری سازمان مجاهدین خلق ایران همت گمارد و طرحی نوین در فلک اجتماعی و سیاسی ایرانزمین درافکند.

روز اول یا دوم ماه رمضان بود که محل اختفای «محمدآقا» محاصره شد. در آن خانه تیمی، «محمدآقا»، رسول مشکینفام و من با چند نفر دیگر دستگیر شدیم. بعد از سحری و نماز صبح بود که ساواک به داخل خانه ریخت. قبل از اینکه دشمن وارد شود، ما فقط فرصت کرده بودیم که مدارک داخل اتاق را از بین ببریم. وقتی که ساواکیها بهصورت چند نفری بهداخل اتاق ریختند و «محمدآقا» دستگیر شد. از همان لحظه اول دست و پایش را بستند و کتک زدند و شکنجه شروع شد. ساواک میدانست که همه اطلاعات و امکانات و هر چیزی که مربوط به سازمان بوده، نزد محمد حنیفنژاد است. به همین دلیل همه شکنجهها و فشارها پس از دستگیریش روی او متمرکز شده بود. یعنی از صبح تا شب در تمامی ساعتها او زیر شکنجه بود و رد افراد، سلاحها و امکانات سازمان و همه اطلاعاتی را که داشت از او میخواستند. با آنهمه فشار شکنجه در آن شرایط، من شاهد چنان روحیهیی در او بودم که گویی اصلاً دستگیر نشده، یا انگار نه انگار که زیر شکنجه است، درست مثل اینکه در بیرون است، عجیب بود که خودش را در آزادی عمل میدید و محدودیت زندان و فشار شکنجهها بر انجام مسئولیتش تأثیری نگذاشته بود و او کارهای سازمان را دنبال میکرد. از خط دادن برای برخورد در زندان؛ تا حل و فصل این مسأله که هرکس در دادگاه چه دفاعی بکند و پیغام دادن به خارج زندان که بچههای بیرون خودشان را چگونه حفظ کنند، چگونه عملیات کنند و… کسی که در این مدت بیشترین کمککار محمدآقا بود و از همان روز اول دستگیرشدن محمد تلاش کرد تا از هر طریق، و با پذیرش هر ریسک، با او رابطه برقرار کند «مسعود» بود. از همان روز اول تلاش کرد که پیغام برساند و پیغام بگیرد و روز و شب طرح و نقشه داشت تا بهطریقی با او ملاقات کند و موفق هم شد و این کار را انجام داد. در همین رابطه و از طریق نامههایی که «مسعود» برای «محمدآقا» میفرستاد و جوابهایی که برمیگشت، رسالت و مسئولیت هدایت مجاهدین از حنیف به مسعود رسید. زبانم از بیان محتوا و کیفیت آن رابطه عاشقانهیی که مسعود بهخاطرش سختترین شکنجهها را تحمل کرد و بیشترین بها را پرداخت، قاصر است. فقط میتوانم بگویم که چنین اوجی از رابطه دو انسان را وقتی توانستم اندکی فهم کنم که در پرتو انقلاب مریم با تعریف جدیدی از کمال انسانی آشنا شدم، تا آنجا که من سعادت فهمش را داشتم: انسان موجودی است انتخابگر، که در اوج آگاهی و رهایی و تکامل خودش، رهبری عقیدتی انتخاب میکند و خودش را از سر نیاز و عاشقانه بهاو میسپارد.