مادرم در حالیکه بغض کرده بود گفت: چرا نمیفهمی عزیزِ من، تو دختری با حمید فرق داری.
آنروز حمید، طوری که من هول نکنم گفت:
مادرم در حالیکه بغض کرده بود گفت: چرا نمیفهمی عزیزِ من، تو دختری با حمید فرق داری.
آنروز حمید، طوری که من هول نکنم گفت:
نزدیک پنج ماه از دستگیریمان میگذشت.
نزدیک ظهر گفته شد وسایلمان را جمع کنیم که به زندان شهربانی برویم.
اما قبل از آن، چند روزی باید در زندان دادگاه باشیم.
ابتدا فکر کردیم که من و سهیلا میرویم.
بیش از دو ماه از دستگیریمان میگذشت، که ساعت ۴عصر برای ملاقات صدایم کردند.
از درِ زندان بیرون آمدم و به طرف کابین ملاقات حرکت کردم.
از فاصله دور، دو بچه کوچک را دیدم که پشت زنجیرها ایستادهاند.
دو روز از بازپرسی نگذشته بود که از دیدن صحنهیی غرق تعجب شدم. طبق معمول موقع نهار و شام از زیرِ در، زندانیان را که برای گرفتن غذا میآمدند چک میکردیم
آنروز وقتی که بیرون را چک کردم، ناگهان در بین زندانیها همان پاسداری را دیدم که مرا برای بازپرسی برده بود.
سرانجام به سلول برگردانده شدم. تیمم کردم نماز بخوانم. بالشتی را روی پاهایم
گذاشتم. و با آرامش نمازم را خواندم و از خداوند تشکر کردم. که مرا همراهی میکند و دعا کردم که تا آخر بتوانم مقاومت کنم.
یادم آمد که مدیر مدرسه که اسمش «برخورداری» بود.
یکبار در کلاس بعد از اینکه من سوره حمد را تفسیر کردم گفت: با منافقین خیلی آشنایی دارم. خودم از دو تا از منافقین بازجویی کردهام.
رویا خندید و گفت: زیاد تلاش نکن چون هر چه لباس اضافه داشته باشی در میآورند.
فقط با یک بلوز نازک کابل میزدند.
خندیدم و گفتم: کار از محکم کاری عیب نمیکند.
صدیقه گفت: فروغ تا فرصتی هست خاطره ماهی سیاه کوچولو را تعریف کن تا مهری هم بشنود. من هم به درخواست صدیقه و برای گذشت آن لحظات پراضطراب در زندان، بیمعطلی شروع کردم.
ساعت یک شب بود. که ماهرخ را صدا کردند. از نگاهش ترس و وحشت میبارید. خیس عرق بود. بدنش بهشدت میلرزید. ذستش را گرفتم و گفتم: ماهرخ آرام باش اتفاقی نمیافتد. نیم ساعت بعد رنگ پریده برگشت و گفت: فروغ امشب میخواهند مرا از این زندان منتقل کنند. به کجا؟ زندان بندر عباس.
به آرزویم رسیده بودم با اشتیاق دلم میخواست به زندان بروم و به دیگران ملحق بشوم.
دلم نمیخواست در روزهایی که مجاهدین اعدام میشوند یا در زندان هستند من آزاد باشم. آن هم با این وضعیت و محصور در خانه که کاری نمیتوانستم بکنم.
یک چیز در همه زمانها ثابت است و قابل ستایش، و آن فداکاری صادقانه برای آزادیست. سال تحصیلی سوم راهنمایی را در شهر بافت کرمان پشت سر گذاشتهام.
فراخوان به ابتکارعمل بینالمللی برای توقف اعدامها و کشتار و جنایت علیه بشریت در ایران