
28فروردين: تصویب طرح شورای ملی مقاومت ایران دربارهٌ آزادیها و حقوق زنان
روز بیست و هشتم فروردین سال 1366، شورای ملی مقاومت ایران طرح مصوب خود در درباره آزادیها و حقوق زنان را بهعنوان رهنمون و برنامه عمل دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران اعلام و منتشر کرد. در این طرح، شورای ملی مقاومت اعلام کرده که با تکیه برموازین مختلف زیر، طرح مزبور را بهتصویب رسانده است: « با اعتقاد بهاین که تبعیض علیه زن، منافی عدالت و حیثیت انسان است، با تأکید بر ضرورت لغو و رفع کلیه ستمها و اجبارات و تبعیضات رژیم ارتجاعی خمینی در مورد زنان کشور، با تأکید بر تساوی کامل حقوق اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی زن و مرد، در راستای تأمین کامل حقوق تمامی زنان کشور فارغ از هر عدم تساوی و محدودیت بهرهکشانه که با رد هر نوع تلقی کالایی از زن، رهایی تاریخی مرد و زن ایرانی را مد نظر دارد»، در این طرح ازجمله”حق انتخابکردن و انتخابشدن”،”حق اشتغال و انتخاب آزادانه شغل و حق تصدی هر مقام، ازجمله ریاستجمهوری و قضاوت”، ” حق فعالیت سیاسی و اجتماعی آزادانه”، ”حق انتخاب آزادانه لباس و پوشش”، ”برسمیتشناختن تشکلهای زنان و حمایت از سازمانیابی داوطلبانه آنان”، ”دریافت مزد مساوی با مردان در برابر کار مساوی”، ”آزادی کامل درگزینش همسر و ازدواج”، ”حق متساوی طلاق” و ”رفع نابرابریهای حقوقی درزمینه شهادت، ولایت، خضانت و ارث” و ممنوعیت ”چندهمسری و تعدد زوجات” بهرسمیت شناخته شده است.

بیلان جنایت: دیدیم که مجاهدین بهای حفظ حیات مسالمتآمیز سیاسی را با خونشان پرداختند و اصلیترین قربانی آن نیز بودند. وقتی میگویم قربانی مسالمت، یعنی مثلاً یکی در خیابان داشته نشریه مجاهدین را میفروخته، بعد یک پاسداری، چماقداری، کسی آمده طرف را همانجا وسط خیابان کشته و رفته. به همین سادگی! آن هم نه یک مورد، دو مورد؛ سی تا، پنجاه تا و بیشتر.
آن ترورها آنقدر زیاد، آنقدر ناجوانمردانه و آنقدر بیحسابرسی بود که بعد از تمام شکایتهای بیپاسخ مجاهدین، مسعود رجوی بالاخره مسأله را به شکل عام و سراسری با مردم مطرح کرد.
نگاهی به کشتار مجاهدین در بهار 59
مسعود رجوی: «23فروردین، برادر کارگر ما، رضا حامدی که قبل از انقلاب، حزب رستاخیر خمین را منفجر کرده بود و حالا در کنار یک مغازه، کتابفروشی طالقانی را دایر کرده بود، به ضرب 6 گلوله شهید شد.
30فروردین، خواهر کوچک ما نسرین رستمی ـ دقیقاً نمیدانم چند سال دارد شاید 14-13سال ـ در شیراز به ضرب گلوله از پا افتاد.
31فروردین در مشهد یکی از با ارزشمندترین برادران ما، شکرالله مشکینفام ـ که همین حالا فرزند سهسالهاش را در بغل من دیدید ـ بهضرب گلولهی ژـ3 در محل دفتر مجاهدین در مشهد بهشهادت رسید». (میتینگ امجدیه، چه باید کرد)
پاسداران رضا حامدی را در خمین با رگبار مسلسل شهید کرده بودند. بعد او را آوردند اراک و میخواستند در جواز دفنش بنویسند تصادف! مجاهد شهید مرتضی حمزه لو شبانه رفت در غسالخانهی اراک و از پیکر رضا عکس گرفت و چاپ این عکس در نشریهی مجاهد ـ که پیکر سوراخ سوراخ شدهی رضا با رگبار مسلسل یوزی را نشان میداد ـ باعث شد تا داستان تصادف جمع بشود. با این همه، شکایت خانوادهی رضا و مجاهدین به هیچجا نرسید!
مسعود رجوی: «سوم اردیبهشت، برادر ما احمد گنجهیی در رشت در خیابان تختی به ضرب گلولهی نامردمانی که از تهران بهنام انقلاب فرهنگی رفته بودند، به ضرب ژ 3 بهشهادت رسید.
19اردیبهشت، در درگز یک قاصدک جوان دیگر، برادر کوچکمان، مجاهدفروش، جلیل مرادپور، دانشآموز سال اول دبیرستان به ضرب دشنهیی که در قلبش فرو کردند، در خون غلتید». (میتینگ امجدیه، چه باید کرد)
رژیم خمینی در آن فضای سیاسی، اینطور دست به کشتار مجاهدین میزد. این همه ترور فقط در سه ماههی بهار 59 بود.
مسعود رجوی: «14اردیبهشت، شهادت یک درجهدار آزاده و غیرتمند، یک انسان شریف، یک رادمرد ارتشی بهنام سیاوش شمس.
اردیبهشت، در بهشهر، برادر ما محمود باقیپور در حملهی اوباش، چشمش را از دست داد. حجت ابراهیمی در اردبیل، چشمش را از حدقه درآوردند.
7خرداد، در اردبیل نوبت به برادر دیگری رسید. احد عزیزی، معلم روستا، عضو انجمن جوانان که تیر خورد.
روز 19خرداد، ناصر محمدی ـ سلام بر محمد ـ یک مهدی رضایی دیگر، درست 18سال». (میتینگ امجدیه، چه باید کرد)
پدر نسرین رستمی: «چاقوکش، زنجیر بهدست، چماق بهدست، تبر بهدست. اینکه نشد، این شد اسلام؟ اینکه اسلام نیست. این ضداسلام است. میگفتند: حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله!» (پاسخ به ضرورت تاریخ)
مسعود رجوی: «آخه تا کی؟ دم زدن صوری از اسلام تا کی؟ مگر حضرت علی فقط به کلام میگفت اسلام و قسط؟ فیا عجبا عجبا! میگویید ما مسلمان نیستیم؛ آخر علامت اسلام چیست؟ جز شهادتین؟ اشهد ان لا اله الا الله، محمدا رسولالله! فیا عجبا عجبا! مجاهد خلق باید بیاید و شهادتین بگوید.
باز هم بگویید: اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسولالله. اشهد ان امیرالمؤمنین علیاً حجتالله!
فیا عجبا عجبا! اگر کسانی که به قول طالقانی راه جهاد اسلامی را گشودند و دلدادهی مکتب قرآن بودند، مسلمان نیستند، پس بیایید مسلمانی را تعریف کنید! گو اینکه قسط و عدالت در اسلام که مسلمان و غیرمسلمان نمیشناسد. ولی باشد، میگویید مسلمان نیستیم، لااقل بر ذمّهی اسلام هم نیستیم؟ فیا عجبا عجبا!» (میتینگ امجدیه، چه باید کرد)
نشریات آن سالها را که نگاه میکنیم، با بیشتر از 50 شهید ـ که همگی قربانی تروریسم خمینی و پاسدارانش بودند ـ روبهرو میشویم. تعداد مجاهدین مجروح سر به هزاران میزند و تعداد زندانیان مجاهد، خیلی بیشتر. در حالی که ارگانهای حکومتی، حتی قبول نمیکردند که شکایت مجاهدین را ثبت کنند!
چند نمونه از نشریات آن زمان مجاهد را که مربوط به سخنان مادران شهیدان است، میآوریم:
ـ «ما نمیدانیم به چه مقامی شکایت کنیم. اگر ما مسلمانیم، خوب این رژیم خودش را میگوید مسلمان. مسلمان که با مسلمان این کارها را نمیکند. اگر غیرمسلمانیم، اگر میگویند ما یهودی هستیم که خوب، از ما جزیه بگیرند و بگذارند راحت باشیم».
ـ «بارها ما گفتیم بابا! با یک عده جلوی سفارت آمریکا روبهرو شدیم که راه میافتند میگویند: حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله. بگذارید اینها را بگیریم، صحیح و سالم تحویلتان بدهیم. نمیگذارند. به دستور خودشانند. کی حکومت میکند در این مملکت؟»
ـ «از پشت عکس خمینی دارند میآیند بیرون. آجر و سنگ میزنند. مردم را غرق خون کردند. آخر این مسلمانیه؟ این اسلامه؟ کاش میمردم و این روزها را نمیدیدم». (پاسخ به ضرورت تاریخ)
داستان چماقداری، در میتینگ امجدیه به اوج خودش رسید و باعث یک رسوایی عظیم برای خمینی شد؛ طوری که حتی پسر خمینی هم مجبور شد آن را محکوم کند. میرسلیم، معاون وزیر کشور هم آمد تلویزیون و قضیه را محکوم کرد. همینطور نمایندههای مجلس خمینی. آن میتینگ و اوجگیری چماقداری، در واقع یک نقطهی عطف بود.
مصاحبه با معاون وزارت کشور دربارهی حوادث امجدیه
خبرنگار: «آیا مراسم دیروز با اطلاع وزارت کشور بوده؟ اگر بوده، شما برای امنیت آن چهکار کردید؟»
میرسلیم: «بسمالله الرحمن الرحیم. آنچه دیروز شد، برای جمهوری اسلامی شرمآور است. این مراسم با اجازهی وزارت کشور بود. تقاضای سازمان مجاهدین خلق، سه روز قبل به وزارت کشور رسید و مشورت شد و قرار شد که امجدیه باشد و انتظامات قرار شد با شهربانی باشد و انتظامات داخلی استادیوم هم با مجاهدین خلق».
خبرنگار: «آقای میرسلیم! شما اشاره کردید به یک گروه دو سه هزار نفری که در جامعه به اسم حزباللهی یا چماقدار و اینها معروف هستند. اینها بیش ا ز یک سال است که دارند این کارها را میکنند و مردم کشته میشوند. برخی از سازمانها هم میگویند اینها را میشناسیم و حاضریم کمک کنیم و بشناسیمشان».
میرسلیم: «حمله به گروههای سیاسی محکوم است و این را گفتیم و محکوم هم خواهیم کرد». (پاسخ به ضرورت تاریخ)
ماجرای چماقداری در میتینگ امجدیه، آنقدر افتضاح بود که تمام جامعه را تکان داد.
یک خانم پرستار: «در حدود 28 تا 30نفر آوردند اینجا که بیشتر از مجاهدین بودند. تیر خورده هم سه نفر داشتیم. یک خانمی به اسم میترا باباخانی بود و»...
یک هوادار مجاهدین: «برای سخنرانی مسعود رجوی رفته بودیم. مورد تهاجم اوباش قرار گرفتیم. ما فقط دفاع میکردیم. رگبار بود که میآمد. بچهها میافتادند زمین. خودم هم تیر خوردم. خبرنگار سؤال میکند. آنجا فقط پاسدارها بودند که مسلح بودند». (پاسخ به ضرورت تاریخ)
وقتی در میتینگ امجدیه پرده از فضاحت چماقداری برافتاد و موج محکومیت آن تا مجلس رژیم هم رفت، خمینی برای دهنه زدن به ساکنان بیت و مجلس خودش، مجبور شد از پشت این جریان فاشیستی که از اوایل سال 58 راه انداخته بود، بیرون بیاید و با صراحت، مجاهدین را دشمن نشان دهد و از باندهای جنایتکار چماقدار حمایت کند:
خمینی: «خودشان غائله درست میکنند و فریاد میزنند و خودشان دیگران را کتک میزنند، باز خودشان فریاد میکنند... دشمن ما نه در آمریکا، نه در شوروی و نه در کردستان است، بلکه در همینجا در مقابل چشمهای ما در همین تهران است ـ رادیو تهران، 4تیر 1359» (استراتژی قیام)
فضاحت چماقداری، چند ماه بعد و در میتینگ 14اسفند 59 در دانشگاه تهران دوباره تکرار شد. آنجا دیگر چماقداری پاسداران کاملاً رو شد و خمینی تقریباً بهطور کامل خلعسلاح شد. بلافاصله در 15اسفند، خامنهیی را فرستاد نماز جمعه تا موج را کنترل کند.
خامنهای: «گروهکهای ضداسلام، از طرفی گروهکهای ضد خط امام، سیاستمدارهای ورشکستهی منزوی شدهی از چشم مردم افتاده، این عناصر پلید و خبیث، با همدیگر یک واحد و یک طیف را بهوجود آوردند. دیروز، حادثه همین بود که گفتم».
اما آن داستان بزرگتر از قد و قوارهی خامنهیی بود که بتواند جمعش کند. در نتیجه کمی بعد، دوباره خود خمینی مجبور شد به صحنه بیاید.
خمینی: «چماق زبان و چماق قلم، بالاترین چماقهاست و فسادش هزاران برابر از آن چماق بیشتر است».
این حرفهای خمینی، نه فقط حمایت آشکار از چماقداری، بلکه پذیرفتن ضمنی مسئولیت آن هم بود. ترجمهی بیتعارف حرف خمینی میشود این: حرف نزن تا چماق نخوری!
با وجود همهی واقعیتها و اسناد متعدد، خمینی رسماً زیر بار قبول مسؤلیت چماقداری نمیرفت. اما در عمل با وقاحت از چماقداری حمایت میکرد و تازه نتایج آن را هم بهگردن قربانی میانداخت و میگفت: «خودشان خودشان را داغ میکنند، میگذارند گردن اسلام! خودشان خودشان را شکنجه میکنند، میگذارند گردن اسلام!»
باید چند سالی میگذشت تا یکی از یاران «امام» قاف بدهد و کتابی بنویسد و راز گشودهی خمینی را به شکلی کاملاً محکمهپسند بیان کند. موسوی اردبیلی در سال 1364 همهچیز را کتباً «لو» داد. سال 1364 وزارت دادگستری و شورایعالی قضایی خمینی، از اینکه مسئولیت چماقداریهای خودشان را از همان اول کار به عهده نگرفتند، از خودشان انتقاد کردند! جالبتر آنکه تلاش کردند با سند و مدرک، ثابت کنند تمام چماقداریهای آن سالها، کار پاسداران و خود حکومت بوده و نه هیچکس دیگر!
عنوان کتاب: غائله 14اسفند 1359، ظهور و سقوط ضدانقلاب
پدید آورنده: وزارت دادگستری جمهوری اسلامی
شورایعالی قضایی
چاپ چاپخانه وزارت دادگستری
چاپ اول: سال 1364
با مقدمه عبدالکریم موسوی اردبیلی
قسمتهایی از این کتاب را نقل میکنیم:
صفحهی 492: «آنانی که پس از 14اسفند به دفاع از نهادهای انقلابی برخاسته و حضور آنان را در دانشگاه کتمان میکردند، بیراههیی غیرمعقول انتخاب کرده بودند... اگر 14اسفند بدون حضور نهادهای انقلابی و پرخاش آنان، و اگر بدون نعرههای حزبالله سرانجام مییافت، اگر 25خرداد60 بدون یورش فداییان انقلاب سپری میشد و اگر اگر... مسلماً اکنون در این اوج از گذرگاه انقلاب گام برنمیداشتیم».
در چند خط بالاتر هم از روی گزارش یک پاسدار، آورده است:
صفحهی 492: «بعدازظهر، پاسبخش ستاد یک، وابسته به منطقه 10 آمد گفت: هر کسی که میخواهد برود دانشگاه، بیاید برود!... رفتیم به اداره مرکزی میدان خراسان. پاسداران با لباسشخصی آماده بودند.
از طرف «ج. و» فرمانده نظامی گفته شد: همه، کارتها و سلاحهای خود را تحویل دهید که اگر جریانی پیش آمد، شناخته نشویم... اولین گروهی که پا به میدان گذاشتند، تعداد قریب به 300نفر حزباللهی، به سردستگی حاجی «ع. ع» بودند“.
این، پایان حقوقی جنایتی است به اسم چماقداری. یک جریان فاشیستی و ضدمردمی که بعد از سالها، خودشان، خودشان را معرفی میکنند. اگر چه برای مردم و مجاهدین، همهچیز روشن بود و همان سالهای 58، 59 با اسم و مشخصات، همهی ماجرا را افشا کرده بودند؛ اما این خمینی بود که با دجّالگری آخوندی تلاش میکرد قضیه را پنهان کند و بگوید چماقداران، همان مردمند!
در مراجعه به آرشیو همان سالها، بخشی از اسناد مجاهدین که آقای مهدی ابریشمچی و سردار موسی خیابانی افشا کردند را میخوانیم: «ما عناصر دستاندرکارشان را شناسایی کردیم، با اسم کوچک میگویم و اگر مقامات مسئول بخواهند، در دادگاه میتوانیم با مشخصات کامل افشایشان کنیم. سرشان فردی است به اسم اسدالله در دفتر حزب جمهوری است. یکی دیگر، یک روحانی است. افراد کمیتهی 4 ستاد 10 و معاون سپاه منطقهی 6 که این جریانهای را ترتیب میدهند و بعد از مأموریت، به نفراتش دشنه هدیه میدهد». (پاسخ به ضرورت تاریخ)
موسی خیابانی: «تلاش کردیم صبر و بردباری داشته باشیم تا واکنشهای متقابل کور انجام ندهیم. در هر موردی، مراتب را به مسئولان امر نوشتیم و درخواست رسیدگی کردیم که ممکن است کسی کشته بشود... متأسفانه به این تقاضاهای ما که خطاب به مسئولان بود، تا حالا جوابی داده نشده».
این بود شمّهیی از بهایی که مجاهدین برای حفظ فضای مسالمت در عرصهی سیاسی ایران پرداختند. بهایی شامل زندگی بیش از 50تن از مجاهدین و هوادارانشان که حین فعالیت سیاسی، به دست پاسداران ترور شدند. در همین رابطه، سند و اعتراف بسیار مهمی از زبان و قلم دادگستری رژیم خمینی در سال 1364 را افشا کردیم. کتاب قطوری که مسئؤلیت تمامی آن ترورها و قتل مجاهدین در سالهای پس از انقلاب تا قبل از 30خرداد 60 را بر عهدهی خمینی و نظام تحت سلطه و اوامر او میگذارد. این کتاب، سند مهم و محکمهپسندی است که پرده از عمق توطئههای خمینی برمیدارد و نشان میدهد چگونه خمینی برای حفظ خودش در حکومت، به جنایت سازمانیافته متوسل میشده، جنایتهایی که تا قبل از 30خرداد 60 نسبت به مجاهدین و... انجام شد. آری، این است بخشی از بیلان جنایت!
پایان قسمت دهم.

آن روز برای دومینبار آن گنجشک دم بریده -که بر روی بالهایش لکههای جوهر ریخته بودند- آمد و، روی ترکههای بالاترین شاخه سیببن همسایه تاب خورد. هر دو بار چشمان مرا غافلگیر کرده بود، بار اول میخواستم گوشهیی از پنجره را باز کنم تا نسیم زلال و آبی صبح به داخل بیاید، همین که پرده را کنار زدم، دیدم روی شاخه نشسته و به من زل زده؛ فکر کردم آن چشمان لعنتی است که دایم را میپاید. سریع پرده را انداختم.
این بار داشتم دنبال واژهیی میگشتم که هموزن آواز قناری باشد و به نیلی آسمان نیز بخورد، درست در جایی که فکر کردم یافتهام، نگاهم با نگاه او تلاقی کرد، دوباره -آسیمهسر- پرده را انداختم.
نمیدانم چند بار گرفته و ولش کرده بودن. جوهری که روی پرهایش ریخته شده بود، دو رنگ بود، شاید هم چند رنگ. آبی، مشکی، یا ترکیبی از آبی و مشکی. اگر دقت میکردی روی گلویش -آنجا که کرکهای نرم روییده بود- اثر انگشتهای مختلفی میدیدی. آن اثر انگشتها چون رد کفشهای کوچک و بزرگ بر سپیدی دوشیزه برف، زیر گلویش را چرکین کرده و از انتظام خوشایند انداخته بود. گو اینکه او را به دست کودک چهار یا پنج سالهیی داده بودند که در دستانش بفشارد و با آن بازی کند یا یکی خواسته بوده او را خفه کند، چه میدانم، سرش را ببرد و بیندازد توی سطل آشغال تا گربهها بخورند.
دیدن این گنجشک و حرکتهای غریبی که از خودش بروز میداد خاطرات آشنایی را برایم تداعی میکرد و هوای تازهیی را در اتاق پر از کسالت و خمیازه میدمید.
از وقتی ارتباطم با «ح» قطع شده بود، به هر دری میزدم تا بتوانم از مرز خارج شده و ارتباطم را وصل کنم ولی تا به حال موفق نشده بودم.
شبها جایی برای خواب نداشتم. راه رفتن نیز برایم غیرممکن شده بود. باد پاییزی که پشت پنجره مینالید، آرزو میکردم که ایکاش بتوانم روزی -بدون خوف از تعقیب و پاسدار- آزادانه، عرض خیابان را بپیمایم و صدای دوست داشتنی قرچ قرچ شکستن برگهای خشک پاییزی را در زیر قدمهایم بشنوم. این تنها آرزوی من بود و گمان میکردم ممکن است آن را با خودم به گور ببرم و وقتی به این فکر میکردم که آدمهای دیگر چرا بیتفاوت از کنار برگهای پاییزی رد میشوند و این آرزو را ندارند لجم میگرفت و آنها را شماتت میکردم.
چند وقت پیش، با وساطت برادر بزرگم، رضا و دستکاری کارت اشتغال و معافیت او، توانسته بودم مدارکی جور کرده و در یکی از معادن سنگ آهک و سنگ نمک آذربایجان غربی بهکار مشغول شوم؛ و در پوش آن به راهحلی برای خروج از ایران بیندیشم. هنوز چند ماه نگذشته این امکان آلوده شد و قصر در رفتم. حال چارهیی نداشتم که بیایم اینجا. در عوض، در این فاصله رضا قول داده بود، هر طور شده اقدامی برایم بکند و نتیجه را اطلاع دهد.
این اتاق کوچک، در واقع زندان من شده بود و تنها کانال ارتباطم با صداهای رنگارنگ کوچه، ابریشم خوشبافت و چشم نواز آسمان، خوشههای منظم ستارگان و باران که مثل اسب دمنقرهیی سبکپایی، در پشت پنجره یورتمه میرفت. برای اینکه بهتر ببینم این آیههای خداوندی را تماشا کنم [و کسی مرا نبیند] چپ و راست، با دندان نیش، سوراخهایی روی پرده رنگ و رو رفته اتاق ایجاد کرده بودم.
دمدمههای صبح، نیمههای شب، و گاه صلات ظهر -که بیرون خلوتتر بود و همه خواب بودند یا در پشت دیوارهایشان چرت میزدند- لای پنجره را باز میکردم و با احتیاط به جهان و زیباییهای مسحورکنندهاش خیره میشدم. البته در متن این زیباییها همیشه چکمههای خونی اختناق را هم میدیدم که سنگین و چکهکنان از کوچه رد میشود.
آن روزنهها، تمام دنیای من بودند. آنها ستارگان شبانههای من بودند. هر یک از آنها برای من یک رنگ بود، یک نت بود یک کلمه بود، دنیای مرا پر از نقاشی، موسیقی و شعر، میکرد. چشمان با دیدن و دیدن آبستن میشد و من کلماتم را در خلوتهای دردناکم به دنیا میآوردم. بدون آن روزنهها، انگار من هیچ بودم، انگار قطعه سنگی آتشفشانی و سرد شده بودم که از گرده کفآلود و خشمناک کهکشانی چرخان، در یک تاریک شب توفانی، بر قلب منجمد قطب شمال فرود آمده و در گوشهیی متبلور شده بود.
بی آن روزنهها، من از خودم بدم میآمد و عنق میشدم، اخم میکردم و داد میزدم و به دیوارها مشت میکوبیدم، بعد که خسته میشدم، بغض میکردم و ساکت میشدم و کلهام را به دو دست گرفته و میفشردم؛ اما فقط این حرفها از آن تراوش میکرد: «دی.. وار... دار... دیو»... . سعی میکردم با خیرهشدن به یک نقطه، ذهنم را متمرکز کنم و حرفها را به هم بچسبانم، هر چه تقلا میکردم، نتیجه یک چیز بیشتر نبود: «دیوار!». انگار جمجمهام را قاچ کرده و در هر قاچ آن یک دیوار قطور کاشته بودند.
شبها، دیوارها نمایانتر میشدند. شهر با تمام سایه-روشنهایش، پشت دیوارها قایم میشد. در این هنگام، من پرده را کنار میزدم و پنجره را تا نصفه باز میکردم تا بهتر ببینم و چشمانم را تا دورترین ستاره، [آه! آن ستاره سرخ] پرواز دهم. اگر مییافتمش، تمام شب، بدون پلک زدن به آن خیره میشدم تا یک آن هم که شده، دیوارها را فراموش کنم و در آن ستاره نفسی بکشم.
ستاره گاهی دیر میآمد، گاهی کمی دیرتر، ولی چشمان من همیشه زودتر از او به میعاد میشتافت. چقدر آن ستاره به سوراخهایی که روی پرده ایجاد کرده بودم، شباهت داشت. هر شب کار من این بود. ستاره میگریست و من ارغوان اشکهایش را مینوشیدم بعد همانطور که خیره خیره نگاه میکردم، پلکهایم روی هم میافتاد و خوابی ناخواسته مرا از دیدن ستاره و آسمان میگسست. من میخواستم آنطرف ستاره را ببینم ولی خواب با دیوارهایش میآمد و چشمان مرا به شلاق میبست و میسوزاند بعد در چشمخانه حبس میکرد.
چشمتان روز بد نبیند، اگر خوابم سنگین میشد، آنوقت دیوارها در خوابم به رقص درمیآمدند و زمین -دیوار در دیوار- نعره میکشید و روی قفسه سینهام رژه میرفت. در این مواقع نفس تنگی به من دست میداد، سرسام میگرفتم، کلافه میشدم و دهانم کف میکرد و به پشت میافتادم و با دستهایم مذبوحانه و کورمال کورمال سعی میکردم دیوارها را بتارانم ولی... . کار که به جای باریک میکشید، مادرم متوجه میشد و هراسناک خودش را به اتاق میرساند -و در حالی که اشک در چشمان فروشکستهاش حلقه زده بود- با مهربانی مرا نیمخیز میکرد، پشتم را میمالید و برایم دمکرده گل گاوزبان میریخت و پیدرپی میگفت:
وای خدای من! رحم کن!... بچهام دیوانه شده... یا پنج تن آل عبا!...
من مینالیدم:
مادر ولم کن، ترا بخدا ساکت باش، چیزی نشده...
ولی او تا من به خواب نمیرفتم، اتاق را ترک نمیکرد، و ساعتها در حالی که بالای سرم چمباتمه زده بود، با دلسوزی به وجنات من زل میزد.
آن «چشمها»، آن یک جفت چشم [آن چشمان لعنتی که چون دو حفره تاریک با دو گل آتش مرموز؛ نه، نه، بهتر بگویم، چون دو تنور سرد و تار عنکبوت بسته مردمکان جغد خرابهنشین، حتی در تاریکی شب هم بیدار بودند]، دلم را از اضطرابی گنگ پر میکردند. آنقدر مرا میپاییدند و همه جا به دنبالم بودند که به خود بباورانم که: «شب، هست و خواهد بود» و من میخواستم بسرایم: «شب نیست و نخواهد ماند».
چند روزی بود که اوضاع فرق کرده بود. به اصرار من مادرم حاضر شده بود، اجازه دهد من روز و شب را در اتاق کوچک بالاخانه بهسر ببرم. تنها به این خاطر که آن اتاق از درز آجرها بالاتر بود و اگر خبرچین معروف محلهمان -که در ضمن همسایه دیوار به دیوار ما نیز هست- میخواست از دیوار روبهرو پنجره خانه ما را دید بزند، باید طوری میآمد که من میدیدمش؛ یا حداقل باید یکهو سرش را بالا میآورد و خودش را از نردبانی که همیشه بر لبه بامش، برای اینکار تکیه داده بود، بالا میکشید و مرا -که از لای پنجره آسمان را نگاه میکردم- غافلگیر میکرد.
یکبار خبرچین، در خیابان، جلوی دامادمان را گرفته و با حالت مخصوصی -که انگار از همه چیز و همه کس خبر دارد- گفته بود:
«میدانیم فلانی کجاست ولی بهخاطر پدرش -که آدم با معرفت و آبروداری است- به سراغش نمیآییم، به او بگویید تا دیر نشده بیاید و خودش را معرفی کند و راحت بشود. مرگ یکبار و شیون یکبار».
دامادمان هم با زیرکی خاص خودش، جواب سربالایی به او داده و توی دلش گفته بود: «... خودتی».
البته من یاد گرفته بودم برای این شیوه خبرچینی او نیز ترفندی بهکار ببندم. به این نحو که دو سوراخ بهاندازه دو گردو روی پرده پنجره ایجاد کرده بودم و اکثر اوقات چشمانم را به آنها چسبانده و بیرون را دید میزدم. در اتاق طبقه پایین خانه، بیشترین چیزی که میدیدم دندانهای پوسیده آجرها و پیشانی عبوس و آژنگبسته دیوار همسایه بود؛ و باغچهیی که اجاق فراموش شعله خاکستر شده گلها و برگها بود. تا یادم نرفته بگویم که گاه گربهیی با دم افراشته و نیمهخم و سبیلهای سیخشده، یکبار در طول روز، عرض دیوار را میپیمود و نگاه هیز و حریصانهیی به جوجه مرغهای خانه همسایه میکرد.
در اتاق طبقه بالا، چشمانداز گسترده بود و میشد به ابرها سلام کرد یا ابریشم خنک و آبفام آسمان را دست سایید و چشمها را در آن غوطهور کرد.
بعضی روزها، بسکه از آن دو سوراخ به آسمان چشم میبستم که رفتهرفته حس میکردم، اندامم ابری شده و در فضا منتشر شدهام. وقتی که ابر میشدم اولین کارم این بود که هر چه زودتر از سقف دود زده و کوتاه شهر دور شوم. حین عبور خبرچین را میدیدم که روی زمین چندک زده و در حالی که دستانش را سایبان چشم کرده، دارد از شکاف آجرها، حیاط خانه ما را دید میزند، وحشت برم میداشت و فکر میکردم که همین الآن است که به بالا نگاه کند و مرا ببیند؛ آن هم در چند قدمی خود. بعد از ترسیدن بیجهت و کودکانه خودم شرم میکردم و پرده مچاله شده در پنجههای خیسم را رها کرده و به توهماتم پوزخند میزدم.
روزهای بعد که خبرهتر شدم، فهمیدم، ساختمان اندام او طوری است که نمیتواند به بالا نگاه کند. اگر خیلی همت به خرج دهد و به خودش فشار بیاورد، بیشتر از زاویه 45 درجه را نمیتواند ببیند و برای همین از خورشید خیلی بدش میآمد و پشت پنجره اتاقش را -تا سقف- بلوک سیمانی چیده بود.
روزها گذشت از رضا خبری نشد. دیگر کمکم داشتم به این وضعیت عادت میکردم و به «تعادل» میرسیدم. دیوار داشت، جزیی از زندگیام میشد.
... ولی نه، هنوز میتوانستم بالابلندترین شاخه درخت سیببن همسایه بغلیمان را -که پیرمرد و پیرزن مهربانی بودند- ببینم. راستی اگر این شاخه نبود، چه پیش میآمد؟!... انگشتان عریان شاخه، چون انگشتان صاحبانش، فرتوت و استخوانی بود، با این همه آینه فصلها بود و با نگاه کردن به آن، میشد فهمید، چه فصلی است، یا حتی چه روزی از کدام فصل است. یکدفعه زرد میشد و گر میگرفت، دفعه بعد سپید و صورتی بود، با لکههای سبز یکبار پر از گنجشکان پرگو و بازیگوش بود، بار بعدی خالی و مدام در باد میرقصید.
دو روزی بود که آن گنجشک دمبریده بر شاخه تاب میخورد و نگاه مرا به خود جلب میکرد. هنوز چند برگ پوسیده، چند شعله سرد و خاموش، یادگار بهار گذشته، خودشان را به شاخه بند کرده و سرافتادن نداشتند؛ آنچنان محکم به گردن شاخه آویخته بودند که من با دیدنشان بیاختیار به یاد مادر بزرگ میافتادم که بعد از هشتاد و اندی عمر، همیشه میگفت:
مگر من چند سال دارم؟! همسن و سالهای من تازه تازه دارند دندان عقل درمیآورند!
یکشب توفان شدیدی آمد. من تا صبح نخوابیدم. همه شب نگران و مراقب بودم، ببینم چه پیش خواهد آمد. چه شب طولانی و خفه کنندهیی بود، مگر سپیده میزد. فردای آن روز نیز توفان ادامه یافت. صبح روز بعد که توفان کمی آرام شد، با چشمان ورقلمبیده و قرمز از بیخوابی، بیصبرانه شاخه را نگاه کردم، از هشت برگ، تنها یکی، و سمجترینشان بر شاخه باقی مانده بود؛ چه باقی ماندنی! نصفش را باد برده و به جایش توری ظریفی در ارتعاش بود. با این وجود با نصف دیگر اندامش، فاتحانه در برابر شلاقکش باد، سینهستبر کرده بود، عین خیالش نبود. با خودم گفتم:
این برگ یک چیزی را میخواهد به تو بگوید.
مهر و بهدنبال آن آبان، یکی پس از دیگری، در هیاهوی تاریک بادها، طبل ناآرام شیروانی و دندان قروچه پنجرهها و ناودانیها -که از سرما میلرزیدند- گذشتند. با آغاز آذر، نخستین برف زمستانی بر شاخه من نشست، سنگینیاش آن را خم کرد و از لبه دیوار پایینتر برد. دیگر شاخه را نمیدیدم. به جای آن زاغ پیری هر روز میآمد، مدتی بر لبه دیوار مینشست و با منقار استخوانی فرتوتش برف را تفتیش میکرد، بعد روزنه پرده را با بالهایش رنگ سیاه میزد و میرفت.
پنجره از من قهر کرده بود و هیچ چیز تازهیی برایم نداشت، به همین خاطر منهم طاقچه بالا گذاشته و دیگر به سراغش نرفتم. بیپنجره زندگی کردن، بهتر است تا پنجرهیی داشته باشی که هر وقت آن را باز میکنی شب و سرما، همزمان به داخل اتاق یورش ببرد.
در این چند مدت بهوضوح میدیدم که قلبم بیآن شاخه، دارد پیر میشود. حتی گاه حس میکردم که بیقلب دارم نفس میکشم. عجب زندگیام، احمقانه و یکنواخت شده بود. از رضا نیز خبری نبود. میگفتند آن طرف مرز، برف سنگینی روی زمین نشسته و «عبور» از آن مناطق امکانپذیر نیست. چند نفری هم که موفق شده بودند از نگاه تیز پاسداران مرزی فرار کنند، آنطرفتر دچار برف و بوران شده و گرگها اجساد بیرمقشان را دریدهاند.
آذر آذرکش سرانجام سپری شد. فصل ورق خورد و دی ماه آمد؛ دی با نفسهای یخزده و چکمههای یاسآور و سوز استخوانسوزش. عجب فصل سنگینی بود. گاه که دلم بیاندازه یخ میزد و میگرفت، از برادر کوچکم -که بعد از بازگشت از مدرسه، برای بازی به حیاط میرفت- سراغ باغچه را جویا میشدم. با دقت و حوصله به او توضیح داده بودم که هر روز برف را کنار بزند و خوب خاک باغچه را وارسی کند، مبادا جوانهیی از زیر برف جوشیده باشد و متوجه نشده باشیم.
***
سرانجام، بهمن آمد؛ با نامهیی از رضا. بهمن را خوب میشناختم. وقتی اسمش میآمد تمام بدنم از ابهتش میلرزید. بهمن دریای شعلههای جوان بود و فصل فروریختن بهمنها و لرزش زمین. رضا در نامهاش نوشته بود که یک سرنخ پیدا کرده، اما باید فعلاً منتظر باشم.
در کتابهای دبستانی خوانده بودم که بهار، فصل کوچ ننه سرما و تنفس زمین است. حال که اوایل اسفند بود، خیلی مشتاق بودم این تغییرات را به چشم ببینم. مادرم قول داده بود، هرگاه برای خرید روزانه میرود به جاهای مختلف شهر سرک بکشد تا اگر گلی، سبزهیی یا شاخهیی و چیزی که حاکی از آمدن بهار باشد، با خود بیاورد.
یک روز اتفاق عجیبی افتاد. من که عادت کرده بودم به خود بقبولانم، شاخه، پشت پنجره نیست، از سر بیمیلی، نمیدانم چه کاری میخواستم بکنم، بلند شده و نیمنگاهی از یکی سوراخهای روی پرده، به بیرون انداختم... اوه!... . با شگفتی تمام دیدم شاخه من آنجاست و قدری نیز قد کشیده است. شاداب، ترگل ورگل و شق و رق داشت ابرهای پنبهیی و پرباران اسفندی را حلاجی میکرد. چه میدیدم، خدای من!؟ دوباره نگاه کردم، نه، خواب نبودم. یکمرتبه بغض شادیم ترکید و هایهای گریه کردم. هول شده بودم. نمیدانستم چه کاری درست است و چه کاری باید بکنم. از پلهها پایین دویدم تا مادرم را از این حادثه شگفت باخبر کنم. افسوس، در خانه نبود. عطش عجیبی گلویم را میسوزاند باید به او میگفتم که چه دیدهام. دوان دوان دوباره از پلهها بالا رفتم. نه، اشتباه نمیکردم. چند نگین قهوهیی بر انگشت شاخه من میدرخشید. شاخه سیب جوانه زده بود. «بهار آمده بود»، بهار... .
با اینکه باد میآمد و سوزی را از روی برفآبهای هنوز باقیمانده روی دیوار برمیانگیخت اما من دیگر حضور زمستان را باور نکردم و دل به بهار دلانگیز در راه بستم.
برای اینکه خوب بتوانم شاخه را زیر نظر داشته باشم. یک چارپایه آورده، پشت پنجره گذاشتم، ملاحظه خبرچین را هم نکردم، سوراخهای روی پرده را دوبرابر گشاد کرده و پنجره را هم نیمهباز گذاشتم. نیمساعت بعد مادرم آمد، کفشهایش را کنده نکنده آستین او را گرفته و کشان کشان به اتاق طبقه بالا بردم. اولین کاری که کرد پنجره را بست. حسابی ترسیده بود.
- خانه خراب! میبیندت و لو میروی. مگر خبر نداری بیرون بگیر و ببند است. دنبال تو هم هستند؟!
جوابش را ندادم با اصرار بیشتر گفتم:
- اینجا، اینجا را ببین!
وقتی دید، هیچ تعجبی نکرد، فقط خندید و گفت:
- اینکه چیزی نیست، درخت سیب فسقلی عباسآقا همیشه شکوفه میزند ولی دریغ از میوه... .
مکثی کرد، بعد دستش را با زنبیل، از زیر چادر بیرون آورد.
- این یکی را ببین!
بیاختیار از شادی جیغ کشیدم. درست به تعداد برگهای برباد رفته شاخه، هشت بنفشه بهاره ملوس، در ته زنبیل، در متنی از خاک نرم و مرطوب، با شرمی زیبا میدرخشیدند.
مدتی بر و بر هم بنفشهها و هم مادرم را نگاه کردم. نمیدانستم چه بگویم. زبانم بند آمده بود. مثل تشنهیی که با عبور از یک کویر سوخته، ناگهان به چشمهیی زلال رسیده باشد، زانو زدم و یک از بنفشهها را که شرمناکتر و سربهزیرتر و در عینحال گستاختر بود، از خاک ته زنبیل جدا کرده، کف دست گذاشته و با اشتیاق بوییدمش. گویی پرچم بهار را بر دوش داشت. انگار تمامی نغمهها و بارانهای فروردین را در خود جمع کرده بود. مانند یک شعله زنده به رنگ زرد و بنفش میسوخت و عطر مرموزی از خودش ساطع میکرد. چه شکوهی و چه تولدی! آن روز با کمک مادر و برادر کوچکم، آن بنفشههای نورسیده را در باغچه کاشتیم و چون جان عزیز پاس داشتیم.
حال بهار با جرقههای سبزش از هر سو سرک کشیده بود، از لبه پنجره، از ترکهای بامهای کاگلی، حتی از شکاف آجرهای عبوس دیوار خانه خبرچین. چشمان خبرچین در زمینهیی از سبزهها دیگر نمیتوانست مانند سابق خوب ببیند و هر روز کمسوتر میشد.
باران فروردینی هر روز پنجره را با گلاب شستشو میداد و دامن برگچههای کال و زلفکان بنفشهها را الماسآجین میکرد. کمکم پروانههای لطیفبال شکوفه نیز بر انگشت شاخه سیببن نشستند و عطر حضورشان با صدای بالهای دو نخستین پرستویی که در سقف خانه آشیانه کردند، درآمیخت. بوی عید در اتاق کوچک، یعنی در زندان خانگی من نیز پیچید. بهار از دیوارها گذشته بود اما من هنوز بیرون از بهار بودم. من از بهار عبور نکرده بودم. بهار از من عبور نکرده بود.
آه! چه روزهایی باد مسافر، با کتان سبز دامانش مرا آواز میداد و به هجرت فرامیخواند؛ و باران با انگشتک نقرهییاش به شیشه مینواخت، و به شکفتنم برمیانگیخت، و به تماشا. همه چیز بوی «تغییر» میداد.
چهار روز از آمدن بهار نگذشته برادرم به کوه دالاخانی رفت و گلها و گیاهان وحشی فراوانی با خود به خانه آورد. لاله، سنبل، شکوفه بادام، زنبق... . این همه گل را تا کنون یکجا ندیده بودم. پیاز لالهها را در باغچه کاشتیم تا سال بعد نیز به گل بنشینند. بقیه را داخل بطری آب گذاشته و با نظم خاصی در اتاق طبقه بالا چیدیم. بهار، این سو و آن سوی پنجره را شکوفان کرده بود ولی من از بهار ننوشیده بودم. استخوانهایم هنوز جامه زنگزده خزان را به بر داشت. قلبم سبز نبود. من میخواستم سرمنشا بهار را ببینم؛ آن چشمه رنگینکمانی که زندگی از آن میجوشید و خاک را سرشار میکرد.
بله، همانطور که پیشبینی میکردم، طاقت نیاورده و بر آن شدم به هر قیمت، شبانه - هنگامی که چشمان خبرچین، بیشتر از یک متری جلوی پایش را نمیبیند- یواشکی پنجره را باز باز کرده و خودم را به کوچه و از آنجا به خارج شهر برسانم و به بهار بپیوندم.
سرانجام مادرم را راضی کردم که بقچه محقر سفرم را بپیچد. شبی که قرار بود حرکت کنم، رعد و برق شدیدی درگرفت و باران تندی از ابتدای غروب شروع به ریزش کرد. مادرم مدام میگفت:
- مگر دیوانهیی بچه!؟ با این وضع کجا میخواهی بروی؟!
- هر طور شده، باید امشب بروم، اگر نروم، میمیرم.
***
شب از نیمه گذشته بود و خروسخوان در راه بود. سر و رویم را با» آق بانو» پوشانده و یک بیل برداشته، بقچهیی از آن آویخته و روی دوش گذاشتم که یعنی میرآبم و برای آبیاری میروم.
باران ایستاده بود اما آسمان گاهگاه با پرتو سوخته آذرخشی روشن- خاموش میشد. مادرم از قبل تمامی سوراخ- سمبههای دیوار خبرچین را با تکههای گل مسدود کرده بود. شک نداشتم اگر خبرچین بیدار بود باید برای دیدن من به پشتبام میآمد. با احتیاط، وارد حیاط شده، پایورچین پایورچین به سمت در رفتم، ابتدا مطمئن نبودم بتوانم از در عبور کنم. دستگیره را به آهستگی چرخاندم، بوی غریب آشنای کوچه به مشامم خورد، جرأت پیدا کرده در را تمام باز کرده و از حیاط بیرون زدم. چند گامی دویدم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، کوچه با چالههای پر از آب باران، چون رودی از آینههای شکسته و لرزان مینمود. در مسیر، چند بار دیگر پشت سرم را دید زدم، چون چیزی غیرعادی به نظر نیآمد به سرعت قدمهایم افزوده و قرص و محکم به سمت کوهپایههای مشرف به شهر، شتافتم.
آن لحظه را هیچگاه فراموش نمیکنم. عجب هوا بوی رهایی و شکفتن میداد. از آخرین خانههای حومه شهر نیز گذشتم. خروسی شروع به خواندن کرد. دشت فرارویم لبریز از آواز مرطوب غوکان و نغمه پرندگان بود. ستاره درشت سحری در ابرهای گسیخته پس از باران میدرخشید، و من از اینکه با پاهایم (پاهایی که ماهها راه نرفته بودند) میتوانستم گل معطر و چسبناک را لگد کنم سر از پا نمیشناختم. بهار از دیوار ما نیز گذشته و چشمان خبرچین را سوزانده بود.***
دو هفته بعد، دشت به دشت و شهر به شهر، به راهنمونی مردی که پلکهایش از برگهای سوزنی کاج بود و شانههایش، دماوند رهایی، از نوار مرزی عبور کرده و به رودبار جاری تدوام پیوستم. پس از سودن قبضه مسلسل به دستان خویش بهار را باور کردم. من به اصل رسیده بودم و به منشأ بهار؛ به آغاز زمین؛ جایی که آتشفشان میرست و جنگل در عطر باروت نفس میکشید؛ به مجاهدین.
بهار، از دیوار زندان توهم من نیز گذشته بود.
ع. طارق
مارتین لوترکینگ رهبر سیاهپوستان آمریکا در شهرممفیس ایالتتنسی، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به قتل رسید.
وی در سال ۱۹۲۹ در شهرآتلانتا در ایالت جورجیا متولد شده بود و دارای دکترا در رشته الهیات از دانشگاه بوستون در سال ۱۹۵۵ بود.
مارتین لوترکینگ بهشدت با نژادپرستی بهمخالفت برخاست و بهسرعت تبدیل به یکی از رهبران سیاهپوستان آمریکا شد. او در یکی از نطقهایش گفت:
” ما هیچ راه چارهای نداریم، جز اعتراض. برای سالیان دراز، ما صبر و تحمل بیپایان خود را نشان دادهایم”.
در بهار ۱۹۶۳، در تظاهرات بزرگی که در اعتراض بهتبعیض نژادی برپا گشته بود، مارتین لوتر به همراه تعداد زیادی از یارانش دستگیر شد و بهزندان افتاد. وی در نامهای که در زندان نوشت ، از جمله گفته بود:
”ما از خلال تجربیات دردناکمان این را تجربه کردیم که آزادی، هیچگاه داوطلبانه داده نمیشود. آزادی بایستی از جانب تودههای تحتستم گرفته شود”.
در سال ۱۹۶۴، جایزه صلح نوبل بهمارتین لوترکینگ اعطا شد.

خمینی، مجاهدین، دوکفّهی ترازو
قریب 28 ماه تلاش مجاهدین برای همزیستی مسالمتآمیز بین مجاهدین و خمینی، در ملاقاتها، میتینگها، مصاحبهها، رفراندومها و انتخابات گذشت. میخواهیم دوباره سری بزنیم به خیابانها. همان جایی که اولین قسمت این سلسله نوشتهها را از آنجا شروع کردیم. میرویم جلوی دانشگاه تهران.
آنجا فقط بحث سیاسی نیست. اگر چه که سیاست، بحث اصلی است.
اما در کنار بحثهای سیاسی، گفت و گوهای ایدئولوژیک هم هست و کتابهایی که دیدگاههای مختلف فکری را تبلیغ میکنند.
تضاد خمینی با مجاهدین فقط یک اختلاف نظر سیاسی نبود؛ بلکه برخورد دو سنخ فکر و دو نوع اندیشه در تمامی جهات بود. آنچه در مورد اختلاف نظرهای مجاهدین و خمینی میتوان گفت را، بهتر از همه خود خمینی و جانشین وقتش منتظری توضیح دادند:
منتظری: «مجاهدین خلق یک سنخ فکر و اندیشهاند... منطق غلط را باید با منطق صحیح جواب داد». این، حرف قائممقام وقت خمینی بود.
بهراستی، این اندیشه یا منطق، مگر چه میگوید که برای خمینی غیرقابل تحمل است؟ جواب ا ین سؤال را خود خمینی داده است:
خمینی در سال 1356 در یک جلسهی درس خصوصی در نجف:
«یک دستهیی پیدا شده که اصل تمام احکام اسلام را میگویند برای این است که یک عدالت اجتماعی بشود. طبقات از بین برود. اصلاً اسلام دیگر چیزی ندارد، توحیدش هم عبارت از توحید در این است که ملتها همه بهطور عدالت و بهطور تساوی با هم زندگی بکنند. یعنی، زندگی حیوانی علیالسواء. یک علفی همه بخورند و علیالسواء با هم زندگی کنند و به هم کار نداشته باشند. همه از یک آخوری بخورند... میگویند، اصلاً مطلبی نیست. اسلام آمده است که آدم بسازد، یعنی یک آدمی که طبقه نداشته باشد دیگر، همین را بسازد. یعنی حیوان بسازد. اسلام آمده است که انسان بسازد. اما انسان بیطبقه»... (صحیفهی نور، جلد 1) از بددهنیهای خمینی که بگذریم، اصل حرفش روشن است؛ بهویژه که مسعود رجوی هم در همان اواخر، خیلی روشن و صریح به خمینی نوشته بود که اسلامی که مجاهدین به آن اعتقاد دارند، با اسلام خمینی سراپا متفاوت است.
مسعود رجوی: «من با صراحتی که بعداً فهمیدم واکنشی جنونآمیز از سوی خمینی برانگیخته، خطاب به خمینی نوشتم که اسلام ما با شما سراپا متفاوت است. اسلام ما با شما در مورد آزادی و حق حاکمیت مردم و استثمار و مقولات تکامل و دیالکتیک و بهرهکشی و حقوق ملیتها بهویژه مردم کردستان و منطق ”یا روسری یا توسری“، در دو طرف طیف قرار دارد». (کتاب استراتژی قیام)
خمینی دستش آمده بود که در مقابل جریانی که از یک رشد اجتماعی بالا و سریع برخوردار است، اگر دیر بجنبد، قافیه را باخته است. بهجاست که به گواهی چند شاهد در مورد گسترش اجتماعی مجاهدین استناد شود. شهودی که بهطور خاص از دشمنان مجاهدین هستند:
ـ آقامحمدی، رئیس ستاد تروریستی نصر که مسئول امور عراق در دفتر خامنهای و سپس معاون سیاسی رادیو ـ تلویزیون رژیم بود، میگوید: «در اوایل انقلاب، شاید حدود500هزار میلیشیا گروههای تروریستی در کشور سامان داده بودند ـ تلویزیون رژیم، 25 اسفند 78» (استراتژی قیام، فصل دوم)
ـ روزنامهی عصر آزادگان، 14 دی 1378، به قلم اکبر گنجی: «فرقهی رجوی با پشتیبانی پانصدهزار میلیشیا (شبهنظامیان) که در سراسر ایران سازماندهی کرده بودند، میتوانند هستهی اصلی نیروهای جبهه اول را که در حول و حوش امام قرار دارند، قلع و قمع کرده و جمهوری خلقشان را برقرار کنند»... (استراتژی قیام، فصل دوم)
شاهدی دیگر از درون نظام که رهبر مقاومت از آن نقلقول میکنند:
مسعود رجوی: «بعد از 19فروردین، یک مقاله خواندم از یکی از مهرههای رژیم که خودش نوشته بود: تقریباً هیچ ایرانی مذهبی بالاتر از پنجاه سال را نمیتوان یافت که در طول زندگیاش، حداقل یکبار هواداری از مجاهدین خلق نکرده باشد و سازمان مجاهدین خلق یکی از اتفاقات مهم پنجاه سال گذشته ایران است. (یعنی همهی مسلمانانی که در سال 57 در ایران، 17سال و 17سال به بالا داشتهاند).
از اینجا خوب میشود فهمید که رژیم با چه قوه و استعداد و ظرفیتی روبهرو بوده است». (قسمت ششم منتخب نشستهای رمضان در لیبرتی و اشرف، سلسله آموزشهای درونی مجاهدین، مسعود رجوی، تیر و مرداد 1392)
از گزارشهای چند نفر از درون مجاهدین:
ـ “یک روستایی بود به اسم «ده کهنه» بالای بندر ریگ و برازجان. آنجا سهمیهی نشریهی مجاهد داشت. شاید روزانه200 تا نشریه یا کمی بیشتر. در آن روستا، اضافه بر جوانان هوادار، پیرمردها و پیرزنهایی هم بودند که مشتری پر و پا قرص نشریهی مجاهد بودند. نشریه را میخریدند، بعد صبر میکردند تا عصری، وقتی که دوست و آشناهایشان از کار برمیگشتند، نشریه را میدادند دستشان تا برایشان بخوانند. خودشان سواد نداشتند، ولی به مطالب نشریه آنقدر دلبسته بودند که نمیگذاشتند یک شمارهاش هم قضا بشود! “
ـ “مجاهدین در تایباد، بهویژه در روستای «کاریزه» در حومهی تایباد نفوذ زیادی داشتند. باید گفت تقریباً بیشتر مردم هوادار آنها بودند. گسترش و نفوذ اجتماعی مجاهدین در آن مناطق، باعث فعال شدن زنان و ورود آنان به فعالیتهای اجتماعی میشد“.
ـ «سالهای 58، 59 ما در سراوان فعالیت میکردیم. آن وقتها شهر کوچکی بود. با این همه، روزانه باید400- 500 تا نشریه به شهر میرساندیم. یعنی تیراژ ظاهریمان اینقدر بود. حالا دیگر خود مردم چقدر زیراکس و تکثیر میکردند، بیخبر بودیم».
ـ «سازمان در کردستان به علت حساسیت جنگ داخلی آنجا، دفتر نداشت؛ اما تیراژ نشریهی مجاهد خیلی بالا بود».
ـ «ما در زابل بیشتر از 2هزار تیراژ نشریهمان بود. این، با توجه به جمعیت آن روز زابل، مثل این میماند که با توجه به گذشت سی و چند سال، شما الآن در شبکهی اجتماعیتان، از زابل حدود 20هزار مشترک داشته باشید. یا مثلاً وبلاگتان فقط از زابل، روزانه 20هزار بازدیدکننده داشته باشد. تیراژ نشریهی مجاهد در زاهدان که دیگر چندبرابر زابل بود».
گستردگی اجتماعی مجاهدین فقط جنبهی منطقهیی نداشت، بلکه در اصناف و قشرهای مختلف جامعه هم بود:
ـ «میخواهم دو خط از یک خاطرهام دربارهی نفوذ سازمان در محیطهای کارگری بنویسم. مثلاً تعداد کارگرهای هوادار سازمان در شرکت نفت، از تمام گروههای دیگر ـ از جمله انجمن اسلامی ـ بیشتر بود».
ـ «کلاسهای تبیین جهان که برادر مسعود در دانشگاه صنعتی شریف، هر عصر جمعه میگذاشت، حدود10هزار نفر شرکت میکردیم. البته باید با کارت وارد میشدیم. یعنی ورود به آن کلاسها، آزاد هم نبود! چرا که اگر آنطوری نبود، اصلاً نمیشد با وجود زیادی جمعیت، کلاس را برگزار کنند؛ چون سر به چند دههزار میزد که اصلاً چنین امکانی آنجا وجود نداشت».
ـ «روزی که زمان انتشار مجاهد بود، مردم از هر قشر و طبقهیی جلوی روزنامهفروشیها صف میبستند و منتظر میماندند. نشریه را ما فقط در قائمشهر یا بابل و یا شهرهای دیگر شمال، به این شکل و در این ابعاد چاپ و توزیع میکردیم».
ـ «مراجعین به مهمترین سایتها و وبلاگهای فارسیزبان، همین الآن هم به تیراژ نشریهی مجاهد آن سالها نمیرسن! در حالی که برای بردن نشریهی مجاهد به روستاهای دورافتاده، باید حتماً نشریهی چاپ شده را با وسایل نقلیهی مختلف، روزانه به دوردستترین نقاط میرساندیم. جالب است که مردم این کار را برای مجاهدین داوطلبانه انجام میدادند؛ چون آن سالها از نشریهی الکترونیکی و این قبیل چیزها هیچ خبری نبود».
پس خمینی این چیزها را میدید و معنایشان را هم خیلی خوب میفهمید. برای همین هم یا پاسدارهایش را میفرستاد تا نشریهها را آتش بزنند و یا فروشندهی نشریه را ترور کنند! این کارهای تروریستی، در فاصلهی 22بهمن 57 تا30خرداد60، بارها و بارها در شهرهای مختلف ایران تکرار شد؛ اما به دادخواهیهای قانونی مجاهدین، حتی یکبار هم هیچ مقام مسئولی پاسخ نداد!
ـ «نوارهای کاست درسهای تبیین جهان، همان شب به شهرستانها ارسال میشد. کتابش هم دو سه روز بعد میرسید. فکر میکنم سرجمع، تیراژش آن به بالای چند میلیون میرسید».
مجاهدین در آن دورهی کوتاه، یک کار فرهنگی خیلیخیلی عظیم کردند. اولاً درک جدیدی از اسلام را در جامعه بردند که مردم و بهخصوص نسل جوان، تشنهی آن بودند. بهویژه که خمینی چهرهی خیلی ظالمانه و منحطی از اسلام را معرفی میکرد. ثانیاً در رابطه با حقوق کارگران، زنان، روستاییان، زحمتکشان شهری، اقشار مختلف طبقهی متوسط و نیز لزوم شورایی کردن اداره نهادهای جامعه تا سطح رهبری کشور، یک کار گستردهی آگاهیبخش را با همه توان خود، پیش بردند.
مشکل دیگر، این بود که مجاهدین فقط با خمینی درگیر نبودند. جماعت توده ـ اکثریتی هم (جبههی متحد ارتجاع)، وجود داشتند که رفته بودند زیر عبای خمینی و تلاش میکردند برای توجیه تمام مزخرفات فاشیستی خمینی، آیات بهاصطلاح «مارکسیستی» نازل کنند! مجاهدین باید با آنها هم که متحد خمینی شده بودند، مقابلهی سیاسی و افشاگرانه و نیز کار تئوریک میکردند.
نمونهیی دیگر از اقبال اجتماعی اقشار آگاه جامعه از مجاهدین، گزارشی است از سردبیر خارجی لوموند که همان وقتها در تهران بوده و کلاسهای تبیین را دیده بود. این گزارش را «اریک رولو» در روزنامهی فرانسوی لوموند، به تاریخ 9فروردین 59 نوشته است:
«یکی از وقایع بسیار مهمی که در تهران نباید از دست داد، دروس فلسفهی مقایسهایست که آقای مسعود رجوی هر جمعه بعدازظهر تدریس میکند. در حدود دههزار نفر با ارائهی کارت ورود در دانشگاه شریف به مدت سه ساعت به سخنان رهبر مجاهدین خلق گوش میدهند.
آقای رجوی با سخنوری آموزندهاش و نیز جوانی خود (وی 32سال بیشتر ندارد) طرفداران بسیاری دارد. میتینگهای سیاسی که وی در پایتخت و شهرستانها برگزار میکند، تودههای صدهزار نفره، دویستهزار نفره و بعضی اوقات سیصدهزار نفره را جلب میکند. شهرت وی به محاکمات وی و 9تن دیگر از اعضای کمیتهی مرکزی مجاهدین برمیگردد که او در طول محاکماتش با جسارتی مرگبار، دیکتاتوری و استبداد رژیم سلطنتی و دخالت خارجی در کشورش را محکوم کرد. درسهای وی بر روی ویدئو کاست ضبط شده و در 35 شهر و شهرستان پخش میگردد. همچنین بهصورت کتابهای جیبی به چاپ رسیده و در هر نمونه، صدهاهزار نسخه به فروش میرسد. وی از حمایت اقلیتهای قومی و مذهبی برخوردار است؛ چرا که از حقوق برابری و خودمختاری آنها حمایت میکند. همچنین از حمایت قسمت مهمی از رأی زنان که خواستار آزادی خود هستند، برخوردار است. همینطور جوانانی که قیمومت آخوندهای ارتجاعی را برنمیتابند، از او حمایت میکنند».
برای آنکه نشان دهیم چرا فرهنگی که ترویج میشد، برای خمینی غیرقابل تحمل بود، به چند نمونهی دیگر از خاطرات مجاهدین آن زمان و از کتاب «پاسخ به ضرورت تاریخ» اشاره میکنیم:
ـ «من عضو تیمهای تبلیغی و فروش نشریه بودم. در واقع شروع فعالیتهای میلیشیا با همین چیزها بود. بچهها از صبح تا شب با یک عشق و شور خاصی دنبال فروش نشریه یا فعالیتهای تبلیغی بودند».
ـ «بعضی از خانوادهها، سنتی بودند و برایشان سخت بود که دخترشان دستگیر شود یا آنطور مورد ضرب و شتم قرار گیرد».
ـ «بارها من چه در رابطه با خودم و چه در رابطه با میلیشاهای دیگر شاهد این صحنه بودم که ایستادم تا آخرین نشریهی خودم را فروختم. بعد مردم یک ماشین برایم گرفتند، مرا سوار کردند و تا مطمئن نشدند که دیگر فالانژها هیچ کاری نمیتوانند بکنند، خودشان صحنه را ترک نکردند».
میبینیم که مجاهدین با کاری که در همان دو سال اول انقلاب کردند، یعنی چه با کلاسهای تبیین جهان، چه با راهگشاییهایشان برای فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی زنان و چه با انتشار دیدگاههای فکریشان، بهاندازهی کافی برای خمینی ترسناک بودند و ترسناکتر هم شدند!
یکی از اضداد مجاهدین در مورد گستردگی اجتماعی مجاهدین و عکسالعمل آخوندها در آن سالها، در کتابش مطلبی نوشته که خوب است به آن اشاره کنیم. نقل قولهایی از کتاب «حکومت آیتاللهها» نوشتهی شائول بخاش:
«در بهمن 58 شصتهزار نسخه از نشریهی مجاهد توقیف و سوزانده شد. در مشهد، شیراز، قائمشهر، ساری و دهها شهر کوچک دیگر، دستههای اوباش به مراکز مجاهدین، انجمنهای دانشجویان و میتنگها حمله کرده و آنها را غارت کردند. از آنجایی که گردهمایی مجاهدین اغلب بزرگ بود، این حملات به درگیرهای بزرگی تبدیل میشد. در حمله به مرکز مجاهدین در قائمشهر 700نفر و در مشهد 400نفر مجروح شدند.
در جریان این درگیریها، در فاصلهی بهمن 58 و خرداد 59، ده تن از اعضای این سازمان جان خود را از دست دادند. آخوندها معمولاً منشأ این حملات بودند».
«خمینی نسبت به رشد قدرت مجاهدین نگران بود و با اقدام آنها بهعنوان افراد عادی غیرروحانی، برای تفسیر قرآن مخالف بود». (کتاب شاهدان، 30خرداد، ص 149)
این صحنهها و توصیفهایی که شرح داده شد، تا حدی روشن میکند که مجاهدین در آن شرایط، چگونه کارشان را پیش میبردند. اما نتیجه...
«نرخ رشد تشکیلاتی مجاهدین در اولین سال فعالیت علنیشان 100% بود». (نقل از جمعبندی سال اول، ص42)
این آماری است که مسعود رجوی بهعنوان مسئول اول وقت مجاهدین در گزارش جمعبندی سال 60 گفتند. یعنی این نرخ رشد، فقط مربوط میشود به نیروهای تشکیلاتی سازمان. نرخ رشد اجتماعی سازمان، البته دهها برابر این بود.
برای آنکه فضایی واقعی از تعادل قوای اجتماعی و سیاسی آن زمان داده باشیم، بهجاست نگاهی بکنیم به نرخ رشد طرف مقابل ـ که حاکم هم بود و انواع و اقسام امکانات و تبلیغات را هم در اختیار داشت ـ یعنی فالانژها و حزب جمهوری خمینی و متحدانش.
اگر به آمار نزولی شرکت مردم در انتخاباتهای همان سال 58 نگاه کنیم، نرخ رشد منفی رژیم را بهراحتی میشود دید:
احمد صدر، وزیر کشور بازرگان، روز همهپرسی: «بیش از 98% دارندگان حق رأی، شرکت کردند و بیش از 97 درصد آنها به جمهوری اسلامی رأی آری دادند».
شرکت کنندگان در اولین رفراندوم، 20میلیون و 228هزار و 21نفر بودند. تعداد شرکت کنندگان در انتخابات رفراندوم قانون اساسی، 15میلیون و 758هزار و 956نفر. تعداد شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری، 13میلیون و 996هزار نفر.
این، خیلی روشن نشان میدهد که بدون احتساب تقلبها، خمینی طی فقط کمتر از یکسال، حداقل 6 میلیون رأیدهنده را از دست داده است. یعنی بیشتر از 30 درصد، رشد اجتماعی منفی داشته است.
نگاهی به نمودار رشد اجتماعی معکوس
تعداد شرکت کنندگان در اولین انتخابات: 20 میلیون و 228هزار و 21نفر.
تعداد شرکت کنندگان در دومین انتخابات: 15 میلیون و 758هزار و 956نفر.
تعداد شرکت کنندگان در سومین انتخابات: 13 میلیون و 996هزار نفر. در آخرین انتخابات هم فقط ده میلیون و خردهیی شرکت کردند. یعنی خمینی تقریباً هرماه، یک میلیون رأیدهنده را از دست میداد! این منحنی معکوس رشد اجتماعی برای خمینی، از فروردین 58 تا زمستان همان سال، از دست دادن 10 میلیون رأیدهنده را نشان میدهد! این رشد منفی یعنی سقوط آزاد و از دست رفتن آسانسوری مشروعیت رژیم خمینی.
این رشد منفی خمینی را مقایسه کنید با رشد صد درصدی یا چندصد درصدی مجاهدین!
خمینی: «مردم ایران بیدار باشید. مسلمین بیدار باشید. اگر خدای ناخواسته خللی وارد بشد در این صف فشردهی مسلمین، در این صف ملت ایران، خطر در پیش است. تفرقهافکنها را از بین خودتون بیرون کنید. ما نخواهیم گذاشت که این تفرقهافکنها رشد کنند!»
خمینی با همین جملهی کوتاه، یک حمام خون کامل در ایران راه انداخت تا جلوی رشد مجاهدین را بگیرد.
کلیشههایی از روزنامههای آن موقع همراه با تصاویر برخی شهیدان:
آقای شائول بخاش که گزارشی از کتاب «حکومت آیتاللهها» ی او را آوردیم، در مورد این ترورها نیز یک گزارش قابلتوجه دارد:
«در قم بعد از سخنان محمدتقی فلسفی و محمدجواد باهنر، راهپیمایی ضد مجاهدین انجام شد. در بهشهر، مجاهدین بعد از یک سخنرانی فخرالدین حجازی، مورد حمله قرار گرفتند. آخوند خزعلی از شهری به شهر دیگر میرفت تا علیه مجاهدین موعظه کند. وی به یک جمعیت در شاهرود گفت: اگر آنها توبه نکردند، آنها را بگیرید و به دریای خزر بریزید! وی مجاهدین را متهم به کمونیست بودن، شرکت در قیام کردها، کشتن پاسداران و منحرف کردن دختران جوان کرد. وی در یک سخنرانی در مشهد گفت: حتی اگر در سوراخ موش قایم شوند، ما آنها را بیرون خواهیم کشید و خواهیم کشت! ما تشنهی خون آنها هستیم! ما باید شاهرگ آنها را قطع کنیم!» (نقل از کتاب شاهدان، 30خرداد، ص 149)
هواداران و اعضای مجاهدین، همینطوری ترور میشدند؛ ولی حتی به یک شکایتشان هم رسیدگی نمیشد! در حالی که هم قاتلان شناخته شده بودند، هم شاهد بهاندازهی کافی بود. اما مراجع قضایی و انتظامی خمینی، شکایتها را اصلاً تحویل نمیگرفتند! میگفتند به فتوای خمینی، خون مجاهدین حلال است!
کلیشهی فتوای حاکم بهاصطلاح شرع بم نشان میدهد که: «به فرموده امام خمینی، مجاهدین خلق، مرتدین و از کفار بدترند. هیچگونه احترام مالی ندارند. حق حیات هم ندارند». (حاکم شرع بم، 2مرداد 1359)
با آن فضا و شرایطی که تشریح شد، بهراستی مجاهدین چه باید میکردند؟
مسعود رجوی: «آمدهایم بپرسیم که دیگر حالا چرا؟ در نظام جمهوری اسلامی چرا؟ و اینکه تکلیف ما با این اوضاع چیست؟ و خلاصه چه بایستی بکنیم؟ (میتینگ امجدیه)
به نقل از سایت موزیک اشرف
کودکی به پدرش گفت: «پدر! دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم. بيچاره چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند. ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود!
از فردا، مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند.

بخش دوم
انتخابات ریاستجمهوری و مجلس
چهارمین انتخابات: انتخابات ریاست جمهوری
شاید اینطور به نظر برسد که با آن همه تقلب و حقکشی که در انتخاباتهای قبلی بر ضد مجاهدین صوت گرفت، درست این بود که لااقل در انتخابات بعدی شرکت نکنند.
مسعود رجوی: «هدف، ادامه دادن به فضای مسالمت و پرهیز از جنگ و خونریزی بود.
اگر هم خمینی تقلب نمیکرد و نتیجهی انتخابات را میپذیرفت، نور علی نور بود.
آن وقت میشد باز هم به اصلاح رژیم ولایتفقیه چشم دوخت». (استراتژی قیام، فصل 2، ص 65)
موقع انتخابات ریاست جمهوری، مجاهدین دست به ابتکار جدید و جالبی زدند؛ آن هم این بود که خمینی را کاندید ریاستجمهوری کردند! مشکل بسیار جدی که آن موقع وجود داشت، این بود که در حالی که سیر تا پیاز مملکت دست خمینی بود، اما هیچ مسئولیت رسمی هم نمیپذیرفت. اینطوری میخواست در حین پیشبردن سرکوب از طریق چماقدارهایش، جنّتمکانی خودش را هم حفظ کند. اما مجاهدین با آن پیشنهاد، دستش را رو کردند.
تلویزیون رژیم: «در حالی که حزب جمهوری اسلامی مشغول بررسی نامزدها برای معرفی کاندیدای مطلوب خویش است، یک خبر همه را غافلگیر میکند: برخی شخصیتها از امام خواستهاند پست ریاستجمهوری را خود به عهده بگیرند. امام چه موضعی خواهند گرفت؟ سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، حزب توحیدی، آزادیخواهان اسلام و داریوش فروهر شخص امام خمینی را کاندید ریاستجمهوری کردهاند!
امام خمینی این پیشنهاد را با قاطعیت رد میکنند. در چارچوب اندیشهی امام، روحانیت قرار نیست عهدهدار امور اجرایی شود!»

بالاخره خمینی قبول نکرد و مجاهدین وارد انتخابات شدند. با کاندیداتوری مسعود رجوی، شور و شوق اولین روزهای انقلاب، دوباره به خیابانها برمیگردد. دوباره جوانههای امید سر میکشند و بهار انقلاب، دوباره جامعه را در برمیگیرد. حمایت مردم، گروهها و سازمانهای مختلف، اقوام گوناگون، پیروان مذاهب و ادیان مختلف، کارگران، دانشآموزان، زنان و جوانان از کاندیداتوری مسعود رجوی آنچنان سریع، گسترده و عظیم است که حتی خود مجاهدین هم غافلگیر میشوند.
انتشار برنامهی انتخاباتی مسعود رجوی، امید به بازگشت بهار آزادیها و روزهای خوش انقلاب را در دلها زنده میکند. اما هیچکس از پشت پرده و نبردی که مجاهدین بیسر و صدا پیش میبرند، خبر ندارد.
مسعود رجوی: «قبل از کاندیداتوری، من به سراغ وزیر کشور که رفسنجانی بود رفتم. حتی رفسنجانی هم مخالفت نکرد. در آن ایام و در جریان همین انتخابات با سرعتی شگفتانگیز، یک جبههی گسترده و نیرومند از تهران تا کردستان و از همهی نیروهای انقلابی و دموکراتیک و ضدارتجاعی و ضددیکتاتوری شکل گرفته بود». (استراتژی قیام، فصل 2، ص62)
مسعود رجوی: «بدیهی است که ما از هر فرصت دموکراتیک استقبال میکنیم... البته اگر فرصتها و امکانات دموکراتیک برقرار بمانند و استمرار و عمق پیدا کنند چه بهتر، ما نهایت تلاش خودمان را خواهیم کرد». (کتاب شاهدان، ص 83)
تلویزیون رژیم: «بر اساس قانون اساسی، بررسی صلاحیت کاندیداهای ریاست جمهوری، به علت شکل نگرفتن شورای نگهبان، بر عهدهی امام خمینی است. نام نویسی از نامزدهای ریاستجمهوری و کاندیداها و با صلاحدید امام و با توجه به شرایط استثنایی کشور، بدون شکلگیری شورای نگهبان، آغاز شده است».
بنابراین نام نویسی از کاندیداها، با صلاحدید امام انجام میشد. یکی از شاهدان آن روزها که خودش در ثبتنام مسعود رجوی در وزارت کشور همراه ایشان بوده، بعدها در یک مصاحبهیی تلویزیونی، مشاهداتش را شرح داد:
جواد برائی: «آخرین ساعتهای ثبتنام کاندیداهای ریاستجمهوری در وزارت کشور بود. من این خوشبختی را داشتم که در ملاقات برادر مسعود با وزیر کشور، ایشان را همراهی کنم.
برادر مسعود گفتند که در مدت کوتاهی که از پیروزی انقلاب گذشته، آن همدلی و همبستگی اجتماعی و روحیهی تعاونی که در جامعه وجود داشت، به پراکندگی و جدایی کشیده. ما فکر میکنیم که ورودمان باعث وحدت طیفهای مختلف اجتماعی و همچنین ملیتها میشود و روی انقلاب تأثیر احیاء کننده دارد.
رفسنجانی گفت ورود شما به صحنهی انتخابات نقش تاثیرگذاری در رفع پراکندگیها و جداییها دارد و حضور شما در انتخابات به آن خیلی بار میدهد. بهطور تلویحی منظور رفسنجانی، مشروعیت بود؛ چرا که مسعود رجوی تنها کاندید نسل انقلاب و تنها کاندید زندان رفته و محکوم به اعدام در زمان شاه بود. در اینجا بود که برادر مسعود روی یک نکتهی اساسی انگشت گذاشت و به رفسنجانی گفت: اگر فکر میکنید که من نباید در انتخابات شرکت کنم و شما به دلایلی مجبور شوید من را از لیست حذف کنید، من حاضر به ثبتنام نیستم.
رفسنجانی مجدداً تأکید کرد که شرکت شما بلامانع است. برادر مسعود از او خواست که این موضوع باز هم با خمینی در میان گذاشته شود که ما حاضر هستیم در صورتیکه تصمیم به حذف ما دارد، داوطلبانه از ثبتنام خودداری کنیم. نکتهی خیلی جالب و مهم دیگر این بود که برادر مسعود گفت من به این قانون اساسی رأی ندادهام، اما چون فضای مسالمت سیاسی را میخواهیم و چون قصد قهر و خشونت نداریم، به همین قانون التزام عملی داریم و تلاشمان این است که آن را با شیوههای سیاسی و پارلمانی تغییر بدهیم».
خمینی میزان حمایت اجتماعی از مجاهدین را دستکم گرفته بوده. کما اینکه وقایع بعدی هم نشان داد که در ارزیابی قدرت مجاهدین هم اشتباه محاسبه داشته است.
در آن روزها رادیو ـ تلویزیون، شبانه روز در حال تبلیغ انتخابات ریاستجمهوری و مسایل مربوط به آن بود. در مجموع بیشتر از 100نفر کاندید شده بودند. حزب جمهوری با بیشتر از یک کاندیدا وارد مبارزات انتخاباتی شده بود. ولی در میان تمامی کاندیداهای مطرح، تنها کسی که سابقهی مبارزهی انقلابی، زندان، شکنجه و حکم اعدام داشت، مسعود رجوی بود.
تلویزیون رژیم، رفسنجانی: «امام اگر میخواستند اظهارنظر بکنند روی 120نفر، گفتند من که نمیتوانم بدون تحقیق، اظهارنظر کنم؛ باید روی همهی اینها تحقیق کنم. شاید صلاحیت داشته باشند، شاید نداشته باشند. شما هم که سرعت عمل میخواهید. ادلّهی دیگری که پیشبینی شده بود که شاید بهتر باشه دخالت نکنم. مجموعاً امام تصمیم گرفتند که دخالت نکنند و حق را به ملت واگذار کنند».
«ملت» البته اسم مستعار خمینی بود. برای شرایط اضطراری که هر وقت تشخیص داد باید کسی را بهصورت اورژانس حذف کند، یک مستمسکی دستش داشته باشد. با این حال کاندیدای مجاهدین از آن فیلتر هم به سلامت عبور کرد.
تلویزیون رژیم: «موسوی خوئینیها نمایندهی امام در کمیسیون تبلیغات ریاستجمهوری نیز برخی کاندیداهای ریاستجمهوری را فاقد صلاحیت اخلاقی میداند و رسماً در دانشگاه تهران اعلام کرد اگر ملت ایران صلاح بداند، من کسانی را که صلاحیت ندارند، حذف میکنم!»
در قدم بعد، چیزی به اسم «کمیسیون نظارت بر انتخابات» درست کردند. این یکی هم جرأت حذف تنها انقلابی حاضر در عرصهی رقابتها را پیدا نکرد.
ضمن اینکه حمایت مردمی از کاندیداتوری مسعود رجوی بیشتر از آنی بود که با حرف فلان نهاد یا بهمان سخنگو، بشود فیصلهاش داد.
تلویزیون رژیم: ”سرانجام «کمیسیون نظارت بر تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری» بهدنبال بررسی پروندهی کاندیداها و کنارهگیری برخی دیگر از کاندیداها، اعلام میکند فقط حداکثر 10نفر امکان استفاده از رادیو ـ تلویزیون را برای تبلیغات ریاستجمهوری خواهند داشت“.
بالاخره روزنامهی کیهان تیتر زد که فقط 10 کاندیدا تأیید شدند. نام مسعود رجوی هم جزء همان 10 کاندیدای تأیید شده بود. تقریباً به جز خمینی و حزبش (حزب جمهوری) و همینطور حزب توده، بقیهی احزاب و گروهها به سرعت روی انتخاب مسعود رجوی، اطلاعیه دادند و حمایت کردند. این بزرگترین جبههی سیاسی متحدی بود که تا آن روز در ایران شکل گرفته بود. خمینی و کاندیدای حزبش، در انزوای کامل قرار گرفته بودند.
تلویزیون رژیم: «جلالالدین فارسی کاندید حزب جمهوری به علت ابهام در ایرانیالاصل بودنش کنارهگیری میکند».
مسعود رجوی با محبوبیت و سابقهی درخشانش در مبارزه و بعد هم ضرورت تشکیل یک جبههی مردمی و پیشرو، خیلی زود به محور اتحاد مردم و نیروهای مترقی سراسر ایران تبدیل شد.
مسعود رجوی: «ما از خدا میخواهیم و آرزو میکنیم که در این راه با حمایت مردم موفق باشیم. سلام بر خلق سلام بر آزادی!»
خمینی: «من کاری ندارم کی رئیسجمهور میشود. به من مربوط نیست. من یک رأی دارم، به هرکس دلم خواست میدهم. شما هم همینطور».
خمینی بیش از دو هفته نتوانست آن وضعیت را تحمل کند و بالاخره خودش وارد صحنه شد.
تلویزیون رژیم: «استفتایی با امضای جمعی از مؤمنین در خصوص اعتقاد نامزدها به قانون اساسی، به رهبر انقلاب تقدیم میشود. امام در پاسخ مینویسند: کسانی که به قانون اساسی رأی مثبت ندادهاند، حق ندارند رئیسجمهور شوند».
به این ترتیب خمینی همهی حرفهای خودش مبنی بیطرفی را پس گرفت. شخصاً به میدان آمد و کاندید مجاهدین را حذف کرد؛ اما مردم در آن ماجرا، دو هماورد اصلی صحنهی سیاسی ایران را به خوبی شناختند. دروغگوییهای خمینی را در عرض چند روز به روشنترین شکل دیدند. میزان وحشت خمینی از مجاهدین و مسعود رجوی را دیدند. به این ترتیب یک گام کیفی و تاریخی در افشای چهرهی واقعی خمینی برداشته شد؛ کسی که تا قبل از آن، مردم در ماه دنبال تصویرش میگشتند!
روزنامهی لوموند در دی 58 نوشت: «بنا بر تخمینهای مختلف، اگر خمینی کاندیداتوری رجوی را وتو نکرده بود، آقای رجوی میلیونها رأی به دست میآورد. وی از حمایت اقلیتهای مذهبی که از حقوق آنها حمایت میکرد، بخش قابل توجهی از آرای زنانی که بهدنبال رهایی بودند و جوانانی که آخوندهای مرتجع را کاملاً رد میکردند، برخوردار بود». (کتاب شاهدان، ص 96)
فردای حذف مجاهدین از انتخابات، مسعود رجوی ضمن تشکر از کلیهی کسانی که از وی حمایت کرده بودند یک سؤال هم از خمینی کرد. در واقع خواستار یک فتوا شد: کیهان در 30 دی 58، آن سؤال را چاپ کرد: «آیا حملات چماقداران به مراکز مجاهدین مجاز است یا خیر؟» خمینی هیچ جوابی نداد! (کتاب شاهدان، ص 87)
مسعود رجوی چند روز بعد در یک میتینگ بزرگ در دانشگاه تهران، سکوت خمینی را روی سرش آوار کرد:
مسعود رجوی: «یاللمسلمین پس کجایید؟ چرا صداتون در نمیآد؟ الله اکبر! مگر نمیبینید که چطور طرفداران ما را در نظام جمهوری اسلامی سر میبرند؟ پس چرا سکوت پیشه کردید؟ مگر گناه ما چیست؟ ای کسانی که گوش دارید! مگر ما چه کردیم جز تحمل رنج و اسارت؟» (میتینگ آیندهی انقلاب)
دروغ و دغلهای خمینی تأثیر خودش را داشت. مردم روز به روز از خمینی و نظامش فاصله میگرفتند. از طرف دیگر متأسفانه همان خیانتها یک تأثیر دیگر هم داشت، گسترش یأس و انفعال اجتماعی که کمکم داشت سراسری میشد. این واقعیت را در تعداد شرکت کنندگان در انتخابات بعدی شاهد بودیم که روز به روز کمتر میشد.
اما مجاهدین بعد از چهار دور انتخابات که در معرض خیانت مستقیم خمینی قرار گرفته بودند، باز هم برای شرکت در انتخابات بعدی، یعنی انتخابات مجلس شورای ملی ثبتنام کردند.
مسعود رجوی: «از این فرصت که تمام نیروها وارد شدند، بهرغم همهی محدودیتها، باز هم علاقهمند شدند که مشتاقانه شرکت بکنند، باز هم همکاری بکنند، استفاده کنید. ما زندگی در یک نظام قانونی را پذیرفتیم، اگر بگذارند! آنقدر پذیرفتیم که از حق قانونی شرعی اخلاقی دفاع از خودمان هم استفاده نکردیم. شنیدید ما یک گلوله شلیک کرده باشیم؟ یک مورد حتی؟ ولی هیچکس، هیچکس از مقامات مسئول نیآمد سؤال کند مشکل شما چیست! و بر سر شما چه میگذرد؟ اما اگر پیوسته یک عدهیی بخواهند با چماق و گلوله به ما بتازند و هیچ مقام مسئولی هم جوابگو نباشد، دیگر تکلیف چیست؟» (30خرداد، پاسخ به ضرورت تاریخ)
مجاهدین با تمام وجود تلاش میکردند که «راه باریکه» ی مسالمت به بنبست نرسد. متقابلاً خمینی هم با همهی توانش بهدنبال به قهر کشاندن جامعه بود.
سردار موسی خیابانی: «طبیعی است که ما برحسب مسئولیتها و وظایفمان وارد این صحنه شدیم و نه از روی جاهطلبی... ما میدانیم چه کار میکنیم. ما کور حرکت نمیکنیم. ما معنی حرفمان را میفهمیم». (کتاب شاهدان، ص 80)
پنجمین انتخابات: انتخابات مجلس شورای ملی
با ورود مجاهدین به مبارزات انتخاباتی مجلس شورای ملی، بار دیگر مردم به گرد کاندیداهای مورد علاقهی خود حلقه زدند. حضور برجسته و قابلتوجه میلیشیا با پلاکاردی حاوی یک عکس و جملهیی از برنامهی مطالبات سیاسی ـ اجتماعی مجاهدین، دوباره فضای شهرهای میهن را دگرگون کرد.
توصیف آن دگرگونی اجتماعی از خاطرات دو شاهد:
ـ کاندیدای مجاهدین از شهر اراک، احمدرضا شادبختی بود. بیاغراق بزرگترین میتینگهای سیاسی در تاریخ اراک، همانهایی بود که مردم برای شنیدن صحبتهای احمد آقا میآمدند.
ـ هرجا که میتینگ کاندیداهای مجاهدین در کرمانشاه برگزار میشد، تقریباً همه همانجا جمع میشدند. مردم به کاندید مجاهدین ـ که بعدها خمینی شهیدشان کرد ـ خیلی علاقه داشتند.
آزادیهای اجتماعی، برابری زن و مرد، احقاق حقوق کارگران و زحمتکشان، زمین برای دهقانان و حق خودمختاری، از جمله خواستههایی بودند که هواداران مجاهدین در میان مردم تبلیغ میکردند. هر تابلو و نوشتهیی که این برنامههای امید دهنده را به میان مردم میبرد، نشانهی زنده بودن آزادی پس از آن همه خیانت بود.
به جز شهرهای تهران، تبریز و رشت که شاهد گردهماییهای چندصد هزار نفره در حمایت از مجاهدین بود، در حدود 200 شهر دیگر نیز کاندیداهای مجاهدین، مطالبات انقلاب را بار دیگر به میان تودهها بردند.
شبهای اول تا سوم که آرای شمارش شده از اخبار سراسری پخش میشد، اسم مسعود رجوی در صدر اسامی کاندیداها بود. همهچیز حکایت از یک پیروزی بزرگ انتخاباتی برای مجاهدین داشت. اما از شب سوم، همهچیز تغییر کرد و مجاهدین به انتهای جدول رانده شدند. نتیجه، باز همانی شد که در انتخاباتهای قبلی بود؛ و آن این بود که خمینی با استفاده از یک روش قدیمی فاشیستها، یعنی دو مرحلهیی کردن انتخابات و با استفادهی گسترده از تقلب سیستماتیک، اجازه نداد که پای حتی یک مجاهد به مجلس برسد!
مسعود رجوی: «در یک منطقه، یک نفر با 7هزار رأی به مجلس میرود! این معنی دو مرحلهیی کردن انتخابات است!» (30خرداد، پاسخ به ضرورت تاریخ)
مسعود رجوی: «با این همه رژیم خودش اعلام کرد که 25 درصد آرا (بیشتر از 530هزار رأی) در تهران به نام من به صندوق ریخته شده است. در شهرستانها هم در حالیکه حزب خمینی در مجموع حدود 1.6 دهم میلیون رأی آورده بود، رأی اعلام شده برای مجاهدین حدود 900هزار، یعنی با وجود همهی تقلبات، 56 درصد حزب حاکم بود. اما عجبا از دولت سر ولایتفقیه که حتی پای یک نفر از مجاهدین به مجلس نرسید. جالب است بدانید که 25 نمایندهی حزب خمینی که از شهرستانها به مجلس رفتند، در مجموع کمتر از 500هزار رأی آورده بودند». (استراتژی قیام، انتخابات مجلس، ص65 و74)
روزنامهی لوموند در 9فروردین 59 به قلم اریک رولو نوشت: «گزارش از تهران، خبرنگار لوموند: آقای رجوی خطاب به لوموند گفت: ما در بازی دموکراسی، شرافتمندانه شرکت کردیم. چرا که خود را از طرفداران همزیستی مسالمتآمیز گرایشهای مختلف سیاسی در کنار همدیگر میدانیم، ولی یک پارلمان انحصاری تنها تضادها را افزایش خواهد داد و کشور را در درگیری مهیبی غرق میکند».
اینطوری شد که داستان انتخابات و تلاش برای ایجاد یک زندگی مسالمتآمیز سیاسی با خمینی، در همان اولین سال انقلاب، یعنی زمستان 58 به بنبست رسید!
آنچه بعد از آن بود: هر چند روزی یک شهید، ترور سیاه، تعطیلی دانشگاهها، تشدید سرکوب کردستان، تعطیلی فلّهیی نشریات، حمله و هجومهای شبانه و مسلحانه به دفاتر و حتی منازل مجاهدین و...
در پایان این قسمت، یادی میکنیم از کاندیداهای مجاهدین که خمینی پس از 30خرداد، هر کدامشان را که دستگیر کرد، فقط و فقط به جرم کاندیداتوری از طرف مجاهدین، بیچون و چرا اعدام کرد!
مجاهدین شهید:
معصومه شادمانی (مادر کبیری)، تهران
حسین ایمانی، کاندید جاجرم
ابوالحسن تقی آبادی، نیشابور
فرجالله ارغوانی، زنجان
محمدعلی جباری، قزوین
فتانه زارعی، گچساران
علیاصغر محکمی، کنگاور
معصومه افشا، خرمشهر
علی وشاق، نطنز
غلامرضا خاکسار، قصر شیرین
عبدالنبی معظمی، جهرم
احمدرضا شادبختی، اراک
محمد منصوری، تربت حیدریه
نجف بنی مهدی، شهرکرد
نصرالله مظهری، کرمانشاه
حسن بوشی، ابهر
ابوالفضل دلنواز، اسلامآباد غرب
رحیم آقاپور بناب، بناب
سیدعلی گنجی، اقلید فارس
مهدی ابویی راد، مازندران
عبدالمهدی اکبری، محلات
حسین مدنی کاشانی، کاشان
مهندس محمدعلی متقی، مدیرکل ذوب آهن اصفهان، لنجان
زهره هادیان جهرمی، تبریز
سیفالله کاظمیان، شهرستان نور
خلیل عزیزثالث، ارومیه
حسین بارانی، بوشهر
سید محمد مصباح، یزد
جعفر صمدی تکالو، ارومیه
محمدرضا نرجسی جزی، اصفهان
مصطفی نیک کار، تنکابن
محمد نوروزی، ساوه
بختیار نورزاده، آستارا
محمد علیپور مسأله گو، رشت
علیاصغر رفیعی فر، مرند
کریم صالح شوشتری، اهواز
علاءالدین عترتی کوشالی، لاهیجان
فاطمه زارعی، شیراز
محمد یحیوی آزاد، سراب
ناصر ولی، دماوند
ابوالفضل فاضل کبیر، گرگان
خونهایی که در راه حفظ حیات سیاسی مسالمتآمیز، به زمین ریخته شد...

یامقلبالقلوب والابصار،
یا مدبراللیل والنهار
یا محولالحول والاحوال،
حول حالنا الی احسنالحال
ای تغییردهنده دلها و بینشها، كه دلهای مردم ما را بهامید، و دیدگانشان را بهآزادی روشن میسازی،
ای تدبیركننده شب و روز كه تیرگی ستم و اجبار را مغلوب میكنی،
ای كه روزگار ملتها را دگرگون میسازی و مستبدان را بهزیر میكشی،
بهمردم ما نیكوترین زندگانی را عطا كن و خورشید فتح و آزادی را در ایران بتابان.
آیینها و مراسم عیدنوروز در ایران
عید نوروز از اعیاد قدیمی و از سنن دیرین ایرانیان بهشمار میرود كه دارای تاریخ چندهزارساله میباشد. عید نوروز عید تولد و نوشدگی و خیزش طبیعت و عید جنبش و فعالیت و رشد و شكوفایی و آزادشدن انرژیها است. عید نوروز از زمانیكه نیاكان ایرانیان پا بهسرزمین ایران نهادند وجود داشته و حتی خیلی پیش از آن، ایرانیان آغاز بهار را با خوشحالی فراوان جشن گرفته و هرآنچه را كه بهزمستان مربوط میشد از بین میبردند.
در زمانهای قدیم جشن عید نوروز در پنجروز اول سال جدید برگزار میشد. گروههای كوچكی از نوازندگان و خوانندگان، قبل از فرارسیدن سال جدید در شهرها و روستاها میگشتند و اشعار ویژه عید نوروز را بر در خانهها میخواندند و هدایایی میگرفتند. آنان پیكهای فرارسیدن نوروز و بهاران بودند.
سبزه وهفتسین
از جمله آیینهای عید نوروز ایرانیان از قدیم این بوده كه قبل از فرارسیدن نوروز، شروع بهكاشتن سبزی در خانههایشان میكنند و در روز سیزدهم سال جدید آن را بهآب جاری میاندازند. ایرانیان همچنین در ایام نوروز سفرهیی را كه بهآن «هفتسین» میگویند پهن میكنند.
این سنت از زمانهای بسیار دور رایج بوده و از آیینهای خاطرهانگیز و شایان توجه میباشد. در این سفره (هفتسین) هفت چیز میگذارند كه حرف اول اسم همه آنها در زبان فارسی با سین شروع میشود كه عبارتند از: سیب، سنجد، سماق، سكه، سیر، سمنو، سركه. جلوی سفره یك آینه گذاشته میشود كه بر دوطرف آن چند شمعدان حاوی شمعهایی روشن بهتعداد فرزندان خانواده اعم از دختر و پسر میگذارند. همچنین در این سفره، قرآن و نان و كاسه آبی با یك شاخه نبات و یك شیشه گلاب بهعلاوه ماهی زنده و انواع شیرینی، میوه و آجیل قرار میدهند.
در ساعت تحویل سال همه افراد خانواده دور سفره جمع میشوند و با آغاز سال نو دید و بازدید بین اقوام و دوستان انجام میشود.
كلمه «نوروز» در زبان فارسی بهمعنی روز نو و نشانه آغاز فصل جدید یعنی فصل روشنی، شكوفایی، شادابی و سرزندگی و فعالیت (بهار) از یكسو و رهایی از فصل خمودگی و انجماد و بیتحركی و سكون (زمستان) از سوی دیگر میباشد.