مسافري با كوله يي پشتي بر دوش از شهري ميگذشت. او در يكي از خيابان هاي شهر فقيري را گرسنه كه گوشه يي نشسته بود. به او لبخندي زد و گفت : آيا ميخواهي تو را در با ارزش ترين چيزي كه در حال حاضر دارم شريك كنم.
مرد گرسنه گفت: بله ميخواهم. مسافر كنار مرد فقير بر زمين نشست. كوله پشتي اش را باز كرد و غذايي كه داشت را با او شريك شده و با هم خوردند. پس از صرف غذا، مرد فقير ناگهان چشممش به جواهر بسيار گران قيمتي افتاد كه در كوله پشتي مسافر بود. پس به آن جواهر اشاره كرد و گفت: اي مسافر! اين غذا با ارزش ترين چيزي نبود كه تو به همراه داري! مسافر باز هم لبخندي زد. جواهر را از كيفش بيرون آورد و به مرد فقير داد و رفت. مرد فقير بسیار شادمان شد. از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و ميدانست كه جواهر به قدري با ارزش است که تا آخر عمر، زندگي او را تامين خواهد كرد. اما چند روز بعد مرد فقير، ازين كوچه به آن كوچه به دنبال مسافر ميگشت. وقتي او را پيدا كرد به او گفت: من اشتباه كردم. ميخواهم اين جواهر را به تو پس بدهم تا چيزي را كه از آن نيز ارزشمند تر است به من بدهي! آن چيز محبتي است كه به تو قدرت داد چنين بخششي بكني.
«از سه دهه پیش، رودرروی اسلام پناهی فریبکارانه خمینی، مسعود رجوی، پرچم اسلام دموکراتیک را برافراشت و نشان داد که آموزههای قرآن و اسلام در همه عرصهها با ولایتفقیه مغایر است.
زمان: نخستین سال از دهه 40 خورشیدی، دوازدهمین روز از ماهی که به بهشت شباهت دارد؛
مکان: تهران، میدان بهارستان، مجلس شورای ملی، تظاهرات معلمان، رگبار گلوله… جمجمه غرقه به خون
نخستین روز معلم در مرز پرگهر ایران، چگونه نامگذاری شد؟
روز معلم در ایران با جنبش آزادیخواهانه مردم ما پیوند خورده است. در 12اردیبهشت 1340 آموزگاران آزاده ایرانی در یک گردهمایی خواهان حقوق صنفی خود شدند. دستگاه سرکوب رژیم سلطنتی مانند همیشه، پاسخی جز سرکوب و زور نداشت؛ اما آموزگاران ایستادگی کرده و از خواست خود کوتاه نیامدند. برای درهم شکستن ایستادگی آنها، نیروهای سرکوبگر شاه از ماشین آبپاش استفاده کردند.
در صف نخست، آموزگاران زن ایستاده بودند.
برخی آموزگاران تلاش کردند مسیر شلنگ آب را تغییر داده تا مانع استفاده آن بر ضد معلمان دیگر شوند.
پس از آن مزدوران شاه به معلمان آزاده حملهور شدند.
نیروی سرکوبگر با تیراندازی هوایی و با استفاده از باتون، میخواستند آموزگاران را پراکنده کنند، اما در برابر ایستادگی آنها درمانده شدند.
ناگهان سرگرد ناصر شهرستانی، رئیس مزدور کلانتری بهارستان با سلاح خود، آموزگاران آزاده را هدف قرار داد.
در پی این تیراندازی و حمله با سرنیزه و چاقو، سه تن از آموزگاران آزاده مجروح شدند. سرگرد مزدور، شهرستانی به شلیک ادامه داد
و گلولهای بهسر دکتر ابوالحسن خانعلی شلیک کرد.

دکتر خانعلی، اهل کن، از توابع تهران بود.
وی بهعنوان دبیر فلسفه و عربی در دبیرستانهای جامی و شریف درس میداد. او همزمان دوره دکترای فلسفه را در دانشگاه تهران میگذراند. خون پاک و جوشان این آموزگار آزاده سرچشمه رودهای خروشان خیزش و آزادیخواهی شد.
شاه به شریف امامی، نخستوزیر وقت خود دستور داد
از جنبش بهپا خواسته معلمان جلوگیری کند. شریف امامی، مهره دستنشانده شاه خائن،
در خاطرات خود نوشته است: «وقتی خانعلی تیر خورد، ساعت 11و 30دقیقه شب به کاخ شاه احضار شدم. شاه گفت که قرار است فردا شیطنت کنند و جنازه را راه بیندازند و شلوغ کنند». شریف امامی مزدور به شاه قول داد جلوی جنبش آموزگاران را بگیرد. با وجود قول او، تشییع پیکر غرقه بهخون خانعلی در روز 13اردیبهشت، به یکی از بزرگترین تظاهرات خیابانی تبدیل شد. آموزگاران پس از آن قطعنامهیی صادر کرده و به ایستادگی خود ادامه دادند.
بهدنبال شهادت دکتر خانعلی اعتراضات گستردهیی علیه حکومت شاه نسبت بهاین جنایت در سراسر کشور صورت گرفت و رژیم شاه مجبور بهعقب نشینیهایی در جهت اعطای برخی تسهیلات به فرهنگیان شد.
وزیر فرهنگ وقت به دستور شاه و برای خاموش کردن خیزش آموزگاران، لایحهی افزایش حقوق فرهنگیان را به مجلس برد.
در پی این جنبش، فرهنگیان شاه را مجبور کردند وزیر فرهنگ را عوض کرده و رئیس باشگاه مهرگان را وزیر فرهنگ کند. او در بیم از خیزش دوباره آموزگاران، روز 12اردیبهشت را روز معلم نام نهاد.
به این ترتیب نخستین روز معلم در ایران با ایستادگی و خیزش معلمان و خون پربار دکتر خانعلی نام نهاده شد و اینگونه نام «خانعلی» در دفتر تاریخ مبارزات مردم ایران، ثبت و جاودانه گردید.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
در تاریخ معاصر این میهن، آموزگارانی همچون دکتر خانعلی پهنه آموزش و دانش را همواره بذرافشان کردهاند. معلمان مبارزی چون صمد بهرنگی- که برخی او را «صمد یکرنگی و صفا» نام نهادهاند- عشق را به مردم هدیه میکردند.

و چه بسیار آموزگارانی که در مبارزه با رژیم شاه به زندانها رفته و شکنجههای ساواک شاه خائن را تحمل کردند و دست از آزادیخواهی برنداشتند. اینگونه آموزگاران آزاده ایرانی در آبیاری نهال انقلاب ضدسلطنتی، نقشی فراموشیناپذیر ایفا کردند. اما کوره گدازان و بوته آزمایش، هنوز کماکان در پیش رو بود.
در رژیم آخوندی، روز معلم هرگز فراتر از یک نامگذاری نرفت و حقوق آموزگاران داده نشد. آموزگاران آزاده همواره تحت سرکوب رژیم ولایت بودهاند.
نام آموزگاران آزادهای همچون صمد بهرنگی، فرزاد کمانگر و حجت زمانی، همواره در میان معلمان قهرمان جنبش آزادیخواهی مردم ایران بهچشم میخورد.
همانها که درس آخر خود را در صفحه زرین میهن با قلمی سرخ نوشتند و به اینصورت به عهد خود با مردم محبوب خویش وفا کردند.
معلمان آزاده ایران همواره طی تظاهرات خود دیکتاتوری ولایتفقیه را به وحشت انداختهاند. رژیم آخوندی بهخوبی میداند خیزش معلمان، دانشجویان و دانشآموزان، همواره تهدید شعلهور کردن فتیلة انفجاری بشکه باروت جامعه ایران را دارد.
انفجاری که میتواند به نیست و نابود شدن رژیم فاسد ولایتفقیه منجر شود. این حقیقت در وحشت نیروهای سرکوبگر خامنهای بهخوبی گویاست.
برای نمونه آنها در برابر اعتراض از پیش اعلام شده آموزگاران در 31تیر 1394 دست به یورش زده و حدود 100تن از آموزگاران دستگیر کرده و بیشتر آنان را به کلانتری 109 بهارستان بردند.
میدان بهارستان جایی بود که دکتر خانعلی در سال 1340 بهشهادت رسید. به راستی که راه و خون پاک او در مداری بالاتر همچنان ادامه دارد….

به نقل از سایت موزیک اشرف
يك خاطره- كاري كنيم قصه هاي تاريخمان درخشان و زيبا باشد…
م.فرياد
خدا بيامرزه جناب ناصري رو. فكركنم بيشتر از 90 سال عمر كرد. پيرمرد با تجربه ودنيا ديده اي بود. با بچه ها مي نشستيم پاي صحبتهاش و باهاش تا گوشه و كنار تاريخ معاصر ايران مي رفتيم. ذهنش يه ديسك سخت پرظرفيت بود كه فقط كافي بود موضوع رو بگي و بعد هم سرچ بزني، اون وقت سند پشت سند بود كه برات مي آورد و قصه پشت قصه بود كه تعريف ميكرد.
يه بار از ستارخان و مشروطه مي گفت، يه بار ما رو تا جنگلهاي گيلان و همنشيني با ميرزا مي برد. وقتي داستان يخ زدن ميرزا رو تعريف ميكرد، اشك تو چشمهاش حلقه ميزد و صداش ميلرزيد. يه روز هم از مصدق مي گفت. از اون حمايتهاي ميليوني، از اون شعارهاي كوبنده و خالصانه. نميدونم چرا همه قصه هاي تاريخي آقاي ناصري پايان غم انگيزي داشت. هيچكدومشون به پيروزي ختم نمي شدن. يه بار يكي از بچه ها همين رو ازش پرسيد. آقاي ناصري شونه هاي نحيفشو بالا انداخت و گفت: « لابد يه چيزي كم بوده پسرجون. لابد يه دردي بوده بابا» سالها گذشت و آقاي ناصري عمرشو داد به شما، ما هم بزرگتر شديم و قصه هاي آقاي ناصري رو توي كتابها خونديم. جلوتر كه رفتيم واسه خيلي از سئوالها جواب پيدا كرديم و سئوالهاي تازه اي هم برامون ايجاد شد. راست مي گفت آقاي ناصري، هميشه يه چيزي كم بوده. سرداران اين ميهن هميشه سر بزنگاهها تنها ميموندن. هيچوقت نيروي منسجم و از جون گذشته اي كه حاضر به گذشتن از همه چيزش باشه نبوده.هميشه يه دردي بوده. يه دردي كه پايان قصه ها رو غم انگيز ميكرده. حالا ما همه امون با هم شخصيتهاي آخرين فراز اين قصه ايم. ببينم تا حالا از خودتون پرسيديد كه چي كمه؟ اگه از من بپرسيد ميگم هيچي كم نيست. باور كنيد كه اين دفعه هيچي كم نيست. برعكس داراييها خيلي بيشتر از هميشه ان. هم راه آزادي هست هم راهنماي اون و هم رهروانش و هم ديكتاتوري كه داره نفساي آخرش رو ميكشه و كافيه ما از جامون بلند شيم. واسه همينه كه تو زمان برخاستن، درنگ نبايد كرد. بايد لحظه ها رو قاپيد. زمان، زمان درمان همه اون دردهاي صد ساله هم هست. كاري كنيم كه فردا اگه مثل آقاي ناصري نشستيم تا قصه هاي تاريخ رو واسه بچه هاي فردا بگيم. قصه كه به آخر رسيد نه اشكي تو چشمها حلقه بزنه ونه صدايي بلرزه.

اعتراض تودهها، پژواک انقلاب مسلحانه
... تاآنجاکه به یاد دارم از سال53، دانشجویان مجاهد و مبارز تلاش میکردند تا با استفاده از تاکتیکهای مختلف، فضای اجتماعی را علیه رژیم فعال کنند. یکی از این شیوهها راهاندازی تظاهرات موضعی بود. مثلاً تعداد 30 الی 50دانشجو ناگهان در یکی از نقاط پررفت و آمد تهران دور هم جمع میشدند،
و بهمدت چند دقیقه تظاهراتی با شعارهای ضدحکومتی بهراه میانداختند و قبل از اینکه دستگیر شوند صحنه را ترک میکردند. یک شیوه جالبتر، بردن شعارهای انقلابی و ضدرژیم به میان دستههای عزاداری ماه محرم بهخصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا بود. هیأتهای عزاداری بازار تهران بارها شاهد حضور جوانان مجاهد در میان صفوف خود و شعارهایی از این قبیل: «مرگ بر این حکومت یزیدی» یا «ای مردم، ای مردم، بجنگید، بجنگید با این یزید خونخوارـ برکنید، برکنید اساس ظلم و بیداد» بودند. یک تاکتیک دیگر، حمله به برخی مراکز وابسته به رژیم و تخریب آنها بود. در سال55 بر تعداد حرکتهای اعتراضی و انقلابی و بهخصوص تظاهرات افزوده میشد. و مردم رهگذر نیز کمکم جرأت شرکت در آنها را پیدا میکردند. متأسفانه از تاریخ، تعداد و ابعاد اینگونه تظاهرات، رقم دقیقی بهیادم نمانده، اما یکی از آنها که خبرش را همانروز، یا شاید فردای آنروز، از ملاقاتیها شنیدم، تظاهرات خیابان شاهرضا ( انقلاب) بود. این تظاهرات در یکی از روزهای پاییز55 برگزار شد. صفوف تظاهرات که هسته آن دانشجویی بود، از میدان فوزیه (امام حسین) بهسمت دروازه شمیران حرکت کرد. در سر راه، دانشآموزان دبیرستانهای اطراف فوزیه و نیز مردم رهگذر به تظاهرات پیوستند و حسابی رونق گرفت. شگفتا که شعار این تظاهرات «مرگ برشاه» بود. راستش من خودم هم هرگز نمیتوانستم باور کنم که چنین شعاری داده شده باشد. آنها ابتدا با شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» شروع کردند ولی بهزودی با شعار «مرگ برشاه» تظاهراتشان اوج گرفت و شعار بعدی، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد». در آن روزها چیزی در ذهنم در حال ترک برداشتن بود... کمکم تهاجم به مراکز رژیم نیز در جریان تظاهرات، صورت میگرفت. دستگیر شدگان بهطور معمول در بندهای موقت یا بندهای جداگانهیی زندانی میشدند تا با زندانیان قدیمی در ارتباط قرار نگیرند. همه اینها نشان میداد که در دل جامعه، پس از 6سال مبارزه انقلابی مسلحانه، یک پتانسیل عظیم انفجاری در حال جوشیدن است. تنها کافی بود که تور اختناق سوراخ شود و ماشین مخوف ساواک اندکی حرکتش کند گردد. این واقعیتی بود که در اواخر سال55 و بهوضوح در سالهای 56 و 57 بهاثبات رسید. وقتی شاه در زیر فشار سیاست «حقوقبشر» کارتر، اهرمهای سرکوب را شل کرد، آتشفشانی از خشم انقلابی تودهها به بیرون فواره زد و رفت و رفت تا در کوتاهزمان سیل خروشانی شود و یکی از بزرگترین دیکتاتوریهای پلیسی دنیا را واژگون نماید.
... جنبش انقلابی ضربه خورده بود و رهبران آن شهید شده یا در زندانها بودند، اما مردم همین که جرأت کردند لب به اعتراض باز کنند، الگویشان همان مبارزه قهرآمیز و سمبلهایشان همان پیشتازان مبارزه مسلحانه بودند.
به همین جهت خیزش اوجگیرنده مردم، همواره به رادیکالترین نوع اعتراض جمعی گرایش نشان میداد. تظاهرات در آن روزها در حقیقت پژواک صدای انقلاب مسلحانه و رزم «مجاهدان» و انقلابیان پیشتاز بود که اینک از زبان تودهها بهگوش میرسید. همان تودهیی که وقتی کار بالا گرفت، میخروشید که: «رهبران، ما را مسلح کنید»...
در 30دیماه1355، کارتر، کاندیدای حزب دموکرات، با یک شاخه زیتون «حقوقبشر» به ریاستجمهوری آمریکا برگزیده شد. و برژینسکی، تئوریسین کمیسیون سهجانبه و مشاور امنیت ملی، اکنون مرد شماره2 کاخ سفید بود که عملاً در رأس سیاست خارجی آمریکا ، فرصت مییافت تا دکترین خود را به آزمایش بگذارد. تز برژینسکی را در یک کلام و بهزبان خودش میشود اینطور خلاصه کرد:
«آمریکا باید تلاش کند تحولاتی را که گریز ناپذیرند، از یک مسیر هرج و مرج و آشوب به مسیر انتقال منظم بیندازد».
روی میز سیاست خارجی آمریکا، کارت ایران در اولویت قرار داشت. آنچه کارتر از شاه میخواست دو کلمه بیشتر نبود:
1ــ هماهنگی با سیاست نفتی آمریکا، که در اساس هدفش تثبیت قیمت نفت بود.
2ــ هماهنگی با سیاست حقوقبشر
آغاز چرخش در سیاست شاه
... در بهمن55، شاه دستور توقف اعدام و شکنجه را صادر کرد. روزنامه کیهان 13بهمن در سرمقالهاش نوشت: به دستور شاه، احدی حق استفاده از شکنجه را ندارد.
توقف اعدام و شکنجه، اگرچه کمترین امتیاز در زمینه حقوقبشر و آزادیهای دموکراتیک بهحساب میآمد، اما با توجه به پتانسیل عظیم انفجاری و انقلابی جامعه، که محصول 6سال مبارزه مسلحانه انقلابی بود، این عقبنشینی شاه نقش تعیینکنندهیی در اوج گرفتن جنبش دموکراتیک داشت...
دانشگاه، سنگر آزادی
بهار و تابستان1356: تظاهرات و حرکتهای اعتراضی علیه دیکتاتوری سلطنتی گسترش پیدا کرد. دانشگاه، سنگر استوار آزادی، همچنان میخروشید و تظاهرات دانشجویان، پیوسته برافروختهتر میشد. در همین روزها دانشجویان قهرمان پلیتکنیک تهران در تظاهرات خشمآگین خود، با پلیس و گارد شهربانی به زد و خورد پرداختند. در این شورش، به پارهیی از تأسیسات و مراکز دولتی نیز خسارتهای سنگینی وارد شد. از سوی دیگر در همین ماهها، کانون نویسندگان دست به ابتکار جالبی زد و با برگزاری شبهای شعر در انستیتو گوته تهران موج انگیزانندهیی را به درون جامعه برد.
15مرداد56: هویدا که به نخستوزیر مادامالعمر معروف شده بود ناچار از استعفا شد و شاه، جمشید آموزگار را به نشانه پایان دوران قبلی و آغاز «فضای باز سیاسی» مأمور تشکیل دولت کرد.
اولین نطق شاه درباره آزادیها
آبان ماه1356: شاه برای دیدار با کارتر به آمریکا رفت. او اکنون نیازمند جلب حمایت کارتر و تثبیت موقعیت خود در رابطه با سیاست جدید دولت آمریکا و ادامه روند تحولات در داخل کشور بود. پس از بازگشت از آمریکا، شاه طی نطقی اعلام کرد که تصمیم گرفته به مردم ایران آزادی بدهد.
«... در کشور ما هم که با اجرای انقلاب شاه و مردم، ملت ایران بهتدریج باسواد شده و میشوند، باید روش اداره مملکت تغییر کند و بهتدریج مردم عادت کنند که در امور کشور دخالت بیشتری داشته باشند. این است که تصمیم گرفتهایم به مردم آزادی داده شود»...
چند ماه بعد که کارتر در راه سفر خود به آسیای جنوبی و هند، در ایران توقف کرد، برای شاه مایه زیادی گذاشت و او را بهعنوان طرف حساب مورد احترام و حمایت کامل آمریکا خطاب نمود.
اکنون پس از سفر شاه به آمریکا و اعلام پایبندی وی به سیاست حقوقبشر و روند آزادیها، موج جدیدی از سیاستمداران محافظهکار، به جنبش دموکراتیک ضدشاه پیوستند. ازجمله باید از ورود عناصر سابق جبهه ملی، نهضت آزادی و برخی از دیگر ملیگرایان به صفوف جنبش دموکراتیک نام برد. تاآنجاکه بهخاطر میآورم، در آذرماه سال56، بازرگان بهاتفاق چند تن دیگر، «جمعیت طرفداران آزادی و حقوقبشر» را تأسیس کردند. این جمعیت در اولین موضعگیری خود، خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد. اکنون در کنار صف «مرگ بر شاه»، صف ملایم دیگری نیز به آرامی شکل میگرفت. درست در چنین موقعیتی بود که بالاخره آخوندها هم قدم رنجه فرمودند.
خمینی کی وارد صحنه شد؟
پاییز1356: در همان روزهایی که امثال بازرگان وارد صحنه میشدند، خمینی هم در نجف بوی کباب به مشامش رسید. آخوندجماعت تا زمانی که حداکثر منافع خودش را پیشبینی نکند وارد هیچکاری نمیشود. آنها در عینحال، وقتی دستبهکار میشوند که خطرات احتمالی نیز به حداقل رسیده باشد. از نظر خمینی نیز که تیزهوشترین آخوند دوران بود، مناسبترین و کمخطرترین زمان، پس از بازگشت شاه از آمریکا و اعلام وفاداریش به سیاست حقوقبشر تشخیص داده شد. خمینی بهعلاوه، یک قدم دورتر را نیز در رابطه با موقعیت خودش میتوانست ببیند. او دیگر هیچ درنگی را جایز نمیدید. بنابراین یک، دو، سه، «آقا» از همان نجف دورخیز برداشت…
خمینی و آخوندها بر موج جنبش ضدسلطنتی سوار میشوند
… پاییز56 با درگیری بین مردم و مأموران شهرداری که برای تخریب خانههایشان هجوم میآوردند آغاز شد. شدیدترین درگیری در منطقه سلیمانیه (نیروی هوایی) روی داد. این درگیری منجر به تخریب ساختمان شهرداری ناحیه6 توسط مردم و بهآتشکشیدن چند مینیبوس دولتی و ضرب و جرح عدهیی از دوطرف شد...
روز 24آبان، سخنرانی سعید سلطانپور در دانشگاه صنعتی، به درگیری مردم با مأموران گارد منجر شد. و روز بعد یک تظاهرات اعتراضی در تهران علیه دخالت گارد در دانشگاه، برگزار شد...
و اما خمینی، در اوایل آذر نامهیی خطاب به «آقایان علما» مخفیانه به ایران فرستاد و از آنها خواست زودتر بجنبند! خمینی نوشته بود: «… امروز در ایران فرجهیی پیدا شده و این فرصت را غنیمت بشمارید… الآن نویسندههای احزاب اشکال میکنند، اعتراض میکنند، نامه مینویسند و امضا میکنند. شما هم بنویسید و چند نفر از آقایان علما امضا کنند. مطالب را گوشزد کنید… اشکالات را بنویسید و به دنیا اعلام کنید… اشکالات را بنویسید و به خودشان بدهید، مثل چندین نفر که ما دیدیم اشکال کردند و بسیاری حرفها زدند و امضا کردند و کسی هم کارشان نکرد»...
خمینی که خودش اوضاع را از بالا بو کشیده بود، نگران عقبماندن آخوندها با دگنک و اینکه بابا نترسید، خطری در کار نیست، شکنجهیی در کار نیست و اینگونه حرفها سعی میکرد آنها را راه بیندازد. چون تا این زمان عموم قشرها و گروهها، حتی کسانی هم که از «شاه در کادر قانون اساسی» حمایت میکردند به جنبش دموکراتیک ضدسلطنتی پیوسته بودند. اما فقط از آخوندها خبری نبود.
خمینی هم که تلاش میکرد اینها بیشتر از این بیرون گود نمانند برای این بود که سر در معاملات کلان داشت والا او خودش هم تا پنجاه و چند سالگی اصلاً در میدان سیاست حضوری نداشت. او «… بنا به مندرجات یکی از کتابهایش در سالهای بعد از شهریور1320 نهتنها هیچ مخالفتی با اساس سلطنت نداشته بلکه مؤید آن نیز بوده است. سپس در آستانه کودتای 28مرداد، در سلک افراد آخوند ”کاشانی“ به ضدیت با پیشوای نهضت ملی ایران، دکتر مصدق فقید برخاسته و هنوز هم بهقول خودش از «سیلی خوردن» مصدق توسط دربار شاه و استعمارگران حامی آن شاد و ممنون است. سپس در سلک حامیان کودتای استعماری 28مرداد1332 تا سال42 باز هم ساکت و سر بهزیر بوده. ولی به هنگام یکپایه شدن رژیم شاه و دربار، یعنی به هنگام چرخش شاه به جانب آمریکا و اولویت دادن به آن در قبال انگلیس و پایگاههای فئودالی داخلی آن، خمینی یکباره سر برمیدارد و از موضع قرونوسطایی و مادون سرمایهداری، ازجمله از موضع مخالف با آزادی زنان و تقسیم اراضی، بنای مخالف با دیکتاتوری شاه را میگذارد… سپس چنانکه میدانید خمینی به تبعید میرود…» (* ) و حالا وقتی مبارزه مردم ایران علیه شاه اوج میگیرد دوباره سر و کلهاش پیدا میشود.
بزرگترین شیادی خمینی این بود که با سوءاستفاده از احساسات مذهبی مردم، اعتماد بیشائبه خلقالله را که در واقع نثار مجاهدان و پیشتازان انقلاب میشد به خود جلب میکرد و توانست در خلأ سیاسی ناشی از زندانی بودن رهبری واقعی جنبش، رهبری انقلاب را برباید و سپس آن را بر سر انقلابیون واقعیش آوار کند.
بهواقع مأموریت و نقش ضدتاریخی خمینی همین بود. والا که آخوندهای خمینیصفت در صلح و صفا و سازش با ساواک بهسر میبردند. کمااینکه خامنهای به توصیه ساواک شاه از زندان آزاد شده بود و رفسنجانی هم برای ضدیت با مجاهدین هر هفته در زندان اوین با رسولی سربازجوی ساواک جلسه داشت. اینها تازه کسانی بودند که آن روزها افتخار میکردند بهعنوان هواداری از مجاهدین دستگیر شدهاند. در همان بهمن1355، گروهی از همین حضرات، که امروز مهرههای مهم رژیم هستند، در یک شوی جمعی در تلویزیون شاه ابراز ندامت کردند و بهخاطر «عفو ملوکانه» سه بار شعار دادند که «شاهنشاها سپاس».
آلترناتیو و برنامه خمینی برای ایران
س: حضرت آیتالله، ممکن است خطوط اصلی حکومت اسلامی را در زمینههای اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی بفرمایید؟
ج: اینها اموری نیست که بتوانم آن را برای شما تشریح کنم. اسلام هم آزادی خواهد داد و هم به اقتصاد توجه خواهد کرد.
س: منظورم این است که در حکومت اسلامی ملی شدن صنایع قطعی خواهد بود؟
ج: آنهم باید مورد مطالعه قرار گیرد… .
س: نقش زنان در حکومت اسلامی چگونه خواهد بود؟
ج: الآن وقت این حرفها نیست.
س: چون مرا بهعنوان یک زن پذیرفتهاید، این نشاندهنده این است که نهضت ما نهضتی مترقی است… .
ج: بنده شما را نپذیرفتم. شما آمدید اینجا و من نمیدانستم شما میخواهید بیایید اینجا که پذیرفتم… .
س: فکر مالکیت در حکومت اسلامی چگونه خواهد بود؟
ج: اینها بعدها روشن خواهد شد.
س: بعضیها میگویند که ما از زیر چکمه استبداد بهزیر نعلین استبداد میرویم.
ج: آنها عمال شاه هستند… دیکتاتوری در اسلام اصلاً وجود ندارد.
این نخستین مصاحبه خمینی با خبرنگاران کیهان و اطلاعات بود که در 3بهمن57 در کیهان بهچاپ رسید.
12بهمن: خمینی در میان آنچه روزنامهها «بزرگترین استقبال تاریخ» نامیدند وارد تهران شد. جمعیت استقبالکننده صفی بهطول 23کیلومتر را تشکیل میداد.
14بهمن: صدها همافر با لباس رسمی بهدیدار او رفتند. انتشار عکس این دیدار در روزنامه کیهان 19بهمن در میان نیروهای نظامی غلغله بهپا کرد.
15بهمن: خمینی بازرگان را به نخست وزیری منصوب کرد و گفت «مخالفت با این حکومت مخالفت با شرع است. قیام بر ضد خداست و کفر است».
20بهمن: عباس امیرانتظام مشاور بازرگان گفت: بازرگان و اردبیلی در منزل سحابی با سولیوان دیدار کرده و درباره راههای انتقال مسالمتآمیز قدرت دولتی گفتگو کردند. پیش از این نیز، بهنوشته ابراهیم یزدی، بهشتی به خمینی تأکید کرده بود که تماس با سران نظامی را «بهطور قطع مفید و عدم تماس را مضر میدانم» و خمینی پاسخ داده بود «تماس بگیرید، دلگرم کنید و اطمینان بدهید که حال ارتشیها خوب خواهد شد».
بهمن سرکش57
از روز 19بهمن راهپیماییها و تظاهرات در تهران و شهرستانها فضا را ملتهب کرده بود. در همین روز در منطقه فرحآباد تا تهراننو درگیریهایی بین گارد جاویدان و همافران رخ داده بود.
روز جمعه 20بهمن جرقه اصلی انفجار در مرکز فرماندهی نیروی هوایی (پایگاه دوشانتپه) زده شد. پرسنل نیروی هوایی با مشاهده فیلم مراسم بازگشت خمینی به ابراز احساسات پرداختند. سپس لشکر گارد برای خاموشکردن آنها وارد عمل شد. تیراندازی شدید بود. گفته میشود به کمک یک سرباز گارد که علیه فرمانده خود شورش کرده بود، انبار تسلیحات و مهمات گشوده شد. پرسنل هوایی مسلح شدند و درگیری با گارد شاهنشاهی گسترش یافت.
روز 21بهمن مردم با شنیدن این خبر از هر جای تهران به سوی نیروی هوایی در فرحآباد سرازیر شدند و به حمایت از پرسنل هوایی پرداختند. ظهر همین روز در تهراننو، مردم سه تانک لشکر گارد را به تصرف درآوردند. نبردهای خونین در خیابانها لحظه به لحظه گسترش مییافت. فرمانداری نظامی تهران از بعدازظهر 21بهمن مقررات منع عبور و مرور اعلام کرد. اما هیچکس به آن وقعی نگذاشت.
شامگاه 21بهمن فرمانداری نظامی تهران طی اعلامیهیی از نیروهای خود خواست خیابانها را ترک کنند و به یکانهای خود مراجعت نمایند. در بسیاری از قرارگاهها سربازان سلاحهای خود را رها کرده از دیوارها گریختند. پادگان جمشیدیه به دست مردم سقوط کرد و عدهیی از مقامهای زندانی رژیم شاه از آنجا فرار کردند. اکنون گروههای مختلف مردم در حالیکه نیروهای مجاهدین خلق و چریکهای فدایی در میانشان بودند، دژها و مراکز قدرت نظامی و پلیسی شاه را یکی بعد از دیگری تسخیر میکردند. اداره تسلیحات ارتش به دست مردم فتح شد و درب انبارهای اسلحه به روی آنها گشوده گردید. کلانتریها یکی پس از دیگری سقوط کردند. خیابانها به سرعت توسط مردم سنگربندی شد. ستاد نیروی هوایی نیز در 21بهمن سقوط کرد و همافران گارد سلطنتی را مورد تهاجم قرار دادند.
22بهمن: تهران در آتش و شور و خون میسوخت. مرکز شهربانی کل به دست مردم به آتش کشیده شد. پادگان عباسآباد بدون مقاومت تسلیم شد. نمایندگان مجلس شورا و سنا اعلام وفاداری کردند. مجلس سنا طی اطلاعیهیی انحلال خود را اعلام کرد. شورای فرماندهان ارتش بهریاست ارتشبد قرهباغی جلسهیی تشکیل داد و شرکت کنندگان پس از بررسی اوضاع بحرانی ارتش، شهربانی و ساواک، اعلام بیطرفی کردند. در ساعت ده و سی دقیقه بامداد روز 22بهمن، شورایعالی ارتش که تمامی قوای نظامی، انتظامی و امنیتی را در برمیگرفت، با فرمان بازگشت نیروها به پادگانها اعلام بیطرفی کرد. این اعلامیه که در ساعت یک بعدازظهر از رادیو ایران پخش شد، موجب فروکش کردن درگیریها شد. آخوندها و نمایندگان آنها نیز طی پیامهایی دعوت به آرامش کردند.
روز 22بهمن تاریخ ایران ورق خورد و دوران نوینی آغاز شد. مردم ایران چون تنی واحد قیام کردند. عشق و همبستگی در همهجا موج میزد. اما برای خمینی و آخوندهایش که اکنون مشروعیت یک انقلاب مردمی را ربوده و قدرت مذهبی، سیاسی، اقتصادی و نظامی را یکجا به چنگ آورده بود، همه چیز معنای دیگری داشت.
شاهکار کمنظیر سیاسی
شب 22بهمن، درست همانموقع که پادگانها و دژهای قدرت شاه زیر هجوم سنگین مردم و نیروهای اجتماعی مجاهدین و فداییها فرو میریخت، روزنامه کیهان مصاحبه خود با مسعود رجوی ، رهبر مجاهدین، را منتشر کرد. ما یک گروه 6ــ7نفره بودیم که آن شب مأموریتمان در مناطق شرق تهران بود. یادم هست همینکه روزنامه رسید، بچهها دور هم حلقه زدند تا صحبتهای مسعود را تا کلمه آخر بخوانند. این مصاحبه، که فکر میکنم در 3شماره کیهان منتشر شد، در آن روزها بین نیروها و علاقمندان دست به دست میگشت. مسعود رجوی سرنگونی شاه را تنها اولین گام ضروری از یک مسیر طولانی اعلام کرده بود. او در این مصاحبه دیدگاههای اساسی مجاهدین را درباره انقلاب تشریح کرده و روی مبرمترین مسائل انگشت گذاشته بود:
ــ ضرورت اتحاد عمل تمامی نیروها و هشدار در مورد هر گونه تفرقهافکنی. این نکته بهخصوص در آن روزها اهمیت زیادی داشت، چرا که آخوندهای خمینی حتی در تظاهرات ضدشاه نیز انحصارطلبی خودشان را نشان داده، تفرقهافکنی میکردند.
ــ برنامه توسعه عادلانه اقتصادی با بسیج تودهیی و تضمین حقوق طبقات زحمتکش.
ــ تضمین آزادیها و حقوق برابر زنان با مردان.
ــ تضمین حقوق دموکراتیک کلیه گروههای سیاسی با هر نوع عقیده و مرام.
این مصاحبه سرآغاز یک دوران جدید، بسیار مهم و پرحادثه سیاسی را خاطرنشان میکرد که روز 22بهمن57 شروع شد و تا 30خرداد60 به مدت 2سال ونیم ادامه داشت. در فرهنگ مجاهدین از این دوره بهعنوان فاز سیاسی یاد میشود. کسانیکه روزهای سرنگونی رژیم شاه را بهخاطر دارند، یادشان هست که روز 21بهمن، خمینی اعلام کرده بود که هنوز فرمان جهاد نداده است. یکی از صحنههایی که من از آن روز تا کنون به یادم مانده، در حوالی میدان خراسان اتفاق افتاد؛ آخوندی با صدای بلند به مردمی که دوروبرش جمع شده بودند، هشدار میداد که آرامش خود را حفظ کنند و توجه داشته باشند که امام هنوز فرمان جهاد نداده است. اما درست در همان لحظات و در جلو چشمهای او در آنطرف خیابان، کلانتری14 توسط مردم خلعسلاح و تسخیر شد. در همین لحظه جمعیتی که به حرفهای آخوند گوش میکردند، هوراکشان به آنطرف خیابان رفتند و به فاتحان کلانتری ملحق شدند و شیخ تک و تنها ماند. خمینی در آن روزها نگران کودتای ارتش بود و از مردم خواسته بود که خیابانها را ترک نکنند. در صورت وقوع کودتا، طرح انتقال مسالمتآمیز قدرت دچار مشکل میشد و تمامی زدوبندهای پشتپرده خمینی بههم میریخت. فراموش نکنیم که شاه هم در آخرین لحظاتی که ایران را ترک میکرد، در فرودگاه مهرآباد به قرهباغی گفته بود که سران ارتش را بهجد از دست زدن به کودتا برحذر دارد. در صحنه رزم، اما، در روزهای 21 و 22بهمن، مردم، نیروی راستین انقلاب، حتی لحظهیی هم منتظر فرمان خمینی نماندند. چرا که فرمان انقلاب، فرمان ریشهکن کردن دیکتاتوری سلطنتی، از قبل توسط انقلابیون صادر شده بود و آن روزها هم فرمان آتش در صحنه نبرد صادر میشد. آن چه پیشاپیش نگرانی نیروهای ترقیخواه را دامن میزد، روند پیشرفت انقلاب و تحقق خواستهای دموکراتیک آن بود.
روز 22بهمن رژیم شاه سرنگون شد و انقلاب باشکوه مردم ایران بهثمر رسید. اما در فردای 22بهمن، در همان حال که نسیم آزادی میوزید، ما با مسألهیی بهغایت بغرنج، حساس و طاقتفرسا روبهرو بودیم. سؤال این بود که تکلیف انقلاب نوپا و مردم رهاشده از بندهای ستمشاهی در میان دستهای خمینی چه خواهد شد؟ مجاهدین هیچوقت درباره ماهیت ارتجاعی خمینی و جریان ارتجاعیــ فاشیستی که او با خود رو آورده بود، توهمی نداشتند. حتی در ارزیابیهای درون سازمانی، در اواخر دوره زندان و قبل از ورود خمینی به ایران، برای دوران زندگی مسالمتآمیز با خمینی نمیشد عمری بیش از شش ماه در نظر گرفت. این ارزیابی در واقع حداکثـر کشش عنصر مردمی و ظرفیت تحمل دیگران را در رژیم خمینی نشان میداد. تجربه پس از 22بهمن به عینه ثابت کرد که این پیشبینی چندان دور از واقعیت نبود، چرا که تاآنجاکه به خمینی مربوط میشد، او یک هفته پس از 22بهمن سرکوب آزادیها را شروع کرد و 6ماه بعد یعنی اواخر مرداد58، هیچ عرصهیی از جامعه و هیچکدام از حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی از سرکوب ظالمانه او در امان نمانده بود. اما درست در همینجا باید در محضر تاریخ گواهی داد که اگر 6ماه (پیشبینی شده برای زندگی مسالمتآمیز با خمینی)، تا 2سال و 6ماه، یعنی تا 30خرداد60، به درازا کشید، این فقط و فقط مرهون درایت و رهبری مسعود رجوی، رهبر مجاهدین، بود که سکان کشتی انقلاب را در آن توفان دهشتناک به دست گرفت و با اتخاذ خطمشی بهغایت هوشیارانه و انقلابی، همراه با فداکاری و بردباری مطلق انقلابی که تمامی مجاهدین و هوادارانشان شیوه خودساخته بودند، او توانست نهتنها دوران مبارزه سیاسی را تا دو سال و نیم تمدید کند و از آخرین قطرههای آزادی بهسود مردم و مقاومت استفاده نماید، بلکه موفق شد در همین دوران، پایهها و شالوده استوار و آیندهدار مقاومت ایران را پیریزی نماید. در آستانه سال60، مجاهدین هزاران کادر زن و هزاران کادر مرد و دههاهزار نیروی میلیشیا در اختیار داشتند که تجربه سیاسی و اجتماعی و همهجانبهیی را از سرگذرانده بودند. اینها بهدرستی تضمین آینده انقلاب بودند. در همین مقطع، گستردهترین کار افشاگرانه سیاسی، در میان وسیعترین لایههای توده مردم انجام گرفت و بدینگونه نقاب از چهره خمینی فرو افکنده شد، خمینی همان که فتنه عظیم و آزمایش بود و نبود ایران و ایرانی بود. قهرمان سرنگونی شاه، یک پیرمرد 80ساله با سیمای یک رهبر روحانی و با جاذبهیی افسونگرانه که تمامی مشروعیت انقلاب ضدسلطنتی را به جیب خودش ریخته بود. نفوذ و قدرت مرجعیت مذهبی، تواناییهای بالقوه جهان اسلام بهاضافه تمامی امکانات انسانی، طبیعی، اقتصادی و نظامی بزرگترین و قدرتمندترین کشور خاورمیانه (ایران) نیز در جیب دیگرش بود. او بدون هیچ تعارفی تمامی احکامش را به صراحت به نام اسلام صادر میکرد و حتی مدعی بود که آنچه را پیامبر، علی و امامان شیعه نتوانستهاند محقق کنند، او انجام خواهد داد. و راستی هم که خمینی هر گونه مانعی را با یک اشاره از سر راهش کنار میزد. اکنون سؤال این بود که در برابر این کابوس مجسم چه میتوان کرد؟
مرزبندی با خمینی، بهای باشرف ماندن
پس از 22بهمن، بهار آزادی رخ نمود. اما مجاهدین خیلی زود دریافتند که «مسیر سیاست انقلابی، مسیر صاف و ساده پیادهرو خیابانهای خلوت در یک بامداد بهاری نیست» (* ) بلکه از همان اولین قدم بایستی بهای مسئول بودن، بهای باشرف بودن، را پرداخت. برای مجاهدین، اما، مسئولیت مضاعف بود: مسئولیت در برابر انقلاب و مسئولیت در برابر اسلام. اما اکنون جز خمینی هیچ شاخصی در جامعه وجود نداشت. پس تکلیف میلیونها مردمی که فریب خمینی را خورده و به او امید بستهاند چه خواهد شد؟ از اینجا بود که مجاهدین، بر اساس سنتی که مسعود از سال54 و در جریان فتنه اپورتونیستی چپنما پایهریزی کرده بود، میبایستی با پرداخت بهایی سنگین، بین خود و خمینی مرزبندی میکردند. یعنی در برابر عملکردهای ارتجاعیش بهطور رسمی موضع میگرفتند و در مقابل، مواضع انقلابی خود را به آگاهی تودههای مردم میرساندند. از قضا در جریان ضربه اپورتونیستی سال54 هم مسعود رجوی تهدید اصلی جنبش را جریان راست ارتجاعی تشخیص داده بود. نکته قابل توجهی که در مرزبندی کنونی به چشم میخورد، این بود که شاخص « انقلاب» و شاخص «اسلام دموکراتیک» بهطور کامل بر هم منطبق بود. و شاخص هم چیزی جز «آزادی» و «حاکمیت مردمی» نبود.
تنها در 2ماه (بهمن57 تا عید سال58)، مسعود رجوی در 5موضعگیری رسمی (سخنرانی و مصاحبه) این شاخصها را که مطالبات اساسی انقلاب 22بهمن حول آن تنظیم شده بود، به آگاهی عموم رساند. این علاوه بر دهها اطلاعیه و موضعگیری جداگانه بر سر مسائل مشخص روز بود. اولین سخنرانی مسعود رجوی، در بهمن57 در دانشگاه تهران و بلافاصله پس از آزادی از زندان صورت گرفت. سپس مصاحبه شبهای انقلاب با روزنامه کیهان، سخنرانی 6اسفند57 در دانشگاه تهران، سخنرانی 14اسفند بر مزار دکتر مصدق و بالاخره انتشار برنامه حداقل مجاهدین تحت عنوان «انتظارات مرحلهیی از جمهوری اسلامی» در روز 27اسفند. مبرمترین محورهای برنامه حداقل عبارت بودند از:
آزادیهای دموکراتیک برای تمامی گروههای سیاسی با هر مرام و مسلک، آزادیها و حقوق برابر زنان، حق تعیین سرنوشت برای مردم کردستان و ملیتهای تحت ستم مضاعف، تأسیس شوراها بهعنوان تضمین حاکمیت مردمی و دموکراتیک، دستگاه قضایی واحد (دادگستری).
یک هفته پس از 22بهمن، خمینی سرکوب آزادیها را از 2محور آغاز کرد. نخستین محور، تهاجم علیه زنان بود و محور بعدی سرکوب گروههای سیاسی و انقلابی و بهخصوص مجاهدین خلق را هدف قرار داد. اندکی بعد، سرکوب مردم کردستان و دیگر ملیتهای تحت ستم را سازماندهی کرد و بالاخره برای شکستن قلمها به مطبوعات یورش برد. توطئه علیه دانشگاهها و سرکوب شوراهای مردمی در کارخانهها و ادارهها از جمله طرحهای دیگر رژیم خمینی بود که یکی پس از دیگری به اجرا درآمد.
از فردای 22بهمن57، یک جریان گسترده سیاسی متشکل از نیروهای مترقی و انقلابی با گرایشها و عقاید گوناگون که وجه اشتراک آنها پایبندی به آزادی و استقلال بود، رودرروی رژیم خمینی قد علم کرد. در محور این جریان که از همان آغاز با انحصارطلبی و ارتجاع آخوندی به مقابله برخاسته بود، سازمان مجاهدین خلق ایران قرار داشت که از سابقه مبارزاتی، پایگاه وسیع مردمی و تشکیلات سراسری برخوردار بود. این اپوزیسیون ترقیخواه که عناصر متشکلهاش در تاریخ معاصر ایران پیوسته در مقابل استبداد و ارتجاع ایستادگی کرده است، از آزادیهای دموکراتیک بهویژه حقوق زنان دفاع میکرد. بیتردید جانشین دموکراتیک رژیم خمینی از همان آغاز حول این جریان شکل گرفت. محور مشترک دهها سخنرانی و پیام و از جمله برنامه حداقل انتظارات از «جمهوری اسلامی» که در 27اسفند57، توسط مسعود رجوی اعلام شد، همچنین برنامه 12مادهیی ریاستجمهوری، چیزی جز «آزادی» و حاکمیت مردمی نبود. آزادی در دفاع از حقوق برابر زنان، آزادی در احقاق حقوق ملیتهای تحت ستم، آزادی در حمایت از حقوق گروههای سیاسی، آزادی برای قلم و مطبوعات، آزادی برای پاگرفتن شوراها، آزادی برای ادیان و مذاهب و عقیده و بیان و بالاخره آزادی در مفهوم عام سیاسی و اجتماعی آن. اینها همه محورهایی است که در یادداشتهای بعدی به آن خواهم پرداخت...
(این مطلب، گزیدهای از کتاب « انقلاب طلوع یا غروب؟» بود. ، در صفحه کتابخانه در سایت مجاهد، نسخه کامل این کتاب وجود دارد)

چه باید کرد؟
خمینی در کمتر از یکسال، 6 میلیون رأیدهنده را از دست داد. اگر با چماقداری جلوی رسانهها و گردش آزاد اطلاعات را نمیگرفت، بیشک سال بعد، بیشتر از سال اول سقوط میکرد.
با معرفی کتابی که در قسمت دهم، بخشی از آن را آوردیم، حالا دیگر بهترین شاهد و گواه خط و خطوط دادن به چماقداران و جواز جنایت دادن به آنها، شخص خمینی و سخنرانیهای علنی او است. نکتهی شگفتانگیز این است که از یک مقطع به بعد، خیلی از این جلسات، نه تنها سرّی نبود، بلکه از شبکهی سراسری رادیو ـ تلویزیون دولتی پخش میشد. خمینی از رادیوی سراسری مملکت مثل بیسیم شخصی و شبکهی ارتباطی برای باندهای آدمکشش استفاده میکرد!
رادیو ـ تلویزیون رژیم، خمینی: «نباید به خودتون بیایید که نروند توی روزنامه اون غلطها رو بکنن؟ روزنامهها میخواهند که من یه وقت صدایم در بیاید، همه آنها را ببندم؟ چرا نمیگیرید؟ مکرر من بهشون گفتم. چرا نمیگیرند جلوی روزنامهها را؟ من بگیرم جلویش را؟»
تلویزیون رژیم: «بیش از هزار نشریه و حزب و گروه خلق میشود و البته دوسوم اونها جمع میشود».
کار صبح تا شب خمینی این بود که بنشیند روی بالکن خانهاش و پشت سرهم یک عده چماقدار را ببرند پیش او تا برایشان روضه بخواند، تحریکشان کند و بیندازدشان به جان مردم، روزنامهها و هر کسی که حرفی غیر از حرف خمینی میزد.
خمینی: «مردم ایران بیدار باشید! مسلمین بیدار باشید! اگر خدای ناخواسته خللی وارد بشود در این صف فشرده مسلمین، صف ملت ایران، خطر در پیش است. تفرقهافکنها را از بین خودتون بیرون کنید. ما نخواهیم گذاشت این تفرقهافکنها رشد کنند».
خمینی، 7 دی 59: «یه قدری قلمها را کنترل کنید! یه قدری حفظ کنید خودتون را! اینقدر تبعیت از هوای نفس نکنید! اینقدر تبعیت از شیطان نکنید!»
با شتاب پیدا کردن نفوذ اجتماعی و فرهنگی مجاهدین، از آنجا که ارتجاع حاکم، توان فکری و تئوریک و درونمایهی لازم برای مقابله با بالندگی مجاهدین را نداشت، خمینی تقریباً هفتهیی دو سه بار خودش معرکهگیری راه میانداخت تا دامنهی سرکوب و سانسور و جنایت را بیشتر کند و به چماقداران و باندهای فاشیستیاش سرنخ بدهد. از تابستان 59 به بعد، صحنهچرخان همهی این معرکهگیریها بهوضوح شخص خمینی است. در یکی دیگر از همین نمونهها باز هم عدهیی را جمع کردند زیر پنجرهی اتاق خمینی تا شارژشان کند و بیندازدشان به جان مجاهدین و پروندهسازی علیه آنها: پاییز سال 58، رادیو ـ تلویزیون رژیم، خمینی: «اینها که بهطور منافقی پیش آمدند و در میدان مسلمین واقع شدند و میخوان کارشکنی کنن برای اسلام و مسلمین، باید هرچی ازشون پیدا کردن، هر پروندهیی از اینها پیدا کردند، نشان بدهند تا معلوم بشود که اینها جزء منافقینند، تا مردم با آنها مبارزه کنند».
حرص خمینی برای نابودی مجاهدین و محو آزادیها، آنقدر زیاد بود که خیلی وقتها حرفهایش مضحک و احمقانه میشد. مثلاً میخواست روزنامهها را ببندد، میگفت: میخواهیم در مصرف کاغذ صرفهجویی کنیم!
تلویزیون رژیم: «امام که مسایل کشور را هوشیارانه زیر نظر دارد و از گسترهی آسیبشناسانهی اجتماعی به مسایل بیتالمال نظر میکنند، مسئولان را توجه میدهند».
خمینی: «حتی مطبوعات باید این را توجه داشته باشند که چیزهایی که برای ملت مفید نیست، در روزنامهها ننویسند. کاغذ صرف این نکنند! وقت صرف این نکنند!»
تقریباً دو ماه و یک هفته پس از آخرین ملاقات مجاهدین با خمینی که اوایل اردیبهشت 58 بود، روز 15تیر 58 خمینی آمد تلویزیون و گفت: «شماها اجتماع مسلمین را بههم میزنید و موجب تفرقه میشوید. این گروه گروه کردن ملت، موجب این میشود که ملت شما باز بهحال اول برگردند. شما دارید رمز پیروزی ملت را از دست میدهید».
در یک سخنرانی دیگر هم گفت که: «شعار مخالف دادن، به هر شکلی ممنوع است». اگر حتی شعار دادن هم ممنوع است، پس بفرمایید اصلاً این ملت برای چی انقلاب کرد؟
خمینی: «اگر کسی شعارهای باطل خواست بدهد، با قوت او را بکوبید و نگذارید یک شعارهای باطل بدهد. خود مردم مأمورند! تکلیف اسلامیشون این است که اگر یک کسی شعار علیه کسی، له کسی، برای کسی، برای تفرقه انداختن بیاورد، خود مردم مأمورند او را بگیرند و تحویل مراکزی که باید بدهند، بدهند».
بعدها نوار یکی دو جلسهی خصوصی و نیمهخصوصی خمینی علنی شد که حاکی از تصمیم خمینی به بستن روزنامهها، انحلال احزاب و حذف و کشتار مخالفان بود:
پاییز 1358، صحبتهای خصوصی خمینی: «اگر بنا بود از اول مثل سایر انقلاباتی که در دنیا واقع میشد، پشت سر انقلاب، یک چندهزار از این کاسبها را در مراکز عام، میان دار میزدند، آتیش میزدند، تمام میشد قضیه. نمیگذارند یه روزنامهیی چاپ بشد، جز روزنامهی خودشون. اگر اینجا از یک حزبی جلوگیری بشود، فریاد میزنند اینجا میخواد یکحزبی بشد، شد رستاخیز. ما میخواهیم رستاخیز بشود. ما یک حزب را، یا چند حزب را که صحیح عمل میکنند، میگذاریم عمل بکنند و مابقی، همه را ممنوع اعلام میکنیم و همهی نوشتجاتی که اینها کردند و برخلاف مسیر اسلام و مسلمین است، ما همهی اینها را از بین خواهیم برد. ما آزادی دادیم، شما نگذاشتید. حالا که اینطور شد، انقلابی با شما رفتار میکنیم. هرچی میخواهند روزنامههای خارج بنویسند... هرچی بگویند... اینها هم هرچی دلشون میخواهد، در خانههاشون فریاد بزنند. اما بیرون دیگر حق ندارند بیایند. اینها باید منزوی بشوند. ما بعد از اینهم گرفتاری داریم. فردا انتخابات رئیسجمهور است. همین بساط و همین خونریزی و اینها. یه مدت دیگه قضیهی مجلس شوراست. بدتر از این خواهد شد و خیلی بدتر از این خواهد شد. ما باید جلوی مفاسد را بگیریم. ما موظفیم از طرف اسلام که مسایل مسلمین را حفظ کنیم. همه موظفیم و این طوایف فاسد دارند اسلام را از بین میبرند. آزادی که دادیم، دیگر نمیتوانیم بدهیم و متأسفانه نمیتوانیم بگذاریم این احزابی که درست شدند، بهکار خودشان ادامه بدهند. من تصدیق میکنم که ما خطا کردیم، دولت هم خطا کرد و ما با حیوانات درنده سر و کار داریم. با حیوانات درنده نمیشود با ملایمت رفتار کرد و دیگر ملایمت نمیکنیم».
با این مقدمهچینیها بود که آن جنایتهای فاشیستی باندهای چماقدار، یکی بعد از دیگری در کوی و برزن و خیابان و دانشگاههای ایران راه افتاد و مملکت را وارد بحران سراسری کرد. بیحکمت نبود که به هیچ دادخواهی مجاهدین دربارهی کشتار هواداران و اعضایشان، نه خمینی و نه مقام دیگری از رژیمش، یک کلام و یک خط پاسخ ندادند. در عبور بردبارانه و خویشتندارانهی مجاهدین از میان آن همه جنایت و تضییق در دو و نیم سال حفظ مسالمت بود که مسعود رجوی آن سؤال معروف را در پیشگاه ملت و تاریخ ایران مطرح کرد: «چه باید کرد؟» سؤالی که بهمحض اینکه اجتماعی شد، همهی چشمها و انگشت اتهام را متوجه شخص خمینی کرد.
مسعود رجوی: «آمدهایم بپرسیم که دیگر حالا چرا؟ حالا چرا؟ و اینکه تکلیف ما با این اوضاع چیست؟ و خلاصه چه بایستی بکنیم؟
در این اواسط یک روز نبود در هیچکجا که ما حمله و هجوم و زخمی و تیر خورده و شکنجه دیده نداشته باشیم. هر روز، هر روز. اما بگذارید بپرسم، بگذارید در رابطه با اینهمه گلها و استعدادهایی که پرپر شدهاند، بپرسم، بپرسم که «و اذا الموؤده سئلت بایّ ذنب قتلت»
به کدامین گناه کشته شدند؟ کدام گناه؟
علمای شریعت! رجال دولت! وکلای مجلس! اصناف! بازاریها! مطبوعات! رادیو تلویزیون که میگویید در خط انقلابید! آخر چرا ساکتید؟ و بهخدا قسم اگر کسی فکر کند که ما از گلوله و گاز اشکآور میترسیم. هیهات! هیهات! (شعارجمعیت).
پس چرا جلوی چماقداری را نمیگیرید؟ مگر خطر چماقداری از سایر مفاسدی که جزایش اعدام است، کمتر است؟ اگر شما نمیتوانید قانون مورد تصویب و مورد تأیید خودتان را اجرا بکنید، شما باید تکلیف خودتان را با مردم تعیین بکنید.
بگذارید تکرار کنم برای یک انقلابی، آزادیهای انقلابی شوخی بردار نیست. به قیمت خون به دستش آوردیم و تا پای جان هم از دستش نخواهیم داد».
اکنون که به سرفصل یک مسیر پرتلاطم نزدیک میشویم، خوب است نگاه دقیقتری کنیم به اوضاع صحنهی سیاسی ایران در اواخر دو سال و چند ماه تلاش برای حفظ فضای مسالمت. بخشی را از کتاب «30خرداد، ضرورت تاریخ» میآوریم، بخشی را نیز از آرشیو رسانههای همان سالها.
مسعود رجوی: «خمینی روزنامهها را بست، احزاب را تعطیل کرد و سرکوب را در گستردهترین نوعش، تحت عنوان حزباللهی یا نهادهای بهاصطلاح انقلاب، برقرار کرد. مدتی مستمراً اتمامحجت میکردیم. از مجلس ملی خبری نبود، احزاب سرکوب شده، روزنامهها دهاندوخته، چماق تکفیر و انواع و اقسام چماقها نیز تحت نام مذهب بر سر مردممان میبارید. دو سال و چند ماه بعد از حاکمیت ارتجاع، یعنی در 30خرداد 1360، در حالی که همهی راههای مسالمت را درنوردیده بودیم، این خمینی بود که ما را در معرض یک انتخاب بزرگ و تاریخی قرار داد:
یا میباید مثل جریانها و احزابی که با یک اشارهی خمینی، سر جایشان نشستند، ندامت میکردیم...
یا میباید آخرین فراخوان را برای اعتراض و تظاهرات مسالمتآمیز برای عقب نشاندن ارتجاع آزمایش میکردیم». (کتاب 30خرداد، ضرورت تاریخ، ص 58، نقل از کنفرانس رادیو تلویزیونی دی 71)
در آرشیو رسانههای آن سالها، رشتهیی از تحولات و حوادث است که اوضاع دو سال پس از 22بهمن، در آنها خیلی برجسته است و به چشم میخورد؛ مثل اینکه:
ـ مجاهدین از 5تیر 59 به بعد اجازهی داشتن دفتر رسمی، یعنی فعالیت قانونی ندارند.
ـ مجاهدین از 11آبان 59 به بعد اجازهی انتشار هیچگونه نشریه و کتابی ندارند.
ـ رهبری مجاهدین تحت تعقیب است. (حکم دادستانی خمینی در تاریخ 25آبان 59)
ـ هر هفته یکی دو نفرشان در خیابانها ترور میشوند.
ـ زندانها از هوادارانشان پر شده است.
ـ به شکایتهایشان رسیدگی نمیشود.
ـ فتوای حلال بودن خون و مالشان هم پیشاپیش، یعنی در مرداد 59 داده شده است.
این، شرایط سیاسی ایجاد شده برای بزرگترین نیروی سیاسی ایران در آن سالهاست. نیرویی که به گفتهی رفسنجانی، وزیر کشور وقت رژیم:
دومین جریان سیاسی کشور محسوب میشد.
به استناد آمار حکومتی، پانصد هزار میلیشیا داشت.
تیراژ نشریهاش بالای ششصد هزار بود.
و به اعتراف و اذعان عناصر همین رژیم، هیچ ایرانی پنجاه سالهیی نیست که در آن سالها به نوعی از مجاهدین هوادارای نکرده باشد.
و بهقول سرکردهی وقت سپاه پاسداران، سرجمع، 87هزار نفر فقط نیروی عملیاتی در شهرهای مرکزی ایران داشته است.
پاسدار رضایی: «حرکت منافقین که با 17هزار عضو و 70هزار سمپات، مدت دو سال تمام، تهران و شهرهای مرکزی ایران را میزدند».
پس خمینی قدرت مجاهدین و نفوذ اجتماعی آنها را خوب خوب میدانست. این را هم خوب خوب میدانست که با تفکّر قرون وسطاییاش، هرگز از پس اندیشهی انقلابی و رو به رشد مجاهدین برنمیآید. اینطوری است که مثل همهی دیکتاتورها و جنایتکاران تاریخ، وقتی در برابر آزادی به بنبست میرسد، سادهترین راه و کمبهاترین روش را انتخاب میکند: سرکوب عریان، بگیر و ببند، ترور، زندان و اعدام! و به این وسیله حق فعالیت قانونی چنین جریان اجتماعی گستردهیی را از بیخ منکر میشود!
پاسخ به سؤال مهم «چه باید کرد؟» را ادامه میدهیم...
تظاهرات 150هزار نفرهی مادران در اردیبهشت 60 برای هر سیاستمداری که یک مویرگ انسانی داشت، یک علامت هشدار خیلی قوی بود که در سادهترین مفهومش به خمینی میگفت: در برابر مجاهدین، تو صرفاً با یک حزب، یا گروه یا به قول خودشان با یک گروهک مواجه نیستی؛ بلکه با یک جریان قوی اجتماعی روبهرویی که نمیشود به همین آسانی دست در خونشان کرد. اما خمینی درست سه روز بعد از تظاهرات عظیم مادران، به صحنه آمد و حرف آخرش را زد:
خمینی: «شما چیزی نیستید که بتوانید در مقابل این موج خروشان... مقاومت کنید... نیاید آن روزی که به ملت ما تکلیف بشود که با شماها چه بکنند». (کتاب غائله 14اسفند، ص 648)
دو روز بعد، مسعود رجوی جواب سخنرانی خمینی را در یک نامه، با رعایت احترامات فائقه و تلاش مجدد برای حل و فصل مسالمتآمیز قضایا، داد. خلاصهی نامه چنین بود:
«اینطور که برمیآید، روزی را که رسماً به مقابله با ما تکلیف نمایید، دور نیست و شما در هر موقعیتی که مقتضی بدانید، آن را مقرّر خواهید فرمود. لیکن ما باز هم بهعنوان انقلابیون یکتاپرست، به عرض میرسانیم که به هیچوجه تا آنجا که به ما مربوط است، از جنگ و دعوا و اختلافات داخلی استقبال نکرده و نمیکنیم و تا آنجا که انضباط آهنین تشکیلاتی ما کشش داشته باشد، تلاش خواهیم نمود که همچون گذشته ـ ولو به بهای جان خواهران و برادرانمان ـ تا وقتی که راههای مسالمتآمیز ابراز عقیده و فعالیت انقلابی، مطلقاً مسدود نشده و بهاصطلاح حجّت تمام نگردیده است، از عکسالعملهای خشونتبار و قهرآمیز بپرهیزیم». (استراتژی قیام، ص92)
توضیحات بیشتر دربارهی آن نامهی مهم و سرفصلی را از کتاب «استراتژی قیام» میخوانیم:
مسعود رجوی: «در همین نامه نوشتیم که به قانون اساسی شما (ولایت فقیه) رأی ندادهایم، اما به آن التزام داریم... همچنین نوشتیم که حضرت آیتالله! حتی خدیو مصر هم وقتی دید که پیراهن یوسف از جلو پاره نیست، قلباً به بیگناهی او قانع شد، اما چگونه است که در دو سال گذشته همیشه کشتهها از مجاهدینند، ولی باز این خود ما هستیم که متهم به تحریک و حادثهسازی میشویم؟ در پایان هم از او خواستیم برای بیان مواضع و تشریح اوضاع و شکایات و اثبات حرفهایمان، به دیدنش برویم؛ با این امید که زندگانی مسالمتآمیز، هر چه بیشتر ادامه یابد و تشنجی در کار نباشد». (استراتژی قیام)
سالها بعد، رهبر مقاومت دربارهی آن روزها و اتمام حجّت با خمینی، در یک کنفرانس مطبوعاتی، نکاتی را یادآوری کردند که خواندن دوبارهی آن، برای نسل جدیدی که خاطرهیی از آن سالها ندارد، بهجا و مناسب است:
مسعود رجوی:“نامههایی که ما نوشتیم به خمینی، در کمال احترام بود. اصلاً نمیخواستیم بگزیمش، اصلاً نمیخواستیم بجزانیمش. اما بعد گفتیم مرگ بر ارتجاع. بعد در تظاهرات 5مهر گفتیم: مرگ بر خمینی... این را توی جریان عمل مشخص سیاسی گفتیم. گفتیم آقا! آخر چه منطقیست «روسری یا تو سری؟» این چه منطقی است؟ زنان مجاهد خودشان معتقدند، اما چه منطقیست روسری یا توسری؟ این چه منطقیست که همه باید آنطور فکر کنند که من فکر میکنم؟ آنطور اعتقاد داشته باشند که من دارم؟ اگر اسلام است، اگر قرآن است، اگر خداست که میگوید «لا اکراه فیالدّین»، اجبار و اکراه نداریم در دین. اگر پیغمبر اسلام است که همهاش رحمت است و رهایی. اگر حضرت علی است که شب خوابش نمیبرده، آن حاکمش را کلی تنبیه میکند که تو کجا بودی که خلخال ـ آن وسیلهی زینتی ـ را از پای دختر یهودی، سپاه معاویه بیرون کشید، و وای بر من که والی و حاکم بر مسلمین هستم، در حالی که توی حکومت من دختر یهودی امنیت نداشته. اگر اسلام است، قرآن، پیغمبر و حضرت علی که این است.
اگر قانون است که قانون هم که مشخص است. کدام قانون، کی و کجا گفته مردم را باید اینطور سرکوب کرد؟“
جواب خمینی یا باید دموکراسی میبود و یا سرکوب...
خمینی: «من اگر در هزار احتمال، یک احتمال میدادم که شما دست بردارید از اون کارهایی که میخواهید بکنید، حاضر بودم با شما تفاهم کنم».
آقای عباس داوری: «خمینی جز سرکوب مطلق ما، هیچ چیز دیگری نمیخواست؛ یا مبارزه یا خفت و ذلت. مسعود گفت حاضریم سلاحهایمان را هم بدهیم، ولی خمینی قبول نکرد». (کتاب پاسخ به ضرورت تاریخ)
و اینطوری رسیدیم به روز 30خرداد. در حالی که از یک سال قبل، خمینی کلیهی آماده سازیهای تبلیغاتی ـ عملیاتی قتل و کشتار مجاهدین را انجام داده بود.
مسعود رجوی: «در آستانهی 30خرداد، علاوه بر آن همه شهید، ما بدون اینکه حتی یک گلوله شلیک کرده باشیم، چند هزار زندانی شلاقخورده داشتیم. در نمایشهای جمعه، در رادیو و تلویزیون و مطبوعات رژیم، در مجلس ارتجاع و حتی در جلسات هیأت دولت و در سخنرانیهای خمینی در جماران، همه میدیدند و میشنیدند که شعار اصلی، مرگ بر مجاهدین بود». (استراتژی قیام)
در همان روز 30خرداد، هدف اعلام شدهی تظاهرات، درخواست مسالمتآمیز یک مجلس ملی در همان نظام بود.
مسعود رجوی: «مردم تهران شاهد هستند و به چشم دیدند حدود نیم میلیون تن در این تظاهرات بزرگ شرکت کردند. قرار بود از میدان فردوسی به بعد، عازم مجلس ارتجاع بشویم و خواهان یک مجلس ملی بشویم... اما وقتی که ابتدای صف تظاهر کنندگان به میدان فردوسی رسید و خمینی دید قافیه را باخته، تمام تعارفات را از قبیل اینکه: این، مردم همیشه در صحنه یا مردم حزباللهی هستند که میروند و جریانهای سیاسی را سرکوب میکنند، کنار گذاشت و همه به گوش خودشان از رادیو شنیدند که سپاه پاسداران، یعنی ارگان رسمی سرکوب حکومتی، دستور ولیفقیهشان در مورد به گلوله بستن تظاهرات مسالمتآمیز مردم را ابلاغ کرد». (کتاب30خرداد ضرورت تاریخ، ص 58 ـ بهنقل از کنفرانس رادیو تلویزیونی، دی 71)
به این ترتیب، خمینی با به خون کشاندن آخرین فرصتی که مجاهدین و متحدانشان، پس از دو سال و 4ماه تلاش یکسویه، برای احیای زندگی مسالمتآمیز سیاسی ایجاد کرده بودند، مملکت را وارد تونل سرکوب کرد. از فردای آن روز، موج اعدام و تیرباران بود که کشتار روز 30خرداد و روزهای قبلتر را تکمیل کرد. یک نسلکشی بیمانند که هنوز هم ادامه دارد...
بعد از پایان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفسنجانی، تلویزیون رژیم، 7تیر77: «منافقین در خیلی جاها نفوذ داشتند... بهطور وسیع در کشور وجود داشتند... میگفتند نظام دموکراتیک. یک تغییر این طوری میخواستند».
رفسنجانی، مصاحبه با ماهنامهی «چشم انداز» (شماره 22، مهر و آبان 1382) : «... مجاهدین خلق، تنها گروه فعّال مذهبی روشنفکری بودند که به سوی مبارزه مسلحانه روآورده بودند... و انصافاً هم فعال بودند و جزوهها و مطالبی که پخش میکردند، بین دانشجویان مذهبی و متدیّن، جذّابیت خاص خودش را داشت... بهوسیله خود من خیلی از جوانان مذهبی و خوب، جذب اینها شدند... اینها هزینه داده بودند و طرفداران حسابی هم پیدا کرده بودند... من معتقدم که در روزهای اول پیروزی انقلاب، تقریباً یک اجماع نانوشته بین مبارزین سنتی بازار، مؤتلفه، روحانیانی مثل آقای بهشتی و آقای مطهّری و نهضت آزادیها مثل آقای بازرگان و آقای سحابی ـ با کم و زیادشان ـ بود که از مجاهدین خلق استفاده نشود».
مسعود رجوی: «خمینی به ما میگفت یک کلمه امضا کن ولایتفقیه من را قبول داری، رهبری من را قبول داری، بیا در انتخابات ریاستجمهوری شرکت کن! ما گفتیم خیر، این خلاف اصول ماست. برای چی امضا بدهم؟ این، از همان کلماتیست که مولا علی هم سر یک کلمهاش امضا نداد». (پیام تلویزیونی 22بهمن)
رفسنجانی، مصاحبه با ماهنامهی «چشم انداز» (شماره 22، مهر و آبان 1382) : «در نخستوزیری جلسه داشتیم، آقای مهدوی کنی که نخستوزیر بود، پیشنهاد کرد به واسطهی آقای طاهر احمدزاده، با آقای رجوی صحبت بشود، بلکه راضی بشوند تا مذاکره و گفتگو کنیم. حتی اینها در بعضی پستها قرار داده بشوند تا این غائله ختم بشود»...
مسعود رجوی: «با خمینی چه بکنیم؟ مگر ما ابتدا شروع کردیم دست بردن به سلاح را؟ مگر ما چماقدار راه انداختیم؟ مگر ما اجتماعات مسالمتآمیز را بههم زدیم؟ مگر ما روزنامهها را شروع کردیم به بستن؟ مگر ما مردم را شروع کردیم به سرکوب؟ مگر ما شروع کردیم خانه خراب کردنها را؟ و مگر ما اساساً چنین کارهایی کردیم؟ حال که خمینی دژخیم مثل گراز وحشی افتاده در مزرعه ایران و میخورد و پایمال میکند و میسوزد، و میکشد، چه کارش بکنیم؟ بهقول قرآن وهم بدؤوکم أوّل مرّةٍ
خمینی و ایادیش بودند که شروع کردند در آغاز. ما عادلانه مقاومت میکنیم». (پیام تلویزیونی 22بهمن)
پایان

زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری. تاشقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزیست، مثل یکبیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی هست که مرا میخواند
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
سهراب سپهری در پانزدهم مهر۱۳۰۷ در کاشان بدنیا آمد
سهراب، شاعری است که شعرش طراحی لحظههای شاعرانهاش بود و نقاشیاش لبریز از شعر
سپهری در شعر دارای سبک ویژهیی بود و از او ۸کتاب شعر برجای مانده است
اولین کتاب سهراب ،”مرگ رنگ” در سال ۱۳۳۰ بهچاپ رسید و آخرین اثرش ” مجموعه هشتکتاب ” نام داشت که در سال ۱۳۵۵ بهپایان رسید.
آثار دیگر او عبارتد از:
آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، ما هیچ، ما نگاه .
سهراب سپهری در اول اریبهشت ۱۳۵۹ در تهران درگذشت.
شادروان غلامحسین ساعدی درباره سهراب نوشته:
«خیلی آدم غریبی بود. اصلاً و مطلقاً اعتنا بههیچچیز نداشت. واقعاً اینجوری بود. همینطور خودش غریب بود که شعرش غریبه و نقاشیهایش غریبه. گاهی وقتها مثلاً میچسبونند که سبک ژاپنی کار میکرده، اصلاً اینجوری نیست. او کاشانی بود. سال۱۳۳۰ شروع کرد بهانتشار جنگ شعر و اینو همینطور ادامه داد. داد و داد و داد و هزاران کار کرد. ولی آدمی بود که هیچوقت خودشرو مطرح نمیکرد. تابلوهاشو اصلاً جدی نمیگرفت. اینآدم یکدفعه میرفت اطراف کاشان و روی خاک میخوابید. شعری که میساخت، میساخت عین تابلو. خیلی دقیق کار میکرد و اصلاً برای خودش کار نمیکرد. میدونست برای کی کار میکنه. آره همیشه یکدنیا در جلو چشمش بود، واقعاً عین یکآینه بهاون نگاه میکرد. هزاران دفعه بهمن گفت: غلامحسین من خودمرو خیلی کوچک میبینم در مقابل اینآینه، چرا من اینقدر کوچکم.
تنها آدمی که خیلی واقعاً بهطور صریح اعتراف کرد، فروغ فرخزاد بود. فروغ فرخزاد یکروز بهمن گفت تنهاچیزی که تاحالا یاد گرفتم، از سهرابه. گفتم بابت چی؟ وزن و قافیه شعر؟ ریتم؟ اینها؟ چی؟ نمیفهمم چی میگی؟ دقیق گفت: تواضع؛ تواضع رو از او یاد گرفتم.
همیشه اینجوری بود. مهمترین کار سهراب نه شعرشه، نه تابلوهاشه، مهمترین کار سهراب، زندگیشه. آزادهوار زندگی کرد و دردناک مرد».
شعر صدای پای آب
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم.
خردههوشی.سر سوزن ذوقیمادری دارم بهتر از برگ درخت.
دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که در ایننزدیکیست.
لای اینشببوها.پای آنکاج بلند روی آگاهی آب.روی قانون گیاه.
اهل کاشانم. پیشهام نقاشی است گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ.
میفروشم بهشما تا بهآواز شقایق که در آنزندانیست، دل تنهاییتان تازه شود.
اهل کاشانم.اما شهرمن کاشان نیست.
شهرمن گمشده است
من با تاب.من با تب.خانهیی در طرف دیگر شب ساختهام
من در اینخانه بهگمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را میشنوم. و صدای ظلمت را.
وقتی از برگی میریزدو صدای سرفه روشنی از پشت درخت.
عطسه آب از هررخنه سنگ


نگاهی بهسابقه تاریخی
روز اول ماهمه سال ۱۸۸۶، درآمریکا بیشاز چهارصدهزارکارگر برای کاهش زمان کار روزانهشان، از ۱۴ساعت به ۸ساعت، دست بهاعتصاب زدند. در روز سوم اعتصاب، پلیس، کارگران را بهگلوله بست، پنجکارگر کشته و عدهیی مجروح شدند. روز چهارم ماهمه، کارگران بهاعتراض دستهجمعی بزرگتری دست زدند که درجریان آن، چندتن از افراد پلیس، براثر بمبی که بهمیانشان پرتاب شد، کشته شدند. پلیس، رهبران اعتصاب را دستگیرکرد. چهاررهبر اعتصاب پساز محاکمه اعدام شدند. اما مبارزه کارگران ایالاتمتحده بیثمرنماند و نزدیکبهپانصدهزارکارگر حق هشتساعت کار روزانه را بهدست آوردند. سهسال بعد در ژوئیه ۱۸۸۹، کنگره بینالملل سوسیالیست، درپاریس، تصمیم گرفت روز اول ماهمه را روز بینالمللی همبستگی کارگران اعلام کند و هرساله مراسمی بهاینمناسبت برگزار نماید.
روزکارگر در ایران
در ایران جشن اول ماهمه، برای اولینبار، درسال ۱۲۹۹ برگزار شد. دردوره دیکتاتوری رضاشاه، اینمراسم اغلب بهصورت مخفیانه برپا میشد. بعداز سقوط رضاشاه، دوباره امکان برگزاری علنی اینجشنها پیدا شد و بعضی از اسناد تاریخی از تظاهرات بزرگ اول ماهمه درسالهای ۲۴ و ۲۵ حکایت دارند. درسال ۱۳۳۱، بهدستور دکترمصدق، روز اول ماهمه، عید کارگران و تعطیل رسمی اعلام شد. اما پساز کودتای ننگین ۲۸مرداد، مجدداً اینمراسم، مخفیانه برگزار میشد. چندی بعد شاه، روز تولد پدرش - ۲۴اسفند- را روزکارگر اعلام کرد! ولی، با اوجگیری جنبش دانشجویی در داخل و خارجکشور و افشای ماهیت سرکوبگر و فاسد رژیم درافکار بینالمللی، شاه ناچار بهعقبنشینی شد و روز اول ماهمه، بهعنوان روزکارگر، تعطیل کارگری اعلام شد. درسالهای آخر حکومت شاه، از طرف اتحادیهها و سندیکاهای فرمایشی، مراسمی بهنام «روزکارگر» برای ستایش از بهاصطلاح خدمات شاه بهکارگران ! برپا میشد که مورد نفرت تودهها بود.
پساز انقلاب۵۷، سازمانمجاهدین خلق ایران اولینمراسم باشکوه روزکارگر را درکرج و درگرامیداشت خاطره کارگران جهانچیت که درسال ۵۰ بهدست مأموران سرکوب رژیمشاه شهید شده بودند، برگزارکرد. درهمینسال، حزب جمهوری و یکارگان کارگری دولتی نیز برای عقب نیفتادن از صحنه، اعلام راهپیمایی کردند. درسال ۵۹، سازمانمجاهدین میتینگ بزرگ روزکارگر را در ترمینال خزانه تهران برگزار کرد. چند گروه سیاسی دیگر نیز برگزاری مراسم روزکارگر را درمحلهای جداگانه اعلام کرده بودند.
خمینی دجال هم درپیامی که بهمناسبت روزکارگر فرستاد، علاوه برحرفهای سخیفی درمورد کارگران از اینقبیل که: کار و کارگر بهگروه خاصی محدود نمیشود بلکه همه ملت کارگرند!، بهسمپاشی علیه گروههای مترقی و اساساً مجاهدین پرداخت. او با گفتن دروغهای رذیلانهیی از اینقبیل که: «آنان که بهاسم طرفداری از کارگران از کار آنان جلوگیری میکنند و پشت نقاب طرفداری از دهقانان، خرمنهای آنان را، که حاصل دسترنج یکساله آنان است، بهآتش میکشند و زیر ماسک خدمت بهکارگران، درکارخانهها با تمام توان اخلال میکنند، اینروز از آنان نیست»، تلاش کرد تا کینهتوزی کور و خصومت هیستریک مزدوران جنایتکار خود علیه مجاهدین را برانگیزد. آنروز خیل چماقداران، مراسم روزکارگر را درهمهجا مورد تهاجم قرار دادند. اما تمرکز اصلی تهاجم بر روی مراسم مجاهدین درترمینال خزانه بود. رژیم بهاینمنظور تدارک ویژهیی دیده و پاسداران و مزدوران مسلح خود (با لباس شخصی) را با سازماندهی مشخص و بهطور گسترده بهاینمراسم گسیل داشت. قرار بود مسعودرجوی دراینمراسم سخنرانی کند. اما مجاهدین با کشف توطئه ترور مسعود، سخنرانی وی را ملغی کردند. دراینمراسم براثر حملات وحشیانه مزدوران خمینی بهمجاهدین و مردم شرکت کننده، حداقل ۳۰۰تن مضروب و مجروح شدند، اما مجاهدین توانستند توطئه بزرگ رژیم را خنثی کنند.
اعتصابهای مهم کارگران و زحمتکشان ایران
طبقه کارگر ایران طی بیشاز نیم قرن گذشته، مبارزات خونینی را برای کاستن از شدت ستم و استثمار و احقاق حقوق اولیه خود بهپیش برده است. گرچه رشد طبقه کارگر ایران، بهلحاظ کمی، از دهه چهل آغاز شده، اما پیش از آن نیز کارگرانی که درصنایع نفت و نساجی کار میکردند، مبارزاتی را از سر گذراندهاند. یکی از بزرگترین اعتصابهای کارگری، اعتصاب سراسری یکصدهزارنفر از کارگران نفت جنوب، در۲۳ تیرماه ۱۳۲۵ بود که خواستهای سیاسی از قبیل تغییر استاندار وقت و عدم دخالت شرکت نفت در امور داخلی ایران در برداشت. ایناعتصاب مورد یورش و سرکوب قرار گرفت و ۴۶ کشته و ۱۷۰مجروح برجای گذاشت. درمورد عظمت ایناعتصاب، درکتاب ”پنجاهسال نفت ایران“ آمده:
«ازروی کمال انصاف و بیطرفی و حقیقتبینی باید گفت بهبود وضع کارگران نفت، درسالهای آخر عملیات شرکت درایران، مرهون دو نکته اصلی بود: اول، آزادی بیان که پساز خروج ارتش بیگانگان در ایران حاصل شد و کارگران توانستند وضع اسفناک و مشقتبار خود را تا حدی شرح دهند؛ دوم اعتصاب بزرگ ۲۳تیرماه ۱۳۲۵ که قدرت عظیم آنها را برای گرفتن حق خود واضح و آشکار ساخت و بهشرکت فهماند که دیگر ادامه رویه سابق محال است و باید سریعاً رفتار خود را تغییر دهد. قانون کار و بیمههای اجتماعی و تعیین حداقل دستمزد و اصلاحات دیگری که در سالهای اخیر، کموبیش در ایران انجام گرفته، همه و همه، مرهون اقدامات دستهجمعی کارگران نفت است».
ایناعتصاب، دولت انگلیس را بهشدت دچار نگرانی کرد. چندکشتی جنگی بهبنادر جنوب فرستاد و دیگر نیروهای نظامی خود را در منطقه خلیجفارس آماده برای دخالت دروضعیت خطیر احتمالی کرد.
اعتصاب زحمتکشان کورهپزخانهها در ۲۳خرداد ۱۳۳۸، بهخاطر افزایش دستمزد، که منجر بهکشتهشدن پنجاهکارگر - زن و مرد و کودک - شد و اعتصاب کارگران جهانچیت درسال ۵۰ که آن نیز توسط مزدوران رژیمشاه بهخاکوخون کشیده شد، از نمونههای برجسته مبارزات کارگران هستند. اما اعتصاب کارگران و کارکنان صنعت نفت در سال ۱۳۵۷ و قطع صدور نفت ضربه کمرشکنی بود که بررژیم سلطنتی وارد آمد و در پی آن، قیام مسلحانه خلق، در ۲۲بهمن، نظام پوسیده شاهنشاهی را برای همیشه بهگور سپرد.
بعداز انقلاب۵۷، کارگران و زحمتکشان ایران نیز مثل دیگر اقشار جامعه امید داشتند بهحقوق منصفانه خود دست یابند.
آنها براساس تجربهشوراها که درروزهای قیام ضدسلطنتی شکل گرفته و پساز انقلاب نیز درکارخانهها، ادارات، دانشگاهها و دیگر مؤسسات عمدتاً توسط سازمانمجاهدین ترویج میشد، خواستار اینبودند که همچنان اداره امور بهصورت شورایی و با مشارکت و نظارت خود کارگران و کارکنان باشد. رژیم، ابتدا خود را ناگزیر از پذیرش شوراهای موجود درکارخانجات دید. سپس با طرح و نقشه مشخص، یکبهیکبهسراغ اینشوراها و دستاندرکاران آنها رفت و باتصاحب مدیریت کارخانه و مواضع کلیدی و گسیل و نفوذدادن مزدوران خود، بهتدریج شوراهای اینکارخانهها را بهچنگ آورد و سپس بهتصفیه، اخراج و یا بهزندانافکندن رهبران قبلی پرداخت. اگر ترکیب کارکنان و شرایط و تعادل قوای محیط بهاو اجازه چنین کاری را نمیداد، با توسل بهتهدید و تطمیع و یا پاپوشدرستکردن، اقدام بهانحلال شورای مزبور مینمود. سپس شورای فرمایشی و دلخواه خودش را تشکیل میداد و یا اگر شرایطش نبود، اساساً دستگاه شورا را برمیچید.
اعتراضات کارگری درسالهای اخیر و ابعاد سرکوبی
رژیمخمینی یکی از ضدکارگریترین رژیمهای موجود درجهانکنونی است. اینرژیم و کارفرمایانی که تحتنظام ظالم و سرکوبگر آن عمل میکنند، هرگونه اجحافی علیه کارگران را بادستباز انجام میدهند و هیچگونه مرزسرخ جدی برایشان متصور نیست. بهیقین درهیچ کشوری نهادهای ضدکارگری تا ایناندازه دستباز برای ستم و فشار علیه کارگران ندارند. موج اعتراضات کارگری در ایران که درطبقهبندی اعتراضات اقشار مختلف، همواره درردیف اول و یا دوم قرار گرفته، بهخوبی نشاندهنده میزان ستم و تجاوز سیستماتیک بهحقوق آنهاست. ایناعتراضات که هرساله نسبت بهسال قبل روند صعودی و گاه چندینبرابر را نشان میدهد، اغلب هنگامی صورت میگیرد که اینزحمتکشان، کارد بهاستخوانشان رسیده باشد. اعتراضات کارگران شامل اعتراض و تحصن علیه سیاستهای ضدکارگری رژیم آخوندی، تعطیلی کارخانه یا عدم دریافت حقوق ماهانه بهمدت چندینماه و گاه تا یکسال یا حتی بیشتر است، اعتراض بخصوصیسازی کارخانههای تولیدی، برخوردارنبودن از حق بیمهدرمانی و مزایای کارگری در شرایط سخت و اخراج کارگران واستفاده ازکودکان در کاربوده است.