
نوزدهم بهمن سال1360روز وقوع یکی از سرخترین صحنههای دلاوری فرزندان مجاهد میهن ماست. حماسهای که برگی زرین از وفای مجاهدان ایرانزمین را به تاریخ مبارزان راه آزادی هدیه کرد. آن بهمن، هشت ماه پرخون و پر بغض را در پشت سر داشت. از خرداد ماه همان سال خمینی، نقاب از چهره واقعی خود برداشته، پاسدارانش را برای آتش گشودن به تظاهرات مسالمتآمیز مردم تهران در سی خرداد گسیل کرده بود. پس از آن نیز با اعدامهای وحشیانه دختران و پسرانی که شعار آزادی داده بودند، بر آن شده بود تا پایههای دیکتاتوری سبعانهخود را، محکم کند. اما یک نسل در برابر او در خیابانها قد برافراشت. نسل مجاهد، که در خانههای مخفی، تجمع میکرد، با گذشتن از جان، شعار مرگ بر خمینی را در خیابانها فریاد میزد و در هیأت تیمهای مسلح به گشتهای تا دندان مسلح خمینی میتاخت. در قلب این نسل، پایگاه اشرف و موسی، قرار داشت. پایگاهی در زعفرانیه تهران. اشرف، همسر مسعود رجوی، زن پیشتاز مجاهدی که از هنگام دانشجوییاش در رشته مهندسی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، برای مبارزه با دیکتاتوری شاه به صفوف مجاهدین پیوسته بود، و موسی خیابانی، یار و سردار مسعود، با گروهی از فرماندهان و کادرهای مجاهدین، ساکنان این برج ایستادگی و آزادیخواهی بودند.
مزدوران و جلادان خمینی که ماهها کوشش کرده بودند، تا این قلب پرتپش را بیابند، سرانجام شب نوزدهم بهمن، آنچه را بهدنبال آن بودند، یافتند و به محاصره پایگاه پرداختند.
آنان تمامی راههای منتهی به این پایگاه را بستند و پاسداران و کمیتهچیها و مزدوران دادستانی را حلقه به حلقه به دور آن سنگر آزادی چیدند. به این ترتیب، در طول شب که شب شبیخون ارتجاع به سنگر آزادی بود، بر فراز هر بام، و در کنج هر دیوار و در پناه هر پنجره مشرف به خانه اشرف و موسی، پاسداری مسلح نشسته بود.
دشمن خدا و خلق نیز دندان طمع خویش را برای زنده به چنگ آوردن گروهی از سران مجاهدین، تیز کرده بود. از اینرو پس از تدارک همه اسباب هجوم و جنایت و کشتار، و محکم کردن همه پستها و راهبندها، دستور بارش آتش کینجویان ضدخلق، بر پایگاه مجاهدان داده شد. ساعت 5 بامداد. ساعت شلیک شب به قافله روز بود. و با اولین شلیک جانیان، رگبار آتش مجاهدان سنگر اشرف و موسی، اولین طلایه عاشورای مجاهدین شد.
ماجرا تا پایان آن در یک جمله خلاصه میشود: رزم جانبازی و فدا، وفای به عهد، جانانه جنگیدن، تا آخرین گلوله و تا آخرین نفس، در راه خلق محبوب.
مجاهدان سنگر اشرف و موسی، با تهور و جانبازی، هر پاسدار جنایتکاری را که جرأت نزدیک شدن به حریم مجاهد خلق مییافت با سرب سوزان سزا میدادند.
در پایان، دشمن ضدبشر، به کوبیدن پایگاه با موشک، و شلیک همه سلاحهای سبک و نیمسنگین، تا حد به آتش کشیدن تمامی پایگاه روی آوردند. و به این ترتیب، پس از نبردی سه ساعته، حماسهتسلیمناپذیری و فداکاری مجاهدین به اوج خود رسید. در پایگاه سردار، تنها سه کودک زنده بهجا مانده بودند. و باقی، پیکرهای خونین شهیدان بود. شهیدان قهرمان پایگاه اشرف و موسی عبارت بودند از:
اشرف رجوی، موسی خیابانی، آذر رضایی، محمد مقدم، مهشید فرزانهسا، تهمینه رحیمی نژاد، میرطه میرصادقی، محمد معینی، حسین بخشافر، کاظم مرتضوی، ثریا سنماری، عباسعلی جابرزاده انصاری
گروهی از مجاهدان نیز که در همان روز در پایگاههای دیگری با دشمن درگیر شدند، عبارت بودند از مجاهدان قهرمان: شاهرخ شمیم، فاطمه نجاری، خسرو رحیمی، محمد حسنپور قاضیان، حسن مهدوی، ناهید رأفتی، مهناز کلانتری، سعید سعیدپور
اگر چه در شامگاه آن روز، چشمهای مضطرب مردم تهران و نگاههای بهتزده مردم در سراسر ایران، در بازار شام تلویزیون خمینی، شاهد پیکرهای بهخون خفته اشرف شهیدان و سردار خیابانی و مجاهدان همرزمشان و همچنین طفل شیرخوار اشرف و مسعود بودند که در دستان لاجوردی سردژخیم خمینی، بهنمایش یتیمی و اسارت گذاشته شده بود، و اگر چه خمینی و سران جنایتکار رژیمش شادمانی نمودند و گفتند تمام شد! اما گذشت زمان نشان داد که آخوندها مانند همه دیکتاتورها و مرتجعان تاریخ، دچار اشتباه محاسبهیی فاحش هستند. چرا که آن حماسه، به سند گویای حقانیت و پایداری و وفاداری مجاهدین در راه آزادی تبدیل شد. و همچون خاطره همه سرداران آزادی ایرانزمین، 19بهمن هم بهعنوان عاشورای مجاهدین بهخاطرهیی درخشان از پاکبازی نسل مجاهد تبدیل شد. نسلی که تداوم نبردش از 19بهمن سال 60 تا 19فروردین 90 و تا حماسه 10شهریور 92، مایه سرفرازی ایران و ایرانی و تضمین پیشروی جنبش آزادیخواهانه مردم ایران گشته است. حماسههایی که همواره موجی نوین از شور، انگیزه، و فداکاری برای آزادی را در دلهای ایرانیان و فرزندان مبارز میهن ما در سراسر ایران و سراسر جهان، برمیانگیزد.
سردار موسی خیابانی:
«... یادت هست که در مقطع 30خرداد در حضور خودت تصمیم گرفتیم که حتی اگر ما یک عاشورا در پیش داشته باشیم و تمام سازمان را نیز فدا و قربانی کنیم، نباید در روز موعود در انجام تعهداتی که در قبال خلق و انقلاب داریم درنگ و تردید کنیم و خدای نکرده به سرنوشت حزب توده دچار شویم؟»..
بسماللهالقاصمالجبارین
مسعود سلام
انشاءالله که حالت کاملاً خوب است و همینطور حال بچههای دیگر. امیدوارم در دیار غربت برایتان زیاد سخت نگذرد. من و بچههای دیگر اینجا به لطف خدا بد نیستیم و بچهها همه به شما سلام میرسانند. اما امروز 30آذرماه است و دقیقاً 6ماه از روز تاریخی 30خرداد میگذرد. یعنی از روزی که دار و دستهی ارتجاعی خمینی ماهیت ضدانقلابی و ضدخلقی خود را کاملاً بارز نمود؛ روزی که رژیم خمینی در آن در تعقیب سیاست تصفیهی نیروهای انقلابی و بهخصوص سازمان، به یک نقطهی عطف رسید و رسماً و علناً به فاز سرکوب قهرآمیز و خونین قدم نهاد و متقابلاً ما را نیـز از اتخاذ روش برخورد قهرآمیـز و مبارزهی مسلحانـه ناگزیر نمـود.
امروز که 6ماه از آنروز میگذرد، من خواستم که بوسیلهی این نوار، گزارش کوتاه و مختصری از این 6ماه برایت بفرستم. اگر چه میدانم که خودت بهتر از من به کلیهی مسائل واقفی و از طریق گزارشهای پراکندهای هم که تا کنون برایت فرستادهایم، اشراف نسبی لازم را به همهی جوانب امور و اوضاع و احوال کنونی داری.
فکر میکنم 6ماه گذشته و کلاً مرحلهی کنونی که ما داریم از سر میگذرانیم، از هر نظر در تاریخ حیات و حرکت 17سالهی سازمان، بینظیر باشد و قطعاً ما در گذشته هرگز مقطعی بدین اهمیت و حساسیت و تا این اندازه خطیر و در عینحال شکوهمند نداشتهایم. البته هیچوقت هم تا این اندازه به آیندهای شورانگیز و انشاءالله دورانساز نزدیک نبودهایم.
بدون شک ما در این 6ماه گذشته، بهخصوص در اوایل آن که خودت هم اینجا بودی، بزرگترین و خطرناکترین آزمایشهای تاریخ حیات سازمان را پشت سر گذاشتهایم و الحمدالله تا کنون از این آزمایشات سربلند و روسفید بیرون آمدهایم. اکنون در نقطهای هستیم و موقعیتی داریم چنان شکوهمند و افتخارآفرین که به قول خودت طی قرنها نصیب و نثار هیچ نیرویی نخواهد شد. در این نقطه و پس از گذراندن روزهای سخت و متلاطم و خطرناک و پشت سرگذاردن یک مرحلهی جنگ بیامان در یک رویارویی قهرآمیز با یکی از وحشیترین و سفاکترین و در عینحال فریبکارترین رژیمهای تاریخ، ما اکنون در اوج شرف و افتخار بهسر میبریم. مختصات نقطهی کنونی سازمان بنظرم چنین است:
اولاً بهلحاظ اصول و تعهدات ایدئولوژیک و رسالت تاریخی که سازمان ما بر دوش داشت ما توانستهایم به وظیفهی خود عمل و به عهد خودمان وفا کنیم. یعنی چیزی که گهگاه دربارهی آن نگران میشدیم که مبادا در لحظهی تصمیم، از اقدام و عزیمت باز بمانیم و با غلتیدن در وادی عدم قاطعیت و تردید و تزلزل، به اصالتها و رسالتها و اصول و ارزشهای خود پشت کنیم و ملعون و منفور تاریخ و نسلهای آینده کشور شویم.
یادت هست که در مقطع 30خرداد در حضور خودت تصمیم گرفتیم که حتی اگر ما یک عاشورا در پیش داشته باشیم و تمام سازمان را نیز فدا و قربانی کنیم، نباید در روز موعود در انجام تعهداتی که در قبال خلق و انقلاب داریم درنگ و تردید کنیم و خدای نکرده به سرنوشت حزب توده دچار شویم؟ و اکنون ما در شرایطی هستیم که در عینحالی که از آن آزمایش تاریخی با موفقیت گذشتهایم و از این نظر برای همیشه اصالت و سربلندی خود را در تاریخ ثبت کردهایم، خوشبختانه نه اینکه از بین نرفتهایم، بلکه چنانکه خودت در پیام دو ماه پیشات گفته بودی حتی یک ضربهی استراتژیک نیز نخوردهایم. در حالیکه در همین مدت، ضربات مهلک استراتژیک به دشمن وارد کردهایم.
فرازی از اولین نامه
میدانی! بعضی وقتها فکر میکنم چه خوب است من و بچه هم مثل خیلی از خواهران و فرزندان آنها شهید بشویم. احساس میکنم در آن صورت رابطهی خیلی عمیقتری بین تو و مردم ایجاد میشود. و چه بسا روز پیروزی، رنجی را که برای برپایی انقلاب کشیده شده بسیار عمیقتر لمس کنی. میدانی شهادت در این فضای موجود خیلی سادهتر شده. گویا عین زندگی است. نمیدانی خود من با وجود همه مسائلی که دیدهام در برابر عظمت فداکاری نسل حاضر دچار شگفتی شدهام. همین چند روز پیش خواهر 12سالهیی شهید شده بود و چقدر قهرمانانه. واقعاً چه چیزی او را به این همه فداکاری واداشته؟ باید به تربیت کنندگان این نسل تبریک و تهنیت گفت؛ و برای همینهاست که میگویم انشاءالله سرحال و سالم باشی تا بتوانی به وظیفه سنگینی که بر عهدهات گذاشته شده عمل کنی.
… در صورتیکه باز یکدیگر را دیدیم، به قول خودت گفتنی زیاد داریم و اگر آن شهباز سعادتی را که خداوند در سلول از من دریغ کرد، در آغوش کشیدم، به هدفم رسیدهام
فرازهایی از نامه دوم:
تمام بچههامون، با تمام عزیزانم، با تمام نور چشمانم، همانهایی که قهرمانانه شهید میشوند همیشه با آنهام، با آنها شکنجه میشوم، با آنها فریاد میزنم و با آنها میمیرم و زنده میشوم. نمیدانم آتشی را که تمام وجودم را از نوک پا تا مغز سرم از پوست تا مغز استخوانم فراگرفته چه کار کنم، باور نمیکنم که هرگز این آتش، خاموشی داشته باشد. چقدر مرگ در این شرایط سادهتر از زیستن است، وای، وقتی خبر شهادتها میرسد باور کن با یاد شهدا بخواب میروم و با یاد شهدا چشم باز میکنم و بیاد انتقام زندهام. اشک مجالم نمیدهد اگر بدخط و ناخواناست ببخش. نمیدونی مثل اینکه دیگه این جسم قدرت کشیدن این روح عاصی رو نداره، دلم میخواد پر بزنم و برم، برم پیش بچهها، پیش همان خواهرها که شبها جای خـوابیدن نداشتـن و حالا راحت تـوی قبـر آرمیدهانـد. آخه چطوری میشه این تضاد رو حل کرد، تا کی میشه آب رو توی چشمه نگهداشت. جهان خبردار نشد که بر ملت ما در این چند ماه چه گذشت. فکر نمیکنم در فرهنگ ملتها کلمهای پیدا بشه که بتونه آنچه را که در اینجا میگذره نشون بده، مثل اینکه فرهنگ جدیدی باید ابداع بشه، بخدا قسم مصیبت این ملت از عاشورا کمتر نیست، رذالت، دنائت، خیانت، شقاوت... در اوج خودشون باز کمتر از چیزی هستند که اینجا جریان دارد. یاد خاطراتی میافتم که جایی که چند سال پیش قبل از ازدواجمان هر دو آنجا زندگی میکردیم، [توضیح: منظور زندان است] موقع ورزش، همیشه به بالاترین آجر حیاط نگاه میکردم و نگاهم میلغزید و میآمد پایین، گاهی اوقات پرندهای هم آنجا بود که اکثراً حواسم را توی ورزش پرت میکرد، طناب رختها، شیر آب و خلاصه بچهها، چقدر با همهی آنها احساس یگانگی میکردم و در عینحال تنها بودم، چقدر با آن آجر با آن پرنده، با شیرآب و با طناب رختها و با بچهها احساس نزدیکی میکردم، اینکه همهی آنها در نهایت، همراه و مددکار هم و به همـراه من و همهی انسانهـا، همهی سنگهـا و همهی کـوهها و همهی کبوترها و همهی... و همهی هستی به پیش میروند... توی کمیته، وقتی سرمو فرنچ [توضیح: ”فرنچ“ اصطلاحی است که در مورد لباسی که در زندان شاه به زندانیان سیاسی میدادند بهکار میرفت و آن عبارت از روپوش و یا بلوزی بود که به جای کت میپوشیدند] میانداختند که ببرند بازجویی، با موزائیکها زیر پام احساس یگانگی میکردم و میخندیدم و این سیل خـروشان هستی پیش میره و چقدر احمقند اینها، این سنگریزهها که میخواهند جلوی حرکت آبشار و سیل خروشان هستی رو بگیرند. خندهداره با چی دارند میجنگند با خدا!
... ... ... ... ... ... ... ...
میدونم که اونجا بهت سخت میگذره، با روحیات و خلق و خـوی تو و عواطفت آشنام، حتم دارم که مثل شیر زخمی بخودت میپیچی و ترجیح میدهی که خودت به جای تک تک شهدا شهید بشی، مثل همیشه دعات میکنم که بتونی باری را که بـدوشت هست با سرافرازی بکشی، مردم ما واقعاً قهرمانند. ببین دیروز وصیت نامهی یکی از شهدا رو میخواندم و شعری که برای آن گفته شده، اون فقط 13سالش بود:
عاشق باش، عاشق
و در میان رنگین کمان گلوله و دود
کبوتران عاشقی را پرواز ده
که دستآموز خواهران کوچکی شدهاند
دختران معصومی که با چراغی به سرخی
قلبهای کوچک خود
لبخند بر لب از تاریخ عبور کردند
... ...
همیشه خواهی گفت
بیهوده است
بیهوده است تلاش شبداران
دخترکی که تنها با 13 بهار توشه
از تاریخ عبور کرد
قلبش را در نارنجک برادرش بودیعه گذاشت
قلبی که هر روز و هر ساعت منفجر میشود
و قلبی که همیشه فریاد خواهد زد
آزادی از آن کبوتران عاشقی است که
افق را فراموش نکردهاند
از جهت من و بچه ناراحت نباش.
خدانگهدار ـ همسرت
فرازی از آخرین نامه
خدایا امانت مرا بپذیر و تو بهترین امینهایی، خدایا کمکش کن که سرفراز و پیروز از امتحانی که در پیش دارد، بیرون بیاید. خدایا کمکش کن که خلقی را از شکنجه و اعدام و اسارت و بردگی نجات بخشد. خدایا کمکش کن که کشتی توفانزده ایران را به ساحل نجات برساند. خدایا کمکش کن که انقلاب نوین ایران را با خونریزی کمتر و رهآورد بیشتر به بر بنشاند.
رجال ترقی خواه ایران در دربارهای قاجار به قتل میرسند
آیا نظام استبداد فئودالی قابلیت اصلاح دارد؟
عوامل استعمار چگونه به ایران خیانت کردند.. ؟
در دو شمارهی گذشته برخی از عوامل و زمینههای شکلگیری جنبش مشروطه را برشمردیم. این عوامل در کلیترین بیان عبارت بودند از:
-نارضایتی شدید دهقانان ایران از ستم فئودالی
-تحولات صنعتی و انقلابات آزادیخواهانه در غرب
- خشم ناشی از اعطای امتیازات اقتصادی به دول استعماری
- قحطی و گرسنگی ناشی از جنگهای خانمانسوز قاجاریه
به سایر عوامل و رخدادهایی که زمینه انقلاب مشروطه را ایجاد کردند.. ، میپردازیم.
ایرانِ دوره قاجار، صحنه رقابتهای استعماری روسیه و انگلیس و فرانسه بود. شاهان قاجار که در هر دوره به تشویق و تحریک یکی از قدرتهای استعماری و در جهت تأمین مطامع استعمار، به جنگ با طرف دیگر اقدام میکردند.. ، بخشهای وسیعی از خاک ایران را از دست دادند و خزانه دولت و سرمایههای ملت را هم هزینه راهاندازی و غرامات شکستهای خود در اون جنگها کردند... نتیجه این سیاستهای خائنانه چه میتوانست باشد؟ :
کتاب تاریخ ایران در دوران قاجار- کلمنت مارکام انگلیسی، صفحه 68:
«در سنه 1244 هجری شمسی، ناخوشی وبا که هشت سال قبل از آن در ایران بروز نموده بود در ثانی در بیشتر بلاد ایران در افتاد و این بلای مهیب جمعی کثیر از اهل ایران را به هلاکت رسانید. فقط در مملکت گیلان دویست هزار زن و مرد از این مرض مرده بودند. بعد از وبا، بلای قحط مملکت ایران را فرا گرفت».
درست در همان ایام قحطیها و فشار شدیدی که به مردم میآمد، شاهان قاجار مالیاتهای بسیار سنگینی از بازرگانان و مردم، میگرفتند. و این خود به قحطی و گرانی بیشتر منجر میشد.
یک پرسش برای هر خوانندهی تاریخ آن دوران به وجود میآید: آیا در دوران قاجار، رجال کاردان و ترقیخواه و دلسوزی، وجود نداشت که با تدبیرهای صحیح، مانع جنگها بشوند و در برابر استعمارگران، از منافع ایران دفاع کنند؟
چند تن از صدراعظمهای دوران قاجار را بشناسیم.
1ـ میرزا شفیع صدراعظم فتحعلیشاه متمایل به انگلیسها بود و در جانبداری از منافع انگلستان از فعالیت توپ ریزی فابویه فرانسوی برای ارتش ایران جلوگیری میکرد. صدراعظم بعدی محمد حسین اصفهانی بود که او هم طرفدار انگلیس بود و شخصاً از انگلیس حقوق میگرفت.
2ـ محمد حسین اصفهانی قراردادی با انگلیس منعقد کرد که بر اساس آن شاه دوازدههزار تومان رشوه گرفت و مقرر شد که سالی 200هزار تومان دیگر نیز بگیرد و منافع انگلیس را در جنگ با روس تأمین کند.
3ـ نخستوزیر دیگر که پیش از قائممقام امور را در دست داشت آصفالدوله بود که او نیز تمایل به انگلیس داشت و در تمام دوران خود، کاری جز خیانت به ایران نکرد و در زمان او ایران شکستهای سنگینی در جنگ با روس متحمل شد و قراردادهای ذلتبار بین ایران و روس بسته شد.
اما در بین صدراعظمهای ایران در تاریخ دوران قاجار، چهرهها و شخصیتهای متفاوتی هم میبینیم. رجالی که در برابر استعمار، میایستند:
قائم مقام فراهانی
یکی از رجال کاردان و مدبّر و دلسوز دوران قاجار، میرزا ابوالقاسم فراهانی ملقّب به قائممقام بود. زمانی که قائم مقام، نخستوزیر ایران شد همه چیز از هم پاشیده بود. از نظر نظامی ایران از روسیه شکست خورده بود. قراردادی بین ایران و روس به امضاء رسیده بود که متضمن تحمیل کاپیتولاسیون و همچنین اعطای امتیاز گمرکات شمالی ایران به روسیه و برداشتن تعرفهگمرکی از کالاهای روسی بود. امری که بنیه اقتصادی ایران را در مقابل هجوم کالاهای خارجی ضعیف کرده بود..
قائم مقام برای اصلاح همه آن خرابیها، عزم کرده بود. در رأس آن اقدامات، مخالفت بانفوذ استعمار روس و انگلیس، و بعد مهار کردن فساد درباریان بود.
برخی اقدامات قائممقام فراهانی :
جلوگیری از تأسیس کنسولخانه روس و انگلیس به هر نحو ممکن.
مخالفت شدید با قرارداد تجاری ضمیمه عهدنامه ترکمانچای
مخالفت شدید با اجرای قرارداد کاپیتولاسیون
کم کردن حقوق شاه از خزانه دولت
حذف حقوق بیمورد تملق گویان شاه
مخالفت با «تجارت «بیدر».
قائم مقام: میگفت: «آقای وزیر مختار روس! این قرارداد تحمیلی است! و من به «مردی و نامردی» در تخریب آن خواهم کوشید!»
استعمار انگلیس که قائممقام را سدی در برابر مطامع خود میدید تمامی مزدوران خود بهخصوص ملاّی مرتجعی همچون حاجی میرزا آقاسی، و میرزا نصرالله اردبیلی و درباریان فاسد را بهکار گرفت تا توطئه کشتن قائممقام را پیش ببرند.
«نامه وزیر مختار سرجان کمبل، از وزارتخارجه به دولت انگلیس. از کتاب تاریخ ایران وانگلیس:
«برای برانگیختن مردم و خرج کردن پول بین علماء و ملاها مبلغی در حدود 500 لیره لازم دارم. امام جمعه به من قول داده است که این پول را در موقع مناسب و بهطور صحیح خرج کند.»
گزارش دوم وزیر مختار انگلیس به دولت انگلیس:
: «... . چند نفر از ملایان بالای منبر علیه او (یعنی علیه قائم مقام) به درشتی سخن گفتهاند و هرکجا نام او و عمالش برده میشود، توأم با دشنام است. ...»
دسیسهی میرزاآقاسی:
حاجی میرزا آقاسی، و میرزا نصرالله اردبیلی، پس از دسیسهچینیهای لازم علیه قائممقام سرانجام در 30ماه صفر 1251 برابر با 1836 میلادی شاه را به دستگیری و پس از پنج روز به قتل قائممقام وادار کردند... محمدشاه او را به باغ نگارستان احضار کرد و در توسط جلادی بهنام اسماعیل خان قراچهداغی، رئیس فراشان خود، وی را به قتل رساند.
ناسخ التواریخ: قائممقام به باغ نگارستان درآمد… بر حسب فرمان… . دژخیم ادوات نگارش او را گرفته از بالاخانه دلگشا فرود کردند.. و در بیغولهای که حوضخانه خوانند محبوس داشتند و در شبِ سَلْخِ صَفَرَش (یعنی آخرین روز ماه صفر)، خپه (خفه) کردند...
امیرکبیر :
در میان شعلههای آتش انقلاب مشروطیت، برخی زبانهها، زبانههای خشمی است که از کشتن رجال میهندوستی چون قائممقام در دل مردم شعلهور شد. بر این آتش، آتش خشم مردم از قتل یک رجل نامدار دیگر را هم باید افزود. قائممقام دیگر، که رو در روی استعمار قامت افراشت، امیرکبیر نام داشت.
این، یکی از سوزندهترین صحنههای تاریخ قاجاریه است. داستان تلخ خیانت و جنایت استبداد قاجاری البته با نقشه و دسیسه استعمار، برای از میان برداشتن مردی که مانع نفوذ و سلطه بیگانه بر کشور بود.
میرزا تقیخان امیر کبیر در سال 1222 هجری قمری، در هَزاوه فراهان به دنیا آمد، پدرش آشپزِ قائممقام فراهانی وزیر وطنخواه دوران محمد شاه قاجار بود. میرزاتقی تحت تعلیمات قائممقام فراهانی، دفاع از ملت و وطن در برابر استعمار و دربار و ملایان مزدور خارجی را آموخت. امیر کبیر که توسط قائممقام بهعنوان امیرنظام در آذربایجان به اداره امور مشغول شده بود، با مرگ محمد شاه در سال 1227 شمسی (1848 میلادی)، ولیعهد محمد شاه یعنی ناصرالدین میرزا را به تهران آورد و بر تخت نشاند و خود مقام صدارت عظمی را به عهده گرفت.
این اقدام امیرکبیر، یک حرکت عمیقاً ضداستعماری بود. چرا که با مرگ محمدشاه، انگلیس و روس تمامی مزدوران خود را فعال کردند.. و تلاش کردند.. از صدراعظم شدن این رجل ملی جلوگیری کرده و یکی از «آدم» های خودشان را به مقام صدارت عظمی برسانند.
سفرنامه فریه: روابط سیاسی ایران و انگلیس:
«با این شاهزادگان ایرانی که تحت نفوذ انگلیس اند، و مقرری دریافت میدارند، به سهولت ممکن است (میتوان) این مملکت را در هم ریخت. … به یک اشاره (انگلیس) ممکن است موقعیت شاه و سلسله قاجار را به خطر اندازند…»
اما امیرکبیر همه تلاشهای استعمار و عواملش را خنثی کرد. در مدت 3سال و اندی که صدراعظم بود، به اقدامات متعددی در راستای اصلاح ساختار سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه دست زد.
اقدامات درخشان امیرکبیر:
- ایجاد صنایع ملی و احداث کارخانههای بلورسازی، چلواربافی.
- تغییر نظام مالیاتی بر اساس میزان درآمد. (تغییر نظام مالیاتی توسط امیرکبیر به این معنی بود که مردم محروم را از پرداخت مالیاتهای ظالمانه معاف میکرد و در عوض فئودالها را مجبور به به پرداخت مالیات میکرد».
اسناد وزارت خارجهانگلیس: «خوانین محلی (منطقه فارس) که حالا مالیات میدهند، تا زمانی که بهخاطر هست پولی به خزانه دولت نمیپرداختند.»
اسناد وزارت خارجه انگلیس:
«میرزا تقیخان میخواهد روستائیانی را که طی قرون تحت جور و ستم بهسر بردهاند خلاصی بخشد!»
ادامه اقدامات امیرکبیر:
- منع رشوه گرفتن توسط مأموران دولتی.
- احداث راههای ارتباطی.
-. منع سوءاستفاده شاهزادگان و روحانیان و وابستگان به دربار از خزانه مملکت.
واتسون، دیپلومات انگلیسی:
«بسیاری از این مستمری بگیرها، از طبقات روحانیان و متنفذان بودند که ناگزیر، انصراف ایشان از دریافت آن و جوهات دشوارتر بود. با وجود این امیر با استقامتِ رأی، برای کاستنِ هزینه دولت و قطع یا کاستن مستمریهای ملاها و شاهزادگان عاطل اقدام کرد»
در اسناد وزارت خارجه انگلیس آمده که در دوران امیرکبیر «شاه مملکت هم بهجای شصت هزار تومان حقوق ماهیانه، مجبور شده بود به دههزار تومان در ماه اکتفا کند.»
باز هم از اقدامات درخشان امیرکبیر:
-ایجاد قشونی متحدالشکل با تعلیمات و تسلیحات جدید.
امیرکبیر کارخانجات اسلحهسازی گوناگونی در شهرهای مختلف به وجود آورد و اندیشه تأسیس مدرسهنظام را به مرحله عمل درآورد. چیزی که خوشایند استعمارگران روس و انگلیس نبود. او در فکر ایجاد نیروی دریایی برای ایران نیز بود.
هراس استعمار:
اسناد وزارت خارجهانگلیس:
«یک قشون منظم ایران… ممکن است از لحاظ انگلستان قدرت فوقالعادهای ایجاد کند!. … تنها هدفی که دولت انگلیس میتواند در توسعه قشون ایران داشته باشد این است که این مملکت را تبدیل به حریفی بر ضد روسیه بکند.»
سایر اقدامات درخشان امیرکبیر:
- اعزام. جوانان برای فراگیری علوم و فنون روز به اروپا.
- تأسیس مدرسه دارالفنون.
-تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه، نخستین روزنامه در ایران.
اقدامات فرهنگی امیرکبیر در مسیر رواج علوم جدید و ارتقای سطح فرهنگ جامعه، رخنهای بود در دیوار استبداد سیاهی که فئودالیزم در برابر جامعه کشیده بود. این اقدامات به رشد آگاهی مردم و ارتقاء مطالبات حقوق اجتماعی آنها از مستبدین کمک کرد و زمینههای پیدایش یک قشر آگاه در جامعه را فراهم نمود.
امیرکبیر تولید داخلی و بازار ملی رت تشویق میکرد. و جلو صنعتگران داخلی را برای استخراج معادن و کارهای صنعتی باز میگذاشت. و در مقابل، استخراج معادن ایران توسط استعمارگران را ممنوع میکرد. این کمک بزرگی به استقلال ایران بود.
شخصیت1: یکی از اقدامات امیرکبیر، که آخوندهای مرتجع را به خشم آورد، سلب صلاحیت محاکم شرعی بود که برای رسیدگی به دعواهای میان مسلمانان و پیروان سایر ادیان تشکیل میشد. امیرکبیر بهجای محاکم شرعی، اینگونه قضاوتها را در عهده دیوان عدالت قرارداد. دیوان عدالت برخلاف محاکم شرعی، احکام خود را بر اساس قوانین عرفی و عقلی صادر میکرد. این اقدام امیر جلوی بسیاری اجحافات و بیعدالتیهای آخوندها نسبت به اقلیتهای مذهبی را میگرفت و دکان مرتجعان را تخته میکرد.
اقدامات امیرکبیر در جهت قطع دستهای توطئه انگیز استعمار و پیشبردن جامعه ایران به سوی استقلال، گناه بزرگ امیرکبیر نیز بود. گناهی که استعمار و استبداد فئودالی بیجزایش نگذاشتند:
واتسون انگلیسی: «روی همرفته نمیتوان گفت که نسل ایرانیان جدید عقیم شده. چون این ملت توانسته است مردی نظیر امیرنظام به وجود آورد»
انگلیسیها دو عامل بسیار قوی برای کنار زدن امیرکبیر داشتند. یکی مادر شاه یعنی مهد علیا، و دیگری میرزا آقاخان نوری که تحت الحمایه خود انگلیس بود. اونها ناصرالدینشاه رو از امیرکبیر ترساندند. شاه که جوان بیست سالهای بود و سلطنت رو از اجداد خونریز خودش به ارث برده بود در هراسِ از دست دادن تاج و تخت خودش، به پیروی از عمال استعمار رو آورد.
تاریخ قاجاریه، میرزا احمد وقایع نگار:
«شاه با وزاری خارجه (منظور وزرای مختار خارجی) مشورت نمود. آنها که… شبی از بیم امیر پهلو به بستر نمیگذاشتند، این معنی را فوزی عظیم دانسته، پادشاه را باطنا تحریک و معاندین را مقوّی شده، پادشاه را به عزل او (امیر) تحریض کردند...»
آخوند میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران هم از جمله کسانی بود که ناصرالدین شاه را به قتل امیرکبیر تحریک کردند... شاه ابتدا امیرکبیر را از مقام نخستوزیری عزل و به کاشان تبعید کرد. و پس از 40روز، فرمان قتل را صادر کرد جلادان شاه، امیرکبیر را در 19 دی ماه 1230 هجری شمسی، در حمام باغ فین کاشان به قتل رساندند.
قتل قائممقام و امیرکبیر، که دو رجل وطنخواه بودند و هر دو توسط شاه و با توطئه استعمار، و دسیسه چینی مزدوران و آخوندهای وابسته به استعمار از سر راه برداشته شدند، این تجربه تاریخی را به اثبات میرساند که اصلاحگری پاسخ مساله استبداد فئودالی و استعمار نبود. و تلاشهای فردی، آنهم از داخل حکومت به نتیجهیی نمیرسد، و تنها یک حرکت بنیادیست که به نتیجه میرسد، یعنی یک مبارزهملی و رهبری ملی لازم است که تودههای مردم را به حرکت در بیاورد و کشور را از دست استبداد و استعمار آزاد کند.
اما در هر حال اصلاحات امیرکبیر همانقدر هم که توانست بهرغم مخالفتهای استعمار و خوانین مزدور و ملایان مرتجع انجام بدهد، ایران را یک گام به سوی تجدد پیش راند.
بعد از امیرکبیر، که مانع و راهبند مطامع استعمار در ایران بود، سیل اعطای امتیازات به خارجیان شروع میشود.
ادامه در شمارهی آینده
پذیرش چشمانداز عاشورا
در این موقعیت برای ما در جهت انجام مسئولیتهای تاریخیمان و در جهت حفظ انقلاب و نجات آن فقط یک راه باقی میماند، و آن راه مقاومت و مبارزهی مسلحانه و قهرآمیز بود. بدین ترتیب خمینی سرانجام در برابر ما آتش جنگ را برافروخت. آتشی که البته دودش به چشم خودش رفت. او بالاخره تضاد ما با ارتجاع را به انفجار کشاند. خمینی با کشتار 30خرداد و اعدامهای دستهجمعی اوایل تیرماه، خود در واقع فتیلهی این انفجار را آتش زد. لکن صدای مهیب انفجار درست رأس ساعت 9 یکشنبه شب، هفتم تیرماه بلند شد. صدایی که نه تنها در سراسر ایران، بلکه در سراسر جهان طنین انداخت. و شاید بتوان گفت که از فردای آنروز رژیم خمینی دیگر مرده است. در فردای آن روز، رژیم خمینی دیگر رژیمی نبود که بتوان آیندهای برای آن تصور نمود. تا این جا وضع ما در برابر خمینی به تعبیر یکی از برادران، همچون جوان نجیب، سربهزیر و سربهراهی بود که خمینی با قلدری و بیرحمی تمام سر این جوان را در بغل گرفته و مرتب مشت و سیلی بر سر و صورت او مینواخت. اما این جوان که در عین مظلومیت و نجابت، زیرک و هشیار هم بود، ناگهان در لحظهای از جای جست و چنان سیلی محکمی به گوش خمینی نواخت که برق از چشمان خمینی پرید، کلهاش سوت کشید و سرش گیج رفت و شروع به چرخیدن به دور خود کرد. از آن زمان تا کنون، بهخصوص با سیلیهای دیگری که به گوش این جلاد شیاد خونآشام نواختهایم، همچنان به دور خود میچرخد، تا بالاخره با سر به زمین بخورد و مغز پوسیده و فاسد و تبهکارش متلاشی شود.
داستان ما با خمینی و ارتجاع تامقطع 30خرداد چنین بود؛ جنگ ما با خمینی نیز چنین شروع شد...
پیام به خواهران و مادران قهرمان ایران بهمناسبت شهادت دهها خواهر مجاهد و اعدامهای دستجمعی در شهریور 60
... اگر خمینی میپندارد که با این بگیر و ببندها و این کشتارهای وحشیانه میتواند جلوی حرکت خروشان انقلابی خلق و بهخصوص خواهران ما را بگیرد به همان خیال باطلی گرفتار شده که همواره اسلاف او همچون یزید و فرعون و حجاج و... گرفتار بودهاند. او با این جنایتها جز کینه و خشم انقلابی ما را نمیافزاید و جز آتش برای خود فراهم نمیسازد و باید بداند که رفتنی است. و با این اعمال رفتن خود را تسریع میکند.
خواهران مبارز؛ صحبتکردن با شما خواهران نسل انقلاب و گلهای به بر نشسته سازمان و شما مادران قهرمان، پرورش دهندگان این نسل انقلابی خود بسی سخت و دشوار است. مخصوصاً در زمانیکه این نسل تربیت شده در آتش و خون، و برآمده از قهر انقلابی خلق، میرود تا بار تاریخی گران خویش را بر زمین گذارد و وظیفهی انقلابی خویش را به انجام برساند و در این راه نه از شکنجههای سبعانهی خمینی جلاد هراسی دارد و نه از ایثار و شهادت دریغ میورزد. نسلی که بهحق مرزهای بین حماسه و زندگی را درهمشکسته و خود به حماسه بدل گشته. در کجای تاریخ مردمی سراغ داریم که دختران سیزده سالهی آنان با مشت گرهکرده چوبههای اعدام را بوسه زنند و بر عقیده توحیدی خویش پای بفشرند؟ شاید بسیار زود باشد که ما و نسل ما خود شکوه این قهرمانیهایش را بهدرستی درک کند. آنچنان که صدها سال لازم بود که قهرمانیهای زینب این معلم کبیر و جاودانهی زنان مبارز و قهرمان ما بارهای خویش را بر زمین گذارد و ارزش واقعی و تاریخی آن روشن گردد. مگر نبود که این قهرمان کربلا را حجاب از سر گرفتند و با خیل اسرا از شهری به شهری و از دیاری به دیاری بردند و در خرابههای شام سکنایش دادند و تازیانههای ظلم بر سر و رویشان باریدن گرفت. مگر نبود که کودکان 3ساله آنها در خرابههای شام جان باختند و مگر نبود که بالاخره اینها همه نقاب از روی یزید این بهاصطلاح فرزند کاتب وحی که آنها را خارجی معرفی میکرد برکشید. آری، خواهران و مادران قهرمان ما از تبار اویند. از تبار مبارزی که در بارگاه یزید فریاد برآورد که «_ای یزید، زود باشد که انتقام خود را از تو باز ستانیم_ » و زینب این قهرمان کربلا و تمامی تاریخ با این کلام تنها به انتقام خون شهیدان کربلا اشاره ندارد که به انتقام تاریخی جریانی پاک و بالنده و پویا از جریانی خبیث و میرا نظر دارد که بر گردهی مردم سوار است و خلق و همهی نیروهای خلاقش را در آتش فساد و تباهی و شرارت و جنایت خویش میسوزاند.
خواهران و مادران قهرمان؛ نسل ما درگیر مبارزهای است که استمرار تاریخی عاشوراست در یک طرف خمینی دجال دینفروش و اوباش و مزدوران ددمنش او قرار دارند و در طرف دیگر انسانهای پاکباختهای که سینههای گشادهی آنان جایگاه مهر و عشق به خدا و خلق و کینه و نفرت از ضدخلق است و در میانهی آنها خواهران و مادران ما جایگاه ویژهیی دارند، خواهران و مادرانی که خمینی جلاد پابپای برادران رزمندهی ما آنها را مورد کشتار قرار داده است و بهراستی برای سازمان ما مایهی افتخار است که مربی نسلی بود که در آن زن قهرمان ایرانی به درجهای از تکامل و رشد و آگاهی و ایمان ارتقاء یافته که با درک تفاوت عظیم بین تفالهها و پسماندههای قرونوسطایی که خمینی جلاد به نام اسلام و قرآن عرضه میدارد و اسلام انقلابی و توحید ناب، در مقابل او میایستد و در این راه بار شکنجه و اسارت و شهادت را قهرمانانه میپذیرد. زنی که با آگاهی و ایمان و جسارت خویش پردههای ریا و فریب را از صورت خمینی خونآشام بکناری میزند و او را در جهان و در تاریخ افشاء و رسوا میسازد. زنی که جز با زبان قهر با خمینی جلاد حرفی ندارد.
و حال ما بیآن که مرعوب این جنایتها و رذالتهای خمینی گردیم در دنبالهی سوگند تاریخی زینب با قلبی سرشار از کینه و خشم، کینه و خشمی برآمده از خون شهیدانمان سوگند یاد میکنیم:
به نوباوگان دنیا نیامدهی فاطمه حسینیها که در بطن مادر آماج گلولههای مزدوران خمینی شدند سوگند یاد میکنیم؛
به خون پاک نوباوگان شهیدمان همچون فاطمه مصباحها سوگند یاد میکنیم؛
به سحرگاهانی که خیل اسرا به شهدا میپیوندند سوگند یاد میکنیم؛
به اشک چشم یتیمان این انقلاب سوگند یاد میکنیم؛
به چشمان براهماندهی همه کودکان بیمادر سوگند یاد میکنیم که تا پیروزی نهایی و حاکمیت خلق دست از مبارزه برنداریم و تاسرود فتح و پیروزی را در گوش کودکان این آب و خاک سر ندهیم از پا ننشینیم و در این راه جز به انتقام تاریخی که زینب قهرمان نوید آن را داده نیندیشیم.
درود به روان پاک شهدای 28شهریور
درود بر تمامی شهدای خلق
بهویژه خواهران و مادران شهید
نصر منالله و فتح قریب و بشر المؤمنین
اشرف رجوی
31/شهریور/60
... بهراستی موسی ”شیر آهن کوهمردی“ بود سرسخت و استوار و سازشناپذیر که حقا در یکی از سیاهترین ادوار تاریخ ایران، غیرت و غرور و بیباکی و عزم جزم یک خلق رزمنده و قهرمان را در خود منعکس میکرد.
با اعتماد بهنفس و با آنچنان شخصیت مستحکمی که در بحرانیترین شرایط باز هم صبور و آرام و مطمئن، کنترل خود و امور تحت فرماندهیاش را حفظ مینمود.
از آن گونه مردان که در ظاهر هیچ نمود و داعیهای ندارند اما به هنگام سختی و محنت و در ساعت رزم آوری آنچنان میدرخشند که گوئیا لنگر استوار کشتی در مسیر پر توفانند.
مردانی با یک دریا از پاکترین و بیآلایش ترین و معصومانهترین عواطف شفاف و زلال انسانی که هر ظلمت و تیرگی را در امواج نگاه نجیب خود شستشو داده و محو میکنند، و یا در اعماق جنگل بردباری و حلم خود، مخفی مینمایند. مردانی که البته دیر جوشند و از آنجا که هیچ نیازی به مخفی کردن عواطفشان نمیبینند چه بسا اگر بیجهت مزاحم آنها بشوید ابتدا کمی سرد و تند خو جلوه کنند، اما از آنهایی هستند که میتوان یک عمر به آنها تکیه و ا عتماد نمود.
بهسادگی ”آری“ و ”نه“ نمیگویند و هرگز پرچانگی نمیکنند، گاه حتی باید با تأکید و اصرار آنها را به سخن گفتن و ابراز نظر واداشت،
اما ”آری“ و ”نه“ ی آنها را باید بسیار جدی گرفت و بر روی آن، تا پایان یک مسیر حساب باز کرد.