وقتی فاجعه از حد میگذرد، زبان لال میشود. زبان که وظیفهاش جاری ساختن ارتباط و توصیف واقعیتهاست، در برابر برخی مصائب بازمیماند و واژهها کارکرد خود را از دست میدهند.
نمونهی بارز این استیصالِ زبانی را میتوان در پدیدهای تکاندهنده دید: تبدیل سوگ به رقص.آرایشی که برخی خانوادههای داغدار پس از سرکوبهای خونین دیماه ۱۴۰۴ بر مزار عزیزانشان به نمایش گذاشتند، فراتر از یک واکنش احساسی بود؛ این رقص، نفی اندوه نبود، بلکه فریادی بود در مأمنِ بیواژهگی. آنجا که واژهی «سوگ» دیگر کشش و گنجایش حجمِ فاجعه را نداشت، زبان برای بیان این دردِ بیکران، حدِ ارتفاع سوگ را شکست و به فرمِ رقص درآمد.
فرسایش واژهها در اقیانوس اعدام
برای تکرارِ مدام و بیوقفهی اعدام در ایران چه میتوان گفت؟ کدام صفت یا واژه میتواند عمق این فاجعهی مستمر را بازگو کند؟ حقیقت این است که واژهها در برابر تکرارِ جنایت فرسوده میشوند. وقتی جنایت تمام مرزهای انسانی را جابهجا میکند، واژهی «حیرت» به یاری زبان میآید؛ اما حتی حیرت نیز در مواجهه با استمرار این چوبههای دار، دچار فرسایش میشود. زبان امروز ما مانند اقیانوسی است که از حجم مکرر اعدامها اشباع شده و تنها داراییاش، حیرتی برخاسته از یک جنایتِ فراتر از فهم است.
اعدام؛ ابزار بقا و زبان رسمی حاکمیت
در استراتژی کنونی، «اعدام» دیگر یک سیاست مقطعی نیست، بلکه به تنها زبانِ ارتباطی حاکمیت با جامعه تبدیل شده است؛ زبانی که چه در فضای جنگ و چه در بستر مذاکره، همواره کارکرد خود را حفظ میکند. اتاق فکر نظام از این فضای ملتهب بیرونی به عنوان یک فرصت و تنفس بلاجایگزین برای بقا استفاده میکند تا:
غلیانِ درگیریها و شکافهای عمیق درونی خود را بپوشاند.
بحرانهای کلان و بمبهای ساعتی اقتصادی را از مرکز توجه افکار عمومی دور کند.
مطالبات انباشتهشده و پتانسیل بالای جامعه برای قیام و انقلاب را به حاشیه براند.
نمایشِ عریان خشونت را برای تزریق ارعاب و مهار گسلهای اجتماعی تداوم ببخشد.
هر بار که بحرانهای زیرپوستی جامعه به نقطهی جوش نزدیک میشوند، ماشین اعدام شتاب بیشتری میگیرد. حاکمیت گمان میکند با این اهرم میتواند شکاف عمیق خود با تودهها را پر کند. در این میان، انتخابِ هدفمندِ سوژههای اعدام از میان کانونهای اصلی مقاومت و مجاهدین، بهوضوح آدرسِ دقیق ترس و دغدغهی اصلی نظام را به نمایش میگذارد.
فرجامِ حیرت: بمبِ ساعتی جامعه
اگرچه حاکمیت اعدام را به زبانِ اصلی خود تبدیل کرده، اما جامعه در برابر این جنون، منفعل و تسلیم نشده است. واقعیتِ جاری در زیرپوستِ ایران نشان میدهد که با وجود تمامی سرکوبها، هراسافکنیها و بازیهای سیاسی، صورتمسئلهی اصلی مردم هیچ تغییری نکرده است. جامعه همچون یک بمب انفجاری، مهیای دگرگونی است.
نتیجهگیری:
تکرار مستمر اعدامها بیش از آنکه نمایشِ قدرت و اقتدار باشد، بازتابِ یک بحرانِ عمیقِ ساختاری است؛ نشانهی سیستمی که برای مهارِ لایههای معترض جامعه، هیچ ابزاری جز توسل به جنونِ خشونت ندارد. اما پیام نهایی این رویارویی روشن است: با وجود تمام حیرتانگیزیِ جنایتِ اعدام، اکثریت جامعه کماکان بر خواستِ اصلی خود پافشاری میکند؛ خواستهای که چیزی جز تغییر بنیادین نظام نیست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر