سلامی از دلِ روزهایی که نفسکشیدن در آنها خودش نوعی مقاومت است.میخواهم برایت از این مدت بنویسم؛ از شبهایی که دیگر شبِ معمولی نبودند و از روزهایی که بوی خون و مرگ میدادند.
شبِ اول را هیچوقت فراموش نمیکنم؛ شبی که دو تن از دوستانم، یکی مجروح و یکی کشته شد. وقتی به خانه رسیدم، تمام بدنم غرق در خون بود؛ خونی که بخشی از آن از زخمهای خودم بود و بخش بزرگترش امانتی از تنِ دوستانی که دیگر نفس نمیکشیدند. از آن شب به بعد، خیابانها دیگر فقط خیابان نبودند؛ صحنهی تقابلِ مردمِ بیسلاح با استبدادی مسلح بودند. جوانان، با دستهای خالی و صداهایی که از خشم و امید میلرزید، ایستادند. ایستادند نه برای ویرانی، بلکه برای نفس کشیدن. اما پاسخ، گلوله بود و باتوم و تعقیبِ بیامان. جوانها یکییکی پرپر شدند؛ درست مثل شاخههایی که هنوز وقتِ شکوفه دادنشان نرسیده بود.در همان آشوب، چیزی بود که نمیگذاشت فروبپاشیم: همدلی و اتحاد مردم. میان دود و فریاد و هجوم، اگر کسی را میدیدی که از شدت گاز فلفل چشمهایش میسوخت، دستی پیدا میشد. یکی سیگار روشن میکرد و دودش را آرام به سمت صورتها فوت میکرد تا سوزش چشمها کمتر شود ویا روزنامه میسوزاندند؛یا در هنگام تعقیب و گریز در کوچه ها، درهای خانه ها و پارکینگ ها به سوی فراری ها باز میشد که مبادا به دست دژخیمان گرفتار شوند.کاری ساده، اما نجاتبخش. غریبهها به هم تکیه میدادند،و شجاعت دستبهدست میشد.اما شبِ دوم… شب دوم فرق داشت. انگار خیالشان راحت شده بود. انگار تصمیم گرفته بودند انسانیت را وسط خیابانها به مسلخ ببرند. خشونت، عریان و بیپرده، بینیاز از توجیه. خیابانها شاهد سر بریدنِ معنا بودند؛ نه فقط جانها، که کرامت، امنیت و حقِ نفس کشیدن. صدای شلیکها پیدرپی میآمد و فریادها کوتاهتر میشد. آن شب، مرگ با آرامش قدم میزد.
روزها هم چیزی از شب کم نداشتند. در میدانها و چهارراهها، وقتی نیروهای سرکوبگر حضور داشتند، پیش از هر ضربهای، زبانشان فرود میآمد. فحاشیهای بسیار زشت، هتک حرمتِ آشکار، خطابکردن مردم با رکیکترین الفاظ؛ زن و مرد، پیر و جوان، بیهیچ مرزی. انگار تحقیر، بخشی از مأموریت بود. کلماتشان زخم میزد؛ زخمهایی که دیده نمیشد اما عمیقتر از باتوم مینشست. کرامت انسان را لگدمال میکردند تا پیش از شکستنِ بدن، روح را بشکنند.
جوانها یکییکی پرپر شدند؛ جوانهایی که آرزوهایشان هنوز حتی فرصتِ بیان پیدا نکرده بود. مبارزه برای آزادی جرم شد و ایستادن هزینهای به قیمت جان گرفت. در این میان، قساوت و شقاوتِ نیروهای مزدور و سرکوبگر، عریانتر از همیشه خود را نشان داد. انگار مرز میان وظیفه و جنایت پاک شده بود.
خودم هم زخمی شدم اما ماندن در خانه برایم ممکن نبود. با همان بدنِ زخمی دوباره رفتم. نه از سرِ قهرمانی، بلکه چون وقتی میبینی اینهمه جوان برای «زندگی» میایستند، عقبنشینی شبیه انکارِ خودت میشود !
اینجا استبداد فقط شلیک نمیکند؛ تحقیر میکند، فحش میدهد، میکوشد انسان را پیش از جانگرفتن، خرد کند. خیابانها پر از جوانانیست که با دست خالی ایستادند و با گلوله پاسخ گرفتند. ما را زدند، کشتند، ترساندند، اما عقب ننشستیم. شجاعت میان مردم میچرخد و مرگ هم نتوانسته آن را متوقف کند. این صدا از دلِ سرکوب میآید؛ صدای نسلی که فهمیده آزادی را نمیدهند، باید پس گرفت آنهم نه با دستان خالی بلکه این بار با آتش.
به امید روزی که این نوشتهها، فقط خاطره باشند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر