۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

مسعود رجوی - درس هایی از سوره انبیا - ۱۳۶۹


.... ابراهیم تک و تنها انقلابی موحدی است که خروشیده و تبر مجاهدت به دست گرفته و کوتاه هم نمی آید.
می گویند که وقتی که متهم و مجرم یعنی  ابراهیم بت  شکن را دست بسته داشتند از پله های منجنیق بالا می بردند که از آنجا پرتابش کنند باد و نسیم آمد و گفت یا ابراهیم من مسئول باد هستم می خواهی در یک آن آنچنان طوفانی بیندازم که این آتش ها از بین برود. ابراهیم گفت برو کنار بگذار خط خودم را بروم. فرشته باد برگشت.
خدا گفت چی شد گفت قبول نکرد نمی دانم چش است خودش می خواهد برود در آتش
رسیده بود بالای پله ها مسئول آب آمد و باران گفت می خواهی آنچنان ببارم که در عرض یک لحظه آتش ها از بین برود. گفت برو کنار بگذار خط خودم را بروم. او هم برگشت.
به نظر شما دیوانه بود یا عاشق؟ برای آتش؟! 
بعد وقتیکه با آخرین اخطارها را دادن که حاضری ندامت کنی.. گفت کارتان را بکنید.
در لحظاتی که پرتابش کردند در همان چند لحظه که پرتاب شد تا بیفتد در آتش می گویند که جبرئیل امین بر او ظاهر شد و به زبان استعاره جبرئیل امین را با بال و پر بسیار ترسیم می کنن. بین آتش و ابراهیم حائل شد گفت بیا روی بال من که تو را ببرم. گفت بال و پرت را جمع کن .... 
گفت می خواهم بروم ... می خواهم بروم به سمت آن، و افتاد در آتش وقتی که کمک حتی ملائکه را رد کرد.... 
اینجا بود که خودمان وارد شدیم و به آتش گفتیم سرد و سلام باش بر ابراهیم و آتش هم بر ابراهیم سرد و سلام شد.
این داستان ابراهیم بود در جوانی این چنین پریده بود وسط آتش و آتش بر او سرد و سلام شد.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

مسعود رجوی - پرتوی از سوره احزاب - ۱۳۶۷ - قسمت دوم


....از آنجا که جریان حرکت و پیشرفت در حقیقت عبارت است از جریان بروز ماهیت ها و آنچه که هر پدیده ای در دلش نهفته است و اشاره کردیم به میثاق ذاتی که همه اشیا دارند ولی وقتی به انسان می رسد تعهد و میثاق او هم آگاهانه است این تعهد یا مسئولیت مبین وظیفه بندی این نوع جدید در ساختن خودش و تاریخ و جامعه خودش است. زیرساخت های پیشرفت در مسیر حرکت تاریخ البته جبری هستند اما شرط تحقق و فعلیت یافتن رهایی انسان تلاش آگاهانه تعهد و مسئولیت پذیری تک تک ما هم هست اما هر کدام از ما چه فرد چه جمع چه گروه چه جریان در جریان حرکت و مسائلی که  پیش می آید ابتلائات  مصائبی که پیش می آید بارز می کنیم واقعیت خودمان را آنچه که درون ما است و در همین مسیر فعلیت می بخشیم به استعدادهایمان به این ترتیب در جریان  حوادث و برخورد با ابتلائات مختلف و آزمایشات گوناگون فرزند انسان استعدادات و قوای خودش را از شامگاه امکان - یعنی ممکن است باشد ممکن است نباشد – به بامداد تحقق نزدیک می کند. این تلاشی است سترگ که انسان خودش را می سازد....

***

.... قرار بر این بود چه در مورد خودتان چه در مورد هر کسی که داعیه ترقی خواهی داشت ولی خدا که ول نمی کنه از این عهد و پیمانها می پرسد گمان می کنند که این عهد پیمانها پرسیده نمی شود ولی اینطور نیست در مورد همه ما تک تک ما افراد ما همه ما  و در مورد همه قطعا اینها سوال میشود جریان تاریخ و همه کش و قوس های سیاسی سوالی است که پیوسته همه ما از برابر آن رد می شویم همه ما روی این سوالات ما پاسخ هایی می دهیم موضع هایی می گیریم، کارهایی می کنیم هرکس اینها انباشته میشود و هویت ما را برای خلق و تاریخ مجسم می کند.

مسعود رجوی - پرتوی از سوره احزاب ۱۳۶۷ - قسمت اول


.... وقتی می رسیم به دنیای انسانی یعنی دنیای آگاهی و اختیار، دنیای خردوری و آزادی این هم عبث، پوچ  و بیهوده نیست. در ذات انسانیت بخاطر آگاهی و اختیارش مسئولیت نهفته است والا برای چی به این خصائل آراسته است اگر جهان را هیچ و پوچ بنگاریم البته می شود سر این حرفها چک و چونه زد اما اگر در آفرینش انسان قصد و غرضی نهفته بوده اگر آمدن و رفتنش مرگ و زندگیش پوچ و بیهوده نیست پس بخاطر همان شرافت انسانی خصوصیات ویژه انسانی الزامات تعهدات و در یک کلمه مسئولیتی بر آن بار است پیمانی در ذاتش ازش گرفته شده که هرچه آگاهی و خردوری بیشتری داره و هرچه بیشتر می داند که چی به چی است این دنیا این تعهد و این مسئولیت این پیمان سنگین تر است البته که انسان آزاد است که به مسئولیت ها و پیمانهایش پشت کند در هر لحظه هر کدام از ما که اینجا نشسته ایم آزادیم در همین لحظه که خوب زیر بار تعهداتمان بزنیم و لباس رزممان را درآوریم و لباس دیگری بپوشیم و بزنیم زیر مسئولیتهایمان ......  

***

در این آیه می گوید زمانی که تعهد گرفتیم و پیمان گرفتیم از تو و همه پیامبران از نوح از ابراهیم از عیسی تعهد سنگین از آنها گرفتیم یعنی باید قیام می کردند به مسئولیتشان می خوابیدند هرچه که بود .... چرا این ناموس و روشی است که خدا مقرر کرده به این وسیله میخواهد بپرسد از آنها که صداقت دارند از صدق آنها می خواهد صداقت ها بارز بشوند در فراز و نشیب حوادث آگاهی و اختیار را داده که مسئولیت بطلبد تا باز بپرسد از آنها که صداقت دارند از صدقشان، صدقشان را به اثبات برسانند در مواضعی که گرفته اند و آماده بکند وجه معکوس آن طرف طیف برای دشمنان خلق و انقلاب برای کفر و حق ستیزان برای اضداد تکامل عذاب علیما......

***

.... مگر شما پیمان نبستید که پشت نکنید به وظایفتان روی نگردانید، پشتتان را نکنید ... عهد و پیمانهای خدایی همیشه موقع پرسیدنش و موقع سوالش فرا خواهد رسید باز پرسیده خواهید شد در گیر و دار حادثه ها آزمایشتان خواهد کرد.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۸, دوشنبه

منتخب نشستهای رمضان در لیبرتی و اشرف سلسله آموزشهای درونی مجاهدین - قسمت پنجم



مسعود رجوی - تیر و مرداد ۱۳۹۲

نگهبانی از مرزهای جنبش مقاومت در برابر ارتجاع و اپورتونیسم

گفتیم که در برابر این رژیم سستی و ضعف و ذلت نداریم و نباید داشته باشیم. به همین خاطر مسئولیت قشر آگاه و به ویژه پیشتاز است که از مرزهای مقاومت و ایستادگی در برابر ارتجاع و اپورتونیسم نگهبانی کند.

***

مجاهدین در سال ۵۰ دستگیر شدند و به زندان شاه رفتند. در آنجا فهمیدیم که زندانی دست بسته هم مرزهای عبورناپذیری دارد. کارهایی هست که ولو به قیمت جانش باید بکند. مثل دفاع ایدئولوژیک و تمام عیار در دادگاههای علنی. کارهایی هم هست که به هر قیمت نباید بکند. مخصوصا ندامت، برائت و ابراز تنفر از آرمان و سازمانش و هر گونه همکاری و رابطه مستقیم و غیرمستقیم با جاسوسان و عوامل و مزدوران و هم خطان رژیم.
اینها مرزهایی است که با رنج و خون،‌ استوار شده و در هم شکستن آنها به فنای خودمان و بقای دشمن می انجامد. کسانی که می خواهند قبح در هم شکستن این مرزهای خونین را فرو بریزند، بدون شک ریگی به کفش دارند و در خدمت دشمن هستند. زیرا قبل از هر کس، این دشمن است که می خواهد قبح این چیزها را فرو بریزد. 
این همان مرزهایی است که دجال و جلاد و دژخیم،‌ از شکسته شدن آنها قهقهه سر می دهند. آن گاه دشمن،‌آن کسان را به هزار و یک شیوه، استقبال و استمالت و پشتیبانی و حلوا حلوا می کند. در قدم اول، برای این که واکنش آنها را بسنجد. اگر نوازش دشمن و دست کشیدن او، به سر و گوش خود را پذیرفتند قدم بعدی را برمی دارد، مگر آن که مانند بازجوییهایی که بارها و بارها در زمان شاه و شیخ دیده و شنیده ایم از ابتدا و از قدم اول دست رد به سینه اش بخورد و با پاسخ و واکنشی قاطع یا درخور روبرو شود. اما اگر کسی تحت فشار و اجبار ضعفی نشان داده و ناخواسته قبحی را فرو ریخته، حسابش جداست و باید در اسرع وقت از آن دست بشوید و آن را با رفقایش در میان بگذارد تا در این زمینه کمک کار او باشد. به همین خاطر در سال ۸۸،‌اول از از همه درباره زندانیان خودمان در سلسله آموزش برای نسل جوان در داخل کشور،‌ نوشتم: «برای این که حساب همه چیز برای مردم ایران روشن باشد، بگویم که وقتی از زندانیان سیاسی مجاهدین صحبت می کنیم، به خصوص آنان که در اشرف هستند،‌چه آنان که چه آنان که مقاومت کرده اند، چه آنان که به تصادف جان به در برده اند و چه شماری که کم و کسری داشته و در زیر شکنجه یا در برابر جوخه اعدام، نقطه ضعف داشته اند، هم در بدو ورود و هم در نشستی انتقادی و عملیات جاری بی محابا صداقت پیشه می کنند و هر آنچه را که حتی از ترس یا تشویش برابر مرگ در ذهنشان هم گذشت برای همرزمانشان، در جمع بر روی دایره می ریزند. 
فراتر از بزرگداشت قهرمانان و یاران مقاوم، هدف از این صداقت بی منتها،‌ تجدید عهد با خلق اسیر و در زنجیر، برای جبران کردن کمیها و کاستیها و ضعفهاست. رو به جلو است،‌نه رو به عقب. بالا کشیدن و فرا رفتن و رستن از بندهای روحی و روانی است که از زندان خمینی و خاطرات دردناکش بر دست و پایشان پیچیده است و نه صرفا یک انتقاد از خود صوری و سطحی. 
شاخص این است که در تشعشع این صداقت شگفت و بیکران در جمع یاران، شنوندگان نه فقط سر تعظیم و تکریم فرود می آورند بلکه راه مقابله و در هم شکستن کابوس خمینی و راه غلبه و مسخر کردن آثار او را هم در گرههای کوری که دژخیمان خمینی، در اعماق به ذهن و ضمیر ایجاد کرده اند می آموزند. 
در برابر آن آسیب ناپذیر می شوند. در یک کلام، نه فقط تتمه آثار آن کابوس خون سرشته را از خود می زدایند، بلکه مهمتر از این ده بار و صدبار و هزار بار بیشتر،‌ جنگاور می شوند و از شیب نزولی و از انفعال و پاسیویسم و بریدگی و روی آوردن به معیشت و زندگی که مطلوب خمینی و دژخیمانش بوده، فاصله می گیرند. تقدیر کور و خود به خودی این چنین با «جهاد اکبر» و صدق و فدای مجاهدی، مغلوب و محو و نابود می شود....



۱۳۹۹ اردیبهشت ۷, یکشنبه

منتخب نشستهای رمضان در لیبرتی و اشرف سلسله آموزشهای درونی مجاهدین - قسمت چهارم


مسعود رجوی - تیر و مرداد ۱۳۹۲

مرحله سوم میدان جنگ و کارزار

فلما جاوزه هو والذین آمنوا معه قالوا لاطقه لنا الیوم بجالوت وجنوده
آما وقتی که طالوت و کسانی که به او گرویده بودند، به آن سوی نهر که شاید نهر اردن باشد رسیدند و دشمن جرار را با آن همه دود و دم و تجهیزات دیدند، ضعفها فوران کرد. گفتند امروز دیگر ما طاقت و توان مقابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم... بله در آن طرف نهر، رو در روی دشمن، هر کس که در او ضعف و شکافی بود، به زانو درآمد و گفت توان مقابله و جنگ و درگیری ندارد. گفتند ما فکر نمی کردیم با چنین دشمنی روبرو شویم! 
... اما کسانی که امید و گمان داشتند که به دیدار خدا می شتابند گفتند خیر این طور نیست و چه بسیار گروه اندک که به اذن خدا بر گروه بسیار پیروز شدند، والله مع الصابرین
و خدا با پایداران و مقاومت کنندگان و در طرف آنهاست. نوشته اند که تعداد آنها که آب ننوشیده بودند ۳۱۳نفر بود. در کتابهای تفسیر در اولین جایی که این عدد ۳۱۳ آمده مربوط به همین رویارویی تاریخی طالوت با جلوت است. این همان عدد اصحاب بدر هم هست.
نتیجه این که ۳۱۳نفری که سفت و سخت و استوار و بی شکاف بودند، در میان آن همه ترس و رعب و دود و دم،‌ ابتکار عمل را به دست گرفتند. گفتند این خبرها نیست و ما می جنگیم تا پایان و این دشمن را درب و داغان می کنیم...
آنها موتور محرکی شدند که سایرین را هم با خود به جلو کشیدند. گفتند: طاقت و توان نداریم یعنی چه؟ این حرفها را کنار بگذارید.
دایه دایه وقت جنگه...
به نظر می رسد که این ۳۱۳نفر فرمان خدا خوب به گوششان رفته بود که «موتوا ثم احیاهم...»
توجه کنید که قرآن شرح و توضیح نمی دهد که در آن معرکه چه جار و جنجالی بوده است. اما می توان در همه نبردها و بر سر بزنگاههای انقلابی خوب فهمید و تصویر کرد که در لشکر طالوت چه غوغایی بوده است. آنهایی که هیچ شکافی نداشتند و دیدار با خدا را اراده کرده بودند در مقابله بقیه ایستادند، گفتند این خبرها نیست. مرعوب و مسحور دود و دم جالوت نمی شویم. می توانیم و باید او را درب و داغان کنیم. بقیه هم که جوهری در آنها بود و به قول شما آن «یک گرم» را داشتند این جا به خود آمدند و بر شمار این ۳۱۳ تن افزودند. سایرین هم فرار را بر قرار ترجیح دادند.
لشکر فدایی ۳۱‍۳، حرفش این بود که این خبرها نیست که ما مسحور و مغلوب دشمن بشویم. به سیم آخر می زنیم و تا دینش می رویم و درب و داغان می کنیم. استدلال کردند که بسیار نمونه ها بوده است که گروه اندک بر جمع کثیر بی ایمان و بی آرمان غلبه کرده است و ما هم چنین خواهیم کرد.

***

منظور من از این نقل قولها این است که ببینید در هر مرحله تاریخی، تفاسیر چگونه بوده و همین که به سال ۱۳۵۰ و مجاهدین می رسیم یک چیزهایی از قرآن فهم می شود که تا آن زمان نشده بود. یعنی پراتیک انقلابی و مبارزاتی پرده ها را کنار می زند یادتان باشد که آیه به این ختم شد که خدا در طرف صابرین و پایداران است و این خیلی جدیست. این که خدا با پایداران و صابرین است یک حرف تعارفانه نیست.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۵, جمعه

منتخب نشستهای رمضان در لیبرتی و اشرف سلسله آموزشهای درونی مجاهدین - قسمت سوم





مسعود رجوی - تیر و مرداد ۱۳۹۲

کارکرد و مسئولیت پیشتاز

گفتید که در اثنای این بحثها برایتان به خوبی روشن شد که ما با ایدئولوژی و مقولات و مفاهیم ایدئولوژیکی می خواهیم هم امروز و هم در آینده تضاد حل کنیم.
این حرف کاملا درست است. آن چه ما و خلق ما امروز با آن دست و پنجه نرم می کنیم صرف نظر از شرایط خاص زمانی و مکانی، صرف نظر از عوامل متعدد و پیچیدگی شرایطی که ما را احاطه کرده، در مضمون و در محتوا ادامه همان مسیر و مبارزه تاریخی و طبقاتی بین استثمارکننده و استثمارشونده است. بین ستمگر و ستم زده، بین سرکوبگر و سرکوب شده، بین خلقی که حاکمیت و حداقل حقوق و آزادیهای خود را می خواهد. پس در رژیم ولایت فقیه، که به نام اسلام و دین و قرآن، ستم شاهان و درباران فئودالی را به ابعاد نجومی رسانده است.
چه خوب بود اگر در برابر ارتجاع اصلا انقلاب و انقلاب کردن لازم و واجب نمی بود! اما واقعیت غیر از این است. چه خوب بود اگر اصلا قشر پیشتاز و مقاومت سازمان یافته ای لازم نمی بود و اوضاع خود به خود درست می شد! اما واقعیت غیر از این است. 
چه خوب بود اگر اصلا نیازی به تشکیلات پیشتاز و رهبری کننده ای نمی بود. و بدون آن تقدیر انقلاب در برابر ارتجاع قهار محقق می شد، اما واقعیت غیر از این است. 

***

... حرکت خودجوش و خودانگیخته و شرایط عینی برای انقلاب، البته مبنای لازم و ضروری است. اما برای این که به هدف برسد نیازمند تشکل و سازمان یافتگی و هدایت و رهبری است. این همان شرط کافی و همان عنصر ذهنی و مکمل است. شرایط عینی را تکمیل و بارور می کند.

***

ما کلمه انقلابی حرفه ای را بی حساب و کتاب به کار نمی بریم. بایستی در آرمان و در مشی حرکت (اسلوب مبارزه) انقلابی باشیم، خصوصیات اخلاقی انقلابی نیز داشته باشیم و اضافه بر این، بطور حرفه ای و در ارتباط با یک تشکل انقلابی هر آنچه را در توان داریم نثار آزادی و خلق و انقلاب کرده باشیم، تا بطور تمام عیار شایسته ان گردیم. 


۱۳۹۹ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

منتخب نشستهای رمضان در لیبرتی و اشرف سلسله آموزشهای درونی مجاهدین - قسمت دوم



مسعود رجوی - تیر و مرداد ۱۳۹۲

وصف حال پیشتازان تغییر و انقلاب
اکنون صاحب کارگاه و روند تکامل به وصف حال پیشتازان تغییر و انقلاب می پردازد: در این آیه، با ۴نکته و ۴نشانی، تصویر پیشتازان جنگاور را تکمیل می کند. 
می گوید قول و زبان و حال آنها این بود که گفتند: 
اول -  بار پروردگارا، گناهان و خطاهای ما را ببخش 
دوم - اسراف و زیاده روی و چپ و راست زدنهای ما را ببخش 
سوم - گامهای ما را محکم و استوار کن 
چهارم - همه اینها هم بخاطر این است که ما را بر جماعت حق ستیز و حق کش نصرت بگیر و پیروز کن 
توجه کنید که همه توصیفات و ضمائر جمعی است نمی گوید گناه من یکی را ببخش بلکه می گوید گناهان ما را ببخش. تاکید بر روی جمع است و نه فرد. چون حرکت و تقدیر مورد نظر را این جمع و این قشر و این تشکل باید محقق کند. 

از آیه قبلی و آن مرزبندیها و ۳مرز سرخ ایدئولوژیکی که صحبت کردیم، به روشنی پیداست که مشخصا منظور از گناهان، همان لحظات یا اعمال و افعال و واکنشهایی است که به یکی از آن مرزها، خدشه وارد کرده است یا می توانسته آن را مخدوش کند.

راستی گناه ما چیست؟ آیا لحظه و رویکرد «جنگ» با موانع راه تکامل است یا «نجنگ» و لحظات و رویکردهای «پشت به جنگ»؟ آیا گناه ما در جمیع جهات و همه پهنه ها، این است که به دشمن خدا و خلق در میهنمان، زیاد ضربه زدیم یا کم ضربه زدیم؟ 
گناه ما در پایداری و ایستادگی و تحمل شدائد است یا در لحظات و رویکردهایی که اراده رزمنده را سست می کند؟ در لحظات و رویکردهای خیزش و تهاجم، یا در ضعف و ترس و تزلزل؟ در برخورد قاطع و توانمند و سرفرازانه با ارتجاع و مزدورانش؟ در شکوه عزت و شرف یا در حضیض ذلت و تسلیم؟ پس خدایا لحظات و رویکردهای وادادگی و ول دادگی و ترس و تزلزل و ضعف و ذلت را از ما دور کن!

***

مجاهدت و جنگ با این رژیم زیبنده مجاهد خلق است. آبشخور همه گناهان ما، در یک کلمه «نجنگ» است. سستی و کم جنگیدن است. کم ضربه زدن به اردوی دشمن ضدبشر است. تا این رژیم هست،‌ مهمترین ارزش و مهمترین ثواب در برابر آن، مقاومت و ایستادگی و جنگیدن و ضربه زدن است.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

منتخب نشستهای رمضان در لیبرتی و اشرف سلسله آموزشهای درونی مجاهدین - قسمت اول



مسعود رجوی - تیر و مرداد ۱۳۹۲


قسمت اول
سستی و ضعف و ذلت
سه مرز سرخ ایدئولوژیکی مجاهد خلق

***

مثل همیشه باز هم مجاهدین کوتاه نمی آیند و در هر شرایطی کار خودشان را می کنند.
۴۸سال است که مجاهدین در میدان یا در زندانند.
ازجنگی به جنگ دیگر با ارتجاع و استعمار و استثمار ...
به مصداق بجنگ تا بجنگیم
مجاهدین را نشاید که از پا بنشینند
فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما
چنین است که خدا مجاهدین را با اجری عظیم 
برآنان که از جنگ و کارزار کناره گرفته اند فضیلت و برتری داده است.
این چنین هر رمضان از رمضان پیشین مبارک تر میشود
صحنه سیاسی و آرایش جنگی ما البته بسیار بغرنج و حساس و در عین حال شکوهمند است

***

چه بسیار پیامبرانی که همراه با آنان قشر پیشتاز و پیشرو با آن سه خصوصیت و سه مرز سرخ سستی و ضعف و ذلت، جنگیدند.
در مقابل هر آن چه که در راه خدا به آنها رسید، جا نزدند. این سه خصوصیتی است که صبر و پایداری پرشکوه را تصویر و ترسیم می کند.
به همین خاطر همین خدا دوستشان دارد و عشق می ورزد. نماز و روزه هم برای به دست آوردن و تحکیم همین خصوصیتها در من و شماست.
این سه مرز سرخ مرزبندی های ایدئولوزیکی هر مجاهد خلق است. بدون آن، صحبت از مجاهد خلق یا صحبت از مجاهد اشرفی، بی محتواست.
این خصوصیت ها ربطی به سن و سال و قیافه و سابقه و داعیه من و شما ندارد. خصوصیت هایی است که در هر زمان و هر مکان به آزمایش کشیده می شود...

***

راستی بچه ها، خوشا به حال آنان که خدا دوستشان می دارد و به آنها عشق می ورزد. حب و دوست داشتن خدا نصیب و نثار آنان می شود که سستی و ضعف و ذلت نمی پذیرند. فسلموا علی انفسکم. پس بر خویشتن حقیقی مجاهدت، بر خویشتن پایداری و صلابت و سربلندی سلام کنید و درود بفرستید....

ادامه دارد....

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱, دوشنبه

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت آخر


۹‌ـ حالا می‌خواهم کلید و رمز و راز مقابله با شیطان را با شما، در میان بگذارم. گوش کنید این سلاحی است که در جهان سلاحی بالاتر از آن نیست. هیچ‌وقت هم هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از یک مجاهد خلق بگیرد. از سوره الاسراء می‌خوانم. مکالمه خدا با شیطان سرکش است. فقط یادتان باشد که انسان و شیطان ضدهمدیگرند. ضدانسان و ضدبشر ترجمه تحت‌الفظی کلمه شیطان است: وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَأَجْلِبْ عَلَیْهِم بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ وَشَارِکْهُمْ فِی الأَمْوَالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَمَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَان وَکَفَی بِرَبِّکَ وَکِیلاً
خدا به اخراج شیطان که به هژمونی انسان تن نمی‌داد، حکم کرد. شیطان به خط‌ و نشان کشیدن برای انهدام نسل انسان پرداخت و به خدا گفت: این‌قدر به این انسانی که ساخته‌یی نناز، اگر تا روز قیامت به من مهلت بدهی جز تعداد اندکی، کنترل همه آنها را به‌دست می‌گیرم. خدا که می‌دانست چه گوهری در وجود انسان به ودیعه گذاشته، گفت:
ـ گمشو و ما را این‌قدر از ضعفهای انسان نترسان، جزای تو و پیروانت به تمام و کمال در جهنم داده خواهد شد.
ـ وانگهی مهلت تو تا روز قیامت نیست، بلکه تا وقتی است معلوم و معین (لابد تا وقتی که جامعه‌ی یگانه و عاری از ستم و زنجیر و بهره‌کشی تأسیس شود و هیچ زمینه و مبنای مادی برای عملکردهای ضدانسانی و هیچ شکافی برای انگیزشهای شیطانی وجود نداشته باشد).
ـ مهمتر این‌که: هر که را می‌توانی بلغزان و منحرف کن با صدایت و حرفهایت (و سایتهایت و رادیو تلویزیونهایت و رسانه‌هایت و برچسبها و یاوه‌ها و اکاذیب و مجعولاتت) تهاجم کن، بتاز بر آنها با سواره نظام و با پیاده نظامت، و مشارکت کن با آنها در اموال و اولاد، و هر چه می‌خواهی فریب و وعده بده، هر‌ چند که همه وعده‌هایت سراب و پوشالی است.
ـ اما بدان، که قانون آفرینش و آنچه من مقرر کرده‌ام، این است که در مورد آنکس که بنده من است (عبادی یعنی بندگان مختص من) هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی، هیچ تسلط و سلطه‌یی بر آنها نخواهی یافت چون خدا پشت و پناه آنها و برای آنها کفایت است.

ـ بله شیطان در کارکردهای اخص انسانی، در نقطه صدق و فدا، ورود ممنوع است. این مرز سرخ ورود شیطان و همه نیروهای اهریمنی را خود خدا گذاشته و در آن هیچ خدشه و شکافی نیست. این‌جا که همان جوهره انسانی است، نمی‌تواند وارد شود. این‌جا خدا ایستاده است و به بنده‌اش می‌گوید: نترس، دستت را به من بده و به من تکیه کن. الله الله… شبی در آستانه جنگ و بمباران به صحرای اشرف بیرون شده بر آسمان پرستاره‌اش خیره ماندم: همه جایش نوشته بود: الله الله…(وام از سهل تستری)
ای زدردت خسـتگان را بـوی درمـان آمـده
یـاد تـو مـر عـاشـقان را راحت جـان آمـده
صـدهـزاران عـاشـق سـرگشـته بیـنم پُـر امیـد
در بیـابـان غمت الله گـویـان آمـده
رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ

۱۰‌ـ اکنون بگویید چه کسی جز گمراهان و گم‌گشتگان از رحمت پروردگارش نومید می‌شود؟ وَمَن یَقْنَطُ مِن رَّحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ و چه کسی جز آخوندهای شیطان‌صفت و ضدبشر این چنین مردمان را مُعَذَب و غم‌بار و نومید می‌خواهد؟ پس بگو به بندگانم که بر نفس خویش اسراف ورزیده‌اند که از رحمت خدا نومید نشوند، همانا که خدا تمامی گناهان را می‌بخشاید، او بخشاینده و مهربان است.
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
«بنده گنهکار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به‌درگاه حق، جل و علا، بردارد ایزدِ تعالی در او نظر نکند بازش بخواند، باز اعراض کند سیّم بارش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا ملائکتی قد استحیت من عبدی ولیس له غیری فقد غفرت له.
دعوتش را اجابت کردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم. کَرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده است و او شرمسار عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت مُعترف که:
ما‌عبدناک حق عبادتک واصفان حِلیه جمالش به تحیر منسوب، که ماعرفناک حق معرفتک
گر کسی وصف او زمن پرسد بیدل از بی‌نشان چه گوید باز عاشقان کشتگان معشوقند برنیاید زکشتگان آواز»‌ (گلستان)

قربانتان ـ برادرتان مسعود

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت ششم


۶ـ آخر به‌طور خودبه‌خودی آدمی، خیلی مفتخور و یک جانبه‌گراست. می‌خواهد قیمت ندهد. اگر پیروزی سهل و آسان به‌دست بیاورد، پایش سفت می‌شود. اما وای به وقتی که آن روی دیگر سکه آزمایش فرا برسد. به‌قول قرآن: خدا را بر یک جانب می‌پرستد. اگر برایش خیر و مثبت و منفعت داشته باشد، اطمینان و اعتمادش به خدا زیاد می‌شود (سازمان و مقاومت که جای خود دارد!) اما اگر با ضربه یا فتنه و مسأله و مشکلی مواجه شود، به‌جای این‌که بلند شود و خود را بتکاند، به‌جای این‌که خود را به‌جلو پرتاب کند و در دریای مشکلات شیرجه بزند، پشت می‌کند و خسر‌الدنیا والاخره می‌شود. این است آن زیانکاری بزرگ. وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْر اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَه انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَهَ ذَلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ (الحج۱۱)

۷‌ـ آیات آخرین همان سوره فجر را هم ببینید. قرآن، امتحانهای بنی بشر را به‌روشنی جمع می‌زند. در روزی که عمر این دنیای ما به‌سر می‌آید، در روز بازپسین و روز حساب: یکی رهسپار جهنم می‌شود و دیگری به بهشت پر می‌گشاید و جاودانه می‌شود. ـ یکی حسرت‌زده و زیانکار آرزو می‌کند که کاش در زندگی خود دست‌مایه و سرمایه‌یی از صدق و فدا برای امروز فرستاده بود. … دیگری، در صف انسانهای یگانه‌شده و عاری از تناقض، که در آزمایش زندگی رستگار شده‌اند، این پیام را دریافت می‌کند: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ. ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً. فَادْخُلِی فِی عِبَادِی. وَادْخُلِی جَنَّتِی.

۸ـ ۲۶سال پیش در سال۶۰، نمی‌دانم که هر یک از شما چند سال داشتید. اما برای اطلاعتان خیلی لازم می‌بینم که بدانید: خمینی در اردیبهشت سال۶۰، چهل روز قبل از ۳۰خرداد خطاب به مجاهدین گفت: «من اگر در هزار احتمال، یک احتمال می‌دادم که شما دست بردارید از آن کارهایی که می‌خواهید انجام بدهید، حاضر بودم با شما تفاهم کنم…» داستان این بود که پس از تظاهرات بزرگ مادران در تهران برای اعتراض به سرکوب و کشتار فرزندانشان که رژیم را لرزاند، خمینی که خودش را برای یک‌پایه‌ کردن رژیمش آماده می‌کرد تا خفقان و سرکوب بدون شکاف را حاکم کند، ادعا می‌کرد که اینها (یعنی مجاهدین) توطئه می‌کنند و سلاح دارند و چه‌ها و چه‌ها و کذا و کذا… متقابلاًًً، ما در نشریه مجاهد که آن زمان بیش از ۶۰۰هزار تیراژ داشت، در یک موضعگیری مشروح، به‌طور رسمی و محترمانه حرفهای او را که عیناً مشابه همین یاوه‌ها و دروغهای کنونی رژیم بود، با توضیحات کافی رد کردیم و نوشتیم که خواهان خشونت و خونریزی نبوده و نیستیم و در عین این‌که به قانون اساسی تو رأی نداده‌ایم و با آن مخالفیم، اما سلاح نمی‌کشیم و به همین قانون التزام داریم، لاکن از حقوق و آزادیهای دموکراتیک مردممان که محصول انقلاب ضد‌سلطنتی است نمی‌توانیم صرفنظر کنیم و به نوع جدیدی از استبداد و انحصار‌طلبی تن بدهیم. اگر هم مشکل تو سلاحهای ماست که از زمان شاه و از زمان سقوط او به‌جا مانده، اعلام کردیم که دفاترمان غیرمسلح است. وانگهی به‌رغم این‌ همه کشته و شکنجه شده، حتی یک گلوله هم شلیک نکردیم. با‌این‌ همه بگذار همراه با هوادارانمان نزد شخص خودت بیاییم و حرفهایمان را بزنیم. خواستهای خلقمان را بگوییم و تمامی سلاحهایمان را هم به‌ تو می‌دهیم. آن‌چنان‌که مردم ایران در همان زمان دیدند و شنیدند، یکی دو روز بعد خمینی که تصمیمش را برای یک‌پایه‌ کردن رژیم و سرکوب همه نیروهای مخالف گرفته بود، در رادیو و تلویزیون رژیم همین جواب را که یادآوری کردم به ما داد و اضافه کرد که لازم نیست شما این‌طوری که می‌گویید پیش من بیایید «من می‌آیم خدمتتان»‌! شیطان پلید و مجسم که دستور قتل‌عام مجاهدین را داد، چه خوب مجاهدین را شناخته بود که در هزار احتمال یک احتمال هم برای تفاهم با خواستهای شیطانی او ندارند! پس این‌که خمینی گفت «در هزار احتمال، یک احتمال» هم برای کوتاه‌آمدن مجاهدین از آزادی و اصول آرمانیشان نمی‌بیند، همان برگ سرفرازی و سرمایه تاریخی و اُخروی مجاهدین است. به‌شرط این‌که مثل ۲۶سال گذشته بتوانیم قیمت حفظ و نگهداری چنین سرمایه‌یی را بدهیم.

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۳۱, یکشنبه

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت پنجم


۴‌ـ در تبیین یکتاپرستانه و مونیستی وجود، دنیا مزرعه آخرت است. یعنی که عمر و زندگی ما به‌ همین‌جا تمام نمی‌شود. در یک کلام، هر‌ یک از ما و زندگیش و عملش، یک آزمایش است. قرآن جا به‌جا تأکید می‌کند که زندگی ما یک آزمایش است. اصلاً برای آزمایش برنامه‌ریزی شده است. خوشا به‌حال آنها که در این آزمایش رستگار می‌شوند. اگر زندگی را آزمایش نبینیم، همه چیز و همه لحظات به سرعت در اثر مرور زمان یا در بالا و پایینی‌های آن، به «افسوس»، به «حیف»، به «حسرت»، به ندامت و پشیمانی و پریشانی و پوچی و نابودی تبدیل می‌شود. لحظات و امکانات و داراییها و توانمندیهای گذشته، سراپا حیف است و حسرت و افسوس و شکست و واخوردگی و وادادگی… «وجود» این‌چنین در فرسایشی مستمر به «لاوجود» تبدیل می‌شود. این از سختیها. اما وای به وقتی که چنین آدمی و یا چنین جماعتی، پیروز شود و موفقیتی به‌دست بیاورد. در این‌صورت، دیگر هیچ خدایی را بنده نخواهد بود و هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد. لعنت بر شجره خبیثه خمینی که در برابر شاه، وارفته و لرزان و دست‌بسته و سپاسگو بودند اما همین که به‌ قدرت رسیدند هیچ حریم و حرمتی را نگه نداشتند. قهر با شاه را نمی‌پذیرفت اما به مجاهدین که رسید به قتل‌عام دست زد. حالا هم اعدامهای روزمره در خیابانها را می‌بینید؟ فکرش را بکنید که بچه‌های ایران از جراثقال چه خاطره و چه کابوسی تا سالهای سال خواهند داشت.

۵ـ قرآن در سوره فجر همه این حرفها را در چند آیه به‌سادگی توضیح داده است و می‌گوید: فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ وقتی که انسان را پروردگارش به آزمایش می‌کشد و بالایش می‌برد و نعمت می‌دهد، انسان خودبه‌خودی و سَرِخودی که از فلسفه این آزمایش غافل است، همه این چیزها را به‌حساب خودش می‌گذارد. باد در غبغب می‌اندازد، خودش را ویژه می‌کند و می‌گوید که خدا مرا گرامی داشته. چنین می‌پندارد که خدا او را به دلایل نامعلوم، مفت و مجانی، عزیزدردانه و نورچشمی قرار داده است! اما وای به وقتی که آن روی سکه آزمایش فرا می‌رسد. وقتی اوضاع بر او سخت می‌شود و کسب و کار و رزق و روزیش تنگ می‌شود، دو دستی توی سر خودش می‌کوبد، خودش را لجن‌مال می‌کند و می‌گوید: خدا مرا خوار و زار کرد و دیگر توجهی به من ندارد. اصلاً مرا دوست ندارد و مرا از یاد برده است! در‌حالی‌که اگر آدمی فلسفه وجود و آزمایش خویشتن را از یاد نمی‌برد، به‌سادگی هم‌چنان‌که در ادامه این آیات آمده: به این نتیجه می‌رسید که محور و جوهر و بحث اصلی در همه این آزمایشها، مبارزه علیه فقر و مسکنت و یتیمی و مال‌اندوزی و بیدادگری است. مبارزه علیه همه چیزهایی که امروز به‌دست رژیم آخوندی در میهن اسیرمان بیداد می‌کند: کَلَّا بَل لَّا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَی طَعَامِ الْمِسْکِینِ وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلًا لَّمًّا وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا

ادامه دارد...

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت چهارم


لابد می‌گویید که مگر تو در این۴‌ـ ۵سال ما را نیازمودی؟ و مگر خودت همه ما را نشاندار اشرف و اشرف‌نشان نکردی؟

بله کردم، خوب کردم باز هم خواهم کرد. بیشتر و بیشتر… اما دقیقاً به مصداق: قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری… می‌خواهم که حواستان به‌خودتان و عقیده و آرمان و ایدئولوژیتان باشد. می‌خواهم که از گنجینه شرف و عزت ملت ایران خوب نگهداری کنید. می‌خواهم که در برابر مردم و تاریخ ایران سرفراز و روسفید بمانیم. به‌همین خاطر خوب گوش کنید:

۱‌ـ وقتی نعمتی که خدا به آدمی ارزانی داشته خیلی بزرگ است، اسمش منّت است. بالاترین منّت زمانه ما بر من و شما و همه ما، منّت مجاهد بودن و مجاهد ماندن است. می‌دانید که بعد از نعمت وجود (در برابر لاوجود) بالاترین نعمت، نعمت هدایت و راه‌یافتگی است. همان نعمت صراط المستقیم. صراطَ الذینَ اَنعمتَ عَلیهم غیرالمغضوبِ علیهم و لا الضالین. پس منّت مجاهد بودن و مجاهد ماندن، در برابر ذلّت و خیانت را قدر باید شناخت. شکر خدا که با این‌ همه ضربات و توفانها و کشاکشها و لپرها و بالا و پایینی‌ها، مجاهد و بر سوگند جلاله مجاهدی استوار ماندیم و خوک و خنزیر و کثافتخوار آخوندها نشدیم (سوره مائده و آزمایش پیروان مسیح که یادتان هست).

۲‌ـ دیدید که با چنگ‌زدن به ریسمان خدا و خلق و انقلابی که مریم عرضه کرد، در چهار سال و نیم گذشته، آن‌همه توفان و بحران و ضربه و توطئه، طرح و نقشه و فشار برای از‌ میان برداشتن و متلاشی‌کردن مجاهدین (با به‌کار‌ گرفتن امکانات ۱۰دولت) نه‌فقط به‌جایی نرسید، بلکه حتی نتایج معکوس داد و مجاهدین بی‌سلاح، بدون مبالغه، در عرصه سیاسی و اجتماعی و تاریخی، بالاتر هم رفتند. بالقوه، قویتر هم شدند. سرفراز، روسفید و گردن‌فراز!

۳‌ـ باور کنید که اگر این فشارها و این بلاها که به‌سر مجاهدین آمد، فقط یک درصدش بر سر طرف مقابلمان یعنی رژیم می‌آمد، آن را پودر و دود می‌کرد. ۱۰درصدش هم کافی بود که حتی یک ساختار مستحکم انقلابی را بدون انقلاب و ایدئولوژی و آرمان مجاهدین، متلاشی کند. تجربه اپورتونیستهای چپ‌نما در دهه۵۰خیلی گویاست. ضربه ساواک در شهریور سال۱۳۵۰زمینه را برای رشد اپورتونیسم در صفوف خودمان فراهم کرد و سازمان مجاهدین خلق ایران در یک مقطع به‌دست اپورتورنیستهای چپ‌نما متلاشی شد. سودش را هم شاه و شیخ و به‌خصوص شخص خمینی در سرقت رهبری انقلاب ضدسلطنتی برد. شما ۳۰سال بعد، برای نخستین بار در عمر مبارزاتیتان ضربه و سونامی را تجربه کردید. اما به‌کار‌ گرفتن امکانات ۱۰دولت هم برای انهدام مجاهدین اثر نکرد. خوشا انقلاب مریم. ماشاءالله، لاحولَ ولا قوهَ الا بالله «یک سینه سخن دارم، گو شرح دهم یا نه؟» ۲۰‌ـ۳۰سال بعد خودتان برای نسل بعدی روایتها خواهید کرد.

ادامه دارد...

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت سوم


صبر کنید، سؤالات من از شما، مثل همه نشستهای درونی در سه دهه گذشته، ادامه دارد:
ـ اگر مجاهدید، روزانه ۱۰بار در نمازها در سوره حمد، از خدا می‌خواهیم که ما را به راه راست هدایت کند و با انبیا و اولیا، با صدیقین، با شهیدان و با بندگان صالح خود، همراه نماید. راه کسانی که به آنها نعمت داده است (صراط‌الذین انعمت علیهم). سپس، هر ۱۰بار، بلافاصله به مرزبندی با «مغضوب علیهم» و «ضالین» می‌پردازیم و این‌که در شمار آنها قرار نگیریم (غیر‌المغضوب علیهم و لا الضالین): آنهایی که مثل شجره خبیثه خمینی به‌خاطر حق‌کُشیهایشان، مورد خشم خدا هستند و آنها که از راه حق، از صراط مستقیم منحرف و گمراه شده و مورد نفرت خدا هستند.
افراد و گروهها و جریانهایی که به‌عذر و بهانه‌های مختلف به همین غضب‌شدگان رضا داده یا به‌ آنها امداد می‌رسانند.

ـ حالا به من بگویید که آیا شما سوره حمد را با خلوص و با فهم معنای آن می‌خوانید؟
ـ آیا در هر‌ کجا که باشید، در روز عاشورا آماده جنگ و به میدان رفتن در خاکپای امام حسین هستید یا نیستید؟
ـ آیا پای پیاده به زیارت مزار شهیدان و به مسجد فاطمه زهرا، بزرگ مادر آرمانیمان می‌روید و تجدید عهد می‌کنید؟
ـ راستی یادتان هست یکبار در یکی از نشستها پرسیدم، آیا به نسبتهای موروثی و خانوادگی خودتان و این‌که پدر و مادرتان این و آن است (چه بهترین فرد روزگار باشد چه بدترین آن) متکی هستید یا به آنجا رسیده‌اید که از این قبیل ارث و میراثها، بالکل قیچی کنید؟ پدر و مادر یا خویشاوندانتان را هر که هستند مبادا وارد دستگاه محاسبه مجاهد خلق کنید. در همان نشست گفتم که حساب باز‌کردن برای این نسبتها را چه مثبت و چه منفی، قیچی کنید و دور بریزید.
چه برجسته‌ترین شهدا و مجاهدین باشند و چه جنایتکارانی از قبیل محمدی گیلانی حاکم شرع خمینی، پدر سه مجاهد شهید که خودش اعدام پسر را دستور داد، یا همین آخوند جنتی، گرداننده شورای نگهبان (پدر مجاهد شهید حسین جنتی).

یکسری سؤالات دیگر هم دارم:
ـ از اشرافتان به قوتها و ضعفهایتان و راه استفاده از قوتها و راه تغییر و تصحیح ضعفها؟
ـ از رابطه‌تان با «تن واحد» (همرزم را می‌گویم)، و از رابطه‌تان با مسئول، با شورای رهبری و مخصوصاً از پیوندتان با مریم و انقلابش؟
ـ در برابر ضربات نظامی و سیاسی و تشکیلاتی چه می‌کنید؟ وقتی لغزشی می‌کنید یا زمین می‌خورید یا وقتی لپر می‌خورید، چه می‌کنید؟ آیا درازکش و تسلیم می‌شوید یا بلند می‌شوید و خود را می‌تکانید و پیشتاز می‌شوید؟

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۳۰, شنبه

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت دوم


همچنین برایتان می‌گفتم که وقتی دیو تنوره می‌کشد و چاه باطل بسیار عمیق است، چگونه می‌توان با بالا‌بردن قله حق و بالاتر بردن ستیغ صدق و فدا، دجالیت و ارتجاع را پس زد و در تمامیت آن، درهم شکست. به‌شرط این‌که حاضر باشیم قیمت و بهای آن را بپردازیم. پس اصل موضوع، در قیمتی است که یک خلق با فرزندان پیشتازش می‌دهد و در بهایی که پیشتاز با صدق و فدایش در کشاکشها و انواع و اقسام آزمایشها، می‌پردازد. این‌جاست که رگبار سؤالات من از تک‌تک شما آغاز می‌شود.
نه در کنار گود و در ساحل رودخانه، بلکه در میان توفان و امواج خروشان خون شهیدان.
ـ آیا بر روی مرزبندیهای آرمانی و سیاسی خود استوارید و مرز سرخ دارید؟
ـ اگر مجاهد خلق هستید، آمده‌اید چیزی بدهید، یا چیزی بگیرید، و یا آمده‌اید که بده‌و‌بستان مرضی‌الطرفین انجام بدهید؟!
ـ اگر مجاهد و شیفته آزادی مردمتان هستید، راست بگویید، آیا بها‌ـ تمامی بها‌ـ را می‌پردازید یا می‌خواهید چند صباحی «خوش‌نشین» میدان مبارزه و مجاهدت باشید و برای خودتان هم، اسمی و رسمی و سابقه‌یی دست و پا کنید و از مزایای آن استفاده کنید؟!
دعوی عشق کردم، سوگندها بخوردم از عشق یاوه کردم من مُلْکَت و شهامت
ـ راستی در سختیها، غر می‌زنید و بهانه می‌گیرید، وا می‌دهید و پشت می‌کنید؟ یا به‌قول قرآن، از آن هجرت‌کردگان و یاران (مهاجرین و انصار) هستید که در «ساعت عُسرت» پیروی و همراهی می‌کنند؟

لَقَد تَّابَ‌الله عَلَی النَّبِیِّ وَالْمُهَاجِرِینَ وَالأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَهِ الْعُسْرَهِ (سوره توبه آیه ۱۱۷)

گفتا: که «چند رانی؟»
گفتم: که «تا بخوانی»
گفتا: که «چند جوشی؟»
گفتم: که «تا قیامت»
گفتا: «که خواندت این‌جا؟»
گفتم: که «بوی جانت»
گفتا: «چه عزم داری؟»
گفتم: «وفا و یاری»
گفتا: «کجاست ایمَن؟»
گفتم: که «زهد و تقوی»
گفتا: که «زهد چِبْـوَد؟»
گفتم: «ره سلامت»
گفتا: «کجاست آفت؟»
گفتم: «به‌ کوی عشقت»
گفتا که «چونی آن‌جا؟»
گفتم «در استقامت»

ادامه دارد...

مسعود رجوی - از پیام رمضان برای اعضا و کاندیداهای عضویت مجاهدین در اشرف ـ شهریور ‌ ۱۳۸۶ - قسمت اول


گزیده پیام مسعود رجوی:
سلام و تبریک رمضان به کوهمردان و شیر زنان شرف و پایداری، به آنان که بر سوگندهایشان ایستاده‌اند،
آنان که توفانهای بزرگ زمانه را درهم شکستند،
آنان که گرد پریشانی و پشیمانی بر پیشانیشان ننشست،
آنان که طعمه ذلت و مغلوب اپورتونیسم و خیانت نشدند، به شاخصهای راهنما و راهگشای بشریت معاصر، از روز ۴۳سالگی سازمان در نیمه شهریور در فکرتان بودم و امیدوارم این پیام تا شروع ماه روزه به‌ شمابرسد………

اکنون در شرایطی هستیم که بسیاری از دست‌اندرکاران در گوشه و کنار جهان، به‌حقانیت خیلی از حرفها و مواضع سیاسی و استراتژیکی مجاهدین و مقاومت ایران، پی می‌برند.
ـ از این‌که افعی کبوتر نمی‌زاید، تا این‌که استبداد وحشی مذهبی تنها با سرکوب در داخل و صدور ارتجاع و تروریسم و جنگ‌افروزی در خارج مرزهایش بر سرپاست و هیچ‌گونه میانه‌روی و اصلاحات نمی‌پذیرد.
ـ از این‌که رژیم ولایت‌فقیه بر سرپایه‌های وجودیش نمی‌تواند عقب‌‌نشینی کند والا دچار انحلال می‌شود، تا این‌که مذاکره با این رژیم، شن و ماسه پختن، و آب در هاون کوبیدن است.
ـ از نقش تعیین‌کننده‌یی که سپاه پاسداران جور و جنایت در سرپا نگه‌داشتن رژیم ایفا می‌کند، تا این‌که خط رژیم در عراق، عیناً مانند زمان خمینی که به عراق آمدیم، اشغال و بلعیدن این کشور است.
خُب، حالا اینها را همه به‌چشم می‌بینند…
درستی و حقانیت مواضع دو میلیون و ۸۰۰هزار نفر مردم عراق را در سال۸۳ و درستی و حقانیت مواضع ۵میلیون و ۲۰۰هزار نفر از مردم این کشور در سال۸۵ را در حمایت از مجاهدین، به‌چشم می‌بینند. به‌خصوص به چشم می‌بینند که راه‌حل در عراق، خلع ید از رژیم و راه‌حل در ایران همان راه‌حل مریم یعنی تغییر دموکراتیک است.
در صحنه سیاسی و بین‌المللی، یک چیز دیگر هم هست که روزی همگان به‌چشم خواهند دید و به‌گوش خواهند شنید: معذرتخواهی از خلق قهرمان، از مقاومت آزادی‌ستان و از مجاهدین خلق ایران، به‌خاطر برچسب ارتجاعی و استعماری. برچسبی که به جرم ایستادگی در برابر فاشیسم دینی و مقاومت در مقابل آیت‌الشّیطانهای هسته‌یی، نثارمان کردند.
راستی که در ۲۶سال گذشته چه بهای سنگین و خونینی دادیم. اما اکنون، وقتی که جدیترین بحثهای سیاسی و پرپیچ و تاب‌ترین بحثهای استراتژیکی، در کوره آزمایش، امتحان پس داده است، حرف من با شما، در آستانه رمضان و در چهل و سومین سال حیات سازمانتان، یک یادآوری ایدئولوژیکی در‌باره خودتان است. در‌باره زندگی و حیات و ممات هر مجاهد خلق، بدون استثنا………………………

دلم می‌خواست شرایطی بود که می‌توانستم «چهره به‌ چهره، رو به‌رو» و «نکته به‌نکته، مو به‌مو» با اعضای جدید مجاهدین و کاندیداهای عضویت آنها صحبت کنم. مخصوصاً دلم می‌خواست در ماه رمضان، مثل گذشته، با اعضا و کاندیداها و با رزم‌آوران جدیدالورود ارتش آزادی، شب‌زنده‌داری می‌کردیم.
آن وقت من سؤالاتم را با تک‌تک شما درمیان می‌گذاشتم تا خاطرم جمع شود که مثل مجاهدان استوار و رزم‌آوران قدیمی، همگی شیرزنان و کوهمردان رشیدی شده‌اید. معنی کلمات، معنی عهد و پیمان و معنی سوگندهایتان را با پوست و گوشت و استخوان فهم کرده‌اید و حاضر به‌ پرداخت بهای آن هستید.
همان مسیری که در ۴۲سال گذشته طی کردیم: در بحرانها و توفانها، در زندانها و شکنجه‌گاهها، در بیدادگاهها، در برابر جوخه‌های اعدام شیخ و شاه، در نبردهای دیرین سیاسی و نظامی و به‌خصوص در پهنه‌ها و قله‌های ایدئولوژیک… برایتان از فراز و نشیبهای ۴۰سال گذشته، و از دره‌ها و دشتها و قله‌هایش می‌گفتم.
از روزگاری می‌گفتم که در میدان مبارزه، نشانی از آخوندها و مدعیان کنونی نبود، تا زمانی‌که ارتجاع در کسوت انقلاب، بر اریکه قدرت نشست. به لاف و گزاف و به هلاک حرث و نسل پرداخت. با دجالیت و شقاوتی مافوق تصور، که هنوز هم ادامه دارد. …‌

ادامه دارد...

۱۳۹۹ فروردین ۲۹, جمعه

منتخب کوتاه از گزیده سخنرانی مسعود رجوی - خانواده مجاهدین یا مزدوران ارتجاع؟ پیام به مجاهدان شهر شرف - ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ - قسمت دوم


تقریباً دو هزار سال پیش عیسی مسیح در همین باب مضامینی شگفت گفت:
هرکس خانواده خود را بیش از من دوست بدارد، لایق من نیست.

- «اگر کسی نزد من آید و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران و حتی جان خود را فدا نکند، شاگرد من نتواند بود.
هرکس که فقط در فکر زندگی خویشتن باشد، آن را از دست خواهد داد. اما آن‌کس که به‌خاطر من زندگی خویش را از دست دهد زندگانی جاودانه خواهد یافت».
- «هرکه صلیب خود را برندارد و از عقب من نیاید نمی‌تواند شاگرد من گردد. زیرا کیست از شما که قصد بنای برجی داشته باشد و اول نه نشیند تا برآورد خرج آن را بکند که آیا قوت تمام کردن آن دارد یا نه» (انجیل لوقا).

***

و این هم ترجمه دو آیه از قرآن مجید که عین کلمات خدای مسیح و محمد است و حرف را به کمال و به اتمام رسانده است: «ای آنان که گرویده و ایمان آورده‌اید، مبادا پدران و برادران خود را در صورتی که حق ستیزی پیشه کنند به دوستی بگیرید و آن‌کس که چنین کند خود ستم پیشه است. پس بگو اگر پدران شما و پسران شما و برادران شما و همسران شما و عشیره و خانواده شما و اموالی که اندوخته‌اید و حرفه و کسب و کاری که از کسادی آن می‌ترسید و خانه‌ها و جایگاههایی که آنها را خوش‌دارید برایتان از خدا و پیامبرش و نبرد در راه او دوست داشتنی‌تر است پس در انتظار باشید و ببینید که عاقبت کار و امر خدا در این باره چیست و همانا که خدا گروه نافرمان و تبهکار را هدایت نمی‌کند». یَا أَیّهَا الَّذینَ آمَنوا لاَ تَتَّخذوا آبَاءکم وَإخوَانَکم أَولیَاء إَن استَحَبّوا الکفرَ عَلَی الإیمَان وَمَن یَتَوَلَّهم مّنکم فَأولَئکَ هم الظَّالمونَ ×قل إن کَانَ آبَاؤکم وَأَبنَآؤکم وَإخوَانکم وَأَزوَاجکم وَعَشیرَتکم وَأَموَالٌ اقتَرَفتموهَا وَتجَارَهٌ تَخشَونَ کَسَادَهَا وَمَسَاکن تَرضَونَهَا أَحَبَّ إلَیکم مّنَ اللّه وَرَسوله وَجهَادٍ فی سَبیله فَتَرَبَّصوا حَتَّی یَأتیَ اللّه بأَمره وَاللّه لاَ یَهدی القَومَ الفَاسقینَ (قرآن سوره توبه).

منتخب کوتاه از گزیده سخنرانی مسعود رجوی - خانواده مجاهدین یا مزدوران ارتجاع؟ پیام به مجاهدان شهر شرف - ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ - قسمت اول


می‌خواهم برایتان از آموزشهای 40سال پیش سازمان، هرچند که تکراری است، چند خاطره و سابقه تاریخی بگویم که می‌خواستم در سلسله بحثهای آموزشی برای نسل قیام در داخل کشور نقل کنم. در حقیقت این قسمت را می‌توان یکی از فصول سلسله آموزشها تلقی کرد.

***

حضرت نوح یکی از 5 پیامبر اولوالعزم است. می‌گویند که در مجموع 124هزار پیامبر وجود داشته اما فقط 5تای آنها رسالت جهانی داشتند. سایر انبیا مأموریت و رسالتشان جهانشمول نبوده و در حیطه قوم یا خاک یا منطقه خاص خودشان بوده است.
نوح پیامبر نزدیک به 6هزار سال پیش به دنیا آمد. لابد حکمتی در کار بوده است که خدا به او 950سال مأموریت داد. توفان زمین شناسی بزرگی هم در پیش بود با رسالتی بسیار سنگین. می‌گویند که مرقد او در نجف در جوار حضرت علی است و در زیارت حضرت علی به آن اشاره شده است.
از روی همین وحوشی که در 6 و 7مرداد دیدیم، می‌توانید حدس بزنید که 6000سال پیش دنیا و نوع انسان در چه نقطه‌یی بوده است. هرچه نوح از عدل و داد سخن می‌گفت جز مشتی برده و فقیر به گوش کسی فرو نمی‌رفت. حتی پسر خودش! تا زمانی‌که توفان بزرگ در رسید.
از این پیشتر، در حوالی همین کوفه امروز که بَرّ و بیابان است، با تنه درختان و الیاف، کشتی‌سازی می‌کرد و همه، از جمله پسرش، او را به سخره می‌گرفتند. مثل همین امروز که شما سالهاست در صحراهای خشک دارید کشتی ارتش آزادی می‌سازید و رژیم و مزدورانش به سخره می‌گیرند….!
حتی «والیه» زن نوح را آخوندها و حکام زمان، به میان قوم آوردند تا گواهی بدهد که نوح دیوانه و خیالپرداز است. در آن ایام تلویزیون و مصاحبه تلویزیونی در کار نبود اما مضمونش همین لجن‌پراکنیهای امروزی بود.
سرانجام روزی، همان‌طور که حالا زمین شناسان هم به‌طور علمی کشف کرده‌اند، در این منطقه از جهان سیل و توفانی عظیم، جغرافیا را تغییر داد. بقیه‌اش را از آیه 25 به بعد سوره هود برایتان خلاصه می‌کنم:
نوح را با رسالت برای قومش فرستادیم و او به آنها گفت من با بیان روشن برای هشدار به شما آمده‌ام؛ این‌که بت پرستی را کنار بگذارید و جز خدا را نپرستید… صاحبان قدرت و ثروت و مرتجعان قوم به او گفتند ما تو را جز بشری مثل خودمان نمی‌بینیم و کسانیکه به تو می‌گروند و در صفوف مقدم تو قرار می‌گیرند فرو دستتان و نادارترین افرادند. هیچ مزیت و فضیلتی بر ما ندارند و آنچه تو می‌گویی باطل و دروغ است…
نوح هر چه قسم و آیه خورد و استدلال کرد و بینه آورد، گوششان بدهکار نبود. با پررویی و وقاحت تمام از او می‌خواستند که اول بیا رابطه ات را با این فرودستان و فقرایی که طرفدارت هستند، قطع کن و گردهماییهای خود را با آنها منحل کن تا بعد ببینیم چه می‌گویی…
نوح می‌گفت آخر من که مزد و پاداشی از شما نمی‌خواهم. چرا باید کسانی را که ایمان آورده‌اند که روزی با خدای خود دیدار می‌کنند طرد کنم و از خود برانم. وانگهی اگر اینکار را که شما می‌خواهید بکنم و اقشار سرکوب شده و فقیر را از خود برانم، غضب خدا را برمی‌انگیزد و در این‌صورت چه کسی است که بتواند یاریم کند…
بعد هم جنگ سیاسی و ایدئولوژیکی بین طرفین بالا می‌گرفت و سالها ادامه داشت و نوح در جواب برچسبها و اتهامات می‌گفت: من نه مدعی هستم که خزائن خدا دست من است، نه علم غیب دارم، نه از حوادث آینده اطلاع و زمانبندی دارم، نه غیربشر و ملائکه هستم، اما می‌دانم که این‌طور نیست که آن قشر و طبقه‌یی که شما آنها را خوار و ندار می‌پندارید، خدا به آنها خیر ندهد و برای آنها خیر و عزت نخواسته باشد… .
-آخرسر هم قوم از بحث و جدل با نوح درماندند و گفتند دیگر بس کن و این‌قدر حرف نزن. اگر راست می‌گویی آنچه را که به ما وعده می‌دهی و ما را از آن می‌ترسانی، آن را بیاور ببینیم.
-این‌جا هم نوح می‌گفت من کاره‌یی نیستم، خدا هر وقت خودش بخواهد آن را محقق می‌کند و دریغ و افسوس می‌خورد که چرا نصایح او مؤثر واقع نمی‌شود… .
-گاه آن‌قدر دلش می‌گرفت که می‌خواست سر به صحرا بگذارد یا خدا عمر او را کوتاه کند و از دست آن جماعت خلاص بشود. به بیابان می‌رفت و شکوه و شکایتهایش را با خدا در میان می‌گذاشت. خدا هم به او نهیب می‌زد که حق مأیوس شدن و حق دل آزردگی نداری، زیر نظر خودم کشتی رهائیبخش را بساز و منتظر باش… .
-خدا گاه یک چیز دیگر هم به او می‌گفت که معنی آن برای نوح ملموس نبود. خدا می‌گفت یادت باشد که مبادا روزی که ستمگران غرق می‌شوند با من در مورد آنها حرفی بزنی….
-سالها و سده‌ها گذشت. تا روزی از عمق تنور، آب فواره زد. این همان علامتی بود که از قبل به حضرتش داده بود. به‌قول شما، آژیرها را به صدا در آورد و رزمندگانش را صدا زد تا با نمونه‌ای از موجودات آن روزگار که قرار بود زنده بمانند به کشتی سوار شوند….
-حالا ببینید در میان برهوت صحرا و بیابان و خشکی، افرادی که یکباره می‌بینند دنیا عوض شد و خشکی به دریا تبدیل شد، دچار چه بهت و حیرتی می‌شوند.
-آخر تا همین دیروز هرکس که از کنار کارگاه نوح رد می‌شد یک متلک و لغزی بار اینها می‌کرد و می‌گفت اصلاً معلوم است شما دارید چه کار می‌کنید و برای چی این‌جا هستید؟ ، خودتان را مسخره کرده‌اید؟ بروید دنبال زندگی تان! بروید «دمب» دستگاه حاکم بشوید! فکر سرنگونی این دستگاه را هم بالکل از سرتان بیرون کنید… .
(در پرانتز بگویم که خوب می‌دانم، هروقت من برای شما قصه می‌گویم، خسته نمی‌شوید و خوب گوش می‌دهید! لکن باور کنید که این یکی قصه نیست، عین واقعیت است. تحقیقات زمین شناسی و باستان شناسی هم وقوع چنین توفانی را تائید می‌کند).

***

الغرض، آب بالا آمد و بالا آمد و بالا آمد. خدا هم قبلاً به نوح گفته بود که به یاران خودت بگو که یک روزی خواهد رسید که آنها به مسخره کنندگان خواهند خندید و چنین روزی بالاخره فرا رسید.
وقتی یارانش داشتند سوار کشتی می‌شدند، به‌ناگاه یاد پسرش افتاد که در طرف مقابل بود. پسر را صدا زد و گفت پسرجان سوار شو، تو هم با ما سوار شو و با مرتجعین نباش. اما پسر شقاوت پیشه، این دعوت را رد کرد و به پدرش گفت، این حرفها نیست. من می‌روم روی یک بلندی که آب به آن‌جا نمی‌رسد، تو برو پی کارت.
نوح گفت باور کن که امروز وضع فرق می‌کند و غرق می‌شوی مگر این‌که خدا به تو رحم کند… و در همین لحظه موج بزرگی آمد و پسر را با خود برد.
عاطفه پدری یک لحظه بر نوح غلبه کرد، خدا را خطاب قرار داد و گفت خدایا این پسر من است و البته که وعده تو حق است و تو بهترین داوران هستی…
انتظار نوح این بود که حق تعالی با این چپ و راستی که حضرتش تنظیم کرده و بر وعده حق گواهی داده و این‌که خدا بهترین داوران است، خدا خواسته او را اجابت کند و پسر را نجات بدهد.
اما خدا نهیب زد (آن هم به پیغمبر اولوالعزم) که:
اولاً-این پسر از سنخ تو و از خانواده سیاسی و ایدئولوژیکی تو نیست: إنَّه لَیسَ من أَهلکَ
ثانیاً-این پسر در جبهه عمل ناصالح قرار دارد: إنَّه عَمَلٌ غَیر صَالحٍ
ثالثاً-اصلاً از این درخواستهایی که نسبت به آن آگاهی و وقوف نداری و حواست نیست از من نکن: فَلاَ تَسأَلن مَا لَیسَ لَکَ به علمٌ
رابعاً-وای بحالت اگر از طایفه جاهلان باشی و رابطه تنی و خونی خودت را بر رابطه ایدئولوژیکی ترجیح بدهی و در این باره به تو پند و هشدار می‌دهم: إنّی أَعظکَ أَن تَکونَ منَ الجَاهلینَ
-حضرتش با این نهیب، هوشیار شد و همانجا در وسط توفان و سیل و عملیات نجات، بلادرنگ به «عملیات جاری» پرداخت و استغفار کرد: قَالَ رَبّ إنّی أَعوذ بکَ أَن أَسأَلَکَ مَا لَیسَ لی به علمٌ وَإلاَّ تَغفر لی وَتَرحَمنی أَکن مّنَ الخَاسرینَ / یعنی که بار خدایا به خودت پناه می‌برم که آنچه را که به آن اشراف و آگاهی ندارم از تو بخواهم و اگر مرا نبخشایی و به من رحم نکنی هر آینه از زیانکاران خواهم بود.
-در این‌جا بود که خدا از او پذیرفت و کشتی رهایی را به سرمنزل مقصود رساند و گفت: یَا نوح اهبط بسَلاَمٍ مّنَّا وَبَرکَاتٍ عَلَیکَ وَعَلَی أمَمٍ مّمَّن مَّعَکَ : ای نوح با سلام و درودهای ما فرود آی و با برکاتمان بر تو و خانواده ایدئولوژیکی که با تو هستند…

***

این، از یک پیامبر اولوالعزم با مأموریت و رسالت جهانشمول. حالا از یک پیامبر بزرگ و اولوالعزم دیگر بشنوید: ابراهیم خلیل، دوست خدا؛ که پدر همه پیامبران بعدیست. ابراهیم یا آبراهام، در لغت، یک کلمه مرکب از «آب» یا «اَب» به اضافه «رام» به‌معنی پدر بزرگ یا پدر امت و ملت است.
ابراهیم خلیل نزدیک به 4هزار سال پیش به دنیا آمد. می‌گویند که محل تولد او همین شهر اور در جنوب عراق بین دجله و فرات است. در لغت مردم بابل اور را به‌معنی آتش هم گفته‌اند. قرآن پدر ابراهیم را از دشمنان خدا و سران کفر و ارتجاع معرفی می‌کند که نام او «آزر» بوده است. البته برخی مفسران که می‌خواهند برای حضرت ابراهیم «آبروداری» کنند، می‌گویند که منظور قرآن از این‌که پدر ابراهیم را «آزر» معرفی کرده است، نه پدر تنی او بلکه پدرخوانده یا عمو یا پدر بزرگ او و فردی با نام «تارَخ» یا «تارخ» بوده است.
من این چیزها را نمی‌دانم و بنابراین از روی قرآن، خلاصه جدلهای ابراهیم با پدرش را برایتان می‌خوانم تا حرف، دقیق و مستند و واقعی‌ترین حرف باشد.
«آن‌گاه که ابراهیم به پدرش آزر گفت آیا بتها را به‌جای خدا گرفته‌ای؟ من تو و قومت را در گمراهی آشکار می‌بینم»:
وَإذ قَالَ إبرَاهیم لأَبیه آزَرَ أَتَتَّخذ أَصنَامًا آلهَهً إنّی أَرَاکَ وَقَومَکَ فی ضَلاَلٍ مّبینٍ …
بقیه داستان را می‌دانید که کارزار بین ابراهیم و آن جماعت بالا گرفت. در فرصتی که مردم شهر بیرون رفته بودند، مخفیانه به بتخانه رفت و بتها را شکست و تبر را هم بر گردن «ولی فقه» بتها آویزان کرد و گریخت. قوم برگشتند و سرنگون شدن بتها را به چشم دیدند و مثل همین امروز خون آخوندها به جوش آمد: بسوزانیدش!
اما خدا او را نجات داد و در مرحله بعد به فلسطین هجرت کرد. در این روزگار، تنها سارا بود که به او کمک و از او حمایت می‌کرد. هیچ‌کس دیگر را نداشت…
قرآن ابراهیم را بسیار متضرع و «اَوّاه» یعنی زاری‌گر و بسیار آه کشنده یعنی دارای قلبی فوق‌العاده شفاف و پر عاطفه و آیینه وار معرفی می‌کند. یعنی که ذره‌یی سنگدلی و نخوت و بی‌نیازی نداشت. قلبش بسیار نرم و شخصیتش بسیار بردبار و شکیبا بود. پس چگونه می‌توانست با پدرش عاطفه‌یی و رابطه‌یی نداشته باشد. پنهانی، برای هدایت پدرش دعا می‌خواند و شاید هم اشک می‌ریخت. تا روزی‌که خدا بر او نهیب زد که پس از یک مهلت معین اگر پدرش هدایت نشد حتی حق استغفار هم برای او ندارد و نباید پشت او گیر کند بلکه باید از او تبّری و بیزاری بجوید و با او «قهر و قیچی» کند:
وَمَا کَانَ استغفَار إبرَاهیمَ لأَبیه إلاَّ عَن مَّوعدَهٍ وَعَدَهَا إیَّاه فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَه أَنَّه عَدوٌّ للّه تَبَرَّأَ منه إنَّ إبرَاهیمَ لأوَّاهٌ حَلیمٌ
«آمرزش خواستن ابراهیم برای پدرش جز از روی موعدی و مهلتی که به او داد، نبود. پس آن‌گاه که آشکار شد پدرش دشمن خداست از او بیزاری جست همانا که ابراهیم بسیار زاری‌گر و دل پاک و بردبار بود».

عجبا که خدا چگونه پیامبر بزرگش را می‌آزماید. بعدها هم که در سرزمین فلسطین و عربستان ابراهیم از هاجر صاحب پسری شد، آزمایشی بسا بزرگتر در پیش بود. آزمایش اسماعیل ذبیح الله (قربانی خدا) که برای ابراهیم بسیار سخت و سنگین بود اما روی برنتافت. آنقدر که می‌گویند وقتی کارد بر گلوی پسر گذاشت، ناله‌ای از کارد برخاست که می‌گفت: «الخلیل یأمرنی و الجلیل یَنهانی» : خلیل به من امر می‌کند اما جلیل (خدا) مرا باز می‌دارد… .

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
تا به عشق آمد قلم از خود شکافت
چون قلم در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید