۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه

فصل سوم: مهمترين وقايع تاريخ ۵۰ ساله سازمان مجاهدين خلق ايران (قسمت پنجم)

سال ۱۳۶۱


شهادت مجاهد قهرمان فرمانده محمد ضابطی و یارانش
12 ارديبهشت 1361 شهداى 12 ارديبهشت 1361

روز 12اردیبهشت 61، تهران شاهد نبردهای عظیمی بود که از شرق تا غرب و از شمال تا بخشهایی از مرکز شهر را در بر می‌گرفت.
از ساعت 2بعدازظهر با اولین شلیک، تهاجم همزمان پاسداران به چندین پایگاه مجاهدین شروع شد. نبرد تا ساعتهایی پس از نیمه‌شب ادامه داشت و رشیدترین فرزندان ایران، با مقاومت دلیرانه خود درسی فراموشی ناپذیر به خمینی دجال و مزدوران آدمکش او دادند. دشمن از زمین و هوا با سلاحهای نیمه‌سنگین و حتی سلاح سنگین و شلیک با هلیکوپتر، پایگاهها را می‌کوبید. شهر در هاله‌یی از انفجار و دود و آتش غرق شده بود. بیش از 60زن و مرد مجاهدخلق، ایستاده بودند تا آن‌طور که شایسته مجاهد خلق است، رایت شرف یک خلق را تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون برافراشته نگاه دارند. روز 12 اردیبهشت، مجاهدان قهرمان با پایمردی و حماسه شورانگیز فرمانده والامقام محمد ضابطی و سایر همرزمان قهرمانش یک آزمایش بزرگ را با موفقیت پشت سر گذاشتند و سربلند و سرافراز در خاطره خلق و میهن جاودانه شدند.
نام مجاهد قهرمان محمد ضابطی، همواره همراه با بزرگترین حرکتهای مردمی علیه ارتجاع خمینی؛ از مبارزات سیاسی سالهای 60 و میتینگ بزرگ امجدیه تا تظاهرات 7اردیبهشت و خیزش عظیم سازمان‌یافته مردمی در30خرداد60 عجین شده است. او به‌مثابه یک انقلابی تمام عیار و یک مجاهد فداکار، خطوط استراتژیک سازمان را در برخورد با ارتجاع پیش می‌برد و با ابتکار و خلاقیت، دستاوردهای سیاسی آن را بیشتر و افزونتر می‌کرد.
محمد ضابطی در رأس بخش اجتماعی سازمان، توانست به سرعت روابط و مناسبات علنی را با مرحله و فضای جدید منطبق نماید و تشکیلات بسیار گسترده‌یی را وارد مناسبات مخفی، نظامی و تهاجمی کند.
در نبردهای روز 12اردیبهشت 1360 مجاهدان قهرمانی چون نصرت رمضانی، قاسم باقرزاده، حمید جلال زاده، سوسن میرزایی، پری یوسفی، زکیه محدث، احمد کلاهدوز، محمد تواناییان فرد، فاطمه (تاجی) مهدوی کرمانی، اقدس تقوی، امیرهوشنگ آق بابا نیز دلیرانه در برابر تهاجم پاسداران ظلمت و تباهی ایستادند و حماسه آفریدند. آنان چنان صحنه‌های پرشوری از مقاومت و دلاوری را در مقابل چشمان شگفت‌زده مردم آفریدند که هرگز از خاطره‌ها نخواهد رفت.


****


ملاقات مسعود رجوی با نایب نخست‌وزیر عراق در اور سورواز و امضای قرارداد صلح
۱۹دى ۱۳۶۱

در تابستان سال ۱۹۸۲ عراق اعلام کرد که نیروهایش را از داخل خاک ایران به‌پشت مرزهای بین‌المللی عقب می‌کشد و برای آتش‌بس آمادگی دارد. در همان روز آقای رجوی اعلام کرد که از امروز دیگر هیچ توجیه ملی برای ادامه جنگ وجود ندارد و هر چه جنگ استمرار پیدا کند، به‌سود رژیم خمینی است و او تنها طرفی است که خواهان استمرار جنگ است.
در سال ۱۹۸۳، یعنی شش ماه بعد از خروج نیروهای عراقی از خاک ایران، طارق عزیز نائب نخست‌وزیر وقت عراق به‌ مقر آقای رجوی در پاریس آمد تا بیانیه‌یی برای صلح بین دو ملت را امضا کنند. این ملاقات و این بیانیه، بیانگر عدم مشروعیت این جنگ و اعلام صلح بین دو ملت بود.


****


سال ۱۳۶۴


آغاز انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین
۳۰خرداد ۱۳۶۴انقلاب ائديولوژيك درونى مجاهدين

دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران، در بهمن سال 63، در اطلاعیه معرفی رهبری جدید سازمان مجاهدین خاطرنشان کرده بودند: «رهایی و اعاده حقوق زن ـ به‌عنوان شرط ضروری رهایی مرد ـ نقطه عزیمت یک جهش ایدئولوژیکی در درون مجاهدین می‌باشد. این انقلاب ایدئولوژیک ظرفیت و توان انقلابی مجاهدین را صد‌چندان نموده و صفوف پولادین ما را هرچه پاکیزه‌تر و یگانه‌تر می‌سازد».
دیری نگذشت که صحت و حقانیت سخن فوق و در واقع صحت و حقانیت انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که با مریم و با نام مریم آغاز شده بود، در پهنهٴ مبارزه و انقلاب به اثبات رسید:
انقلابی که با نام مریم شروع شد به مناسبات درونی مجاهدین، به سبک کارها، به باورها و اندیشه‌ها، تأثیرات شگرفی بر جای گذاشت. با این انقلاب، زنان، که رها شدنشان سرآغاز انقلاب ایدئولوژیک بود، در نوک پیکان تحول قرار گرفتند. آنچه عمومیت داشت، ارتقاء كيفى مسئولیت‌پذیری بود. در اولین جمعبندی سالانهٴ پس از انقـلاب ایدئولوژیک در سال ۶۴، نسبت زنان در شورای مرکزی سازمان از ۱۵به ۳۴درصد یعنی بیش از دو برابررسید و تعداد اعضای شورای مرکزی از ۱۶۰تن به ۵۷۰تن یعنی بیش از سه‌ و نیم برابر افزایش یافته بود.
آثار گسترده و عمیق انقلاب ایدئولوژیک همهٴ زمینه‌های تشکیلاتی، سیاسی و تمامی فعالیتهای سازمان را فرا گرفت و مجاهدین را به نقطهٴ کنونی ارتقا داد. بی‌تردید بدون انقلاب ایدئولوژیک، مجاهدین هرگز قادر به عبور از دل توفانهای سهمگین این سالیان نبودند.


****


سال ۱۳۶۵


عزیمت رهبر مقاومت مسعود رجوی از پاریس به‌جوار خاک میهن
۱۷ خرداد ۱۳۶۵عزیمت رهبر مقاومت مسعود رجوی از پاریس به بغداد

پروازی برای صلح و آزادی
روز ۱۷خرداد ۱۳۶۵، سرانجام شکست توطئه‌یی است که در دهه۶۰ علیه مقاومت ایران و به‌ویژه علیه رهبر این مقاومت در فرانسه طراحی و به‌ مرحله اجرا گذاشته شده بود. رژیم خمینی در آن زمان با بندوبست با دولت دست راستی فرانسه برای خودش کیسه‌ها دوخته بود و چشم انتظار این بود که با حذف رهبر مقاومت، نفس راحتی بکشد و رؤیاهای توسعه‌طلبانه رژیمش را برای برپایی امپراطوری مورد نظر خمینی و بلعیدن عراق، محقق کند. اما مقاومت ایران، با پروازی برای صلح و آزادی و پی افکندن ارتش آزادی‌بخش، به‌مثابه اهرم اصلی سرنگونی رژیم در جوار مرزهای میهن، همه خواب و خیالهای خمینی و رفسنجانی را برای به‌دام انداختن و از بین بردن رهبری این مقاومت در فرانسه، باطل کرد. 
در پی نزدیک به‌۱۰روز کشاکش سهمگین سیاسی و امنیتی که ممانعت دولت وقت فرانسه از عزیمت رهبر مقاومت، موجب آن شده بود، سرانجام مسعودرجوی در بعدازظهر روز ۱۷ خرداد مقارن با عید فطر، از فرودگاه اورو (evro) در شمال پاریس، با یک هواپیمای کوچک ۶ نفره در پروازی که رژیم خمینی لحظه به‌لحظه آن را ردیابی می‌کرد، و خبرگزاریها بی‌درنگ عبور آن را از آسمان آن کشور گزارش می‌کردند، عازم خاک عراق گردید تا در جوار خاک میهنش مستقر شود. فرودگاه اورو (evro)، همان فرودگاهی بود که رهبر مقاومت ۵ سال قبل از آن، در تابستان ۱۳۶۰ در یک پرواز پرمخاطره از تهران تا پاریس، در آن فرود آمده بود.


****


سال ۱۳۶۶


تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران
۳۰ خرداد ۱۳۶۶ ارتش آزاديبخش ملي ايران

روز ۳۰خرداد ۱۳۶۶ رهبر مقاومت ایران، آقای مسعود رجوی، تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران را اعلام نمود. 
بنیانگذاری ارتش آزادیبخش برای دفاع از آزادی میهن و به‌مثابه ”بازوی استوار و پراقتدار خلق قهرمان ایران“ ، پاسخ قطعی به نبرد سرنوشت میان مقاومت و ارتجاع خمینی است.
ارتش آزادیبخش ملی ایران طی موجودیت خود، سه مرحله بسیار مهم را پشت سر گذاشته است:
مرحله اول، شکستن طلسم جنگ‌طلبی خمینی بود که با نبرد چلچراغ و ریختن زهر آتش‌بس در حلقوم خمینی به ثمر رسید و با سلسله نبردهای فروغ جاویدان، بیمه نامه خود را به دست آورد.
مرحله دوم، ایستادگی در برابر تهاجم لشکرهای سپاه خمینی در بهار سال ۷۰ و هنگامی بود که رژیم با سوء‌استفاده از وضعیت عراق، به خاک این کشور تجاوز کرده و قصد اشغال اشرف را داشت. ولی با مقاومت و دفاع ارتش آزادیبخش، طرحش با شکست مواجه شد و به این نتیجه رسید که می‌خواست «از دیوار بلندتر از قد خود بالا برود!».
مرحله سوم گذار از سالهای پرتوفان پس از سقوط نظام پیشین عراق و اشغال این کشور بود. پایداری پرشکوه در برابر سنگین‌ترین توطئه‌های رژیم پلید آخوندی و همدستی با ۱۲دولت و بمباران قرارگاههای ارتش آزادیبخش و همچنین بمباران سیاسی و تبلیغاتی مجاهدین در اشرف بود.
بدین ترتیب شهر اشرف، مقر ارتش آزادیبخش ملی ایران، به‌مثابه قلب تپنده و کانون مبارزات آزادیخواهانه ملت ایران علیه رژیم آخوندی، سر بلند کرد و به نقطه امید مردم ایران و تمامی مردم دردمند منطقه و جهان برای خلاصی از بنیادگرایی و ارتجاع وحشی آخوندی تبدیل گردید.


****

سال ۱۳۶۷


عملیات بزرگ آفتاب
۷ فروردين ۱۳۶۷عمليات آفتاب

نیمه‌شب‌ یکشنبه ۷فروردین۱۳۶۷، ارتش آزادیبخش ملی ایران، با ‌شرکت ۱۵تیپ رزمی، از جمله تیپهای رزمی شیرزنان قهرمان مجاهد خلق، با یک تعرض عظیم و بی‌سابقه علیه قوای جنگ‌افروز و سرکوبگر رژیم خمینی، در جبهه‌یی به‌طول ۳۰کیلومتر در غرب شوش در استان خوزستان، به ‌لشکر۷۷خمینی حمله کرد و آن را با ضربات کمرشکن و خردکننده‌ای در ‌هم شکست. لشکر ۷۷خراسان از نظر فرماندهی، آموزش و تجهیزات، مورد رسیدگی خاص رژیم بود. این لشکر، ابزار بسیار مهمی در لشکرکشی به‌مناطق کردستان و کشتار مردم بی‌دفاع به‌شمار می‌رفت. لشکر۷۷ خراسان در لحظه‌ای که مورد تهاجم قرار گرفت در آمادگی کامل به‌سر می‌برد، اما هیچ چیز نتوانست مانع رزم‌آوران ارتش آزادی برای وارد کردن ضربه‌ای خرد‌کننده بر آن شود.
در این نبرد درخشان، ۱۰گردان لشکر نورچشمی خمینی، موسوم به‌لشکر۷۷ خراسان، منهدم شد و ۵۰۸نفر از آنها به ‌اسارت درآمدند.
در عملیات آفتاب ۱۵تیپ رزمی و پشتیبانی، منطقه‌یی به‌وسعت ۶۰۰کیلومتر‌ مربع از خاک میهن را به‌تصرف خود درآورده و قوای زبون رژیم خمینی را درهم‌ کوبیده و تار ‌و‌ مار کردند.


****

عملیات چلچراغ و تسخیر شهر مهران
۲۹ خرداد ۱۳۶۷ عمليات چلچراغ - تسخير شهر مهران

روز ۲۹خرداد سال ۱۳۶۷، رزمندگان ارتش آزادیبخش ملی ایران، طی یک نبرد بی‌سابقه نظامی، با قوای جنگ‌افروز و سرکوبگر خمینی در منطقه مهران و ارتفاعات اطراف آن چنگ در چنگ شدند و پس از تصرف مراکز فرماندهی دشمن، شهر مهران را فتح کردند. این عملیات که در راستای سیاست صلح و آزادی مجاهدین و مقاومت ایران، صورت گرفت، توانست طلسم جنگ‌طلبی ضدمیهنی رژیم آخوندی را بشکند و خمینی را مجبور به‌توقف جنگ و پذیرش آتش‌بس نماید.
پیش از آن، خمینی هر صدای اعتراضی را به ‌بهانه جنگ خود ساخته و با برچسب ستون پنجم عراق، خفه می‌کرد و بدین ترتیب، جنگی را که در راستای سیاست صدور بنیادگرایی به‌عراق، بر ادامه آن اصرار می‌ورزید، در داخل کشور به‌ سرپوشی برای اختناق و سرکوبی مردم تبدیل کرده بود.
نبرد چلچراغ با شرکت ۲۲تیپ رزمی و پشتیبانی ارتش آزادیبخش در جبهه‌یی به‌طول ۵۰کیلومتر و عمق ۲۰کیلومتر، در منطقه مهران صورت گرفت و ضمن تصرف شهر مهران و مراکز فرماندهی لشکر ۱۶زرهی قزوین و، لشکر ۱۱ موسوم به ‌امیرالمؤمنین و تیپ مستقل موسوم به ‌قائم یاسوج سپاه پاسداران، این قوای سرکوبگر را با قرارگاهها، مراکز، استحکامات، تسلیحات و تجهیزاتشان از دور خارج کرد.
در این نبرد، غنائمی شامل انواع تانک و توپخانه و جنگ‌افزارهای سنگین و نیمه سنگین نصیب ارتش آزادیبخش شد. همچنین۱۵۰۰تن از نیروهای رژیم، خود را به ‌ارتش آزادیبخش تسلیم کردند.
در میان اسیران، تعدادی از فرماندهان نظامی لشکرهای دشمن نیز دیده می‌شدند.
اسرای این عملیات، به‌فاصله کوتاهی بعد از نبرد، مطابق فرمان رهبر مقاومت آزاد شدند و به‌ایران بازگشتند. گروهی از آنان نیز پس از آزادی، به ‌صفوف ارتش آزادیبخش ملی ایران پیوستند.
عملیات مهران، با غریو رزمندگان مجاهد که شعار «امروز مهران، فردا تهران!» سر می‌دادند، ناقوس سرنگونی را در گوشهای دجال جماران طنین‌انداز کرد و او را ناگزیر از سرکشیدن جام زهر آتش‌بس کرد.


****


عملیات میهنی و عقیدتی فروغ جاویدان و تاختن ارتش آزادیبخش تا دروازه کرمانشاه
۵ مرداد ۱۳۶۷ عمليات كبير فروغ جاويدان

عملیات کبیر فروغ جاویدان، بزرگترین تهاجم نظامی ارتش آزادیبخش ملی ایران به ‌رژیم ولایت‌فقیه بود. عملیاتی که پایه‌های دیکتاتوری مذهبی را به‌لرزه در آورد و خمینی را آن‌چنان به‌دست و پا انداخت که در مجموع ۲۰۰هزار تن را به‌ جبهه اعزام کرد. در جریان این نبرد تاریخی، ۵۵هزار تن از نیروهای خمینی در مصاف با ارتش آزادیبخش کشته و مجروح شدند و ۱۳۰۴تن از رزمندگان ارتش آزادیبخش نیز به‌شهادت رسیدند. فروغ جاویدان برگی زرین و خونین از استقلال و توانمندی ارتش آزادیبخش بود. پاسخ نسل مسعود بود به‌ ضرورت تاریخ. این صداقت شگفت و این فدای بیکران، ماندگاری و مشروعیت ارتش آزادیبخش را، بیمه و تضمین کرد.
مسعود رجوی در نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان گفت:
«نتیجه عملیات البته فراتر از همه محاسبات معمول، به‌اراده و مشیت خدا برمی‌گردد، اما تا آنجا که به‌ارتش آزادیبخش ملی ایران و به ‌مجاهدین خلق ایران ارتباط دارد، پیشاپیش نتیجه را هر چه که باشد به ‌تک تک شما و به‌ خلق قهرمان ایران تبریک می‌گویم. حتی اگر ـ چون لحظه سرنوشت است ـ مثل شب ۳۰خرداد، مثل روز پرواز، مثل عزیمت به ‌این‌جا، فراتر از همه‌شان، حتی اگر هیچ نمی‌داشتیم الا کلاش، باز هم فرماندهی کل می‌گفت برویم!».


****


آغاز قتل‌عام ۳۰هزار زندانی سیاسی مجاهد و مبارز به‌دستور مستقیم خمینی جلاد
۶ مرداد ۱۳۶۷ قتل عام ۳۰ هزار زندانى سياسي 

خمینی از جنگ به‌مثابه سرپوش تضادهای انفجاری جامعه ایران و سرپوش جنگ بزرگتری که با مردم ایران داشت استفاده می‌کرد و به خوبی می‌دانست که با خاتمه جنگ و برداشته شدن این سرپوش، مطالبات مردم ایران در همه زمینه‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی سر باز خواهد کرد.
او همچنین می‌دانست که در صدر خواسته‌های مردم ایران، مثل هر کشوری که در آن تحولی جدی صورت می‌گیرد، آزادی زندانیان سیاسی است. بنابراین برای آن که پیشاپیش زمینه چنین تحولی را منتفی کند، فرمان به قتل‌عام کلیه زندانیان سیاسی را صادر کرد. چون تنها با وارد کردن چنین شوک خارق‌العاده‌یی به جامعه می‌توانست مانع برخاستن مردم شود. از این‌رو فتوای قتل‌عام همه زندانیان مجاهد را که بر سر مواضعشان استوارند، صادر کرد. دلایل و نشانه‌های متعددی در دست است که قتل‌عام زندانیان سیاسی در شرایط خطیر از مدتها قبل مطرح بوده و حتی مقدمات آن نیز فراهم شده بود.

فتوای قتل‌عام زندانیان مجاهد توسط خمینی در سال ۱۳۶۷
«بسم الله الرحمن الرحیم
از آن جا که منافقین (مجاهدین) خائن به‌هیچ‌وجه به ‌اسلام معتقد نبوده و هر چه می‌گویند از روی حیله و نفاق آنهاست، و به ‌اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده‌اند و با توجه به‌ محارب بودن آنها... و با توجه به ‌ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تا کنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کـرده و می‌کنند، محارب و محکوم به‌اعدام می‌باشند... رحم بر محاربین، ساده‌اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به‌ دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضع به‌عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند، سعی کنند ”اشداء علی الکفار“ باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد. والسلام
روح الله الموسوی الخمینی

دیگر هیچ خانواده‌یی ردی از فرزند یا عزیز دربندش پیدا نکرد. ظرف چند ماه، بیش از ۳۰ هزار زندانی سیاسی که غالب آنها از مجاهدین بودند، به‌قتل رسیدند. از عصر ۵ مرداد ۱۳۶۷ درهای زندانهای اصلی بسته شد و کلیه ارتباطات با خارج از زندان، حتی تلفنها قطع شد. تمامی زندانیان کمیته مشترک نیز به‌ا وین منتقل شدند. در اوین و زندانهای سراسر کشور منع کامل رفت و آمد برقرار شد. کلیه ملاقاتها از قبل قطع شده بود. محل بیدادگاه از دادسرا به‌بند ۲۰۹ و در نزدیکی محل حلق آویز کردن قربانیان منتقل گردید.

سخني از بزرگان ـ روزولت


ما به دنبال دنيايي هستيم كه بر مبناي چهار‏آزادي‬ بنيادين بنا شده است. اولين آنها آزادي بيان و عقيده در همه جاي دنياست. دومين آنها آزادي دين است، به نحوي كه هر كس در هر كجاي جهان به هر نحوي كه خودش مي خواهد خداي خودش را بپرستد. سومين آنها، آزادي از نياز، براي تمامي مردم زمين است و چهارمين آزادي، آزادي از ترس است، آنهم در هر گوشة گيتي.
«روزولت»

وارطان سخن نگفت


وارطان ستاره بود:
يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود
گل داد و مژده داد: زمستان شكست و رفت
اين شعر شاملو كه با نام «نازلي» از سد سانسور گذشت در وصف وارطان سالاخانيان، كارگر مبارز بود كه در 18 ارديبهشت سال 1333 زير شكنجه هاي رژيم شاه به شهادت رسيد. او تا لحظه آخر دست از مبارزه برنداشت و حتي در زندان و روزهاي شكنجه به در سلول ميكوبيد و زندانيان ديگر را به گراميداشت روز اول مي يا روزجهاني كارگر فراميخواند

گزیده کتاب «راه حسین» - قسمت چهارم


جنگ
پس از چندی که امام حسن (ع) دشمن را در موضع خود استوار یافت، اتمام‌حجت کرده، مردم را در مسجد گردآورد و طی خطابه‌یی که با آیه «لن‌تنالوا البر حتی تنفقوا مماتحبون» آغاز می‌شد، ایشان را به‌جهاد فراخواند. از این دعوت چنان‌که باید استقبال نشد و تنها تلاش پرشور یاران صدیقی بود که سبب شد گروههایی به‌نخیله که میعادگاه امام (ع) بود بیایند. امام حسن (ع) خود نیز، پس از آن‌که عده‌یی را مأمور کوچاندن مردم کوفه کرد و به‌نخیله رفت، در آنجا به‌ تنظیم امور پرداخت و سپس در دیر عبدالرحمن فرود آمد. در این محل بقیه سپاهیان نیز به‌هم پیوستند که جمعاً 40‌هزار نفر می‌شدند. امام (ع) مقدمه‌یی به‌ تعداد 12هزار نفر به‌ فرماندهی عبیدالله‌ بن عباس را پیش فرستاد. ضمناً برحسب شناخت کلی که از اوضاع داشت، قیس‌بن‌سعد و سعیدبن قیس را نیز با او فرستاد تا در صورت ضرورت یکی جانشین دیگری شود تا بدین‌وسیله کنترل و مرکزیت مستحکم و دقیقی اعمال گردد. از آن‌سو معاویه که غالب حکام و فرمانداران را با لشکریانشان به‌کمک خود خوانده بود به جنگ آمد!
در اولین‌ روز تفوق نسبی از آن لشکر عبیدالله بود. ولی تحت تأثیر وسوسه‌های معاویه سرانجام او خود را به یک میلیون درهم فروخت و شبانه به‌ او پیوست. به‌راستی عبیدالله انقلابی موقتی بود که با ترک اردویش، بار دیگر این حقیقت را اثبات نمود که کمی کارکردن مشکل نیست، مشکل آن است که انسان در تمام طول عمر خود کار نیک کند، از کارهای نکوهیده و مذموم بپرهیزد، در جهت منافع توده‌های وسیع مردم و جوانان و انقلاب عمل کند و سالهای متمادی لاینقطع، سخت مبارزه کند. این واقعاً کار بسیار مشکلی است! 
معاویه در ضمن نامه‌اش با بی‌شرمی تمام ادعا کرده بود که حسن (ع) صلح کرده است. علاوه بر این شواهد متعدد دیگری نیز در دست است که نفوذ حساب‌ شده قبلی معاویه را... بر سراسر سپاه امام (ع) می‌رساند؛ به‌طوری‌که انضباط وسیعاً تقلیل یافته و گاه ارتباطات و کنترل کاملاً قطع می‌شود تا میدان برای تحریکات دشمن آماده باشد. چنانکه به‌سر ابن‌ارطات که با 20‌هزار تن در برابر قیس، فرمانده جدید، ایستاده، شدیداً تقلا می‌کند انگیزه‌ها را بگیرد. وی ضمن سخنانش می‌گوید:
«ای سپاه عراق برای چه می‌جنگید؟ اینک عبیدالله‌بن‌عباس، امیر شما، با معاویه دست بیعت داد و این پیشوای شما امام حسن (ع) که با معاویه صلح کرد؛ چون است که شما خود را به‌ کشتن می‌دهید؟».
بنابراین حال سپاه عراق معلوم است.‌ سپاهی که فرماندهش مرتکب چنان خیانتی عظیم شده است و با این همه، قیس استوار و پولادین نومید نشد و از پاشیدگی جلو گرفت و در نبرد مجددی که اتفاق افتاد موفق شد سپاه شام را عقب بنشاند. این‌بار نیز معاویه به شیوه معمول درصدد فریفتن قیس و شکست دادن حریف از درون خود برآمد. لیکن قیس که طبعاً نقاط امتحان زندگی را در مکتب قرآن شناخته و خود را برای آن آماده کرده بود، فقط یک‌ جمله جواب نوشت.‌ «لاوالله لاتلقانی ابداً الا بینی و بینک الرمح»... «نه به‌خدا سوگند هرگز مرا نخواهی دید مگر آن‌که میان من و تو نیزه باشد!».
ولی معاویه که گویی شیطان مجسم است، مگر به‌سادگی کنار می‌رود؟ ازاین‌پس نامه‌های سراپا تحقیر و تهدید فرستاد و از «عقوبت و شکنجه و کشتن» دم زد! اما هیهات نمی‌دانست که منطق آزادگان و پویندگان راه حق درست از نقطه‌یی آغاز می‌شود که منطق جباران به‌انتها می‌رسد؛ آری منطق جباران در ورای حفظ حیات هیچ افقی ندارد. سیمای قیس‌بن سعدبن عباده در هاله‌یی از خلوص، یعنی همان زرهی فرو رفته است که هیچ ناوک شیطانی برآن کارگر نیست. «فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین». 

اما افسوس که مانندگان قیس در آن روزگار اندک بودند و بسیاری از سرکردگان، مزدوری و خیانت را ترجیح داده بودند. اکنون دور دنیاپرستان و فرصت‌طلبان بود که چون باد را به‌جانب معاویه می‌دیدند به‌خوش‌خدمتی کوشیدند. دشمن نیز همین را می‌خواست. مضافاً این‌که معاویه دخترش را با 200هزار درهم، برای هرکس که امام حسن (ع) را بکشد قرار داد. باید یادآوری کرد که مخاطب نامه‌های معاویه، تمام اعیان و اشراف و رؤسای قبایل و از این قبیل بودند.
امام حسن (ع) که از این همه توطئه بی‌اطلاع نبود، جوشن و زره می‌پوشید و با محافظ نماز می‌گزارد. یک‌بار هم او را ترور کردند که کارگر نیفتاد. مسأله شگفت‌آوری که در این میان رواج بسیار داشت و قریباً به‌علل آن اشاره خواهیم کرد، رویه‌کاری وسیعی بود که دامن بسیاری از آنها را که امر جنگ باید به ‌آنها سامان گیرد، فراگرفته بود. به‌ظاهر آماده و وفادار بودند، اما با اولین ابتلا ماهیت دیگری نشان می‌دادند و ایمان خود را از دست داده و متزلزل می‌شدند. به‌هرحال امام (ع) مصممانه در پی جنگ بود، لذا بار دیگر برای آزمایشی دیگر مدائن را میعادگاه کرد و دعوت به‌تشکل و جهاد نمود. در آنجاطی خطبه بلیغی شرایط روز را تشریح نمود و حیله‌های دشمن مکاری که خود را پرچم‌کش دین جلوه می‌داد یک به یک افشا کرد و خاطرنشان ساخت که: «با کدام پیشوا پس از من می‌جنگید، با آن‌کس که کافر و ستمکار است و به‌خدا و پیغمبر (ص) هرگز ایمان نیاورده است؟ او و بنی‌امیه جز از ترس شمشیر، اسلام نیاوردند».
بین راه در «ساباط» نیز امام (ع) همه را گرد آورده و بر آن شد تا افکار مسموم را شستشو دهد و خود و هدفش را بشناساند تا تردیدها برطرف شود و دلها را به‌رسالتی که صاحبانشان دارند مطمئن گرداند. همان اطمینانی که معاویه آن‌را بازمی‌ستاند. به‌ویژه تأکید نمود که این جنگی است عادلانه و نه تجاوزکارانه و به‌خاطر عنوان و مقام، بلکه نبرد حق و باطل است و افزود: «به‌خدا سوگند امید و آرزوی من آن است که به‌سپاسگزاری خداوند روز کنم و از هرکس به‌نصیحت و موعظت خلق بیشتر بکوشم و در سینه‌ام کینه هیچ مسلمانی نیست... و بدانید که من در کار شما از خودتان بهتر نظر کنم (مصالح شما را بهتر تشخیص می‌دهم) بنابراین فرمان مرا مخالفت نکنید و راهم را بر نگردانید».... 

لیکن امر جنبش در این زمانه بسیار بغرنج‌تر و نیز نارس‌تر از آن بود که با انوار چنین کلماتی پخته گردد و بارور شود. به‌عکس، خوارج که پیوسته اسیر دگماتیسم و قشریگری بودند، برداشتهای دیگری از خطبه امام حسن (ع) کرده و گفتند «این مرد به‌خدا کافر شده». عناصر دیگری نیز انتشار دادند که لشکر امام حسن (ع) از معاویه شکست خورده و قیس کشته شده است. در این میان بداندیشان دشمن و عمال او که فرصت مناسبی یافته بودند، بر خیمه امام (ع) حمله برده و آن‌را غارت کردند، حتی کسی به‌نام عبدالرحمن‌بن عبدالله، ردای او را از تنش کشیده و برد. شاید اگر فداکاری عده‌یی مؤمنین واقعی نبود، معاویه خوب توانسته بود در این لحظات بحرانی، مهمترین سد راه مطامعش را از پیش پای برداشته و مسأله را لوث کند. مگر نه که می‌گفتند امام (ع) به‌دست لشکر خود کشته شد! 
با این‌حال، امام (ع) راه مدائن پیش گرفت. ولی هنوز از «ساباط» بیرون نرفته بود که مردی به‌نام «حراج‌بن سنان» از کمینگاه جسته و گفت «الله‌اکبر... ای حسن پدرت مشرک شد و تو نیز مشرک شده‌ای»، و با خنجری که در دست داشت به امام (ع) زد... سپس امام (ع) را بر تختی نشانده به‌مدائن بردند.
امام حسن در مدائن ضمن خطابه‌یی تاریخی، گفت: «به‌خدا سوگند که ما از جنگ‌ با لشکر شام روی برنتافتیم، لیکن در میدان کارزار و رزم با دشمن می‌بایست با نیروی صبر و شکیب و سلامت روان گام برداریم»... و شکوه می‌کند از آنها که هنوز بر کشتگان صفین و نهروان گریه می‌کنند. «آن‌کس که بگرید و به‌کار جنگ برنخیزد، شکست خورده را ماند»... و باز هم می‌خواهد تا اگر به‌حیات اخروی دل داده‌اند در راه خدا جانبازی کنند.
ملاحظه می‌گردد که چگونه امام (ع) جانبازی را به‌همراه سلامت روان انقلابی می‌پذیرد. آن‌کس که نخواهد بیندیشد مختار است که این اصل را عافیت‌جویانه بخواند. لیکن امروز دانش مبارزه در اوج تکامل خود مبرهن ساخته که این نکته‌یی است بس بدیع که بالاترین مسئولیتها را بر دوش فرد انقلابی می‌گذارد و با نفی ساده‌گزینی، مبارزه را از صورت حرکات منقطع و گاه چپ‌روانه بیرون کشیده و در سطح جریان منظمی از حرکات حساب‌ شده همه‌جانبه مطرح می‌کند... 


چه باید کرد؟ 
پس از حوادث مدائن، دیگر وقت آن است که امام (ع) شیوه جدیدی برگزیند. چرا که فروض و شرایط مسأله تغییر کرده و ادامه نبرد به‌شکل قبلی، صرفاً آمال معاویه را جامه عمل می‌پوشاند. زیرا جنبش در ضعیف‌ترین نقطه است و دشمن در قوی‌ترین نقطه و بدیهی است که قبول نبرد وقتی سودی جز برای دشمن ندارد، خیانت است. البته هستند معدودی پاکباز که به‌اعتبار «احدی‌الحسنیین» جان برکف آمده‌اند اما:
پیشقراول را به‌نبرد قطعی فرستادن، در حالی‌که طبقه در مجموعه خودش یعنی توده، یک‌روش پشتیبانی صریح یا لااقل یک‌بیطرفی خیرخواهانه که امکان پشتیبانی او را از خصم کاملاً از او بگیرد اتخاذ نکرده است، بالاتر از حماقت است، خیانت است.
به این ترتیب اگر بپذیریم که مبارزه دانشی عینی است و قوانین آن مستقل از ذهن فردی، حاکمیت دارد، پاسخ درست سؤال فوق (چه باید کرد؟) نیز از عینیات جهان بیرونی استنباط می‌گردد. پاسخی که طبعاً ضروری است و حتمیت دارد. بی‌جهت نیست که می‌بینیم امام (ع) در جواب عده‌یی که به‌صلح او معترضند «تقدیر و قضای الهی» را یادآور می‌شود که تذکار همان تغییرناپذیری و حتمیت است.
البته آن وقتها این‌گونه کلمات و مفاهیم (تقدیر و قضای الهی و...) قرآنی به «معاویات» آلوده نشده و اعتبار انقلابی خود را حفظ کرده بود و لذا نمی‌توانست پوشاننده بی‌کفایتی رهبری باشد.

صلح
اگر حسن‌بن علی (ع) همان مردی است که ما تا به‌حال در خلال این سطور کوتاه شناختیم، بلافاصله باید توضیح داد که به‌کار بردن کلمه صلح در موردش بسی کوته‌بینانه است. چرا که صلح او درصورتی است که در آرمانها و ایدئولوژیش سازشی کرده و جانب عافیت و رفاه را برگزیده باشد. فرق بسیاری است میان آن‌کس که سازش می‌کند و آن‌کس که ضرورتها را تشخیص می‌دهد. عدم درک چنین تفاوتی موجب شده است برخی امام حسن (ع) را با همان چشمهایی ببینند که «فتنه‌گریزان مصلحت‌پرداز» را نظاره کرده‌اند. لذا پیوسته باید به‌خاطر داشت که به‌کاربردن کلمه «صلح» در مورد وی مجازی است.
اگر او صلح کرده بود چرا معاویه تا آخر عمر از وی دست برنداشت و بارها درصدد کشتن وی برآمد؟ چنان‌که پس از صلح نیز که یکبار امام (ع) از مدینه به‌موصل رفته بود، صوفی کوری که به‌سفارش معاویه بسیار به‌وی نزدیک شده بود، با عصایی که سنان زهرآلود داشت بر پشت پای حضرت گذاشت و به‌قوت تمام فشار داد؛ و چرا عاقبت به‌نقل معتبرترین تواریخ، 8‌سال پس از این صلح نیز توسط زوجه‌اش جعده، دختر اشعث‌بن قیس کندی که سردسته خوارج بود، در 46سالگی به‌تحریک معاویه مسموم شد؟ 

آیا به‌راستی امام (ع) بر جان خود می‌ترسید و به‌واسطه آن صلح، ایمنی یافت؟ و آیا به‌کامروایی دشمنان و طعنه جانکاه دوستان دل‌خوش داشت؟ 
این‌جاست که باید به‌یکی از داهیانه‌ترین رهنمودهای یک انقلابی حرفه‌یی عصر حاضر اشاره نمود که: «سازش نکردن در موقع لزوم، تاکتیک جدی یک‌طبقه انقلابی نیست، بلکه عمل بچه‌گانه روشنفکران است».
از این‌رو امام (ع) در سخنرانیش پس از صلح تأکید نمود که: «منظورم جز صلاح و بقای شما نبود» و می‌افزاید: «این آزمایشی است برای شما و امری گذرا و موقت». (فتنه لکم و متاع الی حین).
عهدنامه صلح بسیار جالب است، لیکن متأسفانه در این سطور کوتاه جای تحلیل آن نیست تا بدیهی گردد که این پیمان «پیمان حفظ و ادامه جنبش است نه گذشت و سازش».
بر طبق بعضی شروط، معاویه متعهد می‌گردد پس از خود ولیعهدی تعیین نکند. «مسلمین را در همه‌جا ایمن دارد و شیعیان آل‌علی (ع) و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را در هیچ‌کجا نترساند و نرنجاند». علی (ع) را سب (لعن) نکند و فرزندان عبد شمس (امویان) را در برابر بنی‌هاشم تقویت نکند و پیوسته به‌پیمان خود وفادار باشد.
بر طبق بعضی دیگر از مواد عهدنامه «امام (ع) حق دارد معاویه را امیرالمؤمنین خطاب نکند و در نزد او برای شهادت حاضر نشود (و این مبین عدم رسمیت معاویه در نظر امام (ع) است. این مطلب بسیار مهم است) ».
صلح در ربیع‌الاول سال41 واقع شد و معاویه به‌سوی کوفه حرکت کرد و در نخیله، ضمن اولین سخنرانی خود ماهیتش را آشکار کرد:
«من با شما جنگ نکردم تا نماز گزارید و روزه بدارید و حج کنید و زکوه دهید». این کارها را خود خواهید کرد. «بلکه از آن‌روی با شما جنگیدم که بر شما امیر و فرمانگزار باشم و خداوند مرا فرمانگزار کرد و شما نمی‌خواستید». بدانید آنچه با امام حسن (ع) شرط کردم در زیر پای من است.


داوری درباره صلح
توطئه‌های دائمی دشمن از یکسو، عجز دوستان از درک شکل جدید نیز از سوی دیگر موجد اعتراضات بسیاری به‌امام (ع) می‌گردد که در این‌میان می‌توان دو جریان اصلی را تشخیص داد:
اول: عناصری که خود تقصیر کرده و صلح را ضروری ساخته‌اند و اکنون بدین‌وسیله می‌خواهند خود را تطهیر و عمل خود را توجیه کنند.
دوم: یاران صدیقی که به‌درجات مختلف در تحلیل صلح مزبور دچار اشکالند.
اما امام (ع) با هر یک با جوانمردانه‌ترین شکیبایی انقلابی و در خور فهمشان سخن می‌گوید و پیوسته دشنامها و طعنه‌ها را ندیده می‌گیرد. کسی چه می‌دانست که در دل او، در پس این شکیبایی پر رنج چه می‌گذشت. به‌راستی زندگی انقلابی چه فراز و نشیبها دارد. فراز و نشیبهایی که فقط برای آنان که این‌گونه زندگی می‌کنند قابل لمس و درک است. لیکن امام (ع) مصمم است که تسلیم فرصت‌طلبی (اپورتونیسم) ولو «فرصت‌طلبی صادقانه» نشده و جنبش آینده را فدای منافع آنی روز نکند. این است که یک‌رشته کار توضیحی در میان معترضان شروع می‌کند. از جمله در پاسخ «سلیمان‌بن مهرو» که از جانب نمایندگان کوفه صحبت کرده و با جمله «سلام بر تو ای کسی که دینداران را خوار و بی‌مقدار کردی»، برامام (ع) وارد شده بود، پس از گرامی داشتن و دعای وی شرح می‌دهد که در بند دنیا نیست والا از معاویه «حزم» و سطوتش کمتر نیست.
یا در پاسخ سفیان‌بن اللیل که با جمله «سلام بر تو که مؤمنان را خوار کردی»، بر او وارد شد، می‌گوید:
«ما اهل‌بیت چون حق را بدانیم به‌آن چنگ زنیم و دست از حق باز نداریم». یا در جواب ابوسعید می‌گوید... هرگاه من از جانب خداوند امام هستم (شایستگی طبیعی)، روا نیست که صلح و جنگ مرا از طریق عقل بیرون دانید و رأی مرا به‌سفاهت منسوب دارید. هر چند که راه حکمت و مصلحت آن بر شما پوشیده باشد».

به‌خوبی پیداست هرگاه فهم معترض به «حد» می‌رسد، امام (ع) به‌اجبار بیشتر بر «مصلحت» امر و «شایستگی خود» تکیه می‌کند. چنان‌که کلمه «مصلحت» در ذهن عموم نیز در هاله‌یی از معتقدات و احساسات بدوی مذهبی فرو رفته و حالت «اسرار» به‌خود گرفته. گیرایی فوق‌العاده حدیث مطلقاً مجعولی که بر طبق آن، پیامبر (ص) حسن (ع) را در کودکی با خود به‌منبر برده و مردم را بشارت می‌دهد که او میان دو گروه از مسلمین صلح برقرار خواهد کرد، از همین روست. طبعاً کمبود دانایی به‌نوعی تفکر ایده‌آلیستی منجر می‌شود که تغییرات اشیا را ناشی از خارج آنها می‌پندارد.
چنان‌که در این مورد نیز به‌جای بررسی محتوای درونی سیاسی‌ـ اجتماعی دوران، عقول و قلوب بدوی به حدیثی یا مصلحتی ازپیش مقرر! قانع می‌نمود.
در این جریان تنها وقتی به بی‌تقصیری قشرهای ناآگاه واقف خواهیم شد که ببینیم دانشمندان تا چه‌حد در تحلیل مسأله بیراهه رفته‌اند. از جمله «فیلیپ حتی»، مورخ مشهور و مؤلف «تاریخ عرب»، می‌گوید (صفحة246) :
«... حسن (ع) که بیشتر در خانه در میان زنان بود تا بر منصب حکومت، همّش صرف اموری غیر از اداره امپراتوری می‌شد و چندان وقتی نرفت که خلافت را به‌رقیب نیرومند خود واگذاشت و به‌مدینه بازگشت تا در آنجابه‌آرامی و آسودگی سرکند. معاویه تعهد کرده بود که مال فراوانی یکجا و نیز مقرری معتبری که حسن (ع) مبلغ آن‌را شخصاً تهیه کرده بود، بپردازد».
یا «جرجی زیدان» در «تاریخ تمدن اسلامی» می‌نویسد:
«امام حسن (ع) که از نیرومندی معاویه اطلاع داشت، برای جلوگیری از خونریزی با معاویه صلح کرد و خلافت را به‌او واگذار کرد».... 
معلوم نیست که آیا نویسنده توجه داشته است که با این استدلال، تلویحاً همه مدافعان راستین نوع انسانی را محکوم می‌کند یا نه؟ «بی‌شک سطحی‌بینی» مانع از چنین توجهی است.
همچنین «ویل‌دورانت» در «تاریخ تمدن» (جلد 4، صفحه 64) جریان را به‌این سادگی برگزار می‌کند:
«معاویه به‌کوفه هجوم برد و حسن (ع) تسلیم شد و معاویه مستمری برای او معین کرد. آنگاه حسن (ع) که به‌مکه رفت، چندین‌بار ازدواج کرد و در 45سالگی وفات یافت... به‌گفته بعضیها معاویه او را مسموم کرد و به‌گفته بعضی دیگر یکی از زنانش از روی حسادت به‌وی زهر خورانید»... 
«فیلیپ حتی» مجدداً ضمن جمله محبت‌آمیزی، ولو ناآگاهانه، هم امام حسن (ع) و هم مفهوم «وارستگی» را تحریف می‌کند و می‌نویسد (تاریخ عرب، ترجمه سعیدی، صفحه63) :
«لیکن امام حسن (ع) مردی وارسته بود و سر نزاع و مجادله نداشت و به‌همین جهت به‌طیب خاطر از حق خلافت خود صرفنظر کرد».... 
و آنگاه تعجب فراوان آن‌جاست که می‌بینیم دکتر «طه‌حسین» نیز، که او را نسبت به‌دیگران و تا اندازه زیادی عمیق‌تر از دیگران یافته‌ایم، خالی از نقایصی نیست. او می‌گوید:
«... حسن (ع) این را خوش نداشت که به‌غربت رود و خود را در معرض نیستی قرار دهد»... و نیز «... حسن (ع) آنگاه که فتنه برخاست آن‌را ناخوش می‌داشت»...، یا «باز نشستن حسن (ع) از جنگ آن نبود که وی از آن بیم و هراس داشت. بلکه از آن بود که خونریزی را خوش نداشت و به‌یاران خود امیدوار نبود».
به‌راستی هم زمان زیادی لازم بوده است تا در اوج تکامل دانش مبارزه، انقلابی جسوری اعلام دارد:
«... هر نسل می‌بایست از میان تاریکی و روشنی رسالت خویش را کشف کند، آن‌را به‌انجام برساند یا بدان خیانت ورزد». در کشورهای از توسعه مانده، نسلهای گذشته در آن واحد هم در برابر کار فرساینده‌یی که به‌وسیله استعمار تعقیب می‌شد، مقاومت کرده‌اند و هم مبارزات کنونی را به‌قوام آورده‌اند. اکنون ما که در قلب پیکار قرار گرفته‌ایم بایسته است عادت ناچیز شمردن عمل اجدادمان را به‌ دور افکنیم و تظاهر به‌فهم نکردن، سکوت یا مطاوعت ایشان را ترک کنیم.
اسلاف ما با سلاحهایی که در آن ‌هنگام در اختیار داشته‌اند، آن‌طور که توانسته‌اند جنگیده‌اند، اما اگر آثاری از مبارزه‌شان بر صحنه ریگزار بین‌المللی پیدا نیست باید علتش را بیشتر در وضع بین‌المللی که از اساس متفاوت با وضع کنونی بوده است جستجو کرد، تا در فقدان شجاعت و قهرمانی. برای آن‌که امروز با چنین یقین و اعتماد به‌پیروزی بتوانیم در برابر دشمن قد علم کنیم، لازم بوده است بیش از یک تن استعمارزده، جمله «این وضع دیگر نمی‌تواند دوام یابد» را ادا کند. بایسته بوده است بیش‌از یک‌قبیله یاغی شود. لازم بوده است بیش‌از یک شورش دهقانی قلع و قمع و نیز بیش از یک تظاهرات سرکوب شود.
قریب چهارده قرن پیش از این بیان نیز « انقلابی یکتاپرستی که با یاران بس‌ اندکش متهورانه طومار تاریخ ضدتکاملی زمانش را از هم درید، در موردی چنین گفت: «برادرم داناترین مردم به‌خدا و رسول (ص) و آشناترین خلق به‌کتاب خدا بود»... روشن است که این دانایی و آشنایی «درکی دینامیک و تعقلی» است. مضافاً این‌که از او هیچ نشانه صحیحی که مخالفتش را با موضعگیری برادرش امام حسن (ع) برساند در دست نیست.

از نو
بدیهی است که هیچ جهشی بدون مقدماتش واقع نمی‌شود و لذا باید که به‌کار «آمادگی» پرداخت. همان «آمادگی» از دست‌ رفته پیشین که بدون آن اقدام به‌عمل در سطح رهبری هرگز عاقلانه نیست. به‌راستی چگونه امکان دارد قبل از امام، «ماههای طولانی حاملگی»، نوزاد سالمی به‌دنیا بیاید؟ البته در سطح فردی هر عملی قابل توجیه است، اما یک رهبری مسئول هرگز به‌استناد «احدی الحسنیین» به‌چپ‌روی مجاز نیست. رعایت نکردن این نکته، ضرورتاً امر جنبش را مدتها در بن‌بست خواهد نشاند. چرا که «روح یک‌ملت مثل یک‌ماشین نیست که با پیستون به‌راه انداخته شود».
سطور زیر که مختصری از سخنان افشاگرانه حسن‌بن علی (ع) قبل از صلح است، به‌خوبی می‌رساند که وی به‌مسئولیت خود و موضوع آن کاملاً واقف بوده است:
«مرا آن توانایی هست که خداوند عزوجل را تنها بپرستم. لیکن می‌بینم فرزندان شما را که بر در سرای فرزندان معاویه ایستاده‌اند و آب و نان از ایشان می‌خواهند. همان آب و نانی که خداوند برایشان مقرر فرموده و خاص ایشان است و ایشان ندهند».
... و چنین است که در پاسخ «سلیمان‌بن‌صرد» می‌گوید: «از خداوند می‌خواهم که به‌راه رشد ما را عزیمت بخشد و مرا بر کار منظور اعانت فرماید» و به‌این ترتیب دست به‌کار می‌شود تا قدر (اندازه‌ها) و قضا (حتمیت) جدیدی ایجاد کند. از آنجا که برحسب شرایط روز این «آمادگی» مخفیانه تدارک می‌شده اطلاعی از چند و چون آن نداریم. لذا به‌اشاره‌یی از کتاب «الفتنة‌الکبری» قناعت می‌کنیم:
«... و گفت (حضرت حسن (ع) در جواب معترضان) که این کار همیشگی نخواهد بود. به‌این‌ترتیب حسن (ع) آنان را چشم به‌راه جنگ در وقت مناسب نگهداشت و آنان را به‌صلح و سلم موقتی فرمان داد که بیاسایند و نیک آماده باشند... به‌عقیده من همان‌روز که حسن (ع) این نمایندگان مردم کوفه را نزد خود پذیرفت و آن سخنان میان ایشان رفت و حسن (ع) نقشه کار ایشان را ریخت، روزی است که حزب سیاسی منظم شیعیان علی (ع) و فرزندانش ریخته شد... بزرگان کوفه که به‌شهر خود بازگشتند، مردم را از سازمان جدید و نقشه‌یی که ریخته شده آگاه ساختند و آنان را برای سلم موقت و جنگی که هنگام دست به‌کار شدن آن را امام مقیم در یثرب خواهد گفت آماده کردند. کار حزب شیعه به این شکل پیش می‌رفت و چون افراد آن به‌یکدیگر می‌رسیدند نقشه‌ها را یادآوری می‌کردند و آنچه از معاویه و کارگزارانش در تخطی از حق دادگری می‌دیدند به‌خاطر می‌سپردند و چشم به‌راه آن بودند تا امامشان فرمان دهد و به‌پا خیزد و خروج کند».... 

سلطنت
حکومت معاویه دوران جدیدی را در تاریخ اسلام می‌گشاید و آن تغییر خلافت به‌پادشاهی و سلطنت است. سلطنتی که مشخصه آن اختناق و وحشت و کامجویی مشتی اراذل سفله است و طبق معمول در این‌گونه نظامها، همه حقایق و مقدسات در زیر انبوهی از دروغ و تهمت مدفون می‌شوند. در این دوران طبعاً نوک تیز همه افترائات نفرت‌بار متوجه دودمان انقلاب است که به‌هیچ رو نظم حاضر را تأیید نمی‌کند. این است که سب و لعن علی (ع) و همرزمانش آرم مخصوص این دستگاه می‌گردد.
راجع به حکومت معاویه، مطالب بسیار است. لیکن به‌اشاره کوتاه از «تاریخ تمدن» ویل‌دورانت اکتفا می‌کنیم (صفحة65، جلد چهارم) :
«... وی نیز، مانند غالب غاصبان قدرت، می‌کوشید تا ابهت و شکوهی در اطراف تخت خود پدید آورد و در این کار از امپراتوران روم‌شرقی که آنها نیز مقلد شاهنشاهان ایران بودند، تقلید می‌کرد. حکومت سلطنتی فردی از دوران کورش تا روزگار ما دوام یافته و ظاهراً این روش برای فرمانروایی اقوام نادان و استثمار آنها مناسب است. معاویه شخصاً حکومت خود را چنین توجیه می‌کرد که مایه رفاه عمومی شده و نزاع قبایل را برانداخته و دولت عرب را، که از جیحون تا نیل بسط داشت، تقویت و به‌وحدت رسانیده است».... 
این معانی به‌قدری روشن است که نیازی به‌هیچ‌گونه توضیح ندارد و در همین نظام است که حسن‌بن علی (ع) «مستمری‌بگیر»، «زن‌باز» «خواستار راحتی و رفاه» وغیره معرفی می‌شود! 
بی‌تردید هر انقلابی در مبارزه طولانی سراسر زندگیش با ناهمواریهای بسیار مواجه شده و رنج برده است، اما در این‌ میان معدودند آنهایی که مانند حسن‌بن‌علی (ع) در ابهت و کبریایی هدفی آن‌چنان والا، خالصانه فرورفته و به این‌حد ناهمواری و رنج را تحمل کرده باشد.
در پایان این فصل به‌یاد جمله یکی از انقلابیون معاصر می‌افتیم که می‌گوید:
«من معتقدم برای ما چه یک‌فرد، یک‌حزب، یک‌ارتش یا یک‌آموزشگاه انقلابی، چندان زیبنده نباشد اگر مورد حمله دشمن قرار نگیریم. زیرا در آن‌صورت حتماً چنین مفهوم خواهد شد که ما تا به‌سطح دشمن تنزل یافته‌ایم. این امر خوبی است که اگر ما مورد حمله دشمن قرار گیریم، زیرا آن‌وقت معلوم می‌شود که ما بین خود و دشمن خط فاصل روشنی کشیده‌ایم. باز بهتر خواهد شد اگر دشمن به ما وحشیانه حمله‌ور گردد، بدون این‌که حتی کوچکترین نقطه مثبتی برای ما قائل شود، ما را به‌تیره‌ترین رنگها بیالاید، زیرا این نشان می‌دهد که ما نه‌تنها خط فاصل روشنی بین خود و دشمن کشیده‌ایم، بلکه در کارمان هم به‌موفقیتهای بزرگی دست یافته‌ایم».

ادامه دارد...

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

استراتژي قيام و سرنگوني اشرف كانون استراتژيكي نبرد


آيا تا به حال كتاب استراتژي قيام و سرنگوني ـ اشرف كانون استراتژيكي نبرد كه توسط مسعود رجوي ارائه شده است را ديده ايد و خوانده ايد؟
اين كتاب سلسله آموزش براي نسل جوان در داخل كشور هست كه در سال 1388 تدوين شده است
در اين وبلاگ ما فصلهاي اين كتاب را برايتان مي گذاريم تا بتوانيد از اين آموزشها بهره ببريد



استـراتژي قيــام و ســرنگوني
اشــرف كانـون استراتژيكي نبــرد
نقدينــه بزرگ ملت در مبارزه آزاديبخش با رژيــم ولايت
پيــام به رزمندگان آزادي
و نيروهاي دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده
سلسله  آموزش براي نسل جوان در داخل كشور
مسعود رجوي ـ 30 دي 1388



مقدمـه
در علوم اجتماعي و دانش سياسي هم مانند علوم طبيعي، كلمات و اصطلاحات، اگر نخواهيم ديمي و بيحساب و كتاب حرف بزنيم، معاني و مفاهيم و معيارهاي شناخته شده خود را دارند. هميشه گفته ايم كه خميني در دنياي دجالگري و ولايت مطلقه فقيه، قبل از هر چيز «كلمه» را ذبح و قرباني ميكرد. كلمه، سنگ بناي تكلم و فهم و آگاهي انسان است. پس «كلمه»، دارايي و ويژگي ذاتي نوع انسان است. به همين خاطر در قرآن آمده است كه خدا ابتدا اسمها را به آدم آموخت: وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء ... يعني كه به او آگاهي و شناخت داد. 
اگر ما اسم كسي را ندانيم، معني آن اين است كه او را نميشناسيم. احراز هويت فرد با شناسنامه اش به عمل ميآيد. در اينصورت ما اين فرد را ميشناسيم كه كيست و در چه زماني و در كجا و از چه مادر و پدري به دنيا آمده است. يعني فرد را با خانواده اش شناخته ايم. 
به همين ترتيب همه پديده ها و اشياء هم شناسنامه و اسم خاص خود را دارند كه به آن شناخته ميشوند و با فرد و يا شيء ديگر قاطي و مشتبه نميشوند. 
از طرف ديگر، هر كلمه و اسم آثار و خصوصيات و تاريخچه خودش را دارد. واژه ها و كلماتي مانند درد، رنج، فدا، قيام، مقاومت، انقلاب، آزادي، عدالت، صلح، برابري، عشق و يگانگي خلق الساعه نيستند، بلكه محصول هزاران سال تجربه و تاريخ بشريت هستند. با اين كلمات بسيار بازي شده و باز هم بازي خواهد شد. شيادان مثل هميشه مار ميكشند و هركس را كه بتواند «مار» را بنويسد و سر آن را به سنگ بكوبد، به سخره ميگيرند يا تكفير ميكنند.
اما اگر اسمها و كلمات و شناسنامه آنها را بدانيم، ديگر آخوندهاي حاكم نخواهند توانست «ارتجاع» خلص را «انقلاب» و آنهم تحت نام اسلام، قالب كنند. 
31سال پيش در 4بهمن1357 كه سه روز بود از زندان شاه، در بحبوحه قيام مردم، آزاد شده بوديم، من در اولين سخنراني در دانشگاه تهران حرفم و شعارم از جانب مجاهدين اين بود كه «پيروز باد انقلاب دموكراتيك ايران». در آن ايام جماعت خميني به تازگي شعار «انقلاب اسلامي» ميدادند. يكي از حاضران سؤال كرد «انقلاب دموكراتيك يعني چه؟» جواب دادم «يعني انقلابي با شركت مردم يعني با شركت و حاكميت تمام طبقات و اقشار خلق كه يك نظام مردمي شورايي را تداعي ميكند». 
در همين سخنراني به صراحت گفتم: 
«من نيامدم اينجا كه روند خودبه خودي قضايا را فقط ستايش كنم، ما نيامديم كه آن چه را هست، و فقط هست، تأييد كنيم. لختي هم بايد به آن انديشيد كه چه چيز بايد باشد، و چه چيز هم نبايد باشد. آيا ما ميخواهيم نسل ملعوني باشيم، نسل نفرين شده يي باشيم كه فرصتها را ازدست دادند… من و برادرانم نيامديم به اين دانشگاه، به اين شهادتگاه و به اين زيارتگاه، كه هرچه را هست، هرچه را خودبه خود اتفاق ميافتد، بي عيب بدانيم. زيرا آنها تنها با عملكردن بر روي اختلافهاي دروني ما، روي تعارضات حتي دروني ما، امكان پيدا ميكنند كه دستاوردهايمان را بگيرند، اختناق را تكرار كنند و آزادي را به عقب بيندازند». 
سپس بلافاصله اضافه كردم:
 «صبر و تحمل، شكيبايي (صبر به معناي انقلابيش) بلندنظري و احساس مسئوليت، نخستين وظايف و نخستين ويژگيهاي يك انقلابي يا يك گروه انقلابي است. اگر اين را نداريم، يا نيست و يا نميتوانيم كسب كنيم، بهتر است كه خداخافظي كنيم. زيرا مردم زبان حالشان اين خواهد بود كه “مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان“. تازه اول كار است. هنوز آنقدر زمان هست، هنوز آنقدر نشيب و فراز هست و هنوز آنقدر شكست و پيروزي هست. برادران و خواهران، رزمندگان و مبارزين، ما سر نداده بوديم كه به جايش زر بگيريم. مگر جانمان را براي اين داده بوديم كه بجايش جاه بگيريم؟ از جا برنخاسته بوديم، قيام نكرده بوديم كه در جاهاي بهتر و صندليهاي بهترو مقامهاي بهتري قعود كنيم». 
يك ماه بعد در 4اسفند1357 در گردهمايي بعدي در دانشگاه تهران خطاب به مدعيان گفتم: 
«صحبت از انقلاب نكنيد، به خصوص صحبت از انقلاب اسلامي نكنيد، خود انقلاب به اندازه كافي مسئوليت دارد، چه رسد به انقلاب تراز اسلام». 
فكر نكنيد اين حرفها كه گفتم فقط حرفهاي من يا مجاهدين در آن روزگار بوده است. نه، همه آزاديخواهان ايران، همه اعضاي كنوني شوراي ملي مقاومت كه بر اصول خود پايدار مانده اند، و همه مخالفان ديكتاتوري و حاكميت آخوندي در آن زمان در سراسر ايران، حرفشان در بهار آزادي همين بود. زمستان تيره و تار اختناق را نميخواستند و از آن بيم داشتند. من فقط يكي از سخنگويان آنها بودم. همانها كه يكسال بعد، در ديماه1358 در نخستين انتخابات رياست جمهوري، با هر گرايش و مرام و مليتي كه داشتند، از كرد و ترك و فارس تا بلوچ و عرب و تركمن و از شيعه و سني و ماركسيست تا مسيحي و كليمي و زردشتي از كانديداي مجاهدين حمايت كردند. آنقدر كه خميني سرانجام با فتواي حذف من، به خاطر رأي ندادن به ولايت فقيه، به ميدان آمد. علت همه حمايتها هم همين بود. ما مخالفت خودمان را از آغاز با رژيم ولايت فقيه اعلام نموده و رفراندوم قانون اساسي ولايتفقيه را تحريم كرده بوديم. فقط همين! 
البته بايد قيمت آن را هر روز با سر و دستهاي شكسته و چشمهاي از حدقه درآمده و پاهاي تازيانهخورده در نماز جمعه از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ايران، ميپرداختيم. 

فصل اول
تعريف چند كلمه
مثال اول، كالري
از هر دانش آموز دبيرستان سؤال كنيد، تعريف «كالري»، چيست؟ خواهدگفت: كالري واحد انرژي حرارتي و مقدار حرارتي است كه دماي يك سانتيمتر مكعب آب را به اندازه يك درجه سانتيگراد افزايش ميدهد مثلاً درجه حرارت 17را به18 ميرساند. 
بر همين روال، وقتي كه از من و شما بپرسند، درخت يا پرنده يا انسان و سپس جامعه و طبقه و قيام و انقلاب را تعريف كن، بايد بتوانيم تعريف رسا و گويا و مشخصي ارائه بدهيم مثلاً در مورد انسان: 

مثال دوم، انسان و تعريف «انسان» 
تعريف«انسان» هميشه مسأله انسان بوده و هر يك از فلاسفه و مكاتب به نحوي به آن جواب داده اند. واضح است كه منظور فقط كم و كيف جسماني انسان نيست. منظور خصوصيتها وكاركردهاي ويژه انساني و تعريفي است كه بتواند تفاوت رفتارهاي انسانها با يكديگر را تشريح كند.  ارسطو  ميگفت انسان حيواني است ناطق.
لاادريون(آگنوستها يا آگنوستيسيستها) يعني مكتبي كه به طور خلاصه شناختن و شناخت پذيري را در ظرفيت و توان ما نميدانستند، ميگفتند: نميدانم. 
دوآليستها،  انسان را مركب از دو عنصر جسم و روح ميدانستند. 
دكارت ميگفت: «من فكر ميكنم، پس هستم»  
توماس هابس  فيلسوف انگليسي انسان را موجودي بدذات و بدطينت تلقي ميكرد، در حاليكه ژانژاك روسو  فطرت انسان را بر نيكي و خوبي استوار ميدانست. 
فوئرباخ به عنوان يك ماده گراي مكانيست، تفاوت رفتارهاي انساني را به ميزان قابل توجهي به نوع تغذيه ربط ميداد و رفتارهاي انسان را فرآورده جبري هر مرحله تاريخي خاص ميدانست.  
ماركس نظريه مكانيستها را كه گمان ميكردند انسان به صفحه سفيدي ميماند كه متن آنرا فرهنگ هر دوره خاص مشخص ميكند، مردود شمرد و يكبار نوشت، بايد طبيعت انسان را جدا از صورت بنديهاي تاريخي خاص شناخت و آنگاه به تجليات ويژه آن در هردوره پرداخت.  
البته ماركس بعدها از به كاربردن كلمات ذات و طبيعت انساني پرهيز ميكرد، تا به مفاهيم انتزاعي و غيرتاريخي راه نبرد. ولي تأكيد داشت كه خصايص ويژه يك نوع، در كاركردهاي ويژه آن نوع منعكس است و از اينرو، ساده ترين و بهترين راه براي تعريف انسان، پيداكردن كاركردهاي ويژه يي است كه انسان دارد و حيوانات ندارند. 
علاوه بر اين، در ديدگاه ماركس نسبت به انسان، مهمترين نكته اين است كه گفت شناختن و «تفسير جهان كافي نيست بلكه بايد آن را تغيير داد» . طبعاً ماركس اين «بايد» و اين «ضرورت» تغييردادن را از تكامل اجتماعي و ديالكتيك تاريخ استنتاج كرده است. اما در هر حال ما را به مفهوم «وظيفه مندي» انسان نزديك ميكند.
من الان متن مكتوب در اختيار ندارم، اما اگر از 40سال پيش درست به يادم مانده باشد، اوج تجليل چه گوارا  از ماركس در همين نقطه است. چه گوارا گفت اين همان نقطه يي است كه ديگر بايد قلم را زمين گذاشت و براي تغيير جهان تفنگ به دست گرفت… 

انسان موحد
اما در انسانشناسي يكتاپرستانه و فرهنگ قرآن، آگاهي و اختيار، خصوصيتهاي ويژه انسان اجتماعي است. انسان موجوديست آگاه و آزاد (به معني صاحب اراده و صاحب انتخاب). در چارچوب آگاهيهاي خود وظيفه مند و مسئول است. صاحب و مسئول و پاسخگوي كردار و اعمال خويشتن است. بنابراين تعهد و مسئوليت پذيري در فطرت و سرشت اوست. آنقدر كه اين مسئوليت و پاسخگويي، حتي به اين جهان و دنياي مادي و اين مقطع تاريخي و صورتبندي اقتصادي و اجتماعي كه در آن به سر ميبرد محدود و منحصر نميشود، بلكه صحبت از معاد و آخرت و دنياي ديگري هم هست. به عبارت ديگر ميگويد كه قدر انسان بسا فراتر است. محدود به دنياي كنوني و همين مرحله از تكامل نيست. فرجامي خداگونه دارد: إِلَى رَبِّكَ مُنتَهَاهَا…  
پيوسته، و صرفاً، بند و بنده خدايگان و وجود يكتا و يگانه يي است در وراي زمان و مكان، كه از او آمده و به او بازميگردد(إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ) . در مسيري پر فراز و نشيب و پر رنج و زحمت به او ميرسد و با او ديدار ميكند: «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ» 
بيشتر از اين را از من نپرسيد. نه ميدانم و نه ميتوانم بدانم. ذهن و تفكر من و شما به واقع در يك دنياي مادي و ديالكتيكي محاط شده است. اين يك دنياي آنتروپيك يعني كهولتبار است. به همين دليل همه ميميريم به جز او، كلّ شيءٍ هالك إلّا وجهه...  
دنيايي كه در آن كهولت و آنتروپي وجود ندارد، در تصور و تفكر من و شما نميگنجد. دنيايي كه به گفته قرآن، آب در آن نميگندد و شير تغيير رنگ نميدهد(ماء غير آسنٍ) و طعم شير در اثر مرور زمان هيچگاه عوض نميشود(لّبنٍ لّم يتغير طعمه) 
پس بياييد به تغيير در دنياي خودمان بپردازيم. من فقط ميدانم بحث بر سر اين است كه در تعريفي كه از انسان ميكنيم، آيا اين انسان، مومي در چنگال تاريخ و جامعه و شرايط اقتصادي و اجتماعي و سياسي است، يا ميتواند و بايد، و وظيفه و تعهد و مسئوليت دارد كه چيزي را در مسير تكامل تغيير بدهد و مسخر كند. 
- طبيعت را با دانش و ابزار و تكنيك. 
- خويشتن خودبه خودي و غريزي را با تقواي رهاييبخش كه همان جهاد اكبر  باشد.
- جامعه اسير و ستمزده، رژيم ولايت و دنياي جهل و جنايت را با قيام و انقلاب...
بايد «فلك» جبري خود و پيرامون خود را، آگاهانه و آزادانه «سقف» بشكافد و «طرحي نو» دراندازد. كون و مكان اين چنين درهم نورديده ميشود. 

مثال سوم، كلمه تعريف
بياييد به قلمرو منطق كه شاقول انديشه و تفكر است برويم و ببينيم كه اصلاً تعريف كردن يك چيز، يك شيئ، يك پديده يا يك مقوله يعني چه؟ به عبارت ديگر تعريف «تعريف» چيست؟ چون با تعريف يك شيئ، يا واقعه يا فرد يا گروه است كه به شناختن و شناساندن آن راه ميبريم.
از زمان ارسطو در قرن چهارم قبل از ميلاد مسيح، اين بحث وجود داشته است كه آيا لازمه شناختن يا تعريف يك شيئ، شناختن و به رشته در آوردن مجموعه ويژگيهاي آن است، يا بايد به برجسته ترين خصوصيات آن در تعريف اكتفا كرد. سرجمع كردن مجموعه ويژگيها كار بسيار بغرنج و چه بسا گيج كننده يي است. 
شهاب الدين سهروردي در قرن ششم هجري   تعريف يك شئ را مشخص كردن«جنس وفصل» ميدانست.
جنس، يعني نوع و گونه. فصل، يعني وجه متمايز و جداكننده و همان خصلت ويژه. درنتيجه تعريف، يعني شناختن و معين كردن خصلت عام و همچنين خصوصيت ويژه يك شيء،كه به زبان ديالكتيكي، مبتني بـر تضادهاي عام و خاص آن پديده است.اين چنين ميتوان اشياء و گياهان و جانوران و انسانها و جوامع وجنبشها و انقلابها را، هركدام در قلمرو و درجا و سلسلهمراتب خود آنها، دسته بندي كرد و از يكديگر تميز داد و شناخت.

دجالگري
به اين ترتيب هيچكس نميتواند چوب پنبه را با رنگ آميزي به جاي فولاد آبديده عرضه كند. 
هيچكس نميتواند ارتجاع خلص را انقلاب ناب جا بزند و مثل ابتداي انقلاب ضدسلطنتي، خميني را در جهل مركّب «انقلابي ترين مرد جهان» بخواند. 
هيچكس نخواهد توانست خميني و خامنه اي را از شجره و جنس پيامبر اكرم و حضرت علي بخواند. 
هيچكس نخواهد توانست نه در جنس و نه در فصل، نه در عموميات و نه در خصوصيات، ولايت يزيدي و خميني و خامنه اي را با حكومت عدل علي و با سرپرستي رحمه لّلعالمين بر اجتماع انساني مقايسه كند. 
دقت كنيد كه رحمه لّلعالمين خصلت ويژه سرچشمه عشق و معرفت، پيامبر رحمت و رهايي است: آيت رحمت است بر همه جهانيان و نه فقط بر مسلمانان و اعراب يا قوم و طايفه خودش… 
خميني 40روز قبل از 30خرداد در سال1360 خطاب به مجاهدين گفت: «من اگر در هزار احتمال، يك احتمال ميدادم كه شما دستبرداريد از آن كارهايي كه ميخواهيد انجام بدهيد حاضر بودم با شما تفاهم كنم». 
سه ماه قبل از آن، من با صراحتي كه بعداً فهميدم واكنشي جنون آميز از سوي خميني برانگيخته، خطاب به خميني نوشتم كه اسلام ما با شما سراپا متفاوت است. اسلام ما با شما در مورد آزادي و حق حاكميت مردم و استثمار و مقولات تكامل و ديالكتيك و بهره كشي و حقوق مليتها به ويژه مردم كردستان و منطق «يا روسري يا توسري» در دوطرف طيف قراردارد. 
حرف خميني هم روشن بود كه كسي كه امامت و ولايت او را نپذيرد و درعين حال ادعاي اسلام داشته باشد، منافق است. 
حتماً حديث مشهور ثقلين را شنيده ايد كه بر طبق آن پيامبر اكرم قبل از رحلت گفت در ميان شما دو چيز باقي ميگذارم و ميروم: كتاب خدا و عترتم را. منظور از «عترت» همان دودمان عقيدتي و خاندان آرماني و همان نواميس و گوهران مجسم ايدئولوژيك او بودند. از فاطمه زهرا تا زينب كبري و از حضرت علي تا امام حسن و امام حسين و راه و رسمشان در برابر جباران و مرتجعان زمان. 
سوال ما هميشه از خميني و بقاياي او و هر كه با خميني و خامنهاي و رژيم ولايت است، اين بوده و هست و خواهد بودكه اگر شاخص و راهنما طبق نص صريح ثقلين، كتاب خدا (قرآن) و عترت پيامبر خداست، لطفاً به ما بگوييد كه قرآن كتاب علم و انقلاب است يا جهل و ارتجاع؟ كتاب آزادي است يا استبداد و خودكامگي؟ كتاب راهنماي دزد و دد و دژخيم است يا منادي عدل و قسط و رحمت؟ اجتهاد و ديناميسم و محكم و متشابه و ثابت و متغير دارد يا ندارد؟ بهرهكش است يا ضدبهره كشي؟ 
لطفاً به ما بگوييد كه روش و كردار و سمتگيري پيامبر و عترتش بهخصوص ائمه هدي در همين مقولات، چگونه بود؟ 
و سرانجام اگر باعث زحمت نميبينيد! اين را هم به ما بگوييد كه اگر آنها امروز در برابر شما بودند چه ميكردند؟ 
شما را استمالت ميكردند؟ با شما مماشات ميكردند؟ شما را استحاله و اصلاح ميكردند؟ و يا با شما مثل بدر و احد ميجنگيدند و سرنگونتان ميكردند و به جهنم ميفرستادند؟ 
در پاسخ به اين سؤالها، قبل از هرچيز، نقاب از چهره دين و آيين مدعي، برداشته ميشود. 
اين چنين، تعريف هركس از اسلام و كتاب خدا و ائمه هدي، و راه و روش آنها، آشكار و برملا ميشود.

امام حسين از ديد بزرگان خارجي

مهاتما گاندى(رهبر استقلال هند) :



من زندگى امام حسین،آن شهید بزرگ اسلام ابدقت‏خوانده‏ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده‏ام و بر من روشن شده است‏كه اگر هندوستان بخواهد یك كشور پیروز گردد،بایستى از سرمشق امام حسین‏پیروى كند.

محمد على جناح(قاعد اعظم پاكستان) :



هیچ نمونه‏اى از شجاعت،بهتر از آنكه امام‏حسین از لحاظ فداكارى و تهور نشان داد در عالم پیدا نمى‏شود.به عقیده من تمام ‏مسلمین باید از سرمشق این شهیدى كه خود را در سرزمین عراق قربان كردپیروى نمایند.

چارلز دیكنز(نویسنده معروف انگلیسى) :



اگر منظور امام حسین جنگ در راه‏ خواسته‏ هاى دنیایى بود،من نمي‏فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه اوبودند؟ پس عقل چنین حكم مى‏نماید كه او فقط بخاطر اسلام، فداكارى خویش راانجام داد.

توماس كارلایل(فیلسوف و مورخ انگلیسى) :



بهترین درسى كه از تراژدى كربلا مى‏گیریم، اینست كه حسین و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند.آنها با عمل‏خود روشن كردند كه تفوق عددى در جایى كه حق با باطل روبرو مى‏شود اهمیت‏ندارد و پیروزى حسین با وجود اقلیتى كه داشت،باعث‏شگفتى من است.

ادوارد براون (مستشرق معروف انگلیسى) :



آیا قلبى پیدا مى‏شود كه وقتى درباره كربلاسخن مى‏شنود،آغشته با حزن و الم نگردد؟حتى غیر مسلمانان نیز نمى‏توانندپاكى روحى را كه در این جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت انكار كنند.

فردریك جمس :

درس امام حسین و هر قهرمان شهید دیگرى این است كه در دنیااصول ابدى عدالت و ترحم و محبت وجود دارد كه تغییر ناپذیرند و همچنین‏مى‏رساند كه هر گاه كسى براى این صفات مقاومت كند و بشر در راه آن پافشارى‏نماید،آن اصول همیشه در دنیا باقى و پایدار خواهد ماند.

ل.م.بوید

در طى قرون،افراد بشر همیشه جرات و پردلى و عظمت روح،بزرگى‏قلب و شهامت روانى را دوست داشته‏اند و در همینهاست كه آزادى و عدالت‏هرگز به نیروى ظلم و فساد تسلیم نمى‏شود.این بود شهامت و این بود عظمت امام‏حسین.و من مسرورم كه با كسانى كه این فداكارى عظیم را از جان و دل ثنامى‏گویند شركت كرده‏ام،هر چند كه 1300 سال از تاریخ آن گذشته است.
من زندگى امام حسین،آن شهید بزرگ اسلام ابدقت‏خوانده‏ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده‏ام و بر من روشن شده است‏كه اگر هندوستان بخواهد یك كشور پیروز گردد،بایستى از سرمشق امام حسین‏پیروى كند
عاشورا

واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور آمریكایى) :



براى امام حسین‏«ع‏»ممكن بود كه‏زندگى خود را با تسلیم شدن اراده یزید نجات بخشد،لیكن مسؤولیت پیشوا ونهضت بخش اسلام اجازه نمى‏داد كه او یزید را بعنوان خلافت بشناسد.او بزودى‏خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال‏بنى امیه آماده ساخت.در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشك و در روى ریگهاى‏تفتیده عربستان،. روح حسین فنا ناپذیر است.اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى‏شهسوار من،اى حسین!

توماس ماساریك :



اگر چه كشیشان ما هم از ذكر مصائب حضرت مسیح مردم رامتاثر مى‏سازند،ولى آن شور و هیجانى كه در پیروان حسین‏«ع‏»یافت مى‏شود درپیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد كه مصائب مسیح در برابرمصائب حسین‏«ع‏»مانند پر كاهى است در مقابل یك كوه عظیم پیكر.

موریس دوكبرى :

در مجالس عزادارى حسین گفته مى‏شود كه حسین، براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام،از جان و مال و فرزند گذشت وزیر بار استعمار و ماجراجویى یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق‏قرار داده، از زیردستى استعمارگران خلاصى یابیم و مرگ با عزت را بر زندگى باذلت ترجیح دهیم.

ماربین آلمانى (خاور شناس) :

حسین‏«ع‏»با قربانى كردن عزیزترین افراد خود و بااثبات مظلومیت و حقانیت‏خود،به دنیا درس فداكارى و جانبازى آموخت و نام‏اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت.این سرباز رشیدعالم اسلام به مردم دنیا نشان داد كه ظلم و بیداد و ستمگرى پایدار نیست و بناى‏ستم هر چه ظاهرا عظیم و استوار باشد،در برابر حق و حقیقت چون پر كاهى بر بادخواهد رفت.

بنت الشاطى :



زینب،خواهر حسین بن على‏«ع‏»لذت پیروزى را در كام ابن زیاد وبنى امیه خراب كرد و در جام پیروزى آنان قطرات زهر ریخت،در همه حوادث‏سیاسى پس از عاشورا، همچون قیام مختار و عبد الله بن زبیر و سقوط دولت‏امویان و برپایى حكومت عباسیان و ریشه دواندن مذهب تشیع،زینب قهرمان‏كربلا نقش برانگیزنده داشت.

لیاقت على خان (نخستین نخست وزیر پاكستان) :



این روز محرم،براى مسلمانان سراسرجهان معنى بزرگى دارد.در این روز،یكى از حزن آورترین و تراژدیك‏ترین وقایع‏اسلام اتفاق افتاد،شهادت حضرت امام حسین‏«ع‏»در عین حزن،نشانه فتح نهایى‏روح واقعى اسلامى بود،زیرا تسلیم كامل به اراده الهى به شمار مى‏رفت.این درس‏به ما مى‏آموزد كه مشكلات و خطرها هر چه باشد،نبایستى ما پروا كنیم و از راه‏حق و عدالت منحرف شویم.
در مجالس عزادارى حسین گفته مى‏شود كه حسین، براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام،از جان و مال و فرزند گذشت وزیر بار استعمار و ماجراجویى یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق‏قرار داده، از زیردستى استعمارگران خلاصى یابیم و مرگ با عزت را بر زندگى باذلت ترجیح دهیم

جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحى) :



وقتى یزید، مردم را تشویق به قتل حسین ومامور به خونریزى ميكرد، آنها مي گفتند:«چه مبلغ ميدهى؟»اما انصار حسین به‏ او گفتند: ما با تو هستیم. اگر هفتاد بار كشته شویم، باز ميخواهیم در ركابت جنگ‏ كنیم و كشته شویم.

عباس محمود عقاد (نویسنده و ادیب مصرى) :



جنبش حسین، یكى از بى نظیرترین‏ جنبشهاى تاریخى است كه تاكنون در زمینه دعوتهاى دینى یا نهضتهاى سیاسى پدیدار گشته است...دولت اموى پس از این جنبش،به قدر عمر یك انسان طبیعى ‏دوام نكرد و از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و اندى سال نگذشت.

احمد محمود صبحى :

اگر چه حسین بن على‏«ع‏» در میدان نظامى یا سیاسى‏ شكست ‏خورد، اما تاریخ،هرگز شكستى را سراغ ندارد كه مثل خون حسین‏«ع‏»به‏ نفع شكست ‏خوردگان تمام شده باشد .خون حسین، انقلاب پسر زبیر و خروج‏ مختار و نهضتهاى دیگر را در پى داشت، تا آنجا كه حكومت اموى ساقط شد ونداى خونخواهى حسین، فریادى شد كه آن تختها و حكومتها را به لرزه درآورد.

آنطون بارا (مسیحى) :



اگر حسین از آن ما بود، در هر سرزمینى براى او بیرقى برمى ‏افراشتیم و در هر روستایى براى او منبرى بر پا مى‏ نمودیم و مردم را با نام ‏حسین به مسیحیت فرا مى‏ خواندیم.

گیبون (مورخ انگلیسى) :

با آنكه مدتى از واقعه كربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه ‏هم وطن نیستیم، مع ذلك مشقات و مشكلاتى كه حضرت حسین‏«ع‏»تحمل‏ نموده، احساسات سنگین دل‏ترین خواننده را برمى ‏انگیزد، چندان كه یك نو‏عطوفت و مهربانى نسبت به آن حضرت در خود مى ‏یابد.
(داستان حسینى) عشق آزادگان را به ‏فداكارى در راه خدا بر مى‏انگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمارمى‏ آورد، چندان كه براى شتاب به قربانگاه، بر یكدیگر پیشى جویند

نیكلسون (خاورشناس معروف) :

بنى امیه، سركش و مستبد بودند، قوانین اسلامى را نادیده انگاشتند و مسلمین را خوار نمودند... و چون تاریخ را بررسى كنیم، گوید:

دین بر ضد فرمانفرمایى تشریفاتى قیام كرد و حكومت دینى در مقابل امپراتورى ‏ایستادگى نمود. بنابراین، تاریخ از روى انصاف حكم مى ‏كند كه خون حسین‏«ع‏»به ‏گردن بنى امیه است.

سرپرسى سایكس(خاور شناس انگلیسى) :



حقیقتا آن شجاعت و دلاورى كه این عده‏ قلیل از خود بروز دادند، به درجه ‏اى بوده است كه در تمام این قرون متمادى هركسى كه آن را شنید، بى اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود.این یك مشت مردم ‏دلیر غیرتمند، مانند مدافعان ترموپیل، نامى بلند غیر قابل زوال براى خود تا ابدباقى گذاشتند.

تاملاس توندون (هندو،رئیس سابق كنگره ملى هندوستان) :

این فداكاریهاى عالى از قبیل ‏شهادت امام حسین‏«ع‏»، سطح فكر بشریت را ارتقا بخشیده است و خاطره آن ‏شایسته است همیشه باقى بماند و یادآورى شود. محمد زغلول پاشا (در مصر، در تكیه ایرانیان) : حسین‏«ع‏» در این كار،به واجب دینى وسیاسى خود قیام كرده و اینگونه مجالس عزادارى، روح شهامت را در مردم ‏پرورش مى ‏دهد و مایه قوت اراده آنها در راه حق و حقیقت مى ‏گردد.

عبد الرحمان شرقاوى (نویسنده مصرى) :



حسین‏«ع‏»، شهید راه دین و آزادگى است.نه‏ تنها شیعه باید به نام حسین ببالد، بلكه تمام آزاد مردان دنیا باید به این نام شریف ‏افتخار كنند.

طه حسین (دانشمند و ادیب مصرى) :



حسین‏«ع‏» براى به دست آوردن فرصت و ازسرگرفتن جهاد و دنبال كردن از جایى كه پدرش رها كرده بود، در آتش شوق ‏مى ‏سوخت.او زبان را درباره معاویه و عمالش آزاد كرد، تا به حدى كه معاویه ‏تهدیدش نمود.اما حسین، حزب خود را وادار كرد كه در طرفدارى حق سختگیر باشند.

عبد الحمید جودة السحار (نویسنده مصرى) :

حسین‏«ع‏» نمى ‏توانست با یزید بیعت كند و به حكومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت، بر فسق و فجورصحه مى ‏گذاشت ‏و اركان ظلم و طغیان را محكم مى ‏كرد و بر فرمانروایى باطل تمكین مى ‏نمود.امام ‏حسین به این كارها راضى نمى‏ شد،گر چه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود ویارانش كشته شوند.

علامه طنطاوى (دانشمند و فیلسوف مصرى) :

(داستان حسینى) عشق آزادگان را به‏ فداكارى در راه خدا بر مى ‏انگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمارمى ‏آورد، چندان كه براى شتاب به قربانگاه، بر یكدیگر پیشى جویند.

العبیدى (مفتى موصل) :

فاجعه كربلا در تاریخ بشر نادره‏اى است،همچنان كه مسببین ‏آن نیز نادره‏اند...حسین بن على‏«ع‏»سنت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنابر فرمان خداوند در قرآن به زبان پيغمبراكرم وظیفه خویش دید و از اقدام به آن ‏تسامحى نورزید.هستى خود را در آن قربانگاه بزرگ فدا كرد و بدین سبب نزد پروردگار،«سرور شهیدان‏» محسوب شد و در تاریخ ایام،«پیشواى اصلاح طلبان‏» به شمار رفت.آرى،به آنچه خواسته بود و بلكه برتر از آن،كامیاب گردید.