۱۳۹۷ خرداد ۷, دوشنبه

گفتگو با دوست ـ دیدار ششم


خدایا کمکم کن خود خویشتن باشم هنگام که می‌خواهم به لباسی درآیم که پسند روز است و به خود متوجه کننده «آن‌چنان نگاهها».

خدایا مرا از این تمایل شرک آلود برهان از آن که بخواهم چشمانی بهت‌آمیز مرا بنگرند و نفرین و آفرینهای نظاره‌گران مرا از خویش بدر برد و تو را از یاد برم.

خدایا مرا دست بگیر آنجا که می‌خواهم حرفی بزنم که فکر می‌کنم حقیقت نیست و تنها برای جلب رضایت غیر بر زبان می‌رانم؛ و برای آن که بی‌اعتنایی خیل تماشا را به خود نخرم، آنی را می‌گویم که چرب‌زبانان گربز، برای بازارگرمی و جلب توجه، بر زبان می‌رانند.

خدایا مرا نگاه دارنده باش از به خود فرو رفتنهای کسالت‌بار و به خود وانهادگی‌های بی‌چشم‌انداز نجات و لحظه‌هایی که در آن جز منافع کوتاه نظرانه مرا تسخیر نمی‌کند؛ نیز، از سقف‌های کوتاه و پنجره‌های کدر.

خدایا!

سپاسگذار توأم که درد را به من بخشیدی‌، که اشک را و احساس را و قلب را و زیباترین ودیعه خلقت (عشق) را؛آه!... و قلم را [برای نگاشتن انسانی‌ترین تمنای وجود، برای نگارش عشق، برای اندکی ادای دین به بی‌کرانگی‌های نانبشته  تو...].

مهیمنا!

به جستجوی تو گام می‌زنم؛ اگر که می‌زنم. به عشق تو قلبم در تلاطم است؛ اگر که هست. به شوق تو پاکترین هوای شبانه کوهستان را می‌نوشم؛ اگر که می‌نوشم. به یاد تو هر چیز را از یاد می‌برم؛ اگر که می‌برم.

خدایا! خدایا! خدایا!

زیباترین فصل زندگانی من بر گرده خاک‌، رنجهایی است که تو به من بخشیده‌یی، رنجهایی برای رهایی خلقت، برای چنگ در چنگ شدن با بوزینگانی نشسته بر منابر ریا و تحمیق. در بلاخیز این لجه موجاموج، با سفینه  شکسته این قلب، مرا با سودای تو سوزهاست. تو را به‌خاطر تمام رنجهای بی‌پایان سپاس‌مندم. زیباترین اعتراف من به زیبایی‌های ناسروده تو، جز این نمی‌تواند باشد؛ جز این نباید باشد.

***

آه!... چگونه بگویم نیستی؟! آنگاه که شاخه به شاخه‌ی، درختان سبزینه‌پوش نیمه‌شبگاهان، انعکاس رازآمیز هزاران دست تمنا بسوی توست، و ستارگان در هیجانی بی‌پایان تو را سوسو می‌زنند.

گفتگو با دوست ـ دیدار پنجم


جان پرورا! عشق‌آفرینا، نفس‌بخشا!

چگونه بگویم نیستی؟! وقتی نادرترین عطر مدهوش‌ساز حضورت، پهنای درندشت آسمانها و زمین را فراگرفته و هر ذره چرخان، با اشتیاقی سوزان، درسماع عارفانه، برای تو و به سوی توست.

چگونه بگویم نیستی؟! آنگاه که شاخه به شاخه، درختان سبزینه‌پوش نیمه‌شبگاهان، انعکاس رازآمیز هزاران دست تمنا بسوی توست، و ستارگان در هیجانی بی‌پایان تو را سوسومی‌زنند.

چگونه بگویم‌، چگونه بگویم‌، نیستی؟! وقتی سلولهایم در کششی سیری‌ناپذیر، سرود تو را می‌خوانند و نگاهم در پساپشت آیه‌های زمینی، تو را می‌جوید و در آینه‌ها جز تلالوء حضور تو را نمی‌بینم؛ حتی وقتی پلک می‌بندم‌، تو هستی. اگر زبانم به انکار تو برخیزد‌، اشکهایم را چه می‌توانم کرد؛ اشکهایی که ترجمان نارسای دل عاشق من هستند.

ای دوست! نزدیکتر از من به من. با هر تپش‌ این قلب ناسیراب، تو را احساس می‌کنم‌، این گفته من نیست‌، تو خود این حقیقت را به زیباترین بیان سروده‌یی:

نحن اقرب الیه من حبل الورید

چگونه و با کدام واژه ممنوع، با کدام نهیب «بس‌کن!» شعله‌های سرکش قلبم را خاموش کنم؟! وقتی تو آن را به ترنم در آورده‌یی. چگونه بگویم‌، نمی‌بینمت؟ وقتی با هزار چشم تو را می‌نگرم؛ با بیشمار چشم مرا می‌نگری.

خدایا! اعتراف می‌کنم؛ و به این اعتراف می‌بالم: تو را دیده‌ام که گاهگاه در خلوت گریسته‌یی؛ آنگاه که تازیانه‌یی خون‌آلود به‌نام عاشقانه مهرآورترین پیامبر تو، استخوانی ترد را شیار می‌زد و آیه‌های قرآن تو را در آن می‌کاشت.

می‌دانم کفرورزی به خدای جلادان عین ایمان است.
برنمی‌تابم نام تو را از زبان فریسیان بشنوم؛ و بسیار می‌شنوم.
نمی‌خواهم نام تو را بر دشنه‌های خونچکان‌، حک گشته ببینم‌.

***

ای ناموسِ هستی! «هست»ی. می‌دانم، می‌بینمت؛ حتی اگر در ظرفیت ناچیز چشمان خاکی من نگنجی؛ و نمی‌گنجی.

شبانه که زمزمه سکوت جاری است‌، آسمان افتاده بر شانه خاک و آب، آبستن پچ پچ‌های سیمابی ماه است و سایه پرندگان به خواب رفته در آب‌، آرامش را جار می‌زند‌، و ستارگان بر شانه بالابلندترین درختان می‌درخشند... تو هستی. حتی اگر نبینمت.

۱۳۹۷ خرداد ۵, شنبه

سرچشمه خروش


در ستیغ کوه، در بلند ابر، در همه وسعت صحرا، بشنوم خروشتان، بشنوم خروشتان، بشنوم خروشتان

در درخش برق، در خروش رعد، در همه آبی دریا، بشنوم خروشتان، بشنوم خروشتان، بشنوم خروشتان

هنوز هم صدای این خروش رو می‌شنویم. خروشی که نه فقط در ستیغ کوه و بلند ابر و وسعت صحرا بلکه در کوچه‌ها و خیابونهای شهر هم به گوش میرسه. خروشی که سرچشمه‌ی اون حنجره‌ی تمام دلدادگان آزادی ایران‌زمینه!

حالا میخوایم برگردیم به سرچشمه صدا... میخوایم بریم از بنیانگذاران سازمانی بگیم که بیش از نیم قرنه برای آزادی مبارزه می‌کنه.

از محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، اصغر بدیع‌زادگان و یاران اونها رسول مشکین‌فام و محمود عسگری‌زاده. همون باغبانهای فروتنی که در آستانه بهار، جاودانه شدن و خون پاکشون رو به شکوفه‌های باغ بخشیدن. اونها مصادیق گویا و روشنی هستند از حیات و بقای انسانهایی که در آوردگاه پرخروش مبارزه... مرگ رو به زانو در آوردن و زندگی رو در گورستان خاموش انسانها زنده کردن.

”ما نبردی سهمگین در پیش داریم، نبردی درازمدت؛ و افتخار می‌کنیم که با نثار جان بی‌ارزشمان سربازی ساده باشیم که سهمی بس کوچک از این وظیفه‌ٔ مهم را به‌عهده گرفته‌ایم و با خون ناچیزمان جوانه‌ٔ انقلاب را بارور ساخته‌ایم. موفقیت و پیروزی از آن ماست...“ این خروش سهمگین همون قهرمانانه که هم‌چنان در گوش تاریخ طنین‌اندازه. رهبرانی که خود آغازگر فدا بودند و بن‌بستهای تاریخ را با رمز فدا گشودند.

این‌جا خواهان دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند. مردانی که هیون را رام می‌کنند و بر رودخانه‌ها ظفر می‌یابند. مردانی که استخوانهاشان به صدا درمی‌آید و با دهان پر از خورشید و چخماق می‌خوانند.

خدا، اسلام را به‌خاطر انسان فرستاد!


سال 1342 بر سر میز غذا، در مرکز توپخانه در اصفهان، مرحوم محمد حنیف‌نژاد در پاسخ به یکی از دوستان گفت: «خدا اسلام را به‌خاطر انسان فرستاد، نه انسان را برای اسلام». این حرف حنیف‌نژاد که برای همهٴ ما جدید بود ما را به فکر فروبرد و بحث ادامه داری را بین پرسنل وظیفه در پادگان باعث شد. بالاخره ضداطلاعات پادگان او و تنی چند از دوستان را برای بازجویی احضار کرد. سرگرد ضداطلاعات از ما پرسید: «سرکار دانشجو محمد با ما و تیمسار پدرکشتگی که نداری که در محل پادگان از این حرفها می‌زنی؟» مرحوم حنیف‌نژاد با تبسمی که خیلی گیرا بود آرام گفت: «با شما و امثال شما پدرکشتگی دارم و داریم». سرگرد ضداطلاعات که اصلاً انتظار چنین جوابی را نداشت، از فرط نگرانی چیزی نمانده بود سکته کند. من با ملایمت گفتم «حضرت مسیح ما هم فرموده است که شریعت برای انسانها آمده، نه انسان برای شریعت». بقیهٴ دوستان هم، همه با هم گفته این فرزند شجاع و بسیار گرانقدر خلق ایران را تکرار کردند که بله محمدآقا درست می‌گوید.

سرگرد ضداطلاعات در حالی که به‌شدت دستپاچه شده بود، ما را روانهٴ کلاس درس نظامی کرد و گفت: «خدا آخر و عاقبت شما را به خیر کند و ما را هم از دست شما نجات بدهد». جالب این بود که فردای آن روز رئیس ضداطلاعات عوض شد و پست آن سرگرد را یک سرهنگ دوم اشغال کرد.

1)
نویسندهٴ این خاطره، آقای نابو، یکی از هموطنان مسیحی است که در دوران خدمت نظام وظیفه با محمد حنیف‌نژاد، بنیانگذار کبیر سازمان مجاهدین در یک یکان بوده است. ایشان ضمن ارسال چند عکس یادگاری از حنیف کبیر، خاطره‌یی را که در همین صفحه ملاحظه کردید برای سازمان مجاهدین خلق ارسال کرده‌اند.

محمد حنیف‌نژاد؛ معنای فدا


محمد حنیف‌نژاد، متولد سال ۱۳۱۸ هجری شمسی در تبریز، فارغ‌التحصیل رشته مهندسی ماشین‌آلات کشاورزی در سال ۱۳۴۲، عضو فعال نهضت آزادی و مسئول انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده کشاورزی کرج، جوانی پرشور و درعین‌حال جستجوگر، آشنایی با دردهای اجتماعی او را به فکر درمان انداخت. پیش از رفراندوم قلابی شاه در سال ۱۳۴۱ از طرف ساواک دستگیر شد و مدت ۷ماه در زندان قزل‌قلعه و قصر حبس کشید. در زندان قزل‌قلعه با پدر طالقانی آشنا شد. از لحظه‌ٔ پاگذاشتن در عرصه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی تا مقطع تاریخی سال ۴۴، همواره با سؤالی دشوار پنجه در پنجه بود. راه برون‌رفت از بن‌بست چیست؟ چه باید کرد؟ در جریان مطالعاتش از مبارزات آزادی‌خواهانه مردم ایران به این نتیجه رسید که برای درک قوانین مبارزه باید در جریان آن شرکت کرد. برای رهبری مبارزه، نمیشه از حاشیه دستور داد. تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران، پاسخ به ضرورتی بود که حنیف‌نژاد و یارانش به اون رسیده بودن. محمد حنیف‌نژاد، نماد و مظهری از تبلور عقیده و ذوب در اندیشه و مکتب بود. یارانش درخشش و تشعشع اون ایدئولوژی و اون اندیشه ناب رو در سیمای محمد میدیدن. صفت برجسته محمد حنیف‌نژاد آمادگی برای پرداخت همه چیز و فدا و گذشت از ارزنده‌ترین چیزها به‌خاطر آرمانش بود. یک لحظه مجاهد شهید محمد حنیف‌نژاد رو در زندانهای دیکتاتوری شاه تصور کنید. با دستهایی بسته و بدنی مجروح. یک طرف مسئولیت سنگینِ رهبریِ سازمانی نوپا، یک طرف دستگیری کادرها و ضربه‌ی سنگینِ ساواک، یک طرف شکنجه‌های توانفرسا، یک طرف امید و اعتماد خلق. یک طرف کارهای نکرده و آرزوهای بیشمار. درست در چنین شرایطی بود که ساواک ۳شرط رو روی میز محمدآقا گذاشت. ۳شرطی که حیاتش در گروِ قبول کردن اونها بود. مارکسیستها رو محکوم کن! مبارزه مسلحانه رو محکوم کن! بگو سازمانت وابسته به عراقه و از عراق دستور می‌گیره. نقطه، نقطه‌ٔ انتخاب بود. آری یا نه؟ بگو آره! بذار زنده بمونی. تو باید باشی تا نهال نوپای سازمان ریشه بگیره. تو باید زنده بمونی نه برای خودت. برای حفاظت از همین سازمان. برای تضمین ادامه همین مسیر. باید بمونی تا بتونی این ضربه رو جبران کنی. هنوز خیلی کارها داری. چه اشکال داره که این شروط رو بپذیری؟ قبول کن. این چیزا تو تاکتیک پذیرفته اس.

حنیف بنیانگذار، حسرت گفتنِ آری رو بر دلِ جلادهای ساواک گذاشت و تسلیم وسوسه‌های ذلت‌بار نشد. گفت نه! و با اون نه تاریخی، بقایِ سازمانش رو تضمین کرد. ضد نابودی! این است معنای تحت‌اللفظی کلمه‌ی فدا!

۱۳۹۷ خرداد ۲, چهارشنبه

گفتگو با دوست ـ دیدار سوم


خدایا!
در سومین روز ماه ضیافت عشق، در حالی دستانمان را به سوی تو می‌افرازیم که مردم کازرون، سوگوار شهیدان‌اند و دقیقه‌هایشان، حاصل ضرب آتش و خون. چگونه بگوییم قلبمان از رنج جراحت کولبران خالی‌دست و غارت‌شدگان بیتوته نشسته بر در بنگاههای چپاول این حاکمیت، مجروح نیست. چگونه می‌توان افطار کرد وقتی چشمان مادران ایران در پشت درهای بسته زندان کاسه اشک است؟!

خدایا!‌
ایران زمین، این کشور زیبای عاشق آزادی، اکنون گرفتار مهیب‌ترین استبداد دینی است. نیک می‌دانی که مردم به جان آمده ایران دشوارترین دوره تاریخی خویش را سپری می‌سازند. ای که انسان را مختار، مسئول و انتخابگر آفریدی و خواستی!‌ این میهن و ملت بزرگ را بیش از این در اسارت مپسند!‌

دیکتاتوری ولایت فقیه این برزگترین ابتلای ایران و ایرانی را، با دستان مقتدر مجاهدان آزادی و اراده‌های به‌پاخاسته جوانان شورشی نیست و نابود کن!

بارخدایا!
فرشته خجسته رخسار آزادی را، در رنگین‌کمانی از شادمانی به افق شب گرفته ایران بازآر!‌
سرزمین سوخته و غارت شده ما را، با بارانی از آرزوهای خیر و برکت‌های پنهان آبیاری کن!
اعتماد‌های مجروح را با بالهای شهیدان مرهم بنه! و خنده‌های گریخته را بر لبان داغمه بسته کودکان جاری ساز!
بارخدایا!
می‌دانیم که خانه بی‌پیرایه و آرایه تو در اعماق دلهای شکسته و بغض‌های نباریده است. به حرمت اشکهای پنهان، بیش از این مپسند! مپسند!‌ مپسند که ناامنی کنج خیابان، خانه دخترکان محروم خیابانی باشد.
خدایا!
تو همانی که در قلب مهربان مسیح، سنگسار زنی را به نام دین در ذمه دین‌فروشان برنتافتی؛ و همانی که محمد، پیامبر رحمت و عشق را بین شیون بی‌پناه مادران نوزاد به بر و زنده به گورکنندگان متعصب، حائل ساختی و بر سرشان نهیب زدی:‌ «به کدامین گناه؟!».

آه!‌ چه عصمت‌های بی‌گناه که به نام دین تو به غارت نرفت و چه چهره‌های معصوم که به بهانه شرع، اسیدپاشی نشد... پس ای حامی حامیان محرومان!‌ به حق اشکهای لرزان دخترکانی که به جبر بر کف خیابان کشیده شدند، منبر و محراب ریایی را بر سر فریسیان عمامه به‌سر خراب و خراب‌تر گردان!‌

و آنان را که با همه چیز خود به این مهم همت گذاشته‌اند در نیل به این هدف یاری کن.
ای تغییر دهنده ادوار!
ای بیدارترین بیدار!
حال خلق ایران را دیگر گردان!‌ دیگربار

گفتگو با دوست ـ دیدار دوم


پروردگارا!

خلوت‌های نیاغشته را فراگردآوردم تا ازدحام‌های گمگشتگی‌آور را بتارانم و تمام گوشه‌های پراکنده احساسم را در یک لحظه توجه به تو خلاصه کنم. آمده‌ام تا تمام از آن تو باشم. نیازها را جار زده‌ام تا دستانم را فواره نیاز کنم و تمام نیازمندیها را در یک نیاز نیازمند به سوی تو که سوی بی‌سویی است بخروشم. کیست که یک آن تو را دریابد و تمام خواسته‌اش از تو، خود تو نباشد.

خالقا!
تو مرا از خمیره خویش آفریدی و از ناب‌ترین خویشتن خویش در من دمیدی. تو مرا خواستی که آنچه در تمام هستی یافت نمی‌شد، آن باشم و آن گمشده آبی چیزی نبود جز عشق و التزامات این عشق. [آن که تنها یک لحظه عاشق شده باشد، می‌داند معنی این حرف چیست]. وقتی با حیرت‌زدگی در این سخنان تو دیده می‌دوانم، مسئولیتی عظیم طاقت مرا طاق می‌کند و در کالبد خاکی خویش نمی‌توانم گنجید.

چه عاشقانه سروده‌یی این کلمات عاشق را:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ...

چه امانتی! چه امانتی!‌ به من ارزانی داشته‌یی که کهکشانهای سرسام‌آور آسمانهای تو در تو، نادیده‌های اعماق خاک، کوههای سرکشیده به جوزا و آنچه بین آسمان و زمین، از برداشتنش تن زدند و هراسی شگفت در برگرفت‌شان و تنها من پذیرفتم... نه! نه! سخن درست این است: «تو، تنها مرا لایق آن دانستی».

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی
پس مانده بدم از همه پیشم کردی
چه زیبا! که کسی انگشت‌نمای عشق تو باشد. کدام افتخار از این برتر که گفتی که «نشانم کردی»
چه امانتی!‌ چه امانتی!‌ چه امانت با منتی! این منت بزرگ، این منت زیبا، را این «من» اندک این «من» خالی، چگونه می‌تواند بی‌تو پاسخ گفت و از عهده برآمد!؟ ‌
پس ای عشق مطلق، ای مطلق عشق!
مرا در پاسخ به این عظیم‌ترین ودیعه خویش توانی از جنس نثار ارزانی دار! مرا لحظهی به خود وامگذار! و از آنچه که هستم به آنچه که باید باشم راهنمون باش!‌

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

گفتگو با دوست ـ دیدار اول


ای منتهای آرزو!‌

ماهها را ورق زدم و در جستار ماهی بودم که ماه تو باشد. روزمره‌گی را نزیستم تا عبور بی‌هدف روزها مرا به کام بیهودگی نبرد. هوشیار بودم تا به ماهی رسم که تو آن را از آن خویش و آن من قرار داده‌یی. خواب‌ها را تکاندم. آب‌ها را با وسوسه‌های به خود فراخواننده آنها به کناری نهادم. گرده معطر نان را بدرود گفتم و با هر طلبیدنی وداع کردم زیرا تو مرا خواسته بودی که بی‌هیچ طلب گام به آستان رمضانت بنهم.

پروردگارا!

تشنگی‌ها را گزیدم و گرسنگی‌ها را؛ تا در حضور زیبای سخاوت تو، تشنه‌ترین باشم و گرسنه‌ترین. اینک من تشنه چشمی هستم که به دیدار تو روشن باشد و گرسنه عشقی که تو را طواف کرده باشد.

ای معشوق هر چه عشق!

مرا جرعه‌یی از کرامت عشق ببخش! آن جرعه خجسته بی‌قرارساز. آن که هر که بنوشدش، در بخشیدن تا قطره آخر خود، به عشق‌ها و آ‌رمانهای بزرگ، کرانه و پایان نخواهد شناخت.

ای سرچشمه افزونی!‌

کاسه کاستی‌هایم را به دست گرفته‌ام تا آن دارایی را طلب کنم که آبروی دارایی است.

تقصیرها، دریغ‌کردن‌ها، منت گذاریها را پیوسته در منظر نگاه من نگاهدار تا اندک کرده‌هایم مرا نرباید.

قامت قیامتا!‌

در این ماه قیام کرده‌ام. مگر نه این‌که گفته‌اند دیدارت به قیامت است؟ من تمام قامت به قیام برخاسته‌ام؛ برای دیدار قامت هیبت تو.

ای پناه رنج‌کشیدگان! ای مطلق آزادی!

میهن به بند کشیده مرا از این قیام نصیبی بخش. مرا تمام مدت در قیام نگهدار تا رنج گرسنگان را پرچم قیام خویش سازم. دردهای کوچک خود را در نگاهم کوچکتر کن تا به درد بزرگ ملت خود بیندیشم. کاری کن که ماه محبوب تو را به ماه قیام به وظایف خطیر تبدیل کنم و این تمام همت من باشد.

***

رمضان، ماه تکاندن غبار عادت از مسیر تماشا


رمضان ماه وقوف است، ماه درنگ در چرا خلقت انسان و هستی.

رمضان ماه شب بیداری است. ماه بکرترین شیری سحر را نگریستن؛ هم چشم با ستارگان بامدادی، ماه اشراق، ماه دریافتنِ نادریافته‌هایی که هماره نمی‌توان در ماههای معمول دریافت. ماه نظر بستنهای شگفت به ناشناخته‌های آسمان و تشخیص هیأت صورت فلکی‌ها، در خرمن انبوه زمردهای سپید. پی بردن از پوسته‌ها و ظواهر به کنه وجود، کرنشی حیرت‌انگیز در برابر خضوعِ لایتناهی و اعترافی آگاه به شعور جاری در جهان فراسو و فراسر.

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ / الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَ عَلَیَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ [آل عمران 191-190]

آه!... و ماه دوستی با حس خداجویی در روح.

***
در رمضان «چشم‌ها را باید شست»، انسان، حیات و تاریخ را «جور دیگر باید دید». آری، «غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست». رمضان آمده است تا آن را بتکاند.

رمضان «فرصت سبز حیات است» تا آن را دریابی و از نشستن «لعاب مهتاب روی رفتارت» در لذتی شگفت غرقه شوی و آن چنان حیات را بنگری که گویی بر نخستین سپیده‌ی خلقت چشم گشوده‌یی.

رمضان ماه بازگشت است؛ بازگشت به کودکانه‌های روح انسان، به روز الست؛ آنگاه که خدا از انسان پیمان گرفت.

وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی شَهِدْنَا [اعراف 172]

رمضان ماه شنا کردن در اصل و نوشیدن از چشمه‌های ناننوشیده‌ی آغازناهاست.

آیا این است معنی فطر و بازگشت به خویشتن خویش؟
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا [روم 31]

رمضان در آوارِ هر دم شتاب یابنده‌ی روزمرگی‌های غبارآلود، سرپناهی از «درنگ» است تا در خویش و هستی و تاریخ نگاهی دوباره ببندی، راه توشه برگیری و به راه بشتابی.

کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون [نور 61]

رمضان در پوچ‌زارِ سرسام‌آورِ چرخه‌ی تکراری زندگی، طرح سوالی است از جنس شروع. ایستادنی آگاهانه و چرخیدنی برخلاف عادت؛ شکستن بن‌بست‌های غریزی، سر به درآوردنی نیلوفر وار از مرداب و آویختن به شعور خورشید.

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ ؟ [تکویر 62]
رمضان عرفان است، فلسفه است، هنر است، رمضان جنگ است، جنگی خونین میان دو انسان در یک جسم. بین دو تمایل در یک روح، بین کهنه و نو در یک بودن.

وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا / فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا [شمس 8-7]

***
رمضان و ماه، دو یار غارند، دو همیار، همپو و هم سرشت. تا پیش از فراز آمدن رمضان، بندرت کسی از زمینیان را به ماه التفاتی هست؛ مگر شاعران و منجمان.

ماه قمری برخلاف خورشید، به‌صورتی گسست ناپذیر، یک دگردیسی ماهانه را طی می‌کند. گاه بشکل داس است یا هلال پاره‌یی نقره‌یی، یا بگونه‌ی خردک جدا شده‌یی از ناخن دست، چون چند شبی از حیاتش می‌گذرد ناگهان بر گوشه‌ی افق مانند زرین بلمی واژگون می‌نماید. پرتر که شد، از بلم به کاسه‌یی سیمین تبدیل می‌شود؛ لبالب از سیمابی رازآمیز و مستی پراکن. اگر در آن دیده ببندی هم‌چنان که جام می‌نماید می‌تواند نیمرخ اندیشناک انسانی نیز باشد. ماه وقتی کامل شود، قلب شاعران را نیز کامل می‌کند. چه کسی می‌داند تاکنون چند میلیارد نگاه مشتاق و زیبایی جستار انسانی در ماه زندانی شده است؟

ماه کامل را ماه بدر یا ماه چهارده نیز گفته‌اند. در این حالت ماه به چهره‌ی انسان نزدیک‌تر است. هر کس در پرتو برفی و اسرارناک آن، مطلوب و دلخواه خود را می‌بیند.

بیشترین توجه به ماه، در رمضان است. تا قبل از رمضان، کمتر کسی شکفتن و پژمردن به ظاهر تکراری ماه را می‌نگرد. در یازده ماه از سال، ماه، آواره‌ی غریب آشنای شبگرد آسمان است و زمین را در جستجوی رازآشنایی وجب به وجب می‌کاود. از نخستین روز رمضان، این معادله برعکس می‌شود، به جای این‌که ماه برای یافتن همصحبتی به زمین بنگرد این زمینیان هستند که به‌صورت متمادی دستها را سایبان چشم می‌کنند و ماه را می‌نگرند. با آمدن رمضان ماه عزیز می‌شود. مردم با آن که از جزئی‌ترین تحول ماه باخبرند با این حال پیوسته از هم می‌پرسند چندم ماه است؟ گویی در این کنجکاوی از پیش معلوم، لذتی نهفته است.

هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاء وَالْقَمَرَ نُوراً وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ [یونس 5]

وقتی صحبت از عید فطر است همه ماه‌شناس و خبره‌ی ماه می‌شوند و برای دیدنش از هم سبقت می‌گیرند.

ماه، این‌گونه در رمضان عزیز و دوست داشتنی می‌شود. البته رمضان خیلی از چیزهای دیگر را نیز عزیز می‌کند؛ مانند عبورِ خوشگوار آب از سیبک خشک گلو. احساس خوشایندی که آب در این عبور به جای می‌گذارد تجربه‌ی مشترک تمامی انسانهاست. این احساس آنگاه خوشایند‌تر می‌شود که تشنگی با تیغ‌های سوزانش تمام روز تو را از درون خراشیده و نمک‌سود کرده باشد. در این حال تمنای تو آن است که وقتی به آب رسی یک دریا از آن را لاجرعه سرکشی، حال آن که نیاز تو چند مشت بیش نیست. این رمضان است که آب را در احساس نیازمند تو، بر مسند خدایگانان نشانده است. طبع شاعرانه‌ی مولانا چه خوب این حقیقت را به پیمانه‌ی کلام ریخته است:
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست.
بی‌گمان در گوش تشنگی، خاطرنوازترین صدا، صدای خنده‌ی آب است.

رمضان البته چیزهای دیگری را نیز عزیز می‌کند؛ بوی گرده‌ی معطر نان.

نان به مذاق آن که نمی‌تواند به آن لب بزند خوشگوارتر است.

رمضان اگر ‌چه به ظاهر آب و نان را از آدمی می‌ستاند ولی آنها را غبار می‌تکاند و به‌مثابه‌ی دو نعمت بزرگ در مداری نوین و تکاملی به آدمی می‌بخشد. بنابراین رمضان نخوردن و ننوشیدن نیست. نوشیدنی ناسیراب‌وار از آبشارها و چشمه‌های زلال‌جوش در ژرف‌ترین قلمرو روح و جان آدمی است.

***
اما رمضان فراتر از رمضان بودن، یادآورد وصل است. وصل همان رازآشنا دوستی که نزدیکتر از ما به ماست «او» یی که جز او نیست. او که تمام‌وقت پشت در قلب ما، در خلوتجایی بین ما و قلب ما، با نگاهی از تمنا و اشتیاق فالگوش ایستاده است تا کی سرانگشتان مرددمان کوبه را بنوازد و بر در دق‌الباب کند. او همیشه هست. ما همیشه نیستیم. او آماده است تا در بگشاید، ماییم که قفلی بر قفل می‌آویزیم و لحظة دیدار را خست می‌ورزیم.

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ [انفال 24]

نه، خمیر معنا از لاوک کلام سر می‌رود و واژه‌ها بی‌روح‌اند.

او هست. او نزدیکتر از نزدیکترین نزدیکی است. او خود خود نزدیک است. «أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِید». پیوسته با خود زمزمه می‌کند:
«آیا می‌شود آفریده‌ی من مرا فرابخواند، تا سوار بر مرکبی بادپا از شوق‌آمیزترین اشتیاق‌ها او را اجابت نمایم؟».

عشق او به آفریدگانش یکسویه و بی‌چشمداشت است.
وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیب أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ [بقره 186]

...
سرانجام، رمضان، ماه کلان تصمیم‌های سرنوشت‌ساز است؛ ماه رقم خوردن تقدیر.

رمضان حامل شبی شگفت‌انگیز است و سپیده‌دمی متبرک. شبی و سپیده‌یی ارجمندتر از هزار ماه (عمر متوسط یک انسان). شبی برای دوباره تولد، شبی برای هزار باره قیام، شبی برای هماره طلوع، شبی برای همیشه شروع.

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ / وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ / لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْر مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ / تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ / سَلَام هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ [سورهٴ قدر]

***
برخیزیم، «رمضان» آمد، با شولایی از خاکستر «شعبان» بر دوش، کوزه‌یی گلین در دست، پر از زمزمه‌ی تازه‌ی آب، در بگشاییمش با دستی از جنس نیاز.

ع. طارق.