۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه

بالا گرفتن جنگ انتخابات و بحرانهای گریبانگیر هر دو باند حاکم


هر چه به موعد برگزاری نمایش انتخابات یازدهمین دوره ریاست‌جمهوری نظام ولایت‌فقیه (در 29اردیبهشت 96) نزدیک می‌شویم، شعله‌های جنگ دو باند بر سر آن بالاتر می‌گیرد. در حال حاضر طرفین از نثار سنگین‌ترین اتهامات علیه همدیگر فروگذار نمی‌کنند و حتی به لفظ نیز خواستار اعدام طرف مقابل می‌شوند. نگاهی به برخی تک و پاتکهای دو باند در حال حاضر، می‌تواند تصویری از شدت و عمق این جنگ باندی به دست دهد:
«اراده‌یی که هاشمی را رد کرد دنبال حذف روحانی است» (1)
رفسنجانی: «کسانی به بهانه دفاع از اسلام باعث افزایش اختلاف می‌شوند خیانت می‌کنند». (2)
پاسدار سعید قاسمی از سرکردگان لباس شخصیهای خامنه‌ای، ضمن تأکید بر این‌که ظریف باید جلو دوربین و نه در مجلس، «غلط‌نامه» بخواند، گفت: «نابودی منافقین جدید (باند رفسنجانی روحانی) چه 4ماه دیگر باشد و چه 4سال و 4ماه دیگر قطعاً پایان آن کوبیدن میخ بر تابوتهای پوسیده لیبرال دموکراسی نوین در ایران اسلامی‌خواهد بود…» (3)
آخوند یزدی رئیس جامعه مدرسین حوزه قم: «منشور شهروندی نه طرح بوده نه لایحه، بلکه تبلیغات انتخاباتی و از نظر قانون، خلاف است». (4)
سخنرانی معاون حسن روحانی در نماز جمعه یزد به جنجال کشیده شد و منتفی گردید و «نمازگزاران» شعارهایی تند علیه دولت روحانی و حسینعلی امیری سر دادند. (5)
جا دارد یک بار دیگر بر این موضوع یا این تناقض که در وهله اول ممکن است به برخی اذهان متبادر شود، تأمل کنیم که چرا مقاومت ایران جنگی را که طرفین آن این چنین تا مرز حذف فیزیکی یکدیگر پیش می‌روند، نمایش می‌خواند؟ آیا منظور این است که جنگ و جدال درون باندها، نمایشی و به‌اصطلاح زرگری است؟!

نخست باید بین دو مفهوم تمایز و تفکیک قائل شد؛ یکی انتخابات به‌معنی رایج در نظامهای حکومتی دموکراتیک است که در آن مردم پای صندوقهای رأی‌گیری می‌روند تا مدیران جامعه در سطوح مختلف را برای مدت زمانی مشخص انتخاب کنند. دیگری آن چیزی است که در رژیم تحت عنوان انتخابات جریان دارد. آن چه رژیم نام انتخابات بر آن می‌گذارد یک نمایش و ظاهرسازی سخیف و تقلید کاریکاتوری از جانب یک استبداد سیاه قرون‌وسطایی به نام «ولایت مطلقه ولایت‌فقیه» از ساز و کار مربوط به یک حکومت امروزی است. در نمایشهای انتخاباتی رژیم مردم جز سیاهی لشکر و رویه و نمایی از این جنگ قدرت نیستند. علت بروز بحرانهایی که رژیم را گاه تا لبه پرتگاه سقوط پیش برده نیز، ناشی از تناقض لاینحل میان این شکل و محتواست.
شرط ورود در این بازی انتخابات، صراحتاً «اعتقاد قلبی و التزام عملی به ولایت‌فقیه» قید شده است و هیچ ربطی به مردم ایران که شعارشان «مرگ بر اصل ولایت‌فقیه» است ندارد. این نمایش خاص مزدوران و عوامل همین رژیم است که تازه همانها هم بایستی از هفت غربال وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه پاسداران و قوه قضاییه و… و نهایتاً نظارت استصوابی شورای نگهبان بگذرند تا مشخص و اثبات شود که در ذاتشان و سوابقشان، ذره‌یی گرایش به هر عنصر مردمی و ضدارتجاعی و ضداستبدادی وجود ندارد. آن‌چنان غربالی که وقتی منافع ولی‌فقیه اقتضا می‌کند، حتی رفسنجانی هم نمی‌تواند از آن عبور کند و حتی «صلاحیت» آخوند روحانی با آن همه سوابق و لواحقش در جنگ و سرکوب و جنایت، مورد چون و چرا قرار می‌گیرد. ماهیت این نمایش انتخاباتی، جنگ قدرت است و کاربرد آن، تعیین حیطه نفوذ و قدرت هر باند بر اساس تعادل قوای موجود و تقسیم دوباره قدرت و ثروت، بین باندهای مافیایی درون رژیم است و از این‌رو به‌اندازه تصفیه حسابهای درون باندهای گانگستری رقیب، جدی و بی‌رحمانه است. (6)

با این همه این جنگ، قاعده‌ها نانوشته‌یی هم دارد که خودشان از آن با عبارت «قاعده‌ها بازی» یاد می‌کنند. از جمله قاعده‌ها این است که باندهای مختلف اگر ‌چه در آن، از هر وسیله‌یی، از پولهای کثیف و خرید و فروش آرا، تا به‌کار بردن زور و تهدید و انواع تقلبها استفاده می‌کنند؛ اما نهایتاً نتایج به دست آمده در رأی‌گیری را اولاً همه باندها باید بپذیرند و گردن بگذارند؛ ثانیاً این نتایج در یک ضریب مشخص مورد توافق ضرب می‌شود و به‌عنوان آمار نهایی اعلام می‌گردد تا این جنگ قدرت درونی، نمای «انتخابات مردمی» پیدا کند.
اما چرا این جنگ قدرت انتخاباتی، از هر انتخابات به انتخابات بعدی شدیدتر و پیامدها و بحرانهای ناشی از آن برای رژیم، ویرانگرتر می‌شود؟ علت را بایستی در تضعیف و سست شدن روزافزون شالوده‌یی که این نمایشهای انتخاباتی بر آن بنا شده، یعنی «ولایت فقیه» جستجو کرد. توان خامنه‌ای در «مهندسی» انتخابات نه تنها در قیاس با خمینی، بلکه در قیاس با موقعیت خودش در انتخاباتهای قبلی، پیوسته کم و کمتر می‌شود. نمایش انتخاباتی سال88 که در آن خامنه‌ای با زیر پا گذاشتن «قاعده‌ها بازی» احمدی‌نژاد را از صندوق بیرون کشید، چنان شکافی در رژیم ایجاد کرد که قیام88 از آن فوران کرد و رژیم را تا لبه پرتگاه سرنگونی برد. در وحشت از همین قیام مجدد بود که در سال92 خامنه‌ای ناگزیر شد از مهره مورد نظرش، پاسدار جلیلی، دست بردارد و کرسی ریاست‌جمهوری را به حسن روحانی که در واقع سایه رفسنجانی بود، واگذار کند.

در شرایط کنونی، اگر ‌چه روحانی، به‌خاطر خرابی بیش از پیش اوضاع اقتصادی و اجتماعی و محقق نشدن هیچ‌یک از وعده‌های انتخاباتی‌اش، به اعتراف مهره‌های باند خودش نسبت به سال 92 موقعیت ضعیفتری دارد، اما خامنه‌ای از ضعف عمیق‌تری رنج می‌برد. او که هیمنه و طلسم ولایتش در سال88 به‌طور جبران ناپذیری در هم شکست، برای کارزار 96 هیچ مهره‌یی که حتی با همین روحانی ضعیف و شکست خورده توان رقابت جدی داشته باشد، در چنته ندارد و خود او نیز چنان ضعیف است که قادر نیست باند خودش (اصولگرایان) را که به‌شدت متفرق و از هم‌گـسیخته است، به تجمع حول یک مهره و حمایت از او وادارد. از این‌رو بسیار بعید است که خامنه‌ای در نمایش پیش رو بتواند مهره دلخواهش را که هنوز هم مشخص نیست، از صندوق بیرون بیاورد. در این صورت بسیار بعید است آن‌چنان که برخی اعضای باند او می‌خواهند روحانی را توسط شورای نگهبان خود رد صلاحیت کند. به‌خصوص که پس از تجربه سال88، جرأت او برای چنین ریسکی بسیار کمتر است. در نتیجه تک و پاتکهای دو باند علیه یکدیگر و رو کردن پرونده‌های دزدی و فساد همدیگر، قادر نیست طرف مقابل را حذف کند و تنها به نفرت مردم از تمامیت رژیم دامن می‌زند و نمایش96 را هر چه مفتضح‌تر می‌سازد
از این‌رو ترس و نگرانی از این‌که نمایش انتخابات96، سوت و کورتر از همه انتخاباتهای قبلی به نمایشی از منفوریت و انزوای مطلق اجتماعی رژیم تبدیل شود؛ دارد به‌تدریج بر سر همه باندهای رژیم سایه می‌اندازد؛ اما در عین‌حال منافع کلان باندی، به آنها اجازه نمی‌دهد که تهاجمات و آتشباری خود علیه طرف مقابل را کاهش دهند. این همان شرایطی است که خطر فوران خشم و نارضایتی عمومی و خطر شعله‌ور شدن آتش زیر خاکستر قیام را در بطن خود دارد.

پانویس: ــــــــــــــــــــــــ
1 ـ عطریان فر- از مهره‌های باند رفسنجانی روحانی ـ روزنامه آرمان 4دی
2 ـ روزنامه ابرار- 4دی
3 ـ خبرگزاری فارس 3دی 95
4 ـ سایت حکومتی انتخاب- 2 دی
5 ـ سایت حکومتی دولت بهار- 3دی
6 ـ نمونه‌های متعددی از حذف و تصفیه فیزیکی درون رژیم در این جنگ قدرت وجود دارد که تنها برخی از آنها مانند خودکشی شدن سعید امامی علنی شده است.

”گورخواب ها“ و ”پول خواب ها“


خبری روی آنتن رسانه‌ها قرار گرفت که نه فقط شوکی به جامعه در حال غلیان ایران وارد کرد، بلکه وجدان بشریت را به تکان و تکاپو واداشت و آه از نهادها برخاست: خبر ”گورخواب ها“. آنهم در سرزمینی در ابعادٍ اقیانوسی از نفت، گاز و کوهی از معادن متنوع. براستی باید به خود گفت که چه دستٍ طبیعت ناسازگاری در کار بوده و هست که چنین فاجعه دردناک و استخوان سوزی سر برمی‌آورد، تا جائیکه تمامیت یک رژیم خونریز و بی‌رحم که مشخصه بارز و عریانش شکنجه، اعدام، دست قطع کردن و سنگسار و اسیدپاشی روی صورت زنان، آنهم به‌صورت علنی می‌باشد، برای تبرئة خودشان از پیآمد چنین رسوایی عظیمی، در اوج وقاحت و بی‌شرمی از اساس یا اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند یا ابراز شرمساری. ای لعنت بر پدر معنوی و تاریخی‌شان خمینی که با سرقت انقلاب خونفشان یک خلق پایه گذار بدعتی شد که وارثینش جز ریاکاری و ربا خواری، چپاولهای نجومی ودزدیهای میلیاردی هیچ هنری نه دارند و نه حتی به‌رسمیت می‌شناسند.

آری وقتی هر شب در غروب آفتاب دزدان با عمامه و بی‌عمامه میلیارد، میلیارد به جیب میرنند و هر صبح چون گرگ در مجلس وحوش دور هم حلقه زده تا برای بقای خود حاکمیت، درچشمان هم خیره شده، بی‌هیچ حریم و حرمتی دهان باز گشوده، دست همدیگر را رو می‌کنند تا از قافله سکانداری قدرت عقب نمانند و در گام بعد گرفتار غضبِ توده‌های عاصی، ایستاده در گرما و سرما جهت احقاق پایه ای‌ترین دست رنج خویش، نشوند؛ برآیندش همین می‌شود که شاهد گورخوابی مردمی تهیدست و بی‌سر پناه شویم. و اگر تا دیروز ضرب‌المثل ”پر قوی خوابیدن“ مشتی اعیان نشین و خوشگذران ورد زبان مردم عامی بود؛ امروز دیگر به برکت وجود ”ولایت فقیه“ میلیاردی در رأس هرم قدرت و جنایت، شاهد ”پول خواب ها“ یی آنهم در ابعاد میلیاردی، که از قضا لباس حاکمیت و ردای روحانیت هم بر تن دارند، هستیم. آری وقتی روزانه اخبار اختلاس، رشوه و دزدی، فیش‌ها، سندسازیها، حقوق‌های نجومی، املاک و خودروهای لوکس وارداتی، ویلاهای شیکٍ دولتمردانٍ همینِ حاکمیت می‌شود سرتیتر خبری رسانه‌ها و مطبوعات؛ و وقتی رئیس گماشته قوه قضاییه که سنتاً بایستی پاکترین و سالمترین عنصر یک جامعه و یک سیستم اداره کننده کشوری باشد زیرلوای شرع و قانون رندانه و موزیانه 1000میلیارد تومان اندوختة شخصی بهم زده، بایستی که در جوارش گورخواب‌هایی پیدا شوند که بنا‌ به گزارشات روزنامه تحت سیطره همین نظام: «سقف اتاق‌هایشان پلاستیکهای مچاله شده، هیزم‌ بخاریشان تخته‌چوبهای نیمه‌سوخته، رواندازشان تکه‌پتو‌های مندرس، فرششان کارتنهای پاره، تختشان زمین سفت و سرد، باشد که حتی جهت به‌دست آوردن تکه نانی توبره‌ای با خود می‌کشند و دست تکدی بسوی جمعیت دراز می‌کنند تا چیزی عایدشان شود». این است معنی واقعی و حقیقی کلام تاریخی بزرگترین آموزگار انقلابی نوع بشر که: ”کاخی بنا نمی‌شود مگر کوخی در جوارش شکل گرفته باشد“. آری امروزه پدیده ”گورخوابی“ تهی دستان زائیده ”پول خوابی“ حاکمانٍ سرمست و غارتگریست که بقای‌شان را در قطع کردن انگشتان گرسنگان، بدار کشیدن جوانان و به بند و اسارت درآوردن نسل خروشان آزادیخواهانی می‌بینند که هر روزه پهنای صدای اعتراضی‌شان همه گستر شده، لرزه بر اندام نظام مندرس شان انداخته. و دیری نیست و نخواهد بود که طنین چنین اعتراضها و خشم و خروشی در پیوند با جنبش دادخواهی قتل‌عام شدگان و همراه و همگام با نیروی پیشتاز و سازمانیافته مقاومت مشروع و شناخته شده یک خلق به سیل بنیان کنی بدل شود و تمامیت پیکره نظام آخوندی را بسوی گور ابدی رهنمون سازد و به زباله‌دان تاریخ بسپارد.

طلسم جنگ (۱۰) - فرماندهان جنگ

خامنه ای خود یکی از کسانی بود که تنور جنگ را شعله ور نگه میداشت جنگی که ایران را ویران کرد


قسمت دهم – فرماندهان جنگ
مصطفی علی چمران، عنصر مشکوکی بود که در همان اوایل انقلاب، و پس از قتل‌عام روستای قارنا در کردستان، اسناد شرکتش در قتل‌عام فلسطینیهای اردوگاه تل زعتر، افشا و باعث بی‌آبرویی هر چه بیشتر رژیم شد.

چمران از عناصری بود که پیش از انقلاب، دنبال درس و تحصیل خودش در آمریکا بود و پس از اتمام تحصیلات، ناگهان و به شکل تأمل برانگیزی سر از گروه امل لبنان در آورد.
او اساساً کاری به ایران و انقلاب ایران نداشت. اما او نیز در شمار کسانی بود که با پیروزی انقلاب ضدسلطنتی و با آویزان شدن به عبای خمینی، وارد ایران شد و زیر اسم خمینی، برای خودش قدرت و دم و دستگاهی بهم زد.

یک پله پایین‌تر از اینها، هیأت دولت و نمایندگان مجلس خمینی بودند.
در واقع عناصر بی‌هویت و فرصت‌طلبی مثل میرحسین موسوی و اعضای کابینه‌اش و بعدها افرادی مثل خاتمی و روحانی، کسانی بودند که اینها هم مثل بقیه باند خمینی، با چسبیدن به دم امامشان، عرصه‌ای برای خودشان جستجو می‌کردند.
کسانی که در دوران دیکتاتوری سلطنتی، دنبال درس و مشقشان یا کسب و کارشان بودند و به‌ندرت در میان برخی از آنها آدمی پیدا می‌شد که حتی یک گام علیه شاه برداشته باشد.

و البته همین را هم هرکدامشان حتی اگر به‌اندازه ذره‌یی داشتند، با همان یک ذره! در هنگامه انقلاب، دکانی برای امرار معاش خودشان پیش مردم باز کردند و با آن، صدارت و وکالتی برای خود دست و پا کردند.

ولی یک پله پایین‌تر از هیأت دولت خمینی و مجلسیها چه کسانی بودند؟ 
اگر سؤال شود آن سالها، ارگانهای سرکوبگر خمینی به‌ویژه کمیته و سپاه، از چه کسانی تشکیل شده بود؟ جواب این است که یک مشت به‌اصطلاح پاسدار، آدمهای لمپن و بی‌سوادی بودند که با به کشتن دادن مردم به‌صورت امواج انسانی در جبهه‌های جنگ با تاکتیک به‌اصطلاح تهاجم‌های گله‌یی، برای خودشان، قپه سردار و سرلشگری تهیه می‌کردند.
افرادی از قبیل محسن رضایی، شمخانی، رحیم صفوی، جزایری، حجاریان، اکبر خوش گوش، سیف اللهی، نقدی، جعفری و غیره همگی افرادی از این قبیل بودند.

اینها در زمان شاه نیز در بهترین حالت، دانش‌آموز یا دانشجوهایی بودند که سرشان در لاک خودشان بود، بدون ذره‌یی آموزش یا تجربه نظامی و حتی کوچکترین نقشی در انقلاب، با به قتلگاه فرستادن فله‌ای بچه‌های مردم تحت عنوان به‌قول رفسنجانی ”سرباز 61روزه! “ در آن جنگ ضدمیهنی، درجات بالای نظامی برای خودشان دست و پا می‌کردند و پس از جنگ هم به کرسیهای وزارت و وکالت تکیه زدند.

به‌عنوان نمونه، پاسدار محمدعلی جعفری، در ابتدای جنگ، جوان ”بیست و سه چهار ساله‌ای“ بود که آموزش نظامی در سطح حتی یک دوره ساده سربازی را هم طی نکرده بود.‌ پاسدار جعفری در شروع جنگ، دانشجوی رشته معماری و هنرهای زیبا بود! اما بعداً تحت عنوان «سردار» در فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران قرار گرفت. جعفری‌ که اینک نیز سرکرده سپاه پاسداران و از عوامل صدور بنیادگرایی و تروریسم به کشورهای منطقه است. شغل و مقام خود را با گذشتن از روی پیکر متلاشی و استخوانهای شکسته صدها هزار کشته جنگ به دست آورد. جنگ برای جعفری و امثال او، نردبان ترقی و شغل و مقام بود.

در هنگامه خونین آن جنگ ضد مردمی، و به کشتن دادن بی‌طرح و برنامه سربازان، توسط فرماندهان بی‌سواد و آموزش ندیده‌ای هم‌چون رضایی، شمخانی، رحیم صفوی، جعفری و دیگران، صحنه عملیات، آن‌چنان جنایتکارانه و میزان تلفات آن‌چنان نجومی شد که به اذعان تلویزیون رژیم، در صفوف خود پاسداران نیز شکاف افتاد.

سی‌ام مهر ماه 64، جلسه‌یی سنگین و پر حرف و حدیث در سپاه برگزار می‌شود. بحثهای داغ پاسدار رشید، شمخانی، صفوی، عزیز جعفری و محسن رضایی و دیگر فرماندهان در فضایی به پایان می‌رسد که تردیدهایی جدی درباره به نتیجه نرسیدن عملیات بعدی در صورت تأمین نشدن امکانات وجود دارد. در مراحل طراحی عملیاتی که چندی بعد با نام والفجر 8 انجام می‌شود، 2تن از فرماندهان اصلی عملیات یعنی حسین خرازی فرمانده لشگر 14 ضدامام حسین و احمد کاظمی فرماندهی لشگر 8 ضدنجف اشرف درباره درستی تدابیر اتخاذ شده عملیات ابهام دارند و حاضر نیستند نیروهایشان را در حمله شرکت دهند. فرمانده سپاه به ناچار، این دو لشگر خط‌شکن خمینی را از جمع یگانهای عمل کننده خارج می‌کند و جلسات بحث و بررسی عملیات بدون حضور مستقیم خرازی و کاظمی دنبال می‌شود.

این ”دو سرلشگر خمینی“ پس از آن‌که به مواضع مسئولیت خود بازگشتند، مأمور به‌عملیات بی‌بازگشت شدند! و غائلة ابهامهایشان در مورد درست و غلطی تاکتیکهای جنایتکارانه سرانشان نیز، به این ترتیب ختم شد! و متقابلاً میدان برای امثال رضایی، شمخانی، جزایری، جعفری و قاسم سلیمانی بازتر شد.
این طیف از پاسداران بعدها و پس از جنگ هم، بعد از خامنه‌ای، بزرگترین تراست مالی‌- تجاری منطقه را با قرارگاههای سابقاً نظامی‌شان ایجاد کردند.
تراستهایی با دهها اسکله و فرودگاه نامریی برای تجارت قاچاق و صدور تروریسم! 
در کنار اینها، یک مشت افسر دون پایه ارتشی هم بودند که با به کشتن دادن همقطارانشان تا ارتشبدی! پیش رفتند.

سرگرد مصطفی بنی‌هاشمی (فرمانده سابق پشتیبانی دانشکده افسری) : «پرسنل میهن‌پرست ارتش، افسران و درجه‌دارها همه مخالف جنگ بودند؛ به‌دلیلی واضح: چون جنگ مشروعیت نداشت. جنگی که خمینی ضدبشر به‌منظور دستیابی به اهداف تجاوزکارانه خودش به‌راه انداخت. پرسنل ارتش که موافق با جنگ نبودند.
از طرفی عناصری مثل صیاد شیرازی بودند که در ارتش به‌حساب نمی‌آمدند و برای این‌که به جاه و مقام برسند، کارهایی کردند که الآن می‌گویم.

با صیاد شیرازی از زمان دانشکده افسری بودیم. او یکی از کسانی بود که با ضداطلاعات ارتش به‌طور رسمی بر ضد بقیه بچه‌ها که از جمله دوستانش بودند همکاری می‌کرد.
از جمله یکی از استادها در کلاس درس مطلبی علیه تیمسارها گفت و او آن را اطلاع داد و باعث شد آن افسر را از کار بردارند و تبعیدش کنند. در ادامه، لباس سپاه ضدمردمی را پوشید و به کردستان رفت. خونریزهایی که در کردستان کردند عام و خاص می‌دانند. از همان جا بود که به‌دلیل همان کارهایی که در کردستان کرد به او دو درجه دادند و سرهنگ شد و در ادامه فرمانده عملیات شمال غرب شد و سپس فرمانده نیروی زمینی ارتش شد.
افراد دیگری نیز مثل او بودند مثل نامجو که آخرین بار که شاه خائن برای ترفیع دانشجویان دانشکده افسری آمده بود، او مسئول حفاظت بود. با پیروزی انقلاب، به سمت آخوندها رفت و با سپاه همکاری کرد».

در کنار این قبیل آدمهای فرصت‌طلب، گروهی از پاسداران و باندهای بازاری طرفدار خمینی هم بودند که جنگ برایشان فرصتی شد برای میلیونر شدن! 
برادران عسگراولادی، حبیبی، برادران رفیقدوست و باند مؤتلفه، معروفترین نمونه این قبیل افرادند“. پاسدار‌- میلیاردرهایی“ که چپاول و دزدی نجومی آنها بعد از جنگ بر کسی پوشیده نبود.

اختلاس صد و بیست و سه میلیارد تومانی پاسدار فاضل خداداد و مرتضی رفیقدوست برادر محسن رفیقدوست فرمانده پشتیبانی سپاه در همان دهه هفتاد، زبانزد خاص و عام شد.
ثروت صادق محصولی که بعداً وزیر کشور احمدی‌نژاد شد، به گفته رسانه‌های حکومتی، در همان زمان وزارتش، حداقل 160میلیارد تومان برآورد شد

خلاصه این‌که با آن جنگ ضدمیهنی:
خمینی و شرکایش، حکومتشان را حفظ کردند.
خامنه‌ای و رفسنجانی اضافه بر قدرت، به ثروتهایی نجومی رسیدند. (گروه تحقیق رویتر در سال 92، با یک افشاگری مستند نشان داد که خامنه‌ای صاحب یک ثروت 84میلیارد یورویی! است).
عناصر فرصت‌طلب و آدم‌فروش در نیروهای مسلح، به ژنرالهای چهار ستاره تبدیل شدند! 
بازاریهای باند خمینی، بزرگترین سود تاریخ بازار و تجارت ایران را، آن‌هم در سیاه‌ترین سالهای اقتصاد ایران به‌دست آوردند.
پاسدارهایی مثل صادق محصولی و مرتضی رفیقدوست هم، به پول پارو کردن مشغول شدند.

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

1دی: گورهای دستجمعی زندانیان سیاسی قتل‌عام شده ، کشف شد


26دی ۱۳۶۷ - 16ژانویه1989: 
رژیم جنایکار خمینی پس از سرکشیدن جام زهر آتش بس در سال 67، موج گسترده یی از اعدام زندانیان سیاسی در شهرهای مختلف ایران به راه انداخت و 30 هزار تن از رشیدترین فرزندان مجاهد و مبارز این میهن را قتل عام نمود.
روز 26 دیماه سال 1367 سازمان مجاهدین خلق ایران با انتشار آخرین اطلاعات به دست آمده از این گورهای دسته جمعی، دست به افشاگری گسترده یی علیه نسل کشی خمینی در میان افکار عمومی مردم ایران و جهان زد.
بر اساس این اطلاعیه، در دی ماه همان سال، اجساد صدها تن از این اعدام شدگان در گورهای دسته جمعی توسط مردم کشف گردید.
در یک نمونه که توسط شاهدان عینی گزارش گردید، پاسداران جنایکار در یک گور بزرگ دسته جمعی در نزدیکی جاده صومعه سرا ـ کسماء در استان گیلان تنها طی یک شب چندین کامیون جنازه دفن نمودند.
در حوالی جاده خاوران در نزدیکی تهران، دژخیمان دادستانی خمینی، اجساد گروه زیادی از اعدام شدگان را در مجاورت گورستان ارامنه دفن کردند.
در تهران در قطعه 93 گورستان بهشت زهرا، عوامل جنایتکار خمینی، تعداد زیادی ازاعدام شدگان را در یک کانال بزرگ دفن کردند. همچنین در قطعه های 106 ـ 107 و 108 و 109 بهشت زهرا محل دفن تعداد قابل توجهی از زندانیان اعدام شده توسط خانواده هایشان کشف شد.
در اوایل دیماه67، در منجیل به دنبال بارندگی شدید، یک گور جمعی شامل اجساد بیش از 80زندانی سیاسی قتل عام شده در 2کیلومتری غرب جاده تهران ـ رشت کشف شد.
در اصفهان در کنار گورستان باغ رضوان، پاسداران خمینی، دهها گور جمعی ایجاد کرده بودند و دسته های 40تا100نفری شهیدان را در آنها ریخته و با خاک پوشانده بودند. این گورهای دسته جمعی توسط خانواده های مجاهدین قتل عام شده کشف شد.
در شهرهای کلاچای و رودسر، خانواده های زندانیان سیاسی، دو گور جمعی شامل 10جسد از فرزندانشان را پیدا کردند و به دنبال آن میان اهالی و پاسداران، درگیریهایی رخ داد.
در گرمسار، شاهدان عینی گزارش دادند که دو کامیون پر از اجساد اعدام شدگان را از زندانهای اوین و قزلحصار به بیابانهای اطراف گرمسار آورده و در گورهای جمعی بزرگی دفن کردند.
کشتار زندانیان سیاسی در سال67 از آغاز، مخفیانه صورت می گرفت.

میلاد عیسی مسیح‌ (ع)، پیامبر عشق و رهایی مبارک باد


سلام بر مبشر رهایی و رحمت و منادی مهر و عطوفت
هر سال یک ‌شب، نور شمعها، صدای دل‌انگیز ناقوسها و طنین زیبای ترانه‌های مذهبی، درهم می‌آمیزند، تا تولد خجسته عیسی مسیح را گرامی بدارند. تولد نوری که در دل تیرگی قرنهای دور، درخشید. ناقوسی که برای عشق و عدالت به‌صدا درآمد و ترانه‌یی که نغمه تکامل و کرامت انسان را در گوش جان بشریتِ سرگشته، طنین‌انداز کرد.
در عید میلاد، دستها به‌یکدیگر فشرده می‌شوند. قلبها به‌هم نزدیکتر می‌شوند، دیدارها تازه می‌گردند و هدیه‌ها به‌نشانه محبت، رد و بدل می‌گردند. چرا که محبت و برادری و رحمت، ارمغان عیسی (ع) برای بشریت بود.
در عید میلاد مسیح، کاجهای سبز را به‌خانه می‌آورند و چراغانی می‌کنند. نشانه‌یی ازپیروزی حیات و سرسبزی در دل زمستان افسرده مرگزای.
مگر عیسی مسیح نبود که با نفسش، زندگی را بر مرگ چیره نمود و با کلامش، زمستان روح انسانها را به‌بهار سرسبزی و شکفتگی گوهر انسانی مبدل کرد؟
پیامبر بزرگی که با تولدش در چنین روزی تاریخ بشریت را ورق زد، پیام مجسم رهایی و یگانگی بود.
اولین کلماتی که او در حیاتش به‌زبان آورد، توحید بود و خیر و برکت و تبری جستن از شقاوت و ستمگری. و هنگامی که مادرش مریم عذرا که وجودش یکی از فرازهای تابناک تاریخ انسان است، به‌خاطر به‌دنیاآوردن مسیح، آنچنان در معرض تیرهای تهمت و افترا و فرافکنی مرتجعان و دین‌فروشان قرار گرفته بود که جز روزه سکوت، چاره‌یی نیافت، عیسی‌مسیح به‌گونه‌یی معجزه‌آسا به‌سخن آمد و با اعلام هویت و پیامبری و رسالت رهاییبخش خود بر ‌پاکی و مقام و مرتبت مادر مقدسش نیز گواهی داد:
والسّــلام عـلّی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا.
درود بر‌من، روزی که‌زاده شدم، روزی که بمیرم و روزی که دیگر‌بار زنده و برانگیخته شوم.


حضرت عیسی (ع)، پیام آسمانیش را ‌ـ‌‌که پیام آزادی وبرادری و پیام امید و روشنایی است‌ـ‌ با پذیرش انواع شداید و سختیها به‌مردم رساند. او، یاران و پیروانش را به‌فداکاری و ازخودگذشتگی برای تحقق آزادی و صلح و عدالت فرامی‌خواند و می‌گفت: هرکس به‌خاطر اسم من، خانه‌ها یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا فرزندان یا زمینها را ترک کرد، صدچندان خواهد یافت و وارث حیات جاودانی خواهد ‌شد.
اما، نخستین کسی که در مسیر فداکاری و گذشتن از همه‌چیز برای تحقق این آرمانهای مقدس، قدم نهاد، مادر عیسی، حضرت مریم عذرا علیه السلام بود. بانویی مطهر، که ‌بار این رسالت را حتی قبل از تولد حضرت عیسی (ع) به‌دوش کشید و رسالت رهاییبخش خود را با شجاعت و مقاومتی مافوق تصور به‌انجام رساند. زنی که قرآن مجید از او در شمار بزرگترین منادیان یگانگی و راهگشایان رهایی انسان یاد می‌کند و برایش منزلتی مانند پیامبران بزرگ توحید قائل می‌شود. زنی که نه فقط در میلاد مسیح و ظهور مسیحیت بلکه در گسترش و ادامه تاریخی پیام رحمت و رهایی دیگر پیامبران توحید، نقش ویژه‌یی داشته است.


مسیح، مبشر رهایی فرزند انسان اگر نسبت به‌محرومان و کوبیده‌شدگان، همه مهر و عطوفت بود، اما به‌همان اندازه با ستمگران و درندگان انسانها و با دجالان و دین‌فروشان سر ستیز داشت و با آنان جز با خشم و کین سخن نمی‌گفت. در بیت‌المقدس وقتی که سران کاتبان و فریسیان ریاکار از جمعیتی که دل به‌پیام عیسی (ع) داده بودند، به‌وحشت افتاده او را مورد غضب و اعتراض قرار دادند؛ عیسی با بانگی که طنینش علیه دین‌فروشی و دجالگری تا جاودان به‌گوش خواهد رسید، بر ‌آنها فریاد زد: ‌ای ماران و افعی‌زادگان چگونه از عذاب جهنم خواهید گریخت.
گزیده‌یی از سخنان عیسی مسیح‌ (ع)
«… چه دشوار است که ثروتمندان به‌ملکوت خدا وارد شوند. زیرا گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول ثروتمندی در ملکوت خدا…» انجیل لوقا ـ 18
«اسلحه تام خدا را بردارید، تا بتوانید در روز شریر مقاومت کنید و همه کار را به‌جا آورده بایستید. پس کمر خود را به راستی بسته و جوشن عدالت را در برکرده بایستید… و بر روی این همه، سپر ایمان بکشید که با‌ آن بتوانید تمامی تیرهای آتشین شریر را خاموش کنید و خودِ نجات، و شمشیر روح را که کلام خداست بردارید…» (از رساله پولس رسول به افسسیان‌ـ باب 6)
«از کسانی که جسم را می‌کشند ولی قادر به کشتن جان نیستند، نترسید». انجیل لوقا ـ 11
«روح خدا در من است، زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته‌دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را آزاد سازم». انجیل لوقاـ 4
«خوشا به‌حال زحمتکشان برای عدالت، زیرا که ملکوت آسمان از آن ایشان است». انجیل متی‌ـ 5
«بپرهیزید از کاتبانی که خرامیدن در لباسهای دراز را می‌پسندند و سلام در بازارها و صدر کنائس و بالا نشستن در ضیافتها را دوست می‌دارند و خانه‌های بیوه زنان را می‌بلعند و نماز را به ریاکاری طول می‌دهند. اینها عذاب شدیدتر خواهند یافت». انجیل لوقا. 20 و 47
«وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار، وای بر شما نیز ای فقیهان، زیرا که بارهای گران بر مردم می‌نهید و خود بر آنها یک انگشت هم نمی‌گذارید… حکمت خدا نیز فرموده است که به سوی ایشان انبیا و رسولان می‌فرستم؛ و بعضی از ایشان را خواهند کشت و بر بعضی جفا خواهند کرد. تا انتقام خون جمیع انبیا که از بنای عالم ریخته شد، از این طبقه گرفته شود. از خون هابیل تا خون ذکریا که در میان مذبح و هیکل کشته شد. بلی به شما می‌گویم که از این فرقه بازخواست خواهد شد». انجیل لوقا‌ـ 12
«اینک بنده من، که برگزیدم و حبیب من، که خاطرم از وی خرسند است. روح خود را بر وی خواهم نهاد. تا انصاف را بر امتها اشتهار نماید… تا آن که انصاف را به نصرت در آورد و به نام او امتها امید خواهند داشت» انجیل متی ـ 12
«این قوم به لبهای خود مرا حرمت می‌دارند، لیکن دلشان از من دور است… پس بدیشان گفت که حکم خدا را نیکو باطل ساخته‌اید تا تقلید خود را محکم بدارید» انجیل مرقس ـ 7
«چون روزه‌دارید مانند ریاکاران، ترشرو مباشید. زیرا که صورت خود را تغییر می‌دهند تا در نظر مردم روزه‌دار نمایند… لیکن تو چون روزه‌داری، سرت را روغن بزن و صورتت را بشوی تا در نظر مردم روزه‌دار ننمایی…» انجیل متی ـ 6
«هرکه از شما بزرگتر باشد، خادم شماست و هرکه خود را بلند کند، پست گردد و هرکه فروتن شود، سرفراز گردد…
وای بر‌شما ‌ای کاتبان و فریسیان ریاکار که درهای ملکوت آسمان را به‌روی مردم می‌بندید. خودتان وارد نمی‌شوید و طالبان ورود را مانع می‌شوید. وای بر‌شما راهنمایان کور که پشه را صافی می‌کنید و شتر را فرو می‌بلعید. وای بر‌شما‌ ای کاتبان، از آن‌رو که بیرون پیاله و بشقاب را پاک می‌کنید و درون آن‌را سرشار از جبر و ظلم می‌دارید. ‌ای کاتبان ریاکار که چون قبرهای سفیده شده می‌باشید که از بیرون نیکو می‌نماید لکن درون آنها از استخوان مردگان و پلیدیها پر است». انجیل متی ـ 23


گذری به فرهنگ و شعر فارسی در پرتو میلاد مسیح (ع)
یلدا، شبی سیاه و بلند، که آبستن ‌صبح روشن رهایی و شکوفایی است.
گفته‌اند که فلسفه نامگذاری شب یلدا در فرهنگ ایرانی، آن است که مسیح پیامبر در این شب به‌دنیا آمده است. 
آورده‌اند که کلمه یلدا که ریشه سریانی دارد و سریانی، از زبانهای دنیای باستان، یا زبان اصلی انجیل است و در سریانی، یلدا به‌معنی میلاد و مراد از میلاد، شب ولادت حضرت مسیح است و از این‌رو ایرانیان، شب یلدا را با شب ولادت عیسی مسیح (ع) تطبیق داده‌اند. شبی که با شب مرسوم و معمول میلاد مسیح نزد ملل دیگر 4شب فاصله دارد.
چنان که محققان در این باره گفته‌اند، در ایران باستان، یلدا در اصل، جشن ظهور میترا یا مهر بوده و مسیحیان ایران، آن را در قرن چهارم میلادی، از آیین مهر‌پرستی ایرانیان گرفته و روز میلاد مسیح را با آن مقارن قرار دادند.
در ادبیات فارسی به‌این تقارن، اشاره‌های بسیار شده است و از‌جمله، خاقانی شروانی گفته است:
سخنم بلند‌نام از سخن تو گشت و شاید
که درازنامی، از نام مسیح یافت یلدا
در شعر و ادبیات فارسی، یلدا اساساً سمبل سیاهی و بلندی است و هر پدیده‌یی را که بخواهند با سیاهی و بلندی توصیف کنند یا وقتی که بخواهند به‌یک دوران ظلمت و حاکمیت ظلم و جور اشاره کنند، از استعاره یلدا استفاده می‌کنند. سعدی گفته است:
همه بر‌آن همه دردم امید درمان است
که آخری بود آخر، شبان یلدا را
و باز هم از سعدی است که:
برآی ‌ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
اگر چه در بیشتر این اشعار، شب یلدا طولانی‌ترین و سیاهترین شبهاست، اما با خودش مژده برآمدن صبح، آمدن روز و طلوع خورشید را به‌همراه دارد.
شب یلدا اگر‌چه شبی بلند و سرد و سیاه است. در دل همین شب و تیرگی، مسیح به‌دنیا می‌آید و یلدا با خود بشارتی مسیحایی را به‌صبحی روشن هدیه می‌کند.
وهمین منطق تاریخ و منطق حرکت هستی است، هر شبی بشارت صبح، هر دوران حکومت سیاهی و ظلمت، بشارت آمدن مسیحانفسی را دارد. و باز به‌قول خاقانی:
همه شبهای غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به‌چاه شب یلدا بینند

طلسم جنگ (۹) - عفریت جنگ و خوبیهای آن!


قسمت نهم- عفریت جنگ و خوبیهای آن! 
در نقطه شروع جنگ، خمینی با شور و شعفی شیطانی به تلویزیون آمد و گفت: «جنگ خیلی خوب است».

نگاهی به آلبوم کهنه عکسهای به یادگار مانده از آن جنگ، به درک مفهوم ”خوب و بد“ در فرهنگ حرف خمینی ضروری است.





جنگی که به گفته پاسدار محسن رضایی، خمینی هرگز و تا روز مرگش از آن و خونهایی که در آن ریخته شد، پشیمان نشد: «دو ماه بعد از 598 امام می‌فرماید من حتی یک لحظه هم در این جنگ نادم و پشیمان نیستم».

پس از دیدن این عکسها یک‌بار دیگر حرف خمینی را به‌یاد بیاورید که می‌گفت: «جنگ خیلی خوب است»، سپس از بازماندگانش سؤال کنید:
کجای آن جنگ خوب بود؟ 
دو میلیون کشته و مفقودالاثر، کجایش خوب است؟ 
شش میلیون بیمار روانی، خوبی‌اش کجاست؟ 
سه هزار و پنجاه شهر و روستای ویران، کدام خوبی را دارد؟ 
سه میلیون آواره و بی‌خانمان خوبی‌اش چیست؟
روزنامه حکومتی جمهوری 17خرداد 75 یعنی 8سال پس از جنگ! نوشت: «به دانش آموزانی که در جنگ کشته شدند، گواهینامه افتخاری دوره متوسطه اعطا می‌شود ”! 
آیا کسی هست که با خواندن این خبر، لرزه بر اندامش نیافتد؟! 

اطلاعات 24آبان 74 (یک سال پیش از این خبر) نوشت: «به جانبازانی که دارای بیماریهای اعصاب و روان هستند (یعنی در جریان جنگ موجی شدند، روانی شدند! دیوانه شدند!) دیپلم افتخاری داده می‌شود». ! 

مبادا فکر کنید این خبرها تنها مربوط به آن سالهاست! به عکسهای زیر نگاه کنید!




این‌جا خرمشهر است! 26سال پس از جنگ! یعنی خرمشهر 1393، 26سال پس از جنگ، هنوز خرمشهر، جنگ‌زده است! 

این وضعیت ویرانی مملکت و فلاکت مردم ایران! بخش دیگری از میراث همان جنگ خوب هستند.
این‌همه ویرانی و نکبت، کجایش خوب و زیباست؟ 
با این‌که دهه‌ها گذشته و رژیم آخوندی، مدلهای مختلفی از رئیس‌جمهور با قصد القای تغییر اوضاع عرضه کرده! از جمله اصلاحاتچی! مدره! اصول‌گرا! و حالا هم اعتدالی! ولی هنوز خیلی از هموطنانمان، نه حتی در آوارگی! بلکه در شهر و در خانه و کاشانه خودشان جنگ‌زده‌اند! 

راستی آنها چه کسانی بودند، که می‌گفتند جنگ خوب است؟ و چرا این حرف را می‌زدند؟ 
و چرا هیزم‌کش جنگ بودند؟ 
در این قسمت توجه به پررنگترین خطوط پرونده برخی از آنهایی که جنگ و پیامدهایش را خوب می‌شناختند؛ آنهایی که سالهاست هرم قدرت را در نظام ننگین ولایت‌فقیه، شکل داده‌اند، لازم به نظر می‌رسد.
در رأس آن هرم خونین، ا ولین جنگ‌طلب نظام!، یعنی خود خمینی قرار داشت.

خیلی روشن است که خمینی چرا و به چه علت جنگ‌طلب بود! خمینی بقای خود را در آتش جنگ می‌دید. خمینی به‌وسیله جنگ از یک‌طرف، آزادیها و اهداف انقلاب پنجاه‌وهفت را نابود می‌کرد و از طرف دیگر، جنگ را به مثابه ابزاری برای تحقق رؤیای شوم خلافت اسلامی خودش، به‌کار می‌گرفت.

رؤیای نحسی که سالها پیش از این، برایش مقدمه چینی کرده بود. این چند جمله از یک سخنرانی خمینی در نجف در مورد ولایت‌فقیه به‌اندازه کافی گویاست:
«... بنابراین، این روایت شریفه و امثال این روایت شریفه که در مدح علما و در فضیلت علما هست و امثال ذلک که الی ماشاءالله، اینها همه طرحهایی است که اسلام می‌نویسد برای تأسیس یک حکومت عادله در بین مسلمین»... . 

رؤیایی که خمینی در تهران تعبیرش کرد و با سرکوب انقلاب و انقلابیون صریحاً به پاسدارانش گفت: «این واقعیت است که هر جا یک انقلابی پیدا بشود و بر خلاف مسیر اسلام بخواهد یک کسی کاری بکند و یک گروهی (کاری) بکند، این واقعیت است که شما را می‌کشاند آن‌جا؛ حرکت می‌کنید و آنجا آن فتنه را خاموش می‌کنید».

بعد از خمینی، باند خمینی قرار داشت. باند او چه کسانی بودند؟ 
خمینی وقتی وارد ایران شد طبعاً تشکیلاتی نداشت. او روی موج خون و جان و قیمتی که سایر نیروهای انقلابی داده بودند، روی موج خون و فدای مردم ایران سوار شده و به ایران آمده بود. در نتیجه سریعاً با یک عده آخوند و یک عده فرصت‌طلب (که نان به نرخ روز می‌خوردند)، دسته‌ای را تشکیل داد که بتواند هژمونی خودش را به مردم و انقلابیون تحمیل کند. اینها عمدتاً همان کسانی بودند که بعداً حزب جمهوری خمینی را راه انداختند و اطراف او جمع شدند و همان کسانی هستند که حزب فقط حزب‌الله یعنی ابزار سرکوب توده‌های مردم و نیروهای انقلابی را راه انداختند ... 
البته علت روی آوردن خمینی به چنان عناصر بی‌مایه‌یی تنها از آن‌رو بود که انقلابیون واقعی از شراکت با وی در قدرتی که خیز سرکوب انقلاب و آزادیهای برخاسته از انقلاب را برداشته بود، خودداری می‌کردند.

مسعود رجوی: «یک بار رفسنجانی که برای شکایت از تقلبهای انتخابات مجلس نزدش رفته بودم، به من گفت، شما ما را مجبور کردید که برویم رئیس و وزیر از خارجه بیاوریم. منظورش، به‌خصوص طعنه زدن به بنی‌صدر و قطب‌زاده بود که اختلافاتشان سرباز کرده بود. مضمون حرف رفسنجانی با مایه‌هایی که برای مجاهدین می‌گذاشت، این بود که اگر با ما راه می‌آمدید، از آنجا که تنها و اولین گروه انقلابی مسلمان بودید که با شاه به جنگ برخاستید، نیازی به سایرین نبود. البته من اعتنایی نکردم تا ذره‌یی گمان نکند که می‌تواند ما را با خودش علیه کسی همراه کند. این، رسم مروت نبود»... . 

افرادی از قبیل بهشتی، رفسنجانی، خامنه‌ای، مهدوی کنی، باهنر، موسوی اردبیلی و یا افرادی مثل بنی‌صدر، یزدی، قطب‌زاده، در گذشته نقش و تأثیری در انقلاب ایران نداشتند.
روز روزش در بهترین شق، یعنی اگر با ساواک همکاری نمی‌کردند، یا در خارج و کنج عافیت و یا در ایران در لاک خودشان بودند.

آنها اساساً هیچ هویت شناخته شده‌ای در حافظه ملت نداشتند. آنها کسانی بودند که با چسبیدن به عبای خمینی و سبقت در پیشکاری او، حداکثر تلاششان را می‌کردند تا برای خودشان، کرسی و جا و مقامی دست و پا بکنند، و واقعاً هم دست و پا کردند! 

باندی که یک سر آن به بهشتی، رفسنجانی و خامنه‌ای و آخوندهای دیگر می‌رسید، و سر دیگر آن وارداتیهایی بودند که به یزدی و بنی‌صدر و چمران و امثالهم ختم می‌شد».

۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

یلدای خود را چگونه گذراندید؟


انشای خود را می‌خوانم
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
دی شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.

البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.

مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.

مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.

مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.

مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.

مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.

بابا آخر شب فال حافظ گرفت، 
همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:
🌿مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید.🌿
خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.

این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.
معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰
دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:
چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.

معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم...

ع. س از تهران.

شب یلدا بشارت مهر ایران


هزاران سال است که مردم ساکن سرزمین ایران، مراسم شب یلدا، بلندترین شب سال را طی مراسم و آیینهای خاصی برگزار می‌کنند.

یلدا ریشه در سنتهای اصیل ایرانی دارد و قدمت آن به عهد باستان می‌رسد. ایرانبان در این شب، گردهم آمده و با خوردن آجیل مخصوص شب چله و انار و هندوانه و شیرینی و میوه‌های گوناگون دیگر، شب را به‌سر کرده و به پیشواز خورشید جهانتاب می‌روند، و این نشانه‌یی است از غلبه محتوم نور بر تاریکی.
شب اول دی‌ماه، ‌یعنی اولین شب زمستان، ‌ازقدیم به نام یلدا معروف شده است، اما درباره وجه تسمیه ‌آن می‌گویند که یلدا کلمه‌یی سریانی است که به‌معنای میلاد، ‌و ولادت‌، ‌و به روایتی زمان ولادت حضرت عیسی مسیح هم هست.

در فارسی، شب یلدا به شبی می‌گویند که از آن شب، درازتر نباشد و آن، شب آخر پاییز و شب اول زمستان است. شب اول دیماه که شب اول چله و درازترین شبها و قریب 14ساعت است.


آداب و رسوم خاص شب یلدا، در سراسر ایران، تقریباً در شکلهای مشابهی برگزار می‌شود. از آن‌جایی که شب و تیرگی از دیرباز در فرهنگ ایران، یادآور نحوست بوده است، مردم برای مقابله با نحوست تیرگی، در این شب تا صبح به جشن و پایکوبی می‌پرداختند.

اسناد و شواهد تاریخی، اینطور می‌گویند که یلدا از زمانهای بسیار کهن و دوران آیین مهر در بین مردم ایران رسم بوده است و در آن زمان شب یلدا شب تولد مهر، فرشته مقدس آیین میترا بوده است. از قرن چهارم میلادی به بعد شب یلدا درهمان شب میلاد مسیح قرار داده شده است. و درشعر شاعران و کلام گویندگان ایرانی هم این رابطه بین یلدا و تولد حضرت مسیح علیه‌السلام آمده است، . مثلاً امیر معزی نیشابوری اینطور سروده:

ایزد دادار مهر و کین، تو گویی
از شب قدر آفرید و ازشب یلدا
زانکه به مهرت بود تقرب مؤمن
زانکه به کینت بود تفاخر ترسا
یعنی درابتدا شب تولد مهر بوده است، و بعداز ظهور حضرت عیسی علیه‌السلام، این اعتقاد در مورد یلدا با میلاد آن حضرت بهم آمیخته شده است. 
جالب این است که مهر درزبان فارسی، هم به‌معنی مهربانی و هم به‌معنی خورشید است و پیام حضرت عیسی علیه‌السلام هم محبت و مهر بوده است.
اما در مورد میوه‌های شب یلدا هم خوب است که بگوییم که چرا میوه‌های خاصی نظیر هندوانه و انار درشب یلدا مصرف می‌شود؟ درشب یلدا میوه‌هایی را مصرف می‌کردند که درتابستان وپاییز، فراوان است و دراین فصل که زمستان شروع می‌شود این میوه‌ها دیگر وجود ندارند.


عامه مردم ایران عقیده‌داشتند که اگر در شب چله از این میوه‌ها روی کرسی بچینند و بخورند ازبیماریهای فصل زمستان تا آمدن دوباره میوه در امان خواهند بود. این نظیر عقیده‌ای است که ایرانیان قدیم داشتند که در ایام مهرگان اگر کسی قدری انار بخورد و گلاب بو کند آفات بسیاری از او دور خواهد بود.

یوسف روز به چاه شب یلدا بینیم
گر شبی خیمه فکنده‌ست غمین ننشینیم
صبح تابان رهایی ندمد بی‌پیکار
خیز تا این شب بیداد و ستم برچینیم
خیز تا این شب بیداد و ستم برچینیم
وندرو روشنی چهره فردا بینیم
این شب تیره‌ی یلدای ستم ذوب شود
گر ره وصل به خورشید فدا بگزینیم
شب نیارد که بجان و تن ما چیره شود
زان که دلبسته‌ی مهریم و مهرآئینیم
گر زمستان گذرد با شب و کولاک و تگرگ
ما بهاریم پر از مریم و پر نسرینیم
تلخ‌وار ار گذرد شب پر مرگ و پر بیم
ما بشارت ده یک زندگی شیرینیم

طلسم جنگ (۸) - خمینی و زهر آتش بس!


قسمت هشتم _ خمینی و زهر آتش بس! 
جنگ، چرا و چگونه متوقف شد؟ 
روز 27تیر سال 1367 در خبری غافلگیرانه رادیو تلویزیون خمینی، موافقت رژیم با آتش‌بس طبق قطعنامه 598 شورای امنیت ملل‌متحد را اعلام کرد.

جنگی که اساساً نباید شروع می‌شد و باید خیلی پیشتر از این متوقف می‌شد، سرانجام متوقف شد! 
اما چگونه؟ 
تنها چند ساعت قبل از این بود که شعارهای جنگ‌طلبانه خمینی از همین رسانه‌های حکومتی گوش فلک را کر کرده بود. خمینی به‌تازگی یک بسیج جنگی دیگر را اعلام کرده بود! 

خمینی: «همه باید به جبهه بروند تا نظامیها بگویند بسه».

به‌راستی که خمینی را به‌پای میز صلح و آتش‌بس کشاندن، کار غیرممکنی بود، یا حداقل چیزی در حد غیرممکن بود! چرا که تا همین چند روز قبل از آتش‌بس، هنوز خمینی در حال تابیدن در تنور جنگش بود! 

پاسدار سعید قاسمی: «یادتان هست که آن پیر فرزانه، ده پانزده روز قبل از پذیرش قطعنامه گفت که امروز، ایران کربلاست و اگر دشمنان ما بخواهند در مقابل دین ما بایستند در مقابل همه دنیای آنان خواهیم ایستاد؟» 

هنوز مأموران شهرداری در حال بازسازی شعارهای جنگ بر در و دیوار شهرها بودند، شعارهایی برگرفته از سخنرانیهای خمینی:
«اگر این جنگ 20سال هم طول بکشد ما ایستاده‌ایم!» 
«سازش در جنگ، دفن اسلام است!» 
«جنگی که الآن در کار است، جنگ سرنوشت‌ساز ماست» 
«جنگ، مائده الهی است!» 
«جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم!» 
«ما باید با جنگ، انقلاب خودمان را به همه دنیا صادر کنیم!»

اما در میان بهت و حیرت و البته شادی همگان، ناگهان خمینی در یک نقطه ایستاد و بی‌مقدمه، آتش‌بس را قبول کرد! مردم با خوشحالی از یکدیگر سؤال می‌کردند: چه اتفاقی افتاده؟ 
بیست و دو سال بعد! هنوز برخی سردمداران رژیم از جواب به این سؤال طفره می‌روند:

آخوند علی سعیدی: «علت پذیرش قطعنامه از طرف خمینی، بیشتر مسائل داخلی بود که بسیاری از آنها قابل گفتن نیست. ضمن این‌که از حیطه اطلاعات من هم خارج است».

باید سالهای بیش از این می‌گذشت تا از لابلای حرفهای مختلف سران رژیم، این معما، ”رمزگشایی“ شود! رمز و راز این‌که: چرا و به چه علت، خمینی ناگهان تن به آتش‌بس، آن هم آتش‌بسی با طعم و مزه زهر داد؟ 

نگاهی به آرشیو رسانه‌های آن‌روزها، این تناقض را بیشتر نمایان می‌کند:
درست 15روز قبل از پذیرش قطعنامه، یعنی روز 14تیر 67، خمینی در رادیو و تلویزیونش در یک واکنش دیوانه‌وار اعلام کرد: «تا خشت آخر تهران، ایستاده و می‌جنگیم!» 

با شناختی که مردم از خمینی داشتند، واقعاً هم مطمئن بودند که باید شاهد استمرار آن جنگ و منتظر خونریزیهای باز هم بیشتر، بین دو ملت مسلمان باشند. مردم به‌خوبی می‌دانستند که دوباره باید جوانهایشان را از اکیپهای سربازگیری نظام وظیفه اجباری، پنهان کنند. یا باید آنها را به روستاهای دورافتاده بفرستند، یا آواره خارج کشور کنند! وگرنه مدتی بعد، باید عزیزانشان را به جبهه بفرستند و کمی پس از آن هم، با یک حجله سرکوچه، یادشان را به برگهای کاغذی آلبوم خاطراتشان بسپارند.

اما ناگهان خمینی، تن به پذیرش آتش‌بس داد! 
نگاهی به آن روزها، از خلال حرفهای این روزها! عبرت انگیز و تجربه اندوز است:
پاسدار سعید قاسمی از قول خمینی می‌گفت: «اگر دشمنان ما بخواهند در مقابل دین ما بایستند در مقابل همه دنیای آنان خواهیم ایستاد».

اما همه آن رجزخوانیها، یک شبه دود هوا شد! باز هم به بخشی از صحبتهای پاسدار سعید توجه کنید:
پاسدار سعید قاسمی: «نامردها، پست فطرتها، قبول کردیم قطعنامه بین‌المللی کثیف شما را 598 
که چه بشود؟ با آتش‌بس، سلاح را زمین گذاشتیم دستها بالا» 
پاسدار سعید قاسمی: «اگر نجنگی، اگر تن به سازش بدهی، اگر تن به پانصدونودوهشت بدهی.»... 

حرفها روشن است، آخوندها اینطوری آتش‌بس را پذیرفتند، یعنی مجبور شدند بپذیرند، اما چرا؟ 
چه اجباری در کار بود که آخوندها را به چنین ذلتی نشاند؟ 
این همان رمز و رازیست که در این قسمت به‌دنبال گشودنش هستیم. چه شد که خمینی قطعنامه 598 را که یک سال پیش شورای امنیت آن را به بایگانیهایش سپرده بود، پذیرفت؟ 

در واقع پذیرش قطعنامه را خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت نظام، روز 26تیر 67 در نامه‌یی به خاویر پرز دکوئیلار، دبیرکل وقت سازمان ملل اعلام کرده بود، ولی خبر آن را رژیم برای مردم نامحرم! ایران، با یک روز تأخیر یعنی روز 27تیر 67 و در اخبار سراسری ساعت 14 پخش کرد.
بعداً عبدالله نوری وزیر کشور خمینی، داستان آن شب خمینی را این‌گونه بازگو کرد:
آخوند عبدلله نوری: «خمینی در یک نیمه شب، قلم به دست گرفت و آن جملات عجیب را نوشت:
”در این 8سال، هر چه شعار دادم، پس می‌گیرم! “ »

رفسنجانی: «پذیرش قطعنامه متکی به خیلی چیزهاست که فعلاً به‌خاطر این‌که عمده آنها از اسرار نظامی‌ــ سیاسی هستند، نمی‌توانم توضیح بدهم».

خمینی: «قبول این مسأله برای من از زهر کشنده‌تر است… پیمان بسته بودم که تا آخرین قطره خون و آخرین نفس بجنگم.‌ اما... از هر آنچه گفتم گذشتم و اگر آبرویی داشتم، با خدا معامله کردم».

رفسنجانی: «برای ایشان -با شعارهای قبلی که مخصوصاً گفته شده بود که اگر (جنگ) 20سال هم طول بکشد ما ایستاده‌ایم- سنگین بود که اعلام بکنند!» 

احمد خمینی لحظاتی که پدرش داشت زهر می‌خورد را این‌گونه توصیف می‌کند:
«امام وقتی در معادلات به این نتیجه رسیدند که قطعنامه را قبول کنند، گفتند ”من جام زهر قطعنامه را می‌نوشم“. من کنار امام بودم. امام مرتب مشتشان را بر روی پایش می‌زدند و آخ می‌گفتند... بعد از پذیرش قطعنامه 598 تا چند روز امام بدرستی نمی‌توانستند راه بروند».

خود خمینی، آن شب را بهتر توضیح داده است:
«من تا چند روز قبل، معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و کشور و انقلاب را در اجرای آن می‌دیدم؛ ولی بواسطه حوادث و عواملی که از ذکر آن فعلاً خودداری می‌کنم، با قبول قطعنامه و آتش‌بس موافقت نمودم و در مقطع کنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام می‌دانم و خدا می‌داند مرگ برایم گواراتر بود، اما چاره چیست؟ من باز می‌گویم قبول این مسأله برای من از زهر کشنده‌تر است، ولی»... 

رفسنجانی: «الان مصلحت نیست به مردم بگویم چرا ختم شد. امام دنبال صلحند، ما دنبال صلحیم، تصمیم گرفتیم. حالا دلیلش چی است؟ بعضیها را شما می‌دانید، بعضیها را هم نمی‌دانید و هنوز هم نمی‌توانیم همه چیز را بگوئیم و یک فرمانده نظامی، یک عنصر نظامی، این حقیقت را باید بپذیرد که همیشه همه چیز برای گفتن جامعه مصلحت نیست! در زمان خودش گفته خواهد شد. ملت ما ممکن است بپرسد چرا پارسال نپذیرفتید؟ چرا سه سال پیش نپذیرفتید؟ که این را البته ما توضیح دادیم که چرا نپذیرفتیم و در وقت مناسب هم قابل توضیح است. بعد از این‌که جنگ تمام شد و صلح شد خیلی بهتر می‌شود توضیح داد. الآن مصلحت نیست به مردم توضیح بدهیم!».

اکنون ببینیم آبدارچی بیت خمینی چه گفته است؟ راوی داستان پاسدار قاسمی است.

پاسدار سعید قاسمی: «تا آنجایی که من یادم است در دیدار با شیخ عیسی- حاج عیسی، همان آبدارچی آقا روح الله را می‌گویم- گفت: ”تا دو روز پس از پذیرش قطعنامه هیچی نخورد. روز اول یا دوم وقتی برایش چایی بردم و گذاشتم جلویش، گفتم آقاجان هیچی نخوردی. یک مرتبه بغضش ترکید. توی بغلم افتاد و یکساعت تمام گریه کرد. گفت: حاج عیسی چه کار کنم؟“ » 

راستی علت آن همه تلخکامی و این همه تغییر مسیر ناگهانی و صد و هشتاد درجه‌ای چه بود؟ 
گر چه از لابلای صحبتهایشان می‌شود حدس زد، ولی تا این‌جا کسی توضیح صریح و روشنی نداده؛ یکی می‌گوید: مصلحت نظام! دیگری می‌گوید: نمی‌توانم بگویم! و آن دیگری هم رمزواره به اختلافات داخلی اشاره می‌کند! 
اما با شنیدن صحبتهای سران رژیم از همان سال اول تا حالا، چند نکته را می‌شود از لابلای حرفهایشان فهمید:
یکی این‌که مردم دیگر حاضر نبودند به جبهه بروند! 

پاسدار اسماعیل کوثری: «معاونت تبلیغات روابط عمومی‌، گفتند که مردم خسته شده‌اند و دیگر تمایلی به جبهه ندارند».

پاسدار سعید قاسمی: «یادتان هست جبهه‌ها خالی شده بود»، «جبهه‌ها خالی شده بود. تلویزیون محمد هاشمی رئیس وقت صدا و سیما هم نشان می‌داد که جبهه پر نیرو است!».

عامل بعدی که در صحبتهای سران رژیم هم قابل تشخیص می‌باشد، قدرت کوبنده مقاومت و پیروزیهای آن، در مقابل شکستهای مکرر رژیم می‌باشد.

پاسدار قاسمی:
«در یک سال آخر جنگ، صبح که از خواب بیدار می‌شدیم می‌گفتند خبر داری؟ چه شده؟ مهران را گرفتند. بعد از گذشت ۷ سال از جنگ، اسیر و غنیمت می‌گیرند و افتضاحی است جنگ!» 
«سازمان مجاهدین خلق وقت نمی‌کرد غنیمتیهای شما را جمع کند!» 
«ماههای آخر جنگ. تقریباً هر دو هفته یکبار همین‌طور که صبح می‌آمدی سر کار به تو می‌گفتند خبر داری؟ نه‌ چی شده؟ سومار! گرفتند، آه! هفته بعد، خبر داری؟ چی شده؟ فاو سقوط کرد! خبر داری؟! چی شد؟ مهران! عملیات چلچراغ منافقین آمدند گرفتند. ! آه مگر می‌شود؟!» 

ظاهرا آدمهای موج‌گرفته‌ای مثل سعید قاسمی روشنتر حرف می‌زنند! در این رابطه ابتدا به متن دو سه نقل‌قول دیگر از عوامل رژیم توجه کنیم تا علت تسلیم شدن خمینی هم بهتر روشن شود.

پاسدارسعید قاسمی: «در یک سال آخر، این طرف در جبهه چه خبر است؟ گیجی و کلافگی است. بچه‌ها می‌پرسیدند این‌جا چه خبر است؟ چرا اینجوری شده؟ جواب رد و بدل می‌شد که ولش کن. اینها دارند پشت پرده می‌بندند و مگر ندیده‌ای مک فارلین را آورده‌اند. آن طرف، در شهرها چه خبر است؟ برویم جبهه؟ ولش کن حاجی!» 

پاسدار قاسمی به تلخی به لو رفتن مذاکرات امامش با به قول خودشان شیطان بزرگ اشاره می‌کند! مذاکراتی که در آنها رژیم به‌دنبال خرید اسلحه و مهمات از آمریکاییها بوده و بعداً روشن شد که بسیار بیشتر از آن چیزی بوده که مردم در ابتدای امر فهمیدند! 

چند خبر رسانه‌های رژیم در آن سالها شنیدنی است:
تلویزیون رژیم: «ایران هم با هوشیاری مسؤلان سیاسی و برخی فرماندهان نظامی، سعی می‌کند با کنترل روند مذاکرات، بخشی از نیازهای نظامی خود از جمله توپهای دقیق 155 میلیمتری را تأمین کند!» 

منتظری: «آن چیزهایی که مثل تاو و نمی‌دانم بقیه چیزها نیاز داشتند، آمریکاییها می‌خواستند از راه اسرائیل به ایران بدهند!» 

رفسنجانی: «برای تاوها حدود 20میلیون دلار دادیم و برای قطعات هاک حدود 10میلیون!» 

افشای معامله و زد و بندهای ارتجاعی استعماری آخوندها، حتی چشم ناآگاهترین اقشار را هم به ماهیت پلید خمینی باز کرد.

وقتی همه مردم متوجه می‌شوند که درست همان موقعی که در نماز جمعه داشتند با جارچی امام! شعار مرگ بر آمریکا می‌دادند!، امامشان در اتاق پشتی! داشت از به قول خودشان شیطان بزرگ! و اسرائیل! سلاح برای کشتن مردم مسلمان همسایه می‌گرفت! طبعاً رو شدن این همه تزویر و دورویی و به قول خودشان نفاق! حتی در بین نفرات خودشان هم تأثیر ویرانگری داشته است.

منتظری: «اینکه ما از اسرائیل که دشمن مسلمانها است اسلحه بگیریم و بیاییم با عراق و مسلمانها جنگ کنیم کار غلطی است».

به هرحال، ایستادن مجاهدین در برابر خمینی، جنبه‌ها و جبهه‌های مختلفی داشت. مجاهدین هرجا که توانستند با خمینی درگیر شدند هم در داخل شهرها و حتی پادگانها، هم در مرزها و جلوی پاسدارها و قوای نظامیش و هم در خارج کشور و در عرصه بین‌المللی. مجاهدین در آن سالها درگیر یک جنگ تمام‌عیار نظامی، سیاسی و تبلیغاتی با خمینی بودند. کاری که، فقط و فقط مجاهدین، ریسک انجامش را پذیرفتند و البته سرفراز هم از آن بیرون آمدند.
نگاهی به توصیف دشمن یعنی فرماندهان جنگ خمینی از پشتکار مجاهدین و کارنامه درخشان ارتش آزادیبخش ملی (البته به زبان و فرهنگ خودشان) قابل‌توجه و روشنگر واقعیتهای بسیاری است! 

پاسدار احمدی مقدم در این مورد می‌گوید: «سازمان منافقین آرام آرام سازماندهی نظامی‌ای را درست کردند. ابتدا از عملیاتی محدود شروع کردند، بعد وسعت عملیات اضافه شد. آرام آرام دیدیم که وسعت و دامنه عملیات در جبهه میانی و جنوبی گسترش پیدا کرد و حتی فکر می‌کنم در خرداد ماه 67 بود که توانستند شهر مهران را هم تصرف کنند. هدف آنها هم سقوط و تصرف تهران و سرنگونی حکومت بود».

پاسدار سعید قاسمی: «سازمان مجاهدین خلق وقت نمی‌کرد غنیمتیهای شما را جمع کند!» 

تصویر آن روزها را فرمانده کل ارتش آزادیبخش ملی ایران، آقای رجوی خیلی خوب و کامل ترسیم کرده است.

مسعود رجوی: «در زمستان سال 1366، 6ماه قبل از آتش‌بس تحمیلی، وضع رژیم از هر بابت خراب بود. در جنگ به ته خط رسیده بود و آن‌چنان‌که خمینی 6ماه بعد در نامه 25تیر 67 نوشت ”گزارشهای نظامی، سیاسی“ متعدد در این خصوص دریافت می‌کرد. در این زمان ارتش آزادیبخش در کمتر از یک سال، در بیش از 90 رشته عملیات، صدها میلیون دلار سلاحهای جنگی به غنیمت گرفته و بیش از 2000نفر هم از خمینی اسیر گرفته بود و می‌رفت تا برای عملیات بزرگ و متمرکز از قبیل ”آفتاب“ و ”چلچراغ“ و جارو کردن تیپها و لشکرهای ولایت‌فقیه خیز بردارد.

خمینی در همان نامه‌یی که اشاره شد، بعد از آفتاب و چلچراغ و شکستهای فجیع در جنگ 8ساله نوشته، به خط خودش، اذعان می‌کند که: ”مسئولان جنگ می‌گویند تنها سلاحهایی را که در شکستهای اخیر از دست داده‌ایم، به‌اندازه تمام بودجه‌یی است که برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته‌ایم“.

در عرصه بین‌المللی هم ما با تمام قوا، جنبش صلح و آزادی برای ایران را پیش می‌بردیم. از طرف دیگر افشای افتضاح ایران‌گیت، یک‌سال و اندی قبل، رژیم خمینی را به‌کلی بی‌آبرو کرده بود.

نارضایتی اجتماعی هم به‌خاطر گرانی و رانده شدن 4میلیون آواره جنگی به حاشیه شهرهای بزرگ، به‌شدت افزایش پیدا کرده بود. آوارگانی که متقاضی کار و نان و مسکن و خدمات شهری بودند و دولت موسوی از پس آن بر نمی‌آمد».

البته خمینی تا قبل از رسیدن به این نقطه، هر کاری از دستش برمی‌آمد، کرده بود. خمینی در 12خرداد67 برای مقابله با اوضاع درهم‌شکسته نیروهایش در جبهه‌ها، رفسنجانی را به‌عنوان جانشین فرمانده کل قوا در امر جنگ منصوب نمود و آشکارا از «دادگاه نظامی زمان جنگ» و «تنبیه متخلف در هر رده» سخن گفت.

مجلس ارتجاع نیز در 14تیرماه67 در مقابله با اوضاع درهم‌شکسته رژیم، یک طرح قانونی برای «ادامه جنگ به‌عنوان استراتژی جمهوری اسلامی» را با قید فوریت به‌تصویب رساند. اما هیچ‌یک از این تدبیرها کارگر نیفتاد، چرا که:
ماشین جنگی رژیم، در برخورد با مجاهدین و ارتش آزادیبخش ملی ایران، در حال درهم شکستن بود. سیاست‌ها و استراتژی جنگی رژیم، به شکست کامل رسیده بود و اقتصاد مملکت نیز در آستانه فروپاشی قرار داشت.

اعتراف پر تأخیر محسن رضایی در این مورد قابل‌توجه است! 

محسن رضایی: «حکم که صادر شد آقای هاشمی خدمت امام می‌رود و می‌گوید من مسئولیت را قبول کردم. حالا ما دو راه داریم، یا باید برویم صلح کنیم و یا این‌که بجنگیم. امام می‌گوید بجنگید! هاشمی می‌گوید اگر بخواهیم بجنگیم باید خواسته‌های فرماندهان را عمل کنیم. امام می‌گوید عمل کنید! آنچه فرماندهان می‌خواهند را بروید تأمین کنید. هاشمی می‌گوید پول نداریم. امام می‌گوید بروید از مردم مالیات بگیرید. هاشمی می‌گوید که نیروهای مردمی دیگر مثل قدیم به جبهه نمی‌آیند. امام می‌گوید من دستور جهاد خواهم داد و به مردم می‌گویم که همه به جبهه بروند. هاشمی می‌گوید ما ارز و دلار نداریم. امام می‌گوید بروید فکری بکنید! شما نفت دارید؛ چیزهای دیگر دارید؛ بروید برای این (مسأله)، فکری بکنید!» 

اعتراف پاسدار سعید قاسمی، گفته‌های پاسدار رضایی را تکمیل می‌کند
پاسدار سعید قاسمی: «در جبهه افتضاحی بود. امام در این مقطع همه را دوباره برای جنگ خواند. همه چیز باید در استخدام جنگ دربیاید؛ (آیا) شد؟ نشد!» 

آن‌روزها به عینه می‌شد دید که بن‌بست خمینی و جنگش، نقطه مقابل گسترش محبوبیت اجتماعی مجاهدین و به اثبات رسیدن خطوط و سیاستهای اصولی آنها بود.
راستی وقتی رفسنجانی گفت: ”پذیرش قطعنامه، متکی به خیلی چیزهاست که فعلاً به‌خاطر این‌که عمده آنها از اسرار نظامی‌ــ سیاسی هستند، نمی‌توانم توضیح بدهم“، منظورش چه چیزی غیر از همین ارتش آزادیبخش و عملیاتش می‌توانست باشد؟ 

اما از همه صریحتر، روشن‌تر و بهتر، پاسدار کوثری هم علت قبول ناگهانی آتش‌بس و هم ترس خمینی از مجاهدین و ارتش آزادیبخش را، به خلاصه‌ترین شکل، و البته یک‌جا توضیح داده است.

پاسدارکوثری: «دشمنان، توطئه‌های واقعاً گسترده‌یی را طرح‌ریزی کرده بودند؛ چون مجاهدین قبل از عملیات فروغ جاویدان، در مهران، عملیاتی به‌زعم خود موفقیت‌آمیز انجام داده بودند و شعار ”امروز مهران فردا تهران“ را هم یکی دو ماه قبل، مطرح کرده بودند. بنابراین، با در اختیار گرفتن انواع سلاحهای سنگین و نیمه سنگین هم‌چون نفربر و غیره، خود را سازماندهی کرده بودند. پذیرش قطعنامه از سوی حضرت امام، تمام این توطئه‌ها را خنثی کرد».

بله! پذیرش قطعنامه از سوی حضرت! امام! تمام آن توطئه‌ها را، یعنی ترتیبات سقوطش به‌دست مجاهدین را، موقتاً خنثی کرد! 
با همین جملات ساده و روشن یکی از فرماندهان جنگ ضدمیهنی، آن معمایی که از اول، دنبال رمزگشاییش بودیم، به‌طور کامل حل شد.
خمینی در شرایط وارفتگی کامل و از ترس سرنگونی به دست ارتش آزادیبخش ملی، تن به آتش‌بس داد.