۱۳۹۴ اسفند ۳, دوشنبه

سلام چه کار می‌کند؟


سلام پلی است که دو تنهایی را بهم وصل می‌کند. ضربه‌ایست به شیشه‌ی پنجره‌یی که به درون نگاه می‌کند.
سلام، چند حرف را یکجا بیان می‌کند:
«تنها نیستی! قلب دیگری هست! قلب‌های دیگری هست! که تجربه‌هایی دارند! درک‌هایی دارند که شاید نمی‌دانی. تو هم می‌توانی تجربه‌هایت را به همه‌ی آن قلبها بدهی.
پنجره را که باز می‌کنیم از اتاق بسته‌ی خودمان رو به یک دنیا حرف و قلب و تجربه و چشم‌انداز باز می‌شویم.
آنها که خیلی اهل بازکردن پنجره‌ی جان خود به سوی دیگرانند، شاید به این تجربه رسیده باشند که از بس به دنیای بیرون از خود و به درد دیگران و دنیا و نیاز دیگران فکر می‌کنند، دیگر خودشان را از یاد برده‌اند؛ و این خوشبختی بزرگی است. چون آدم تبدیل می‌شود به انسانی فراتر از خویش! و به قول سهراب سپهری به همه می‌گوید:
«آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد».

قفس و شاعر


هر کس هر چیزی می‌بیند یاد چیزی می‌افتد. اما مهم این است که وقتی هر چیز می‌بیند یاد چی می‌افتد!
مثلاً یک برزگر وقتی گلی می‌بیند شاید یاد گلاب بیفتد. یا یاد مزرعه‌اش! یا یاد یک خاطره از وقتی که گلی را از شاخه کند، و پدرش دعوایش کرد.
یک استاد علوم طبیعی وقتی گلی می‌بیند شاید یاد سلول‌های رنگی گل‌ها بیافتد.
یک نویسنده وقتی گلی می‌بیند، یاد چه چیز می‌افتد؟
حالا چه کسانی هستند که هر چه می‌بینند یاد آزادی می‌افتند؟ این‌جا شاعری داریم که پنجره را باز کرده و آسمان را دیده. ببینید یاد چی افتاده. اسمش فریدون مشیری است:
یک آسمان پرنده ـ «فریدون مشیری»
یک آسمان پرنده، رها، روی شاخه‌ها،
در باغ بامداد،
یک آسمان پرنده، ‎
‎ سرگرم شستشو،
در چشمه سار باد
یک آسمان پرنده،
در بستر چمن،
آزاد، مست، شاد؛
از پشت میله‌ها،
بغضی به هایهای شکستم:
قفس مباد!

فصل ششم: سی خرداد پاسخ به ضرورت تاریخ - قسمت چهارم


آنچه خمینی از مجاهدین می‌خواست و نیافت!
یک یادآوری ضروری
اگر خمینی به حداقلهای رویکرد با یک انقلاب دموکراتیک پایبند بود، کار به یک دیکتاتوری فاشیستی نمی‌کشید و این همه جنایت از آن بیرون نمی‌آمد! جنایتهایی که با سرقت یک انقلاب شروع شد و لاجرم حالا مردم و نیروی پیشتازش، برای تحقق کلمه به کلمه‌ی شعارهای آن انقلاب، باید سنگر به سنگر با خمینی درگیر شوند!
واقعیت این سرقت تاریخی را، گوشه‌یی از یک یادآوری و اعتراف دیرهنگام، نشان می‌دهد:
تلویزیون رژیم، صفار هرندی: «شما اگه همین آرشیوهای سیما رو نگاه کنید توی تظاهرات 56 -57 هستن. چریکهای فدایی خلق هستن، آرمشون هست. مجاهدین خلق هستن. عکس کشته شده‌هاشون هست! خب، اینا می‌تونن ادعا کنن، بگن: انقلاب مال ما بود، دزدیدن بردنش جای دیگه!»
یکی دیگر از نقاط درگیری، دیدارهای مجاهدین و خمینی بود که دو ملاقات‌ آن تا سال 57 را در مقاله‌های قبلی خواندیم. حالا می‌پردازیم به آنچه که خمینی از مجاهدین می‌خواست و نیافت.

سومین ملاقات
در جریان انقلاب ضدسلطنتی، با رفتن خمینی به فرانسه، نماینده‌ی سازمان مجاهدین برای ملاقات با او به پاریس می‌رود. این دومین ملاقات رسمی با خمینی بود:
«پاریس، زمستان 57: من به‌عنوان نماینده‌ی سازمان به دیدن خمینی در پاریس رفتم و چند نکته را به وی گفتم. اولین نکته این بود که آقا! در این شورای انقلابی که شما تشکیل داده‌اید، چیزی که نیست، انقلاب است! زیرا اولاً از انقلابیون کسی در آن نیست. به این ترتیب شما انقلاب را آورده‌اید در اختیار کسانی قرار داده‌اید که هیچ سهم و شرکتی در آن نداشته‌اند! ثانیاً از همین الآن هواداران شما شروع به پاره کردن عکسها و پوسترهای شهیدان ما کرده‌اند؛ و در شرایطی که خواهران و برادران ما در خیابانها علیه رژیم شاه شعار می‌دهند، گاهی آنها را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند!

در جواب من، خمینی با دجالیّت تمام گفت: دلیلش این است که شما شعار مردم را نمی‌دهید!

من به او توضیح دادم که: شعار ما شعار مردم است. ما جدا از مردم، شعاری نمی‌دهیم. این شعارها دو پایه دارد: استقلال و آزادی.

او گفت: نه! و دوباره تأکید کرد که: شما شعار مردم را نمی‌دهید!

من فهمیدم منظورش این است که به خود دجّالش «امام» نمی‌گوییم! من برایش توضیح دادم: اگر منظور شما این است که شما را «امام» خطاب کنیم، معذوریم! به‌دلیل این‌که ما شیعه هستیم و به بیشتر از 12 امام اعتقاد نداریم!» (از مقاله‌ی «مشعل شبانگاهان»، عباس داوری)

اولین دیدار مسعود رجوی و خمینی
مسعود رجوی: «در همان حوالی 22بهمن 57، خمینی یک شب پسرش احمد را که بسیار به مجاهدین ابراز ارادت و سمپاتی می‌کرد، نزد من فرستاد. هنوز رژیم شاه به‌طور کامل سقوط نکرده بود. ما هم دو سه هفته بود که از زندان آزاد شده بودیم. برجسته‌ترین حرفهایش (احمد) این بود که:
علیه کمونیستها موضعگیری کنید و با هر کس که «امام» وارد جنگ شد، شما هم وارد جنگ شوید که در این‌صورت همه‌ی درها به‌رویتان باز خواهد شد. من احمد را آن شب پی کارش فرستادم و چند شب بعد با برخی برادرانمان در محل استقرار خمینی، در یک اتاق خصوصی در جنب اتاق دیدارهای عمومی او دیدار کردیم». (استراتژی قیام و سرنگونی)

اگر خمینی می‌توانست در آن ملاقات مجاهدین را با خودش همراه کند، بهترین امکان و فرصت تاریخی را برای برپایی یک خلافت چند قرنی به‌دست می‌آورد؛ چرا که مجاهدین نیرویی بودند خوشنام، مدرن، با سابقه، با تجربه، توانمند و محبوب.

به‌نظر می‌رسید یک لحظه‌ی حساس و تاریخی می‌خواست رقم بخورد. توصیف‌های بیشتر آن ملاقات را از کتاب «استراتژی قیام و سرنگونی» می‌خوانیم:
تهران، مدرسه‌ی علوی، زمستان 1357:
مسعود رجوی: «احساس کردم از این‌که دستش را نبوسیدم و به روبوسی معمول اکتفا کردم، جا خورد. چون طبق روال آن روزگار، هرکس که به او می‌رسید، اول دستش را می‌بوسید. اما همین که خواستم صحبتهای جدی را شروع کنم، بهانه آورد که نماز مغرب دارد دیر می‌شود. به من تکیه داد و از جا بلند شد. گفتم آقا! حرفهای ما چه می‌شود؟ با اشاره به احمد گفت: احمد که هست، بنویسید به او بدهید. من حتماً می‌خوانم. من هم بلادرنگ در سالن پایینی همین مدرسه رفاه، چند صفحه نوشتم و به احمد دادم. حرفهایم در مورد تغییر رژیم، روند انقلاب، دولت بازرگان و ضرورت تضمین آزادیها و حقوق مردم و همچنین اعتراض به رفتار کمیته‌های ارتجاعی با نیروهای انقلابی بود».

کمتر از دو ماه بعد از آن ملاقات، با دستگیری فرزندان پدر طالقانی توسط کمیته‌ها و خروج اعتراضی ایشان از تهران، مملکت وارد یک بحران سراسری شد. خمینی داشت جّو سرکوب را گسترش می‌داد. از آیت‌الله طالقانی هم شروع کرده بود که بقیه حساب کار خودشان را بکنند!

این تعرض به آزادیهای برآمده از انقلاب، بلافاصله با موضعگیری سازمان مجاهدین در حمایت از آیت‌الله طالقانی و با صدور اطلاعیه‌ی سیاسی ـ نظامی شماره‌ی 22 در 26فروردین 58 همراه شد. این موضع‌گیری، تعادل قوای موجود در خیابانها را به ضرر خمینی تغییر داد. مجاهدین نیروهای خود را تحت فرمان پدر طالقانی قرار دادند.

در همین فضای جدید و دو ماه پس از ملاقات در مدرسه‌ی علوی، ملاقات دیگری در قم با احمد خمینی صورت گرفت:
مسعود رجوی: «درست در همین روز 30فروردین، من در قم با احمد خمینی در حال دیدار و گفتگو بودم.
هدف، بیان اعتراضمان به رفتار با آیت‌الله طالقانی و درخواستهای برحق ایشان درباره‌ی شوراها و حقوق دموکراتیک مردم و همچنین بیان شکایتهای خودمان از رفتار جنون‌آمیز پاسداران و کمیته‌چی‌ها و حزب‌اللهی‌ها در سراسر کشور بود.

در اثنای همین بحث، احمد خمینی که اداره کننده‌ی امور خمینی و در عین‌حال رابط ما بود، گفت: شما چرا معطّلید و چرا مبانی اعتقادی خودتان را که امام به برادرتان هم گفته‌اند، نمی‌نویسید و منتشر نمی‌کنید تا این ضدیتها تمام شود؟

چندی قبل از این برادرم (کاظم شهید) قبل از این‌که به‌عنوان اولین سفیر ایران بعد از انقلاب ضدسلطنتی در مقر اروپایی ملل متحد، به ژنو برود، با خمینی در قم دیدار کرده بود. در این دیدار خمینی به او گفته بود: به برادرتان بگویید مبانی اعتقادی خودشان را بنویسند و منتشر کنند.

و حالا احمد، همان را یادآوری می‌کرد. من می‌دانستم که هدف او و پدرش، اذعان ما به ولایت و رهبری سیاسی و ایدئولوژیک خمینی است! با این همه، آن روز (30فروردین 1358) در جواب به احمد خمینی گفتم: ای به چشم، هم الآن اصول اعتقادی‌مان را می‌نویسم و امضاء و تقدیم ایشان می‌کنم. سپس همانجا، در حضور خودش، با لحن بسیار محترمانه خطاب به خمینی نوشتم: «حسب الامر آن پدر گرامی که از ارکان اعتقادی این‌جانبان سؤال فرموده‌اید، معروض می‌دارم که: ارکان عقیدتی مجاهدین همان ارکان عقیدتی دین مبین اسلام و مذهب حقّه‌ی جعفری اثنی‌عشری است». در ادامه شهادتین نوشتم و سپس پنج اصل دین و مذهب را با یادآوری این‌که «در عموم کتب شرعیات (ابتدائی) آمده است» مکتوب کردم: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد». در ماده‌ی چهارم (مربوط به امامت) عمداً در مورد 12 امام نوشتم که: «آخرین آنها زنده و غایب است (و) به منصب امامت رسیده»... (یعنی که امام دوازدهم خودش در منصب امامت حیّ و حاضر است و نیازی به زحمت سایرین نیست!) ».

به ظاهر نگرانی‌های خمینی نسبت به دین و ایمان مجاهدین، باید با این سند رسمی برطرف می‌شد! سندی که مکتوب شد و نزد خمینی بود و قابل انکار نیست. اما هرگز این طوری نشد! چرا که خمینی اصلاً مشکل دین و ایمان نداشت! اتحادش با توده ـ اکثریتی‌ها را به یاد آوریم؛ او در همان دنیای فئودالی خودش، فقط نوکر و تفنگ‌چی می‌خواست! به اتحادش با لیبرال‌ها توجه کنیم؛ فقط خدمتکار سیاسی می‌خواست! آن هم در حد دستمال یک‌بار مصرف! همین و بس! اما در مورد مجاهدین احساس می‌کرد با پدیده‌ی عجیبی مواجه شده است؛ کسی که سهیم شدن نقد در قدرت را پس می‌زند!

اما ماجرای آن ملاقات هنوز خاتمه نیافته است. دنباله‌ی آن را با روایت رهبر مقاومت می‌خوانیم:
مسعود رجوی: «وقتی این کاغذ را کپی گرفتم و نسخه اصلی را به احمد دادم تا برای خمینی ببرد، به‌دقت خواند و گفت: همین؟ گفتم: بله، مگر نگفتند اصول اعتقادی را بنویسیم؟ من هم اصول اعتقادی را نوشتم و فردا هم منتشر می‌کنیم تا ببینیم چماقداری و ضدیتهایی که شما می‌گویید، تمام می‌شود؟

احمد گفت: آخر از رهبری امام و اقتصاد و مالکیت هیچ‌چیز ننوشته اید! گفتم: حاج احمد آقا! ایشان خودشان ارکان اعتقادی را خواسته‌اند، نه اقتصاد و مالکیت و مسائل بحث‌انگیز دیگر را»...

روز بعد از آن ملاقات، روزنامه‌ها آن نوشته را منتشر کردند. همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود، هیچ مسأله‌یی حل نشد!

مسعود رجوی: «من همان شب به تهران برگشتم و روز بعد در شرایطی که حملات چماقداران به بسیاری از دفاتر و ستادهای مجاهدین به‌دنبال سخنرانی روز قبل خمینی شروع شده بود، در بعدازظهر 31فروردین با احمد خمینی تلفنی تماس گرفتم و گفتم آیا روشن شد که دعوا بر سر ارکان عقیدتی و توحید و نبوت و معاد نبود؟ و آیا روشن شد که هدف به‌راه انداختن جنگ و خونریزی است و این‌که ما هم مجبور به دفاع از خودمان بشویم؟ احمد ابتدا خود را به نفهمی زد و گفت: موضوع چیست؟ گفتم همه می‌گویند که فرمایشات دیروز امام مبنی بر ”طرد مجاهدین و تعرض به آنها“ در حقیقت فرمان حمله و جنگ با ما بوده است. بنابراین می‌خواهم از طریق شما ایشان را مطلع کنم که هر چه پیش بیاید ما مسئول آن نیستیم». (کتاب استراتژی قیام و سرنگونی)

آخرین دیدار مسعود رجوی با خمینی
آخرین ملاقات، یک ویژگی مهم داشت: این‌بار خود خمینی خواهان دیدار و مذاکره شده بود! تا پیش از این، پسرش احمد را می‌فرستاد. اما این بار خودش پیش‌قدم شد. این ملاقات در اردیبهشت 58 و در شهر قم صورت گرفت.

مسعود رجوی: «در اواسط هفته بعد، به من اطلاع دادند که احمد خمینی زنگ‌زده و دعوت کرده است که در آخر هفته برای دیدار با خمینی به قم بروم. خمینی بعد از تعارفات اولیه و ابراز علاقه و دوستی شدیدش نسبت به آیت‌الله شاه‌آبادی ـ پدر بزرگ برادر مجاهدمان محمود احمدی که در همین ملاقات حاضر بود ـ حرفش با ما این بود که: خیلی از آقایان از شما شکایت و گله دارند و همین دیروز هم که فهمیدند شما این‌جا می‌آیید، همه کتاب‌ها و اعلامیه‌هایتان را آوردند به من نشان دادند، اما من اعتنا ندارم و فقط می‌خواهم شما با مردم و اسلام باشید تا اوضاع سابق به کشور برنگردد... (نقل به مضمون).

منظور خمینی از مردم و اسلام واضح بود: گردن گذاشتن به ولایت و هژمونی خودش را می‌خواست که طبعاً مرز سرخ ایدئولوژیکی ما با ارتجاع بود.

من هم گفتم: ما از شما هیچ درخواست دنیوی و مادی نداریم. در راه آزادی و استقلال ایران، ما را بدون کمترین چشمداشت دنیوی و مادی، کمترین سربازان خود بدانید. اکنون قدرت سیاسی و قدرت مذهبی در شما متمرکز شده و اگر در راه خدا و خلق از آن استفاده شود، می‌تواند کون و مکان را تغییر دهد (نقل به مضمون). سپس خطبه حضرت علی در نهج‌البلاغه در مورد حق مردم بر والی و حاکمیت و حق والی و حاکمیت بر مردم را برایش خواندم و نتیجه گرفتم که محور و کانون همه مسائل و خواستها که انقلاب ضدسلطنتی هم اساساً برای آن به‌پا شد، مسأله آزادی است.

خمینی این نتیجه‌گیری را تماما ًتأیید کرد و گفت: اسلام بیش از هر چیز به آزادی عنایت دارد و در اسلام خلاف آزادی نیست الّا در چیزهایی که مخالف با عفت عمومی است».

در این‌جا یادآوری یک تاریخ ضروری است. اولین هفته‌ی اردیبهشت سال 58 که خمینی نفراتش را بر ضد مجاهدین آماده و تحریک می‌کرد، آن تاریخ و آن تصمیم، مقطع تصمیم خمینی به سرکوب و نابودی مجاهدین است؛ درست دو سال قبل از 30خرداد 60! یادآوری این تاریخ از آنجا مهم است که خمینی در آخرین ملاقاتش با مسعود رجوی، مطمئن شد که نمی‌تواند مجاهدین را استخدام کند.

مسعود رجوی: «جالب است بدانید که در بازگشت از همین ملاقات، مطلع شدیم که اطلاعات سپاه جدیدالتأسیس پاسداران در آن روزگار (غرضی و آلادپوش از بریده مزدوران پیشین) همراه با اداره هشتم ساواک که اکنون اسم جدیدی پیدا کرده بود، به اتفاق ماشاءالله قصاب ـ کمیته‌چی مستقر در جنب سفارت آمریکا ـ مجاهد خلق محمدرضا سعادتی را دستگیر کرده و به نقطه نامعلومی برده‌اند.

بعداً یک نوار دیگر از صحبتهای تقریباً خصوصی خمینی که مربوط به همان سال 58 بود، به دستمان رسید. یعنی بعد از رفراندوم قانون اساسی و درست قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری و مجلس شورای ملی. نواری که نشان می‌داد خمینی همان موقع تصمیم نهائی‌اش برای یکسره کردن کار انقلاب و آزادیها را یک‌جا گرفته بوده!»

صحبتهای خصوصی خمینی در بهار سال 58
خمینی: «اگر بنا بود که مثل سایر انقلاباتی که در دنیا واقع می‌شد، که پشت سر انقلاب یک چند هزار تا از این کاسب‌ها را در مراکز عام اعدام می‌کنند و آتش می‌زنند، تمام می‌شد. نمی‌ذارند یک روزنامه‌ای چیز بشد، جز روزنامه‌ای که خودشون می‌خوان. الآن انقلاب اکتبر هنوز روزنامه ندارند...

می‌گن شد رستاخیز. ما می‌خوایم رستاخیز بشد. ما یک حزب را، یا چند حزب را که صحیح عمل می‌کنند می‌ذاریم و بقیه همه را ممنوع می‌کنیم و همه نوشتجاتی که این‌ها نوشتند و بر خلاف مسیر اسلام و مسیر مسلمین است، ما همه‌ی این‌ها را از بین خواهیم برد! شما دیکتاتورید! ما آزادی دادیم، شما نگذاشتید. هرچی دلتون می‌خواد فریاد بزنید توی خانه‌هایتان.
این‌ها باید منزوی بشند. ما بعد از این هم گرفتاری داریم. فردا قضیه رئیس‌جمهور است. همین بساط و همین خونریزی و... در قضیه‌ی مجلس شورا بدتر از این خواهد شد و خیلی بدتر از این خواهد شد. ما باید جلوی مفاسد را بگیریم.
بنابراین ما در کمال تأسف این آزادی که قبلاً دادیم، نمی‌توانیم بدیم. ما نمی‌تونیم این را بدیم. شرعاً برایمان جایز نیست. خطا کردیم. هم ما خطا کردیم، هم دولت خطا کرد و هم شورای چیز خطا کرد. همه ما خطا کردیم. ما خیال می‌کردیم با انسان سر و کار داریم، ولی معلوم شد ما با انسان سر و کار نداریم؛ ما با حیوان درّنده سر و کار داریم. نمی‌شه با حیوانات درّنده با ملایمت رفتار کرد و نمی‌کنیم دیگر!»

به این ترتیب همه‌چیز در اواخر خرداد 58 تعیین‌تکلیف شده بود. مردم صغار شدند و قیّمشان هم ولی‌فقیه! این‌طوری دردسر انقلاب و آزادیها هم حل می‌شد. فقط می‌ماند مجاهدین که مسأله آنها را هم امت همیشه در صحنه حل خواهد کرد!
«امت همیشه در صحنه» اسم مستعار پاسدارهای لباس‌شخصی خمینی بود. همانها که خمینی خطوطش را اساساً با آنها پیش می‌برد؛ بدون این‌که خودش مجبور به ورود یا موضعگیری و متحمل هزینه‌یی بشود! همان چماقدارها، چاقوکشان و آدم‌کش‌هایی که خمینی حتی یک‌بار هم علیه اقدامات جنایتکارانه‌شان کمترین اشاره و موضعگیری نکرد.

از نیمه‌ی دوم سال 58 به بعد، روزانه صدها مجروح و هر هفته یک شهید ـ آن هم فقط در فعالیت مسالمت‌آمیز سیاسی ـ وجود داشت. یک روزنامه‌نگار آمریکایی به اسم آبراهامیان که مخالف مجاهدین هم بود، این‌ها را شمارش کرده بود و عدد اعلام کرد: «71نفر شهید». ولی هرگز هیچ قاتلی دستگیر نشد!

همان ‌وقتها لـبّ مطلب را رفسنجانی در یک ملاقات با مجاهدین گفته بود.

مسعود رجوی: «یک بار رفسنجانی که برای شکایت از تقلب‌های انتخابات مجلس نزدش رفته بودم، به من گفت: شما ما را مجبور کردید که برویم رئیس و وزیر از خارجه بیاوریم... مضمون حرف رفسنجانی با مایه‌هایی که برای مجاهدین می‌گذاشت، این بود که اگر با ما راه می‌آمدید از آنجا که تنها و اولین گروه انقلابی مسلمان بودید که با شاه به جنگ برخاستید، نیازی به سایرین نبود».

خمینی نیروی سرکوب و شریک جنایت می‌خواست، نه مؤتلف سیاسی. در هر ملاقاتی هم، از خودش گرفته تا پسرش احمد و تا رفسنجانی و آنهای دیگر، به نوعی همین حرف را می‌زدند. البته جواب مجاهدین هم در تمامی این موارد، با قاطعیت، «نه» بود. البته با آگاهی از عواقبش؛ چرا که «نه» به خمینی یک «نه» ی خطرناک و البته تاریخی بود که بهای خودش را داشت.

به این ترتیب بود که ملاقاتها و مذاکرات مجاهدین با شخص خمینی تمام می‌شود.

یک ملاقات ویژه!
روز 25مهر 1358 خبرنگار نشریه‌ی «مجاهد» در مجلس خبرگان، به‌شدت توسط پاسداران مورد ضرب و شتم قرار گرفت.



ساعتی بعد، بهشتی در مقام رئیس مجلس، با خبرنگار مجروح و غرقه به خون، دیدار و گفتگو کرد و به او گفت: «این درست است که دو برداشت در زمینه‌ی شناخت اسلام وجود دارد؛ این مسأله‌یی نیست. ولی چرا سازمان مجاهدین خلق حاضر نیست در مواضع خود تجدیدنظر کند و با دیگر گروه‌های اسلامی ـ که همگی برادر هستند و مبارزه کرده‌اندـ متحد شود؟ من از شما می‌خواهم که این پیام مرا و حرفهایم را به سایر برادرانتان در سازمان مجاهدین برسانید».

این داستان به همین شکل ـ حالا گاهی خونین‌تر، گاهی شدیدتر و بعضی روزها گسترده‌تر و تقریباً در سراسر سال 58 و سال بعد و سال بعدش ـ ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به30خرداد60...

پایان قسمت چهارم

۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه

«اگر ممنوع نبود!»...


اگر بیان عقاید ممنوع نبود، علم و انسان به‌کجا می‌رسیدند؟ اگر گالیله در قرون وسطی می‌توانست عقیده‌اش را برای چرخش‌ زمین بیان کند، الآن علم به چه پیشرفتی رسیده بود؟ دستفروشی را در تهران دیدم که گفت خلبان بوده ولی به‌خاطر بیان عقایدش، از نیروی هوایی بیرونش کردند. کشاورزی را دیدم که در حال بیل‌ زدن زمین بود، سرش را که بالا آورد، دیدم معلم مدرسه‌ام بوده که او را به‌خاطر بیان عقایدش اخراج کردند.
برای تزریق آمپول پیش یک تزریقاتی رفتم، از میزان تبحر او در این‌کار حیرت‌زده شدم. او گفت: «من جراح ارتوپد بودم، ولی به‌خاطر بیان عقایدم من را از بیمارستان اخراج کردند». حتماً اگر بیان عقاید آزاد بود، الآن همراه معلم و آن جراح ارتوپد، سوار هواپیمای آن خلبان می‌شدم و معلمم تئوری گردش ‌زمین گالیله را به من توضیح می‌داد. افسوس که در ایران نتوانستم این چند سطر را در ابراز عقیده بنویسم و حالا در پنجره نوشتم. فکر می‌کنم اگر آن خلبان یا معلمم و یا آن جراح می‌دانستند که یک چنین پنجره‌ای وجود دارد، حتماً در آن مطلب می‌نوشتند. خوب، هنوز دیر نشده، الآن منتظر مطالبشان هستم.

یل و اژده های امروز


نشسته بود قصه می‌خواند
گفتم قصه‌ی چیست؟
گفت: افسانه‌ى یل و اژدها! نمی‌دانی چقدر جالب است. نوشته وقتی اژدهایی مسیر رودخانه‌ی زندگی را به روی مردمانی بست، بعد همه‌ی اهالی یک شهر شمشیرهای خود را در یک کوره ریختند و یک شمشیر ساختند
و همه‌ی قهرمانان آن روستا نیرویشان را در یک تن جمع کردند و آن شمشیر را به آن یک قهرمان دادند و... ..
گفتم: این افسانه، قدیمی نیست!
گفت: چرا! قدیمی است! دارم از روی کتاب افسانه‌های قدیم می‌خوانم!...
گفتم: باشد! اما باز هم این افسانه قدیمی نیست
گفت: بیا نشانت بدهم!
گفتم: تو بخواه تا نشانت بدهم!
گفت: می‌خواهم!
گفتم: مگر اژدهای ولایت‌فقیه سر راه چشمه‌ی زندگی مردم ما ننشسته؟
گفت بله!
گفتم: مگر هر روز بیست تا بیست تا جوانان را نمی‌گیرد و نمی‌کشد؟
گفت: چرا؟
گفتم مگر در سرزمین ما همه‌ی رودها و دریاها نخشکیدند... مگر کارخانه‌ها تعطیل نشده‌اند... مگر، مگر... . گفتم و گفتم
گفت: بله بله بله! اما کو آن یل... . مردم در فقر و درد غرق شده‌اند!
گفتم: بیا! از پنجره نگاه کن. آنان از چهارسوی جهان روانند که چه کار کنند؟
گفت: که صدایشان را به یک صدا بدهند. که یک قامت بسازند... که اژدها را برانند
کتاب را به کناری نهاد و گفت: از این به بعد از توی پنجره کتاب یل و اژدهای امروزی را خواهم خواند. : آنان دارند دست‌هایشان را به هم می‌دهند تا یک دست و یک پرچم را بلند کنند... ... .

فصل ششم: سی خردادپاسخ به ضرورت تاریخ - قسمت سوم


مشکلات پیدا و پنهان خمینی
بازبینی داستان انقلابی را که پیروز شد و باید مسیر آینده را انتخاب می‌کرد، ادامه می‌دهیم...
مردم بنا‌ به شعارهای انقلاب، دنبال دموکراسی بودند؛ اما چشم‌انداز مورد نظر خمینی چه بود؟ دموکراسی و پیشرفت یا دیکتاتوری و ارتجاع؟
آنچه به خمینی برمی‌گشت، گفت که رهبر شدنش «هرچه بود، اراده‌ی خدا بود»!
با این جمله، مردم ما باید متوجه می‌شدند که از این پس، هر حرکتی می‌کنند، به‌راحتی با اتهام مخالفت با حکم خدا مواجه خواهند شد!
تا آنجا که به ظرفیتهای تاریخی خمینی مربوط بود ـ و مردم گوشه‌یی از آن را در ضدیتش با حقوق زنان در سال 42 دیده بودند ـ ابهامی وجود نداشت. آنچه که ابهام‌ برمی‌انگیخت، مواضع متناقض او در پاریس بود که مردم را سردرگم می‌کرد.
خمینی هوشیاری ضدانقلابی خیلی بالایی داشت. اولاً خیلی خوب می‌دانست که چگونه قدرت را به‌دست آورده؛ ثانیاً می‌دانست که با آن آش هفت‌جوشی که دور و برش بودند، حتی یک زیارت بی‌درد سر هم نمی‌تواند برود، چه برسد به این‌که یک انقلاب مسروقه را مدیریت کند! ضمن این‌که خودش هم در 10-15سال تبعید، فقط زندگی‌اش را کرده بود و لاغیر!
روزی که خمینی وارد ایران شد، نه برنامه‌یی داشت، نه نیروی مسلحی، نه هیچ حزب و نیروی متشکل دیگری. هر کسی می‌داند که رهبری یک انقلاب ـ آن هم به عظمت انقلاب ایران ـ به برنامه و به‌ویژه به تشکیلات، به یک نیروی کارآمد، گسترده، منضبط و حرفه‌یی نیاز دارد. در حالی که خمینی چنین تشکیلاتی در اختیار نداشت و خودش این را بهتر از هر کس دیگری می‌دانست. در نتیجه خیلی مایل بود که تشکیلاتی منسجم و قوی مثل مجاهدین را همراه خودش داشته باشد؛ البته به یک شرط: مجاهدین هژمونی بی‌چون و چرای خمینی را بپذیرند!

خمینی در مرحله‌ی سقوط شاه، حاضر نشد برچسب «مارکسیست ـ اسلامی» علیه مجاهدین را تأیید کند و در پاریس، آن را در مصاحبه با لوموند قویاً رد کرد. حواسش جمع بود که اگر پای چنین چیزی بیاید، خود او بازنده است. خودش بعدها به زبان اشهدش گفت که چند سال قبل از به پاریس رفتنش، وقتی در نجف بوده، با مجاهدین عناد داشته و آنها را یهودی دو آتشه‌تر از مسلمان می‌دانست! با مبارزه‌ی مسلحانه آنها هم از اساس مخالف بوده است. در عین‌حال، در آن زمان دم فرو بست.

خمینی حتی برخلاف دکتر سنجابی که علناً «تروریسم» را محکوم کرد تا مقبول آمریکایی‌ها واقع شود، هرگز در آن روزگار مرتکب چنین اشتباهی نشد. خمینی به‌خاطر منافع خودش هم که شده، نه فقط تا سقوط شاه با مجاهدین تضاد کار نکرد، بلکه به شیوه‌های مختلف درصدد جذب آنها نیز بود.

با وجود این‌که یک جزوه‌ی درونی مجاهدین در زندان اوین در اثر اشتباه و تصادف در همان سال 57 به‌دست آخوندها و شخص رفسنجانی افتاد ـ که در آن خصوصیات ارتجاعی خمینی ردیف شده بود ـ آنها هم با هر چه غلیظ‌تر کردن آنچه در این جزوه بود، آن را قبل و بعد از آزادی‌شان از زندان، به خمینی رسانده بودند. اما خمینی حواسش جمع‌تر از این چیزها بود.

انگیزه‌ی دیگری که خمینی برای کنار آمدن با مجاهدین داشت، این بود که اگر می‌توانست مجاهدین را با خودش همراه کند، دیگر نیازی به خیلی از آخوندهایی که اطرافش را گرفته بودند، نداشت. آخوندهایی که می‌دانست می‌توانند در شرایطی برایش شاخ شوند و مشکل ایجاد کنند.

از همه بدتر وضعیت آشفته و در هم باندهای مسلحی بود که باید به‌اصطلاح «گارد انقلاب خمینی» را تشکیل می‌دادند. همانهایی که می‌خواستند در هم‌چشمی با مجاهدین، سریعاً یک نیروی نظامی راه بیندازند:
محسن سازگارا: «ما متوجه شدیم که همون ماه فروردین 58 دو تا سپاه دیگه هم درست شده؛ یکی دوزدوزانی و جواد منصوری و کسانی که پیشنه‌شان حزب ملل اسلامی بود ـ که آنها درست کردن توی پادگان حشمتیه، یکی هم محمد منتظری درست کرده بود که خیلی آدم شلوغ پلوغی هم بود.

با حاج مهدی روابط خوبی داشتم. دست به دامن ایشون شدیم که شما بیا پادرمیانی کن این گروه‌های مسلح را جمع کن که همه بیان برن زیر بار یک سازمان. چون می‌دانید خطر این بود که تهران بیروتیزه بشود».

با این توصیفات بهتر می‌شود فهمید که خمینی چه وضعی داشته! به‌خصوص که قبلاً هم یک‌بار در دهه‌ی 50 دیده بود نفراتش در جریان تعادل قوا، چطوری قالش گذاشتند و رفتند طرفدار مجاهدین شدند!

در سال 93 اما سندی در سایت حکومتی تابناک منتشر شد که قابل‌توجه است:
سایت حکومتی تابناک، 26شهریور 93
دفتر آیت‌الله مصباح یزدی بخشی از گفتگوی منتشر نشده وی با عسگراولادی را منتشر کرد:
«پیش از پیروزی انقلاب، مقام معظم رهبری و آقای هاشمی رفسنجانی توسط آقای قدوسی، وقتی تعیین کردند که برای صبحانه به منزل ما تشریف می‌آورند. در آن جلسه گفتند: بیا و با مجاهدین همکاری کن!

گفتم: ... تا آنها را نشناسم همکاری نمی‌کنم.
گفتند: ما می‌شناسیم.
گفتم: اما من تا آنها را نشناسم، تأیید نمی‌کنم.
گفتند: نماز شبشان ترک نمی‌شود، ماهیانه دوازده ‌هزار تومان حقوق می‌گیرند و از این مقدار فقط پانصد تومانش را مصرف و بقیه‌اش را صرف مبارزه می‌کنند. چنینند و چنانند.

گفتم: همکاری نمی‌کنم.
پس از این گفت‌ و گو، رفسنجانی و خامنه‌ای با ناراحتی منزل ما را ترک کردند و رفتند».

سه روز بعد، یعنی 29شهریور 93روزنامه‌ی حکومتی ابتکار نوشت: «کسانی که اندک اطلاعی از تاریخ انقلاب دارند، می‌دانند که در بدو انقلاب، سازمان مجاهدین خلق، از جمله گروه‌های اسلامی بود که در کنار مردم و روحانیت، با رژیم شاه مبارزه می‌کرد، و همه بزرگان انقلاب - از جمله آیت‌الله هاشمی - نیز به آنها و سایر مبارزان انقلابی کمک می‌کردند».

خمینی در انتخاب بین دموکراسی و دیکتاتوری کمترین تردیدی نداشت؛ اما می‌دانست در راه برپایی دیکتاتوری، با مانع بسیار بزرگی مثل مجاهدین مواجه است. بنابراین قبل از هر چیز، مجبور بود مسأله‌ی خودش با مجاهدین را حل کند. اگر موفق می‌شد مجاهدین را با خودش همراه کند، با یک تیر چند نشان می‌زد: هم بزرگترین نیروی مخالفش را می‌گذاشت توی جیب خودش و بیمه می‌شد، هم محتاج باندهای مختلف و بدنام کمیته و سپاه و آنهای دیگر نمی‌شد، هم بقیه‌ی گروهها و حتی «مردم» حساب کار خودشان را می‌کردند! آن‌وقت می‌توانست به خیر و خوشی خلافت درازمدت مورد نظر خودش را برقرار کند!

از طرفی نفرات خمینی هم وقتی متوجه می‌شدند که خمینی در حال فراهم کردن مقدمات جذب مجاهدین است، دسته‌جمعی عمامه به زمین می‌زدند و چوب لای چرخ امامشان می‌گذاشتند!

یک مورد از این داستانها را رهبر مقاومت در مباحث «استراتژی قیام و سرنگونی» توضیح داده است:
“در بهمن1386 در خاطرات ناطق نوری چنین خواندم: «در نوفل لوشاتو برنامه‌ریزی کرده بودند که اداره‌ی مراسم به‌دست مجاهدین خلق باشد. آنها تریبون‌دار باشند و مادر رضایی و پدر ناصر صادق و حنیف‌نژاد نیز به امام خیرمقدم بگویند و صحبت کنند. وقتی از این برنامه خبردار شدیم، در تلفن‌خانه‌ی مدرسه‌ی رفاه، آقای مطهری و کروبی و انواری و معادیخواه و بنده جمع شدیم. همه عصبانی بودیم که اگر فردا این‌ها بهشت زهرا بیایند و تریبون دست این‌ها بیفتد، چه می‌شود؟ آقای کروبی تلفن زد به احمد آقا در پاریس و با احمد‌آقا با عصبانیت صحبت کرد و نسبت به این کار اعتراض کرد و تلفن را با عصبانیت پرت کرد و قهر کرد. سپس آقای معادیخواه گوشی تلفن را برداشت و با حاج احمدآقا صحبت کرد. ایشان هم عصبانی شد و گوشی را زمین زد. توی این‌ها تنها کسی که عصبانی نمی‌شد، بنده بودم. گوشی را برداشتم و یک خرده صحبت کردم که اگر اینها بخواهند با آن سوابق و اعلان مواضع داخل زندانشان، اداره‌ی امور را بگیرند، دیگر نمی‌شود جلو آنها را گرفت.
در همین لحظه، آقای مطهری فرمود: «تلفن را به من بده!» ایشان تلفن را گرفت و با عصبانیت (علامت عصبانیت مرحوم مطهری حرکت زیاد سر ایشان بود) به حاج احمد آقا گفت: «آقای حاج احمد آقا! این‌که من می‌گویم ضبط کن و ببر به آقا بده». احمد آقا گویا به ایشان گفته بود ما داریم حرکت می‌کنیم. امام هم راه افتاده و سوار ماشین شده است. مرحوم مطهری گفت: «من نمی‌دانم، این جمله‌ای را که من می‌گویم را به امام بگو». احمد آقا گفت: «چیست؟» گفت: «به امام بگو مطهری می‌گوید اگر فردا شما بیایید و تریبون بهشت زهرا دست مجاهدین خلق باشد، من دیگر با شما کاری نخواهم داشت». تا این جملات را شهید مطهری گفت، حاج احمد آقا جا خورد و ایشان خطاب به مرحوم مطهری گفت: «آقا هر کاری شما کردید قبول است. فردا تریبون را خود شما اداره کنید». بعد از این ماجرا تمام بساط مجاهدین خلق را به‌هم ریختیم و تریبون را از دست آنان گرفتیم. آقای بادامچیان و معادیخواه جزو گردانندگان تریبون شدند و‌ آقای مرتضایی‌فر هم قرار شد شعار بدهد. من جزو برنامه‌ی آنجا نبودم و بعداً در آنجاقرار گرفتم». (خبرگزاری فارس-14بهمن 86) “

خمینی فقط مقلّد و آستان‌بوس می‌خواست. او جز ستایش ـ آن هم در حد پرستش! ـ اصلاً هیچ‌چیز دیگری را قبول نداشت. مجاهدین درست نقطه‌ی مقابل و دشمن چنین رویکردهایی بودند. این هم خودش یک نشانه‌ی دیگر از ضدیت عمیق آرمانهای مجاهدین با اندیشه‌های ارتجاعی خمینی بود.

با شرح چنین زمینه‌یی، باید برخی تحولات آن روزها را یادآوری و از گذشته‌یی دورتر شروع کرد.

طی بیشتر از یک دهه، نماینده‌های مجاهدین، گاهی هم وابستگان سازمان و در نهایت رهبری مجاهدین ـ به‌عنوان بزرگترین نیروی سیاسی متشکل و مبارز ایران ـ چند بار تلاش کردند با خمینی به مشترکاتی برای یک زندگی مسالمت‌آمیز سیاسی برسند. در این راه ملاقاتهایی هم صورت گرفت.

اولین ملاقات
اولین ملاقات مجاهدین با خمینی در اواخر دهه‌ی چهل خورشیدی، کمی قبل از سال 1350 در نجف انجام شد. شرح این دیدار به‌نقل از آخوندی به اسم حمید روحانی که از همراهان خمینی در نجف بود، آورده می‌شود:
«روزی گروهی هواپیمایی را از دوبی ربودند و به بغداد آوردند. این گروه بعدها به سازمان به‌اصطلاح مجاهدین خلق معروف شدند. پس از جریان هواپیماربایی، یکی از این افراد به‌محضر امام رسید... او از امام می‌خواست که سازمان را تأیید کنند... امام جواب داده بودند: تا درباره‌ی شما تحقیق و بررسی نکنم، نمی‌توانم شما را تأیید کنم». (کتاب «پا به پای آفتاب»، ج 3، صص 162و163)

خمینی هرگز مجاهدین را تأیید نکرد. اما آن موقع جرأت رد کردنشان را هم نداشت. اولین باری که خمینی به‌طور علنی درباره‌ی آن دیدارهای یک‌ماهه‌ی قبل از سال 50 حرف زد، در بهار 58 و در سخنرانی برای یک باند دانشجویی خودش بود که می‌خواست آنها را بر ضد مجاهدین آببندی کند. نوار حرفهایش بلافاصله به دست مجاهدین رسید و فهمیدند خمینی در خفا مشغول آماده‌سازی نفراتش برای سرکوب مجاهدین است!

23خرداد 58، خمینی:
«من نجف که بودم یک آدمی آمد از طرف یک گروهی و بیشتر از بیست روز ـ بعضی‌ها می‌گویند بیست و چهار روز ـ تمام صحبتش هم از قرآن بود و نهج‌البلاغه... در خلال حرفهایش می‌دیدم که روی اعوجاج دارد مسایل و حرفهایی را می‌زند. جوابش را ندادم. فقط گوش کردم که ببینم چه آدمی است. فقط یک کلمه‌یی که او گفت که: ما می‌خواهیم قیام مسلحانه بکنیم، گفتم: قیام مسلحانه الآن وقتش نیست... نیروی خودتان را از بین می‌برید و کاری ازتان نمی‌آید!» (صحیفه‌ی نور، جلد 7، ص 107)

به این ترتیب اولین ملاقات، چیزی از فاصله‌ها کم نکرد. شهریور 1350 با دستگیری بنیانگذاران و رهبران مجاهدین ـ که حکم اعدامشان صادر شد ـ یک برانگیختگی اجتماعی به‌وجود آمد که امواجش به نجف و ساحل امن خمینی هم رسید و آنجا را هم متلاطم کرد.

ملاقات دوم
دومین ملاقات با خمینی در همان سال 50 و از طرف هواداران سازمان انجام شد. صدور حکم اعدام برای رهبران مجاهدین به حدی جامعه را منقلب کردکه دوستان و نزدیکان خمینی به او گفتند: اگر از مجاهدین حمایت نکند، آبرویش می‌رود!

داستان‌ جالبی از آن ملاقات را اخیراً نزدیکان خمینی گفته‌اند:
خبرگزاری حکومتی فارس، روز 26بهمن92 در معرفی کتاب خاطرات یک روحانی به اسم سید رضا برقعی، در همین مورد نوشته است: «مجاهدین خلق در آغاز، در میان مبارزین و حتی بعضی از مقامات فعلی ایران، محبوبیت داشتند. بالاخره زمانی فرا رسید که حنیف‌نژاد و عده‌یی دیگر از یارانش دستگیر شده و در شرف اعدام قرار گرفتند... یکی از دوستان که از طرفداران سازمان مجاهدین خلق بود، آمد و به همراه او به خدمت امام وارد شدیم. او از آن بزرگوار درخواست کرد که آقا در مورد حنیف‌نژاد و یارانش که در شرف اعدام هستند، اظهارنظر و اعلامیه‌یی بدهید تا ان‌شاءالله رژیم تخفیفی به آنها بدهد. امام فرمودند: من تصمیم ندارم که در مورد این آقایان صحبتی بنمایم. آن دوست گفت: مردم ایران از شما توقع اظهارنظر دارند. امام فرمودند: من با مطالعه، تصمیم گرفتم که نسبت به این آقایان چیزی نگویم. آن دوست گفت: آقا! شما راجع به حاج شیخ نصرالله خلخالی نامه داده‌اید، ولی راجع به این جوانهایی که جانشان را کف دست گرفته و به میدان مجاهده آمده‌اند، چیزی نمی‌گویید؟ امام فرمودند: من اگر بنا بود موضعی بگیرم، موضع مخالف می‌گرفتم! آن دوست گفت: یعنی نسبت به این جوانهایی که در این شرایط اختناق، با رژیم پهلوی مبارزه می‌کنند، موضع مخالف می‌گرفتید؟! امام به تندی فرمودند: شما نمی‌فهمید! این‌ها کار ما را عقب انداخته‌اند!»

معنی «این‌ها کار ما را عقب انداخته‌اند»، یعنی مجاهدین با مبارزه‌شان دکّـان خمینی و امثالش را تخته کرده‌اند! این، همان نقطه‌یی است که کینه‌ی خمینی را نسبت به مجاهدین بیشتر می‌کرد! در این مورد، یک سند دیگر هم هست که خواندنش خالی از لطف نیست!

نامه‌ی منتظری:
«… در آن روزها به‌حدی جو به‌نفع این گروه (یعنی مجاهدین) بود که می‌توان گفت: کوچکترین انتقادی نسبت به‌این گروهک با شدیدترین ضربه رو‌به‌رو می‌شد“.

مسعود رجوی: یک نمونه را از روی کتاب روحانی می‌خوانم: ”بسیاری از افراد را می‌شناسم که بر‌این اعتقاد بودند که دیگر نقش امام در مبارزه و در نهضت به‌پایان رسیده است و امام با عدم تأیید مجاهدین خلق، در واقع شکست خود را امضا کرده‌ است. این افراد باور داشتند که امام از صحنه مبارزه کنار رفته‌اند و زمان آن رسیده است که سازمان مجاهدین خلق، نهضت را هدایت کند و انقلاب را به‌پیش ببرد. و واقعاً هم این گروه در مردم پایگاهی به‌دست آورده بود. امام هم این را می‌دانستند. هر روز از ایران نامه می‌رسید مبنی بر‌این‌که: پرستیژ شما پایین آمده. در بین مردم، نقش شما در شرف فراموش شدن است. مجاهدین خلق دارند جای شما را می‌گیرند و...».

این حرفها را نفرات خمینی می‌گفتند؛ همان نفراتی که از خمینی شهریه‌ی ماهیانه می‌گرفتند و نان شبشان را او می‌داد.

خمینی بالاخره زیر فشارهای مردم و طرفدارهای خودش مجبور شد با یک فتوا ـ و البته بدون اسم بردن از مجاهدین ـ خودش را خلاص کند. به این ترتیب پرونده‌ی دومین دور تماس‌های مجاهدین و خمینی در حالی بسته شد که خمینی دیگر طعم تلخ ظهور و رشد مجاهدین و قدرت اجتماعی‌شان را حسابی و حتی در خانه و حوزه‌ی خودش هم چشیده بود.

با این اوصاف، شاید بشود علت کینه و ترس توأم خمینی نسبت به مجاهدین را بهتر فهمید. مجاهدینی که با جانفشانی‌ها و فداکاریهایشان برای مردم، در عمق جامعه نفوذ پیدا کرده بودند. همان ارزشهایی که در خمینی و دار و دسته‌اش یک ذره‌اش هم پیدا نمی‌شد. همان موقع به‌خوبی پیدا بود که مردم این را خیلی خوب می‌دیدند و می‌فهمیدند!

بعد از آن ملاقات، دیگر مجاهدین درگیر یک مبارزه‌ی مسلحانه‌ی سنگین با ساواک شاه شدند. تا سال 57 هم هیچ ارتباطی با خمینی نگرفتند. مجاهدین مبارزه‌شان را می‌کردند، خمینی هم در نجف ـ در کنج عافیت ـ رساله‌ی احوال شخصیه و آداب طهارت و نجاستش را درس می‌داد!

با گر گرفتن شعله‌های انقلاب ضدسلطنتی ـ به‌ویژه پس از آزادی مجاهدین از زندان و به‌طور خاص پس از 22بهمن ـ خمینی باز هم با مسأله‌ی مجاهدین مواجه شد؛ اما این‌بار در مداری دیگر و در ابعادی دیگر...

پایان قسمت سوم.

۱۳۹۴ بهمن ۲۱, چهارشنبه

الهام و اثرپذیری جامعه از پیشتازان فداکارش ـ مسعود رجوی، ۲۲بهمن ۱۳۸۰


انقلاب ایران، مانند همه انقلابها و دگرگونیهای بزرگ و تاریخی در شرایطی رخ داد که مردم حکومتگران را نمی‌خواستند و حکومتگران دیگر نمی‌توانستند به حکومت ادامه دهند. 
رژیم شاه که از کودتای ۲۸مرداد سال ۱۳۳۲و سرنگونی حکومت ملی دکتر مصدق، فاقد مشروعیت و مورد نفرت مردم ایران بود، پس از ربع قرن و پس از تمامی مانورها و رفرمهای ممکن، دیگر ظرفیتش به انتها رسیده و قادر به حکومت کردن نبود. 
مردم به ستوه آمده دیگر حاضر به تحمل رژیم شاه نبودند و با الهام و اثر پذیری از پیامهای انقلابی و سازش‌ناپذیر جنبش مسلحانه و پیشتازان فداکارش، به چیزی کمتر از سرنگونی رژیم شاه راضی نمی‌شدند. 
اثر تعیین‌کننده مبارزه مسلحانه در جامعه و به‌خصوص درنسل جوان و قشرهای آگاه، چنان بود که حتی وقایع‌نگاران رژیم آخوندی به آن اذعان می‌کنند: 
«اگر اندیشه مبارزه مسلحانه برانداز نبود به هیچ‌وجه نسل جوان و آگاهی که به عرصه انقلاب می‌آید و در سال ۵۶ و ۵۷در تظاهرات شرکت می‌کند، نمی‌توانست کار را به سرانجام برساند. اگر این نبود، حداکثر واقعه‌یی مثل پانزدهم خرداد سال۱۳۴۲به وجود می‌آمد که با اولین سرکوب متوقف می‌شود و رژیم حاکم می‌شود» (حیات نو۸بهمن۸۰). 
بله، درخشش پرچمداران مبارزه مسلحانه و بنیانگذاران مجاهدین به حدی است که امروز همان دژخیمانی که تا دیروز حتی اسم خیابان حنیف‌نژاد را در تهران تحمل نکردند و سنگ مزار او را هم درهم شکستند، لباس اصلاح‌طلبی به تن نموده و می‌گویند: 
- «اگر امروز بخواهید راجع به ستارخان صحبتی بکنید، راحت می‌توانید، چرا که کسی روی او حساسیتی ندارد و به منافع کسی برنمی‌خورد اما اگر بخواهید درباره مثلاً مرحوم حنیف‌نژاد صحبتی داشته باشید، حتی اگر با فکر او مخالف هم باشید، تبعات خاص خود را دارد…» ( عباس عبدی دستیار خوئینی‌ها دادستان ارتجاع در زمان قتل‌عام مجاهدین در زندانهای خمینی‌ـ صدای عدالت، ۲۰بهمن۸۰). 
قیام پرچمداران 
و میوه‌چینی مرتجعان 
۲۳سال پیش، در زمان‌ انقلاب ضدسلطنتی و سرنگونی رژیم شاه در بهمن ۱۳۵۷، بیش از ۶۰درصد جمعیت کنونی ایران به‌دنیا نیامده بودند. 
در آن روزگار کلمه انقلاب با آزادی عجین بود و به لوث وجود خمینی و خامنه‌ای و خاتمی و رفسنجانی آلوده نبود. کلمه انقلاب در همان ماههای آخر در دهانشان افتاد و قبل از آن به‌شدت از آن ترسان و گریزان بودند. 
اما وقتی که پرچمداران و پیشتازان انقلاب قیام کردند و به قول پدر طالقانی راه جهاد گشودند و از خون آنها سیلابها و توفانها برخاست، آخوندها با تأنی و تأخیر بسیار، به صحنه آمدند و به میوه‌چینی پرداختند. 
وقتی حنیف و محسن و بدیع‌زادگان و جزنی و احمدزاده و پویان (که خونشان را شاه بر زمین ریخت) و پاکنژاد و خیابانی و اشرف (که خونشان را خمینی بر زمین ریخت) در شکنجه‌گاههای دیکتاتوری سلطنتی و در بیدادگاههای نظامی می‌خروشیدند و پرچم آزادی را به اهتزاز در می‌آوردند، این آخوندها کجا بودند؟ یا گوشه عافیت گزیده بودند و یا برای کسب وجهه و درآمد به هواداری از مجاهدین و قرائت کتابهای آموزشی مجاهدین، افتخار می‌کردند. 
از سال 54 به بعد هم، که اپورتونیستهای چپ‌نما سازمان مجاهدین را در یک مقطع متلاشی کردند، امثال رفسنجانی با فتواهای ننگین، انقلاب و مبارزه انقلابی و مسلحانه را به سود ساواک شاه حرام اعلام کردند و امثال کروبی و عسگراولادی آشکارا در تلویزیون سه بار شاهنشاه را سپاس گفتند. یعنی همین که از زیر چتر مجاهدین بیرون رفتند، از تمامی هیأت و هیکل آخوندهای سیاسی کار آن زمان، چیزی جز ارتجاع خلص و جریان راست ارتجاعی باقی نماند. در این زمان، خاتمی‌طلبه ولگردی در خدمت بهشتی (در ظل عنایت دولت شاهنشاهی و استاد اعظم لژ بزرگ فراماسونری در ایران) بود. 
شاه راهبران و راهگشایان انقلاب دموکراتیک مردم ایران را کشت یا به بند کشید. خیانتکاران چپ‌نما هم، سازمان و تشکیلات مجاهدین را که تنها جریانی بود که می‌توانست به‌لحاظ ایدئولوژیک و تاریخی آخوندهای ارتجاعی را مهار کند، متلاشی کردند. به این ترتیب راه برای شیخ هموار شد تا به سرقت رهبری انقلاب و غصب حق حاکمیت مردم ایران بپردازد. 
بسا فراتر از شاه 
این بزرگترین غصب و سرقت قرن بود. 
چنین بود که شیخ در شقاوت و جنایت به اضعاف روی دست شاه بلند شد. آن‌قدر که منتظری (جانشین وقت خمینی) در بحبوحه قتل‌عام مجاهدین به خمینی نوشت: ”جنایات اطلاعات شما و زندانهای شما روی شاه و ساواک شاه را سفید کرده است (و) من این جمله را با اطلاع دقیق می‌گویم“. 
به‌دنبال آتش‌بس تحمیلی در جنگ ضدمیهنی، خمینی برای حفظ نظام به خط و امضای خودش همه مجاهدین زندانی را «محکوم به اعدام» کرد و با الگوبرداری از اجداد مسلکی خود ابن ملجم و ابن زیاد و آخوند شمر ذی‌الجوشن، نوشت: 
«رحم بر محاربین ساده‌اندیشی است.‌قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید.‌آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند ”اشدّاء‌علی الکفار“ باشند…» 
بعد هم در پاسخ به سؤال رئیس قضاییه‌اش درباره تعیین‌تکلیف زندانیانی که هنوز محاکمه نشده‌اند و زندانیانی که حکم حبس گرفته و مقداری از زندانشان را هم کشیده‌اند، خمینی اضافه کرد: 
«در تمام موارد فوق، هر کس در هر مرحله، اگر بر سر نفاق باشد، حکمش اعدام است. سریعاً دشمنان اسلام را نابود کنید… - روح‌الله الموسوی الخمینی». 
به‌خاطر همین جنایتها؛ به‌خاطر ۱۲۰هزار اعدام از میان نیم میلیون زندانی سیاسی شکنجه شده، به‌خاطر مجازاتهای ضدانسانی، به‌خاطر سرکوب زنان، به‌خاطر سرکوب اقلیتهای دینی، به‌خاطر سرکوب ملیتها و به‌خاطر صدور تروریسم و ارتجاع است، که این رژیم تا کنون ۴۹ بار توسط جامعه بین‌المللی در مجمع عمومی ملل‌متحد و کمیسیون حقوق‌بشر ملل‌متحد محکوم شده است. مطلعین و دست‌اندرکاران سیاسی به‌روشنی می‌دانند که به دست آوردن هر کدام از این محکومیتها در وضعیت کنونی جهان طی این سالیان به‌راستی بیشتر و بالاتر از کوه کندن است. کوهی از درد و دریایی از رنج و خون مردم ایران و فرزندان رشیدش...

از من چه خواهند گفت؟


«عاشق‌آزادی» را به مسلخ عشق بردند و به‌دارش کشیدند. در این میان، اعضای بدن او، به تعریف و تمجید ازخود، در میان سایراعضا برآمدند.
پاها گفتند: «دیدید که با چه صلابتی به سوی چوبه‌دار قدم برداشتم و ذره‌یی لرزش نداشتم!»
دستها گفتند: «دیدید که خودم طناب دار را به‌گردن انداختم و جلاد را مبهوت و
مقهور خود کردم!»
سرش گفت: «دیدید که به چه آسانی از خود گذشتم و در دوراهی حق و خیانت، «حق» و بریده شدن سر را انتخاب کردم!»
زبان گفت: «کوچک بودم ولی، دیدید که چگونه فریاد «انالحق» سردادم و با خود «حلاج» را به سرمنزل پرشوکت یار و «مسیح» را به‌صلیب رساندم».
با باز کردن پنجره‌ی امروز زندگی‌ام، به این فکر افتادم، در روز سفر آخرت من، اعضای بدنم راجع من چه خواهند گفت؟.

اشرف و موسى از زبان رهبرى مقاومت


سمبل زن انقلابی مجاهد، اشرف رجوی
اشرف، مفهومی نایاب در فرهنگ شاه و خمینی ـ مسعود رجوی ۱۹بهمن۱۳۶۲
اشرف، زنی که مرادف مفهومش در هیچ‌کجای فرهنگ ننگ‌آلود شاه و خمینی یافت نمی‌شود. زنی که از آغاز همهٴ دشتها و بیابانها و جنگلهای انقلاب را در نوردید‌ه و به‌راستی به درک محضر محروم‌ترین توده‌های مردم در روستاها و شهرها و شهرکهای مختلف نائل آمده بود. زنی که لحظه به‌ لحظه با انتخاب آگاهانه
و آزاد خود به هویت انقلابی و توحیدیش نقش داده و در تمامی قامت، از تیغ برنده رنجهای شکنجه و شلاق، زخمها داشت. با گوشی ناشنوا شده بر اثر ضربه دژخیم و آثار زخم و شکنجه‌های پس از انفجار، با دریایی از خلوص و ایمان ...



معرفی سردار کبیر خلق موسی خیابانی در تبریز
موسی محور و لنگر تشکیلاتی مجاهدین ـ سخنرانی مسعود رجوی، تبریز - ۱۳۵۸
«و امروز در آستانه انتخابات مجلس شورای ملی با اهمیتی که این دوره داره بایستی به عرضتان برسانم ما نشستیم شورایی تشکیل دادیم که صالح‌ترین کاندیداها را که در کادر برنامه 12 ماده‌ای که برای ریاست‌جمهوری خود من عنوان شده بود به مجلس بفرستیم… از آنهایی که در کادر گزینه دعوت‌مان را پذیرفته بودند از شورایی که تشکیل داده بودیم و هیأتی که تشکیل داده بودیم سعی کردیم بهترینها را انتخاب بکنیم و برای شما و برای تبریز، به‌خاطر اهمیتش، به‌خاطر این‌که گفتم زادگاه عقیدتی، سیاسی و تشکیلاتی ماست، بهترین خودمان ...
سمبل زن انقلابی مجاهد خلق، اشرف رجوی
اشرف، مادر عقیدتی زنان مجاهد ـ مریم رجوی ۱۹بهمن ۱۳۶۴
«خون اشرف و موسی در واقع خون دهها هزار خواهر و برادر مجاهد ما را در بالاترین نقطهٴ فدا به یکدیگر گره زد. این خونها و به‌ویژه خون اشرف، مردم ایران را عمیقاً لرزاند. در واقع اعتماد مردم را نسبت به مجاهدین و بالاخص نسبت به پاکباختگی رهبر مجاهدین برانگیخت. تصویر مصطفی فرزند شیرخوار اشرف که در تلویزیون بر بالای جسد مادرش توسط لاجوردی نشان داده شد، قلب تمام ایرانیان را به درد آورد... در واقع این صحنهٴ دیگری از پاکباختگی و فداکاری رهبر مجاهدین یعنی مشخصاً مسعود در برابر رهبری ...
سردار شهید خلق موسی خیابانی
موسی لنگر استوار کشتی در مسیر پر توفان ـ مسعود رجوی ۱۹بهمن ۱۳۶۱
... به‌راستی موسی ”شیر آهن کوهمردی“ بود سرسخت و استوار و سازش‌ناپذیر که حقا در یکی از سیاهترین ادوار تاریخ ایران، غیرت و غرور و بی‌باکی و عزم جزم یک خلق رزمنده و قهرمان را در خود منعکس می‌کرد. با اعتماد به‌نفس و با آن‌چنان شخصیت مستحکمی که در بحرانی‌ترین شرایط باز هم صبور و آرام و مطمئن، کنترل خود و امور تحت فرماندهی‌اش را حفظ می‌نمود. از آن گونه مردان که در ظاهر هیچ نمود و داعیه‌ای ندارند اما به هنگام سختی و محنت و در ساعت رزم آوری آن‌چنان می‌درخشند که گو‌ئیا لنگر استوار کشتی در مسیر پر ...

از چه بیاموزم؟


پرسید: از چه بیاموزم؟ آموختن برایم سخت شده. راه کوتاهتری برای آموختن یادم بده!
گفتم: از «گل‌آفتابگردان» بیاموز! با وجود گرمای طاقت‌فرسای خورشید، هیچ‌وقت پشتش را به آفتاب نمی‌کند و حرمت آفتاب را نگه می‌دارد.
گفت: هنوز نمی‌فهمم! ساده‌تر کن!
گفتم: از «نی» بیاموز. هر چند در نیستان او را به آتش می‌کشند،
ولی با استخوان سوخته‌اش، روی برگ سفید کاغذ، انحنای حروف را به‌وجود می‌آورد و با نفیرش اشکها را روان می‌کند.
گفت: ساده‌ترکن!
گفتم: از «پرچم» بیاموز. دشمنانش همیشه می‌خواهند او را به زمین بیندازند، ولی کوتاه نمی‌آید و همیشه برافراشته است. تازه زمانی نیمه‌افراشته است که بخواهد خودش را در غم مردمش شریک نشان دهد.
گفت: ساده‌تر!
گفتم: پس ساده‌تر این‌که از «پنجره» بیاموزی. چگونه با گشوده شدنش، موجی از لطافت و زبیایی بهار را به درون می‌آورد و هیچ‌گاه از گشوده شدن به‌روی آدمی خسته نمی‌شود. امروز هم بی‌ریاتر از همیشه آماده گشودن آینده به روی ماست. پس فقط برو و پنجره را بازکن! خودت خواهی آموخت.

فصل ششم‌: سی خرداد، پاسخ به ضرورت تاریخ - قسمت دوم ریشه‌ها و سابقه‌ی درگیری




بازنگری سابقه‌ی درگیری خمینی با مجاهدین
به تابستان سال 1358 رسیدیم. به وقایعی رسیدیم که با وقوع آنها، بوی فصل خزان انقلاب به مشام می‌رسید. آیا قهر و خشونتی که در صحنه‌ی سیاسی ایران به‌وجود آمد، اجتناب‌پذیر بود یا نه؟ همه‌ی اتفاقات نشان دادند که آخوندها اهل منطق و کوتاه آمدن نیستند. مجاهدین چه می‌توانستند بکنند تا کار با خمینی به خشونت نکشد؟
حالا باید پرسید آیا آن فضای باز سیاسی، رؤیا بود؟ اگر بود، رؤیای چه بود؟
آیا هیچ ایرانی زیر40سالی هست که نداند رؤیای آزادی چیست؟ الآن که در انتهای یک تاریخ 40ساله هستیم، می‌توانیم مطمئن باشیم که تمام ایرانی‌های زیر40سال، از اول عمرشان تا حالا فقط کابوس دیده‌اند! کابوس سرکوب و دیکتاتوری!
در شامگاه 30خرداد1360آخرین تلاش مجاهدین برای احیای فضای مسالمت در عرصه‌ی سیاسی ایران، توسط خمینی نابود شد و کابوس دیکتاتوری، ایران گستر! و این، داستان زندگی دو سه نسل از جوانان ایران تا امروز است؛ یعنی در پایان یک تاریخ 40ساله.
خمینی دستگاه سرکوب و گسترش خفقان و حذف مخالفانش را از مدتها قبل از 30خرداد، نظم داده و نیروهایش را توجیه کرده بود. به همین دلیل بود که همه‌ی راههای مسالمت‌جویانه‌ی مجاهدین را با سرکوب و چماق و بگیر و ببند جواب می‌داد. تا قبل از سی خرداد60، حدود 10-15 مجاهد را فقط در شهرهای مختلف شمال شهید کرده بودند.
برای بهتر نشان‌دادن آن روزها ـ و روزهای بعد از آن ـ و آشنا شدن با مواضع مختلفی که از جانب مجاهدین و رژیم بیان شد، چند روایت‌ مختلف از آن روزها را مرور می‌کنیم:

مسعود رجوی: «چنان‌که خوب می‌دانید، ما دوران کار سیاسی و به‌اصطلاح فاز سیاسی را در فاصله‌ی بین 22بهمن 1357 تا 30خرداد1360 طی کردیم. یعنی مضمون این کار سیاسی را که افشای حکومت آخوندی بود، با موفقیت پشت سر گذاشتیم. به همین دلیل رژیم که دیگر چاره‌ی دیگری نداشت و در میدان سیاسی از ما شکست خورده بود، نمی‌توانست به حرکت مسالمت‌آمیز، حتی به بازی مسالمت‌آمیز ادامه بدهد؛ ناگزیر در 30خرداد با گلوله به جان‌ ما افتاد. قبل از آن هم می‌کرد، اما دیگر آن قدم آخرش بود».
تلویزیون رژیم، 31خرداد 60، هاشمی رفسنجانی: «دیروز من از لحظاتی که درگیری شروع شد تا اواخر وقت تا نیمه‌شب در جریان برخوردهای تهران بودم و اخبار را با صدای خودشان می‌شنیدم. از مراکز تصمیم‌گیری منافقین و پیکاریها، به افرادشون دستور داده می‌شد اتوبوسها را، باجّه‌های تلفن را به آتش بکشید! از هرجا که شد، از بیمارستانها هر طور شده یک جنازه‌یی به‌دست بیارید و سر دست بگیرید و به خیابانها ببرید و مثل دوران انقلاب، مردم را با رنگ خون آشنا کنید و هیجانی کنید»
خمینی درباره‌ی سی خرداد: «منافقینی که دیروز پریروز ریختند در خیابانها و جوانان ما را سر بریدند»...

حتی رفسنجانی هم که تلاش می‌کند گزارش مستند بدهد، هیچ اشاره‌یی به یک گلوله از جانب مجاهدین نمی‌کند. اگر بود، بی‌تردید در تلویزیون و رسانه‌هایشان بعد از 30خرداد، نمونه‌ی مشخص آن را توی بوق می‌کردند. در روزنامه‌های رسمی رژیم در فردای 30خرداد، حتی نام یک پاسدار کشته شده نیست. شهیدان همه مجاهدند. حرفهای رفسنجانی بهترین شاهد است که مجاهدین حتی یک تیر هم شلیک نکردند.
نگاهی به‌ خاطرات چند شاهد درباره‌ی 30خرداد:
یک شاهد صحنه: انتظار نداشتیم به این سرعت مردم را به گلوله ببندند؛ چون تظاهرات مسالمت‌آمیز بود.
یک شاهد صحنه: یک آن چشمم را برگرداندم، دیدم حداقل 7-8نفر از مجاهدین حول و حوش ما به‌شهادت رسیدند.
یک شاهد صحنه: در اوین، پشت سلول ما جاده‌یی بود که به محل اعدام زندانیان ختم می‌شد... خودم به‌طور مشخص500تیر خلاص شنیدم و علامت زدم.
«پانصد اعدامی» در یک شب! این عدد و آن روزها و سالها را که ادامه دهیم، به شب‌ها و سالهای بعد می‌رسیم که در جریان یک نسل‌کشی بی‌سابقه، از 120هزار نفر هم گذشت! تعداد زندانی‌ها از این هم بیشتر شد. از تعداد آنهایی که سر به‌نیست شدند یا مهاجرت کردند، آماری در دست نیست. اما به آمار اعدامی‌ها تا همین الآن هم روز‌به‌روز، اضافه می‌شود.
قسمت دوم: ریشه‌ها و پیشینه‌ی رویارویی
تا این‌جا معلوم شد که چگونه خمینی و رژیمش یک مبارزه‌ی سیاسی مسالمت‌آمیز را به قتل‌عام مجاهدین تبدیل کردند و یک نسل‌کشی به‌راه انداختند ! جنایتی که هنوز هم ادامه دارد.
در سیر حوادث قبل از 30خرداد، می‌رسیم به یک یادآوری ضروری. به چگونگی «رهبر» شدن خمینی و سابقه‌ی روابطش با مجاهدین.
خمینی: «ما از اول هیچ بنا نداشتیم که به پاریس بریم. مسایلی بود که هیچ اراده‌ی ما درش دخالت نداشت. هر چه بود اراده‌ی خدا بود! کارهایی که می‌شد، ما اصلاً در ذهنمون نمی‌آمد که این کار باید بشد، ولی می‌شد! و دیدیم که نتیجه داد!»

بیست سال بعد از آن روزی که خمینی، «اراده‌ی خدا» را سبب رهبرشدنش قلمداد کرد، یکی از آن کارهایی که خمینی به ذهنش هم نمی‌زد را ژیسکاردستن در مصاحبه‌یی که در روزنامه‌ی توس، مورخ23شهریور77 در تهران منتشر شد، باز و معنا کرد: «شاه به سفیر من گفت: اگر دولت فرانسه مقدمات پذیرایی و آسایش او را فراهم نکند، شاه هرگز دولت فرانسه را نخواهد بخشید! (درست 13روز بعد از مصاحبه‌ی ژیسکاردستن، روزنامه‌ی توس توسط رژیم برای همیشه بسته شد!)
اذعان خمینی به نقش خارجی در رهبر شدنش
تلویزیون رژیم: «به‌زودی نوفل‌لوشاتو پایگاه و مقر انقلابی امام شد».
تلویزیون رژیم، خمینی: «این‌طور نیست که آنچه که مردم را متوجه ما کرده است، امور خارجی باشد، نخیر! امور داخلی است و آن این‌که ما موافق با آن چیزی که مردم و ملت اسلام می‌خواست، مردم به آن قیام کرده، بودیم و من چون از دیگران واردتر بودم، از این جهت مردم بیشتر توجه داشتند!»
این سابقه‌ی ابهام در چگونگی «رهبر شدن» او، به همان موقع در نوفل‌لوشاتو برمی‌گردد. همان‌جا خبرنگارانی بودند که به طعنه از خمینی درباره‌ی آن همه امکانات و رسانه‌های تبلیغی غربی که در اختیارش قرار گرفته بود، سؤال می‌کردند و خمینی را در کرنر می‌گذاشتند! این هم گوشه‌یی دیگر از امدادهای غیبی و اراده‌ی خدایی:
تلویزیون رژیم: «حالا در فرانسه روش کسانی که نوار و گفتارها و پیام‌های ضبط شده‌ی امام را از نجف به ایران می‌بردند، عوض و دیگرگون شد. حالا از فرودگاه شارل‌دوگل و دیگر فرودگاهها، نوارهای ضبط شده‌ی امام به‌راحتی وارد ایران می‌شد!»
تلویزیون رژیم: «450 مصاحبه و دیدار تلویزیونی با امام در پاریس برقرار شد. یعنی هر روز، 5 مصاحبه! و این، باعث شناسایی او نزد جهانیان شد که او رهبر مخالفان شاه است!»

گشاده‌دستی صاحبخانه‌ی جدید خمینی، آن‌قدر سخاوتمندانه بود که گاهی وقتها خود خمینی هم ذوق‌زده می‌شد و بند آب می‌داد:
خمینی: «البته دولت فرانسه، اولی که بودیم یه قدری احتیاط می‌کرد. لیکن بعدش نه. با ما محبت کردند و من مطالبم را در پاریس بیشتر از آنی که توقع داشتیم، منتشر کردیم».
اشاره‌ی کوتاهی هم به امدادهای غیبی می‌کند:
خمینی: «گاهی، خبرگزاریهای آمریکا می‌آمدند و صحبت می‌کردیم. می‌گفتند: این در تمام اروپا و در آمریکا و مقداری هم در خارج آمریکا پخش می‌شد»...
هیچ‌وقت خمینی به این روشنی، این‌ها را نگفته بود.
به جز خمینی، برخی اطرافیانش هم گه‌گاه متوجه امدادهای غیبی و برخی معجزات دیگر می‌شدند:
میشل نوفال، روزنامه‌نگار لبنانی: «ما در یک گوشه‌ی هواپیما بودیم و خمینی در یک قسمت دیگر. اصرار کردیم نزد وی برویم. نماز خوانده بود، کمی هم خوابیده بود و سرحال بود. ایشان می‌دانستند که چه می‌کنند و در تهران چه چیزی در انتظار اوست».
خمینی دقیقاً می‌دانست که در تهران چه چیزی در انتظارش است. ابراهیم یزدی مشاور خمینی، در خاطراتش توضیح داده که چطوری در پاریس با نمایندگان کارتر ـ حتی روی جزئیات کار ـ توافق شده بود.
میشل نوفال، روزنامه‌نگار لبنانی: «... یک مرتبه اتفاقی افتاد که ما را شگفت‌زده کرد... در آسمان تهران دیدیم که از طرف نیروی هوایی، داریم حفاظت می‌شویم. هیچ‌کدام از ما انتظار این را نداشتیم».

ظاهراً خبرنگار لبنانی از توافقهای پشت پرده‌ی امام خبر نداشته، وگرنه بیشتر تعجب می‌کرد!
عباس امیرانتظام سخنگوی دولت و مشاور بازرگان، بعدها گفت که بازرگان، موسوی اردبیلی و بهشتی چطوری درباره‌ی انتقال قدرت از شاه به خمینی، در منزل سحابی با ویلیام سولیوان توافق کرده بودند. (کتاب: انقلاب، طلوع یا غروب ص54)
جزئیات این ملاقاتها تا اشغال سفارت آمریکا در 13آبان 58، بین بالایی‌های رژیم و شخص خمینی بود. البته دانشجویان پیرو خط امام (اشغالگران سفارت) هم صورت‌جلسه‌ی توافقهای بهشتی با آمریکایی‌ها را افشا نکردند؛ تا جایی‌که یک چندتایی از همان دانشجوها متوجه غرض‌ورزیهای سرانشان شدند و اسنادی که نباید افشا می‌شد را در اختیار نشریه‌ی مجاهد آن زمان گذاشتند:
موسوی‌اردبیلی وقتی اسناد خودش را دید، دست و پایش را گم کرد و با دستپاچگی گفته بود: من فقط یک‌بار با ژنرال هویزر ملاقات کردم، آقای بهشتی بود که سه بار ملاقات کرد!
ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران، بعدها در خاطراتش درباره‌ی توافقهای فیمابین نوشت: «قرار شد خمینی شخص معتدلی مانند بازرگان یا میناچی را به نخست‌وزیری انتخاب کند تا به این ترتیب از روی کار‌آمدن حکومتی از نوع ناصر (جمال عبدالناصر رهبر فقید مصر) جلوگیری شود. ( انقلاب، طلوع و غروب، ص45) که البته جلوگیری هم شد و به این ترتیب، خمینی رهبری انقلاب را توی جیبش گذاشت.
در آن شرایط خیلی‌ها می‌فهمیدند که چه اتفاقاتی در حال وقوع است، اما جرأت کمترین واکنشی نداشتند. اغلب ترجیح دادند بروند زیر عبای آقا برای نان و نوایشان.

مجاهدین اما در آن مقطع، بیش از هر چیز، دنبال جا انداختن و تحقق شعارهای انقلاب بودند؛ مطالباتی که در صدرشان آزادیهای دموکراتیک قرار داشت. چون هر روز که می‌گذشت، خمینی بیشتر از روز قبل به خواسته‌های انقلابی مردم پشت می‌کرد و حرفهایی را که در پاریس زده و وعده‌هایی را که به مردم داده بود، نه فقط پس می‌گرفت، بلکه ضدشان را عملی می‌کرد.
از وعده‌ی دیروز تا خیانت امروز - برگ‌هایی از آلبوم دروغهای خمینی:
ـ دولت اسلامی، یک دولت دموکراتیک به‌معنای واقعی است. (مصاحبه با رادیو و تلویزیون اطریش، 10آبان 1357)
ـ آنها که در نوشته‌جات خودشان دم از دموکراسی می‌زنند، یا جاهل‌اند یا خائن! (تهران)


***

ـ در حکومت اسلامی همه‌ی افراد دارای آزادی در بیان هر گونه عقیده‌یی هستند. (پاریس، مصاحبه با سازمان عفو بین‌الملل، 19آبان 57)
ـ ما قلم‌های مسموم آنهایی را که صحبت ملی و دموکراتیک و این‌ها را می‌کنند، می‌شکنیم. (قم، 22اسفند 1357)


***

ـ من و سایر روحانیان در حکومت، پستی را اشغال نمی‌کنیم. (سخنرانی 18 دی 57، صحیفه نور، ج3، ص 75)
ـ همه‌ی متصدّیان روحانی که هستند الآن در مقامات بالا، از بابت این است که... بدون این‌ها نمی‌شود اداره کرد مملکت را. (جماران، 9شهریور 1361)


***



ـ باید اختیارات دست مردم باشد... مقدّرات هر کسی باید دست خودش باشد. (۲۲/۸/۵۷، صحیفه نور، ج3، ص 75)
ـ مردم ناقص‌اند و... . ناکامل‌اند... . به حاکمی که قیم (شان) باشد محتاجند!


***

ـ روحانیان نباید رئیس‌جمهور بشوند. (کیهان، 9 دی 58)


***

ـ زن مساوی مرد است، زن مانند مرد آزاد است. (مصاحبه با لوموند، اردیبهشت 57، صحیفه نور، جلد2، صفحه 44)
ـ از تساوی حقوق (زن و مرد) اظهار تنفر کنید. (خمینی، تهران)


***

ـ ما که می‌گوییم حکومت اسلامی، نه این‌که برگردیم به1400سال پیش. (پاریس، مصاحبه با خبرنگاران، 19مهر 57)

ـ شما... می‌خواهید که ما به 1400سال پیش برنگردیم... . (خمینی، تهران)


***

ـ برخلاف نظام سلطنتی، مقامات مادام‌العمر نیست. (صحیفه نور، ج 2، ص357)


***

ـ ما به واسطه‌ی آراء مردم، مجلس سنا (مؤسسان) درست (می) کنیم (۱۲/۱۱/۵۷، بهشت زهرا، صحیفه نور، ج5 ص8)
ـ طرح مجلس مؤسسان، الهام گرفته از شیاطین... است! (صحیفة نور، ج 7 ص 114)


***

ـ در پاریس: مجلس شورای ملی تشکیل می‌دهیم.
ـ در تهران: مجلس شورای اسلامی می‌خواهیم.


***

ـ خمینی: چه اشخاصی که کشته شدند در زندانهای (شاه) با یک شکنجه‌های بسیار فجیع! (۱۱/۱۲/۵۷. صحیفه نور، ج5 ص132)
ـ خمینی: «آدم گاهی درست نمی‌شود، مگر این‌که ببرّند و داغ کنند تا درست بشود. با اشخاصی که بر‌خلاف این هستند، آنها را بکشید و بزنید، حبس کنید. (14بهمن‌63، رادیو و تلویزیون رژیم)
پایان آلبوم وعده‌ها و دروغهای خمینی
دروغ‌های خمینی واقعاً بهت‌انگیز بود! همین مسأله، جدی‌ترین مشکل مردم و مجاهدین با خمینی شد. بهترین شاهد گویای این همه دروغ و دغل حیرت‌آور، کتاب «صحیفه‌ی نور» خود خمینی است: «ممکن است دیروز من یک حرفی زده باشم و امروز حرف دیگری را و فردا حرف دیگری را! این معنا ندارد که من بگویم: چون دیروز حرفی زده‌ام، باید روی همان حرف باقی بمانم!» (صحیفه نور، ج18، ص 178، سخنرانی۲۰/۹/۶۲)
متأسفانه در چنین شرایطی، صدایی بلند نمی‌شد! قیمت برآوردن این صدا خیلی سنگین بود. خیلی‌ها بودند که می‌فهمیدند دارد چه خبر می‌شود؛ ولی به‌خاطر گریز از عواقبش یا به‌خاطر نان و نوا، رفتند زیر عبا!
اما با وجود چنین شرایطی، یک صدای اعتراض بلند شد. قبل از 22بهمن، در میان بهت و حیرت همه‌ی سیاسیون مصلحت‌گرا، روز 4بهمن 57صدایی در دانشگاه تهران بلند شد و حرف اصلی را زد.

مسعود رجوی: «برادران و خواهران! رزمندگان و مبارزین! ما سر نداده بودیم که به‌جایش زر بگیریم. مگر جانمان را برای این داده بودیم که به جایش جاه بگیریم؟ از جا برنخاسته بودیم، قیام نکرده بودیم که در جاهای بهتر و صندلی‌های بهتر و مقامات بهتری قعود کنیم».
درست در آن روزهایی که یکی باید هشدار می‌داد و آژیر خطر را به‌صدا در می‌آورد، مسعود رجوی با وجود بهای سنگینی که داشت، هشدارش را داد. دومین میتینگ مجاهدین باز هم همان صدا بود و همان هشدارها.
مسعود رجوی: «یک ماه بعد در 4اسفند 1357 در گردهمایی بعدی در دانشگاه تهران خطاب به مدعیان گفتم: صحبت از انقلاب نکنید، به‌خصوص صحبت از انقلاب اسلامی نکنید، خود انقلاب به‌اندازه‌ی کافی مسئولیت دارد، چه رسد به انقلاب تراز اسلام».
دو روز بعد، کیهان6اسفند 57 از قول مسعود رجوی نوشت: « انقلاب ما ناقص و ناتمام و رو به افول خواهد بود، مگر این‌که انتصاب کادرهای رهبری جنبش، شورایی بشود تا عموم اقشار و طبقات مردم بتوانند در حیات سیاسی و اقتصادی خودشان سهیم بشوند». (کتاب شاهدان، ص 2)
واضح بود که این موضعگیری خلاف انتظار اکثریت مردم بود. به این دلیل که این موضعگیری درست در روزهایی انجام گرفت که خمینی در اوج محبوبیت بی‌بدیل روزهای اول حاکمیت خودش بود. رژیم شاه ساقط شده بود و مردم تصویر خمینی را در ماه می‌دیدند. در آن شرایط، مسعود رجوی از نقاط تضاد و افتراق با خمینی صحبت کرد و از این‌که باید بر چه اصولی پافشاری شود. این، در عین‌حال، شروع یک آزمون و سنجش دموکراتیسم همه‌ی طرفها هم بود. از خمینی گرفته که حاکم بود تا تمامی احزاب و گروه‌های حکومتی و غیرحکومتی.

مهمترین چیزی که بعد از آن موضع‌گیریها انتظارش می‌رفت، واکنش شخص خمینی بود؛ آن هم این‌که وارد یک روند دموکراتیک می‌شود یا نه؟ با قدرتی که خمینی در آن مرحله داشت، قابل فهم بود که همه‌چیز مشروط و وابسته به تصمیم او بستگی بود.